رمان شروع عشق بادعوا(20)
سامی...خیلی خسته ام بدنم کوفته است الان دوروزه نخوابیدم دوروزه که یاسی هی بهوش میادو ازهوش میره صبح اون شب شوم وقتی بیدارشدم دیدم بالا سریاسیم تاساعت 5 صبح بالاسرش بودم بعدشم خوابم برد خواستم ازسرجام بلندبشم که دیدم یاسی دستمو محکم گرفته یه نگاه به چهرش انداختم رنگش پریده بود لباش سفید شده بودن موهاش بصورت نامنظم پخش شده بود روبالشتش داشت ناله میکرد اون لحظه واسم مهم نبود چه فکری درموردم میکنه خم شدم روصورتشو نشستم روصندلی کنارتختش دستموکردم توموهاشونوازششون کردم باصدای ارومی گفتم ..جان؟جایت دردمیکنه؟....گرسنه ای...اونم باصدای که ازته چاه درمیومد...-گفت نرو من میترسم بعدشم بغض کردویه قطره اشک ازگوشه چشمش جاری شد....قلبم فشرده شد طاقت نیووردم خم شدموپیشونیشوبوسیدم باصدای که سعی میکردم درش ارامشوبهش منتقل کنم گفتم ..من همین جام جای نمیرم ...........برگشت سمتم بادیدن من چشماش گرد شد .دستش یخ کرد فکرکنم اینقدردرگیراون اتفاق بوده که متوجه نشده کی پیششه یاداره باکی حرف میزنه.........-توتواینجاچیکارمیکنی؟.........-دیشب باکیااومدیم اینجا.یه لحظه کوتاه سکوت کردو سریع ازجاش پریدو بایه حالت جنون گفت یلدا یلدا کوش؟کجاست؟...بلندشدم دوطرف بازوهاشوگرفتمو گفتم هی هی اروم باش اروم عزیزم حالش خوبه ؟صبح زود اومدتواتاقت دیدخوابی بهم گفت باکیامیرن پاسگاه زود برمیگردن..انگاربااوردن اسم پاسگاه تمام اتفاقات واسش زنده شد یهوبلندزدزیرگریه نمیدونستم چیکارکنم تردیدوگذاشتم کنار بایه دستم کشیدمش توبغلمو بااون یکی دستم سرشوگذاشتم روسینه ام ..عکس العملی نشون نداد خودشوبیشتربهم چسبوند بعدباصدای که لرزش داشت گفت..دیشب اون اون زنده بود من کنارش افتاده بودم دستشوگذاشت روگلوم ..من منم یه سنگ کنارم بود بااون محکم زدم توسرش به اینجاکه رسید صدای گریه اش اوج گرفت بدنش شروع کرد به لرزیدن تعادل نداشت زانوهاش خم شد میخواست بیفته که سریع دستموانداختم زیرپاهاشوبغلش کردم تازه متوجه شدم که یه لباس حریرسفید خیلی کوتاه بدون شلوارتنشه الان وقت این حرفانبود رودستم بلندش کردموخوابوندمش سرجاش بدورفتم سمت کمدش تا یه لباس مناسب پیدامنو ببرمش بیمارستان...صدای گریه اش خاموش شد ترسیدم ازهوش رفته باشه برگشته ام دیدم روتختش نشسته وبه دیوارروبه روش زل زده ...یه نفس صدادارکشیدمو بیخیال بیمارستان شدم چون فهمیدم اون حالتش بخاطرحمله های عصبیشه رفتم روهمون صندلی کنارتخت نشسته ام.بهش خیره شدم البته فقط به نیمرخش دیدداشتم رد اشک گوشه چشمش باقی مونده بودمزه های بلندش خیس بودنو چسبیده بودن به همچقداروم چقد ساکتوبی سروصداشده بود یهوبانگاهوچرخش سرش نگاموغافلگیرکرد منم نخواستم بدزدمش بذاربفهمه چی دارم میکشم وقتی که ناراحته تحمل اینطوری بودنشوندارم........توچشمام خیره شد بعدخیلی ارومو لطیف گفت..من قاتلم من کشتمش .بااین حرفش انگار داشتن خفه ام میکردن سکوت کردم خواستم ازنگام بخونه واسم مهم نیست که قاتلی اصلا کی گفته یاسی من قاتله .............اشکاش قطره قطره میباریدن وپهنای صورتشوخیس میکردن اما نگاه خیرشوازم نگرفت...بغض کرده بودشده بودانگاری دختربچه های 5 ساله که قراره اب نباتشونوازشون بگیری تونگاهش چی بودکه کنترلمو ازدست دادمو بایه قدم بلند رفتم نشستم کنارشو محکم گرفتمش به اغوشم منم بغض کردم.اروم گفتم ....-اینکاراروباخودت نکن منو نابود نکن یسنامن طاقت همه چیودارم الا این کی گفته قاتلی ؟ایناتوهمات ذهن توان ...من نمیذارم نمیذارم کسی اذیتت کنه ....سرشوروسینه ام بلندکردو بایه نگاه گنگ بهم خیره شدانگارحرفاموباورنداشت میدونم باورش سخته میدونم میگید عشق به این زودیاامکان نداره به وجودبیادامامن میخواستمش اینو دیشب فهمیدم که اگریه تارموازسرش کنم بشه نفسم قطع میشه میمیرم..خواستم بهش بگم بگم که یاسی تنهام نذارمن میخوامت وجودم میخوامت....صورتشوبادستام قاب گرفتم خیره توچشمهای هم بودیم مردمک چشمام میلغزید امانگاه اون ثابت بودبالحنی محکم وپرازاحساس گفتم ....یاسی ..وجودم...نفسم..میخوامت...میفهمی عشقمی ؟باصدای ملایم ترگفتم..اره؟میفهمی چقدربهت نیازدارم...نکن اینکارارو باخودت....مردمک چشماش شروع کرد به لغزیدن اشکاش چاری شد روصورتش دستام خیس شدن......باورم نمیشداعتراف عشق کرده باشم من سامیاررستمی که حتی به دخترا وجنس مونث هزارتومان بهانمیداد حالا وجودشوحاضره بده به یه دخترکه روزاول اشنایشون باگستاخی تمام بهش گفته بود نفهم.........گریه اش اوج گرفت سرشو تواغوشم پنهان کرد بعد بابغضی که مهمون گلو ش بود گفت....-دیرشه همین روزاست که منومیبرن میبرن تااعدامم کنن من قاتلم خودم دیش باسنگ زدم توسرش دیدم که خون فوران کرد اطرافشوخون گرفت ودستش که روگلوم بود ازاد شد.ازدوباره صداش اوج گرفت هق هق میکرد زارمیزد...سامی من من میترسم من نمیخوام بمیرم ......منوتنها نذار.......حلقه دستمو دورکمرش تنگ ترکردمو گفتم..جون سامی عمرسامی باشه عزیزدلم اروم باش
هی صداهایی بود که میومد واون خودش
بود مییومد اروم صداش زدم اما جوابی نشنیدم یه لحظه همه ی وجودم یخ زد.. سریع سرشو که روسینه ام بودو اروم گرفتم بالا که دیدم خوابش برده اروم خوابوندمش روتختو از اتاقش اومدم بیرون ....همون لحظه صدای چرخش کلیدتودراومد بعدم صدای قدم های دونفر که بعدازورودشون به سالن متوجه شدم کیاویلدان رنگ هردوشون پریده بود .کیا اومد سمتمو خودشو ولو کرد رو مبل بغل دستم یلداهم اروم ازپله هارفت بالا بعدشم اتاق یاسی......توان ایکه بپرسم چی شدونداشتم میترسیدم چیزیو بشنوم که باعث بنداومدن نفسم بشه 5 دقیقه سکوت.....صدای کیا شکستش.........یه اه کشیدو گفت ...گفتن علت مرگش پرت شدن ازپشت بوم نبوده بلکه علتش خوردن ضربه ای به سرش توسط یه نفربوده ظاهرا طرف باسنگ کوبونده توسرش اونم سریع تموم کرده.....44سالش بودیه دختر 14ر ساله داشت زنش پارسال تصادف میکنه ومیمیره الانم باعمه اش زندگی میکنه ظاهرا طرف میادخونه بغلی دزدی اقای کمالی هم دوستش بوده همین صاحب خونه بغلی یه وام گرفته بوده اینم متوجه میشه خواسته بیادبدزده که جونشوازدست داد علت افتادنش توحیاطم پیچ خوردن پاش بوده...سامی میخوام یه چیزی بگم امیدوارم ناراحت نشی ...باترس بهش خیره شدم...یکم من من کرد بعدشم گفت...من فکرمیکنم اون کسی که باسنگ زده توسرش مکث کرد یه نفس کشیدو ادامه داد..یاسی بوده................ادامه دارد
هی صداهایی بود که میومد واون خودش
بود مییومد اروم صداش زدم اما جوابی نشنیدم یه لحظه همه ی وجودم یخ زد.. سریع سرشو که روسینه ام بودو اروم گرفتم بالا که دیدم خوابش برده اروم خوابوندمش روتختو از اتاقش اومدم بیرون ....همون لحظه صدای چرخش کلیدتودراومد بعدم صدای قدم های دونفر که بعدازورودشون به سالن متوجه شدم کیاویلدان رنگ هردوشون پریده بود .کیا اومد سمتمو خودشو ولو کرد رو مبل بغل دستم یلداهم اروم ازپله هارفت بالا بعدشم اتاق یاسی......توان ایکه بپرسم چی شدونداشتم میترسیدم چیزیو بشنوم که باعث بنداومدن نفسم بشه 5 دقیقه سکوت.....صدای کیا شکستش.........یه اه کشیدو گفت ...گفتن علت مرگش پرت شدن ازپشت بوم نبوده بلکه علتش خوردن ضربه ای به سرش توسط یه نفربوده ظاهرا طرف باسنگ کوبونده توسرش اونم سریع تموم کرده.....44سالش بودیه دختر 14ر ساله داشت زنش پارسال تصادف میکنه ومیمیره الانم باعمه اش زندگی میکنه ظاهرا طرف میادخونه بغلی دزدی اقای کمالی هم دوستش بوده همین صاحب خونه بغلی یه وام گرفته بوده اینم متوجه میشه خواسته بیادبدزده که جونشوازدست داد علت افتادنش توحیاطم پیچ خوردن پاش بوده...سامی میخوام یه چیزی بگم امیدوارم ناراحت نشی ...باترس بهش خیره شدم...یکم من من کرد بعدشم گفت...من فکرمیکنم اون کسی که باسنگ زده توسرش مکث کرد یه نفس کشیدو ادامه داد..یاسی بوده................ادامه دارد
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۲۴ ساعت 16:57 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|