رمان شروع عشق بادعوا(19)
یلدا.............بعدازاینکه پسراوارورسوندن رفتیم خونه خونه توتاریکی فررفته بود دروبازکردیم لامپهارروشن کردیم متوجه یادداشت مامان که چسبونده بودبه ایینه توراه روشدم نوشته بود چون تنهابوده رفته خونه دوستش وصبح برمیگرده..ادم ترسویی بودم درسته مامانم مثل ما مونث بودوقدرت دفاعی ازمارونداشت اگراتفاقی میفتاد اما بازسه نفربودیم اینم خودش دلگرم کننده بود بعداز گذروندن پله ها یاسی رفت تواتاق خودش منم اتا ق خودم دلم شورمیزدگواه بدمیدادکه ای لعنت بردل من میگن اگرمنفی فکرکنی همون میشه امامن خرتواون موقعیت به این حرفافکرنکردم بعداز تعویض لباسم رفتم ازاتاق بیرون طبق معمول بدون درزدن پریدم تواتاق یاسی بادیدنش اونم اونطوری لبخنداومدرولبم..لب پنجره نشسته بود وداشت ماهونگاه میکرد یه لباس خواب سفید کوتاه پوشیده بود تا دووجب زیرباسنش بود زیرسینه اش کش میخورد موهای بلندش دورش ریخته بودوباوزیدن باد توهواپخش میشد وبوی شامپووگلای رز قاطی میشد پاهای سفیدش بااون لاگ قرمز خونیش تضادقشنگی روایجادکرده بود وتوشب زیرنورماه میدرخشید متوجه حضورمن نشد منه اشغال خواستم سربه سرش بذارم واسه همین بلندجیغ کشیدم تسریع روشوبرگردوند تعادلشوازدست دادوازاون طرف پنجره افتاد زیادارتفاع نداشت اما بازم نگران کننده بود باافتادنش یه جیغ بلندکشیدموبلندصداش زدم بدورفتم سمت پنجره دیدم افتاده وناله میکنه.همینطورکه اشک میریختم بدو رفتم سمت حیاط تاوقتی من رسیدم دیدم یاسی داره بلند بلند جیغ میزنه وباشدت ازجاش بلند شدانگاری دیوونه هاشده بود جاخوردم خدای من نکنه سرش به جای خورده بادیدن من بدواومد سمتمو باتته پته گفت..یلل ددد ااا او ننن جاااا اونجا بادستش همونجای روکه افتاده بودو نشون میداد بعدازاون حرفش ازهوش رفت باسریع گرفتمش کنجکاوشدم ببینم اونجا چه خبره به زوربردمش توخونه کشون کشون رسوندمش سمت کاناپه خواستم به اورزانس زنگ بزنم که دیدم به هوش اومده وداره میلرزه بهش نزدیک شدم خواستم دستشوبگیرم که شروع کرد جیغ کشیدن وبلندبلندگریه میکرد درحالی که به هق هق افتاده بود گفت..اوو اووو نمرده خوو ووودم دییدم...ازحرفاش چیزی سردرنمییامردم نمیدونستم چیکارکنم ......زدبه سرم زنگ بزنم 110 راستش ترسید توحیاط اتفاقی افتاده باشه بعداز قعط تماس واسش اب اوردم نمیخورد دیوونه شده بود بلند بلند میخندید بعدمیزد زیرگریه ساعت 3 بود هول کردم یادکیاافتادم باهاش تماس گرفتم تعادل نداشتم باشنیدن صداش زدم زیرگریه بیچاره ترسی فقط گفتم یاسی ازدست رفت ..بیشترازاین توان حرف زدنو نداشتم بعددازده دقیقه زصدای ایفون بلندشدباترس رفتم سمتش برش داشتم تضویردوتاپلیس بایه سربازوتوش دیدم بایه ماشین پلیس پشتشون بعدازاینکه دربازشد سریع چادرمامانو ددم دورم دروبازکردمو رهراسون رفتم توحیاط پلیسابادیدن من سریع گفتن چی شده خانم یوسفی شما باماتماس گرفتید منم همه چیوبهشون گفتم وجای روکه یاسی افتاده بودو نشونشون دادم اونا ازم خواستن برم داخل دلیلشونفهمیدم اماممنونشون بودم چون میترسیدم وایسم بعداز10 دقیقه صدای ازیرامبولانس بلند شدو حیاط پرشدازصداباعجله رفتم پشت پنجره دیدم کلی ادم ریختن توحیاط ایناازکجاپیداشون شده بعددیدم دونفریه برانکاردو گرفتن یه نفرم روش بودوملحفه سفیدرنگی روکشید بودن رو سرش ..زبونم بنداومد نکنه ...نکنه این....به دیوارتکیهدادمو همونطورسرخوردم پایین یهودرباشدت خوردبه دیورمنم ازترس یه جیغ بلندکشیدم وسرموگذاشتم روزانوهامو خودمومچاله کردم گوشه دیواروزدم زیرگریه طولی نکشید که یه نفرمنو کشیدتوبغلش..هیش اروم باش خانومم اروم باش منم فدات شم..اروم باش...باشنیدن صدای کیا سرموبلندکردموباچشمای خیس ازاشکم نگاش کردمو چنگ زدم به پیرهنشوبلندبلند ممثل دیوونه ها شروع کردم جریانو تعریف کردن اونم منو محکم به خودش فشارمیدادو موهامونوازش میکرد ...یادیاسی افتادم باعجله گفتم یاسی..اونم سریع بازوموگرفتو گفت سامی پیشش قوربون چشمات برم ..حالش خوبه فقط شوکه شده همین اخرش نفهمیدم اون کی بودتوحیاط ما اونشب کیا وسامی پیشمون موندن رفتم سمت اتا ق یاسی دیدم روتختشوچشماشوبسته وسامی هم دستشوگرفته وخیره شده بهش مطمن شدم سامی به یاسی علاقه داره بدون حرف اتاقوترک کردم.................قرار شد فردا بریم پاسگاه....ادامه دارد
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۲۴ ساعت 16:48 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|