رمان شروع عشق بادعوا(16)
یسنا....عجب رویی داره بخدافکرکرده من باهاش تنهامیمونم خواست ماشینوحرکت بده که بالحنی پرخاشگرانه گفتم ..واستا میحوام پیاده شم..توجه نکرد ایندفعه باصدای بلندترگفتم اقای رستمی گفتم نگه دارید ...ترمزکرد یه لحظه به جلوش خیره شد تاخواستم دروبازکنم برم پایین کامل برگشت سمتموگفت..-توبامن مشکل داری...چی داشتم که بگم بگم اره باهات مشکل دارم نه باشخص توبانامزدت بااین حس لعنتی نسبت به تو..اما سکوت کردم...بازم سوال کرد..یسنامن کاری کردم؟چیزی گفتم توشرکت باکسی مشکل داری؟...تنهاچیزی که گفتم این بود...نه من باکسی مشکل ندارم فقط تصمیم دارم ازاین به بعدتوشرکت کیا مشغول شم..کیا؟چقدرخودمونی/...اره دیگه ناسلامتی قراره شوهرخواهرم بشه ودرضمن من خوشم نمیادکسیوبه فامیل صدابزنم..پس چرامنوهمیشه جناب یااقای رستمی خطاب میکنی...چون شمافرق داری...چه فرقی ..خوب شما مدیرعامل شرکت بودیدبعدشم دامادماکه نیستید..اگرشدم..بااین حرفش چشمام شداندازه بشقاب پلوخوری..خودشم هول کرده بود..سریع گفت..منظورم اینه که اگردامادتون بودم فقط به اسم صدام میکردی حالانمیشه همینطوری به اسم صدام کنی...منکه توشوک او.ن حرف قبلیش بودم گفتم باشه...اونم نیشش تابناگوشش بازشدوگفت پس ازاین به بعدمن سامی تویاسی چقدرم به هم میان...ای خدااین چرااینطوری حرف میزنه تودلم عروسی بود دست خودم نبود.....بهش نگاه کردم خیره مونده بودروصورتم سریع خودمو جمع کردموگفتم چیه چرااینطوری نگام میکنی...-چطوری نگات میکنم...من خولم هروقت بایکی یه کمی باکسی گرم میگرفتم پسرخاله میشدم چشماموگشادکردمولبموغنجه کردم گفتم اینطوری ..اول بایه نگاه خاص به چشمام بعدم به لبم نگاه کرد بعدشم بلندزد زیره خنده اینقدرخندید تاکفرم بالااومدو یه جیغ بلندکشیدموگفتم نخخخخخخخخند مگه من خنده دارم؟......-ادامه خندشوقورت دادوگفت امان ازدست توخیلی بامزه شدی ...ایندفعه جدی نگاش کردم اونم دیگه نه میخندید نه حرف میزد فقط نگام میکرد همون احظه بادیدن کسی که داشت میومد سمتمون اخمام کشیده شد توهم...ردنگامودنبال کردتارسید به کیس موردنظرنفسشوصدادار دادبیرونوزیرلب گفت فقط همینوکم داشتم...بعدم گفت اگراومد سمتمون هیچی نگوخودم باهاش حرف میزنم...همون لحظه تقه ای به شیشه جلوسمت سامی خورد به ناچارشیشه روکشید پاین ازتواینه میدیدمش بایه زست خاص نشسته بود اخماشوکشیده بودبه هم خیلی خشکوجدی...-به به ببین کیومیبینم اینجا خوبی یسنا جون
..ببخشید
جناب رستمی متوجه شمانشدم خوبیدشما...کامل مشخص بودکه میخوادازموناتوبگیره...تاخواستم جوابشوبدم صدای سامی باعث شدسکوت کنم...گیرم که خوب باشیم دیگه ؟اونم کم نیاوردو درجواب سامی بایه لحن پرکنایه گفت:...مهشیدخانم نیستند نیومدن باهاتون بعدیه نگاه به من کردوگفت نامزدشونومیگم میشناسیش که ماشالله خیلی خانومه راستی جناب رستمی مهشیدجون میگفتن دوهفته دیگه مراسم عقدتونه بهتون تبریک میگم ...سامی رنگش پریداماخودشونباخت......خوب خانم فلاح اگرحرف زدنتون تموم شدمادیگه باید بریم یاسی خریدداره ..ایندفعه خانم فلاح بودکه باتعجب به مانگاه میکرد سامی مهلت حرف دیگه ای روبهش ندادو پاشوگذاشت روپدال گازوازاونجادور شد...عصبی بودم ازدست سامی هه سامی خجالت نمیکشه باوجودنامزدش بامن گرم میگرفت همینطورداشت میرفت جلو ماشین غرق سکوت بود که من باصدای که توش عصبانیت موج میزد گفتم نگه دارید میخوام پیاده شم ..ایندفعه واستاد تاخواست حرف بزنه سریع ازماشین پیاده شدموبه سرت نور ازش دورشدم اونم هیچ حرکتی نکرد..............ادامه دارد
..ببخشید
جناب رستمی متوجه شمانشدم خوبیدشما...کامل مشخص بودکه میخوادازموناتوبگیره...تاخواستم جوابشوبدم صدای سامی باعث شدسکوت کنم...گیرم که خوب باشیم دیگه ؟اونم کم نیاوردو درجواب سامی بایه لحن پرکنایه گفت:...مهشیدخانم نیستند نیومدن باهاتون بعدیه نگاه به من کردوگفت نامزدشونومیگم میشناسیش که ماشالله خیلی خانومه راستی جناب رستمی مهشیدجون میگفتن دوهفته دیگه مراسم عقدتونه بهتون تبریک میگم ...سامی رنگش پریداماخودشونباخت......خوب خانم فلاح اگرحرف زدنتون تموم شدمادیگه باید بریم یاسی خریدداره ..ایندفعه خانم فلاح بودکه باتعجب به مانگاه میکرد سامی مهلت حرف دیگه ای روبهش ندادو پاشوگذاشت روپدال گازوازاونجادور شد...عصبی بودم ازدست سامی هه سامی خجالت نمیکشه باوجودنامزدش بامن گرم میگرفت همینطورداشت میرفت جلو ماشین غرق سکوت بود که من باصدای که توش عصبانیت موج میزد گفتم نگه دارید میخوام پیاده شم ..ایندفعه واستاد تاخواست حرف بزنه سریع ازماشین پیاده شدموبه سرت نور ازش دورشدم اونم هیچ حرکتی نکرد..............ادامه دارد
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۲۴ ساعت 16:45 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|