اما همینکه ساک لباسهامو از زیر تخت بیرون کشیدم در اتاق باز شد . سریع صاف ایستادم و به کسرا که یه دستشو به چارچوب تکیه داده بود نگاه کردم .دیگه واقعا عصبی شده بودم . دستامو به کمرم زدم و بلند گفتم :

- دیگه چیه ؟

خیلی خونسرد شانه بالا انداخت :

- هیچی ، تو کارت رو بکن !

- پس برای چی اینجا ایستادی ؟

دستشو رو هوا تکون داد و بی حوصله گفت :

- چقدر حرف می زنی ؟ کارتو بکن بریم دیگه !

اوهو ! به جای اینکه من بی حوصله بشم از دست کاراش اون بی حوصله می شه . قاطع گفتم :

- برو بیرون ، می خوام لباس عوض کنم !

ناگهان چند گام بلند برداشت و وسط اتاق ایستاد . انگشت اشاره شو گرفت بالا و ضمن تکون دادنش با موذیگری آشکاری گفت:

- آ آ ... جر زنی نداشتیم ! قرار شد فقط موهاتو ببندی !

اصلا هیچ جوره از موضع قدرت نمی شد با کسرا مقابله کرد . چهره مستاصل و مظلومی به خودم گرفتم و با صدایی که کمی لوس و نالان بود گفتم :

- اِ کسرا اذیت نکن دیگه

اما انگار این راهکار هم فایده نداشت . بنابراین خیلی خونسرد نشستم روی زمین و لباسهای مناسبی از توی چمدانم برداشتم . بعد بلند شدم ایستادم و چمدان رو با پا هل دادم زیر تخت و بدون اینکه حتی نیم نگاهی به کسرا بندازم به سمت در اتاق رفتم تا توی یه اتاق دیگه لباسامو عوض کنم ؛ که از در اتاق خارج نشده ، روی هوا معلق شدم ! دست کسرا دور کمرم بود و از زمین بلنده شده بودم . با دهان باز برگشتم به نیم رخش نگاه کردم که یه دفعه لباسهای تو بغلم رو از دستم کشید و پرت کرد یه گوشه تو اتاق .

- دیوونه . این چه کاریه ؟ بذارم زمین !

یه کم دست و پا زدم و سعی کردم حلقه دستاشو باز کنم . یهو حلقه دستشو چرخوند و کل هیکلم باهاش چرخید و موازی زمین شدم
.

- به من می گی دیوونه ؟

جیغ زدم :

- بذارم زمین !

خونسرد گفت :

- حالا وقتی نذاشتمت زمین ، آدم می شی .

حس می کردم تمام محتویات معده ام داره از راه دهانم سرازیر می شه بیرون . خصوصا با اون فشار شدیدی که به شکمم می اومد .

- وای کسرا ... تو رو خدا بذارم زمین ... وای ... حالم بده

توی آشپزخانه متوقف شد . دستامو به ساعدش که دور شکمم بود چفت کرده بودم که نیافتم. حس کسی رو داشتم که از بالای برج به یه طناب نازک بنده .

- بگو "ببخشید عزیزم" تا ولت کنم!

حس می کردم نفسم بالا نمی آد . دوباره دست و پای بیهوده ای زدم و گفتم :

- دارم بالا می آرم ... تو رو خدا ولم کن ...

- نشنیدم ...

تو صداش خنده و تفریح موج می زد . شاید اگه آرامشم رو حفظ می کردم اینقدر حس بد تهوع و تنگی نفس نداشتم . اما هم عصبی بودم هم قاطی کرده بودم . و اینها باعث شده بود از لحاظ جسمی کم بیارم ... وگرنه بالای برج ایفل که نگهم نداشته بودن ! از عصبانیت جیغ کشیدم :

- روانییییی ... دیوونه ...

- آهان ... چه عالی ! حالا دیگه باید بگی "غلط کردم عزیزم ، ببخشید "

با مشت زدم به ساعدش .

- ولم کننننن ...

- جیغ نزن !

نالیدم :

- ولم کنننن کسرا ...

- منتظرم ...

نمی چرا اینقدر موقعیت نشناسم من :

- عمرا ...

- نشنیدم هنوز ...

- برو بمیر ...

- اِ اینطوریه . پس بگیر ..

بعد ناگهان شروع به چرخیدن کرد . اینقدر ترسیده بودم بدن منقبض شده امو عین یه جنین دور کمرش قلاب کردم . حتی برخلاف قبل صدامم از ترس در نمی اومد . اولش آروم می چرخید اما کم کم سرعتشو زیاد کرد . به پهلوش چنگ زدم و ناخنهامو تو گوشتش فرو کردم . بعد از کمی در حالیکه هنوز چشمام بسته بود ؛ حس کردم پاهام رو زمین سفت قرار گرفت . دنیا هنوز توی مغزم داشت می چرخید . آروم پلکامو از هم باز کردم که سرگیجه ام بیشتر شد و تلو تلو خوردم . چشامو سریع بستم و چنگ انداختم به تیشرت کسرا . اونم از دو طرف بازوهامو محکم نگه داشت تا زمین نخورم .

- خوبی ؟

دوست داشتم همچین بزنم زیر چونه اش که دوندوناش تو دهنش خورد شه ، احمق روانی رو .

کمی بعد وقتی چشامو با تردید باز کردم ، رنگ نارنجی تیشرت کسرا اولین چیزی بود که دیدم . کسرا هنوز از دو طرف منو نگه داشته بود . یه تکون به خودم دادم که ازش فاصله بگیرم اما نذاشت .

- ببینمت . خوب شدی ؟

چشامو بالا بردم و با عصبانیت نگاهش کردم :

- دیگه از این شوخی خرکیا با من نکن .

و دستامو گذاشتم رو سینه اشو هلش دادم . اما ذره ای از جاش تکون نخورد و برعکس منو بیشتر به خودش نزدیک کرد و گفت :

- شوخی چیه ؟ این تنبه بود مثلا ! ببینم نکنه به اندازه کافی موثر نبوده و نیاز به یکی دیگه داشته باشی ؟

از تصور یه شوخی خرکی یا به قول کسرا یه تنبیه دیگه تمام موهای بدنم سیخ شد و سریع گفتم :

- نه تو رو خدا ! اصلا قول می دم لباسامو عوض نکنم . حالا بذار برم !

و باز تقلایی کردم که از حصار دستاش آزاد بشم اما ولم نمی کرد . بدجنس خندید :

- پس معذرت خواهی چی می شه ؟

با حرص یکی زدم به سینه اش و گفتم :

- برو پی کارت ببینم ، پرروی بی جنبه !

یکدفعه قهقه ای بلند سر داد و منو محکم به آغوش کشید :

- نمی دونی چقدر حرص خوردنت شیرینه ، خاله سوسکه !

اونقدر این تغییر فاز تند وسریع اتفاق افتاد که نمی تونستم چند ثانیه اول حس بگیرم ! همونطور گیج و منگ با چشمانی گرد به سینه کسرا چسبیده بودم و مشامم از عطر خوش تنش لبریز بود . تازه گوشم داشت به صدای تپش قلبش عادت می کرد که منو از خودش جدا کرد . در حالیکه آثار خنده هنوز تو چهره اش نمایان بود !

- خوب دیگه حالا بریم به کارمون برسیم !

و موذیانه ابرهاشو بالا داد و سعی کرد خنده اشو به زور مخفی کنه ! خودش می دونست چقدر داره حرصم می ده . اخم غلیظی کردم و چرخیدم تا ازش دور بشم !