بهار زندگی32
اما همینکه ساک لباسهامو از زیر تخت بیرون کشیدم در اتاق باز شد . سریع صاف ایستادم و به کسرا که یه دستشو به چارچوب تکیه داده بود نگاه کردم .دیگه واقعا عصبی شده بودم . دستامو به کمرم زدم و بلند گفتم :
- دیگه چیه ؟
خیلی خونسرد شانه بالا انداخت :
- هیچی ، تو کارت رو بکن !
- پس برای چی اینجا ایستادی ؟
دستشو رو هوا تکون داد و بی حوصله گفت :
- چقدر حرف می زنی ؟ کارتو بکن بریم دیگه !
اوهو ! به جای اینکه من بی حوصله بشم از دست کاراش اون بی حوصله می شه . قاطع گفتم :
- برو بیرون ، می خوام لباس عوض کنم !
ناگهان چند گام بلند برداشت و وسط اتاق ایستاد . انگشت اشاره شو گرفت بالا و ضمن تکون دادنش با موذیگری آشکاری گفت:
- آ آ ... جر زنی نداشتیم ! قرار شد فقط موهاتو ببندی !
اصلا هیچ جوره از موضع قدرت نمی شد با کسرا مقابله کرد . چهره مستاصل و مظلومی به خودم گرفتم و با صدایی که کمی لوس و نالان بود گفتم :
- اِ کسرا اذیت نکن دیگه
اما انگار این راهکار هم فایده نداشت . بنابراین خیلی خونسرد نشستم روی زمین و لباسهای مناسبی از توی چمدانم برداشتم . بعد بلند شدم ایستادم و چمدان رو با پا هل دادم زیر تخت و بدون اینکه حتی نیم نگاهی به کسرا بندازم به سمت در اتاق رفتم تا توی یه اتاق دیگه لباسامو عوض کنم ؛ که از در اتاق خارج نشده ، روی هوا معلق شدم ! دست کسرا دور کمرم بود و از زمین بلنده شده بودم . با دهان باز برگشتم به نیم رخش نگاه کردم که یه دفعه لباسهای تو بغلم رو از دستم کشید و پرت کرد یه گوشه تو اتاق .
- دیوونه . این چه کاریه ؟ بذارم زمین !
یه کم دست و پا زدم و سعی کردم حلقه دستاشو باز کنم . یهو حلقه دستشو چرخوند و کل هیکلم باهاش چرخید و موازی زمین شدم
.
- به من می گی دیوونه ؟
جیغ زدم :
- بذارم زمین !
خونسرد گفت :
- حالا وقتی نذاشتمت زمین ، آدم می شی .
حس می کردم تمام محتویات معده ام داره از راه دهانم سرازیر می شه بیرون . خصوصا با اون فشار شدیدی که به شکمم می اومد .
- وای کسرا ... تو رو خدا بذارم زمین ... وای ... حالم بده
توی آشپزخانه متوقف شد . دستامو به ساعدش که دور شکمم بود چفت کرده بودم که نیافتم. حس کسی رو داشتم که از بالای برج به یه طناب نازک بنده .
- بگو "ببخشید عزیزم" تا ولت کنم!
حس می کردم نفسم بالا نمی آد . دوباره دست و پای بیهوده ای زدم و گفتم :
- دارم بالا می آرم ... تو رو خدا ولم کن ...
- نشنیدم ...
تو صداش خنده و تفریح موج می زد . شاید اگه آرامشم رو حفظ می کردم اینقدر حس بد تهوع و تنگی نفس نداشتم . اما هم عصبی بودم هم قاطی کرده بودم . و اینها باعث شده بود از لحاظ جسمی کم بیارم ... وگرنه بالای برج ایفل که نگهم نداشته بودن ! از عصبانیت جیغ کشیدم :
- روانییییی ... دیوونه ...
- آهان ... چه عالی ! حالا دیگه باید بگی "غلط کردم عزیزم ، ببخشید "
با مشت زدم به ساعدش .
- ولم کننننن ...
- جیغ نزن !
نالیدم :
- ولم کنننن کسرا ...
- منتظرم ...
نمی چرا اینقدر موقعیت نشناسم من :
- عمرا ...
- نشنیدم هنوز ...
- برو بمیر ...
- اِ اینطوریه . پس بگیر ..
بعد ناگهان شروع به چرخیدن کرد . اینقدر ترسیده بودم بدن منقبض شده امو عین یه جنین دور کمرش قلاب کردم . حتی برخلاف قبل صدامم از ترس در نمی اومد . اولش آروم می چرخید اما کم کم سرعتشو زیاد کرد . به پهلوش چنگ زدم و ناخنهامو تو گوشتش فرو کردم . بعد از کمی در حالیکه هنوز چشمام بسته بود ؛ حس کردم پاهام رو زمین سفت قرار گرفت . دنیا هنوز توی مغزم داشت می چرخید . آروم پلکامو از هم باز کردم که سرگیجه ام بیشتر شد و تلو تلو خوردم . چشامو سریع بستم و چنگ انداختم به تیشرت کسرا . اونم از دو طرف بازوهامو محکم نگه داشت تا زمین نخورم .
- خوبی ؟
دوست داشتم همچین بزنم زیر چونه اش که دوندوناش تو دهنش خورد شه ، احمق روانی رو .
کمی بعد وقتی چشامو با تردید باز کردم ، رنگ نارنجی تیشرت کسرا اولین چیزی بود که دیدم . کسرا هنوز از دو طرف منو نگه داشته بود . یه تکون به خودم دادم که ازش فاصله بگیرم اما نذاشت .
- ببینمت . خوب شدی ؟
چشامو بالا بردم و با عصبانیت نگاهش کردم :
- دیگه از این شوخی خرکیا با من نکن .
و دستامو گذاشتم رو سینه اشو هلش دادم . اما ذره ای از جاش تکون نخورد و برعکس منو بیشتر به خودش نزدیک کرد و گفت :
- شوخی چیه ؟ این تنبه بود مثلا ! ببینم نکنه به اندازه کافی موثر نبوده و نیاز به یکی دیگه داشته باشی ؟
از تصور یه شوخی خرکی یا به قول کسرا یه تنبیه دیگه تمام موهای بدنم سیخ شد و سریع گفتم :
- نه تو رو خدا ! اصلا قول می دم لباسامو عوض نکنم . حالا بذار برم !
و باز تقلایی کردم که از حصار دستاش آزاد بشم اما ولم نمی کرد . بدجنس خندید :
- پس معذرت خواهی چی می شه ؟
با حرص یکی زدم به سینه اش و گفتم :
- برو پی کارت ببینم ، پرروی بی جنبه !
یکدفعه قهقه ای بلند سر داد و منو محکم به آغوش کشید :
- نمی دونی چقدر حرص خوردنت شیرینه ، خاله سوسکه !
اونقدر این تغییر فاز تند وسریع اتفاق افتاد که نمی تونستم چند ثانیه اول حس بگیرم ! همونطور گیج و منگ با چشمانی گرد به سینه کسرا چسبیده بودم و مشامم از عطر خوش تنش لبریز بود . تازه گوشم داشت به صدای تپش قلبش عادت می کرد که منو از خودش جدا کرد . در حالیکه آثار خنده هنوز تو چهره اش نمایان بود !
- خوب دیگه حالا بریم به کارمون برسیم !
و موذیانه ابرهاشو بالا داد و سعی کرد خنده اشو به زور مخفی کنه ! خودش می دونست چقدر داره حرصم می ده . اخم غلیظی کردم و چرخیدم تا ازش دور بشم !