می گن آدمو سگ بگیره ولی جو نگیره ، راست می گن !

بعد از ظهری ، آرام و خندان با خانوم جون نشسته بودیم و در حال گپ زدن و چای خوردن بودیم که خانوم جون یک کلمه گفت "چقدر هوس ته چین مرغ کردم کاش ... " دیگه منم با کله پریدم تو جو و زود گفتم :

- اتفاقا منم خیلی هوس آشپزی کردم . خودم براتون درست می کنم !

اما به محض اینکه رفتم تو آَشپزخانه و خواستم دست به کار بشم فهمیدم که من اصلا بلد نیستم ته چین درست کنم ! البته زمانی پی به این حقیقت تلخ بردم که دیگه خیلی دیر شده بود و یه لنگه پا وسط آشپزخانه داشتم و به در و دیوار نگاه می کردم.

بیچاره خانوم جون تا قبل از اینکه خیلی مصمم و مشتاق بیام تو آشپزخانه ، کلی اصرار کرد که بی خیال بشم و برم سراغ درسم اما من جو گرفته پامو کردم تو یه کفش که نه الا و بلا خودم می خوام درست کنم ! بعدشم برای اینکه خانوم جونو به دستپختم امیدوار کنم اینقدر الکی از خودم و ته چینهای خیالی که قبلا درست کردم تعریف کردم که خودم باورم شده بود یه پا "ته چین مرغ درست کن !" قهاری هستم واسه خودم !

از سر ناچار مجبور شدم ، مغزمو به کار بگیرم و با منطق و استدلال و استنتاج کشف کنم که گوشت مرغ قطعا یکی از مواد اصلی ته چین مرغ هستش . پس اول از همه شروع به آماده کردن مرغ برای پخت کردم.

در حالیکه پیازها رو توی زود پز تفت می دادم فکر کردم ماده بعدی ای که توی ته چین ازش استفاده می شه برنجه . اما متاسفانه در مورد بقیه مواد تشکیل اش هیچ اطلاعاتی نداشتم . اوم ، خوب می تونم حدس بزنم که چسبندگی برنج ته چین به خاطر تخم مرغه ! رنگ زردش هم حتما مال زردچوبه یا زعفرانه ! البته من ترجیحا از زغفران استفاده می کنم که بوی بد تخم مرغ رو بگیره ! نمک و ادویه هم که حتما داره . دیگه چی ؟ با ناخنم گوشه لبم رو خاروندم و فکر کردم یه چیزی این وسط یادم رفته اما چی ؟

- امممم .... عاشق بوی پیاز داغم ...

با وحشت برگشتم و کسرا رو درست پشت سرم در حال تماشای پیاز داغها دیدم . وقتی نگاهش رو بهم دوخت لبخندی زد و دوباره گفت :

- اگه می دونستم شامو قراره تو برامون بپزی ، اصلا ناهار نمی خوردم !

بی توجه به لبخند جذاب و مهربونش ، ابروهامو در هم کشیدم و رو برگردوندم و دوباره مشغول سرخ کردن پیازها شدم . اگرچه دیشب از اینکه به محض رسیدن به اتاقم اومده و به تماشا و نوازشم پرداخته بود ، لذت برده بودم . اما دلیلی نداشت قرار شام بیرونش با پریسا رو از یاد ببرم .

از کنارم گذشت و کیف دستی و پالتوش رو روی کابینت کنار اجاق گذاشت و بعد در حالیکه یک آرنجش رو به کابینت تکیه می داد روبروم قرار گرفت و گفت :

- خوب حالا این شِف زیبا چی می خواد برامون درست کنه ؟

از وجناتش پیدا بود ،که کیفش حسابی کوکه ! با یه نیم نگاه به سر و ریختش و دیدن کرواتی که به ندرت استفاده می کرد فهمیدم احتمالا یک قرار ، یا جلسه کاری با یک شرکت خارجی داشته و به طور قطع نتیجه مذاکراتش کاملا رضایت بخش بوده که حالا اینطور اخم و تخم من رو ندید می گیره و از این لبخندهای دخترکش به روم می پاشه .

بازم بهش محل ندادم و دستم رو برای برداشتن ادویه جات مورد نیازم از کابینت بالایی کنار اجاق گاز بالا بردم ، اما بلافاصله یادم افتاد که اصلا لباسهای مناسبی به تن ندارم ! بلوزی که تو تنم بود اونقدر کوتاه بود که کافی بود دستم رو کمی به سمت بالا حرکت بدم تا نافم پیدا بشه ! دامنم هم اگرچه خیلی تنگ و کوتاه نبود اما برای من که تا به حال جلوی کسرا این مدلی لباس نپوشیدم بودم ،خیلی شرم آور بود !

ادویه جات رو به مصیبت برداشتم و سیخ سر جام ایستادم . دیگه حتی روم نمی شد دستم رو برای تفت دادن پیازها بالا بیارم ! نگاه سریعی به کسرا انداختم که کماکان با لبخند داشت نگاهم می کرد . لبم رو گزیدم و گفتم :

- خوشم نمی آد موقع آشپزی کسی دور و برم بپلکه . برو بیرون بذار من به کارم برسم !

یکدفعه صاف ایستاد و تعظیم جنتلمانه ای کرد و گفت :

- هر چی بانو امر کنن !

با چشمهای گرد و دهان باز نگاهش کردم . اینقدر همیشه عصبی و بداخلاقه که حالا تصور می کنم حرکاتش خیلی سبکه ! هنوز تو کف بودم که کیف و پالتوش رو برداشت و از کنارم رد شد . اما یکدفعه ایستاد و پرسید :

- راستی خانوم جون کجاست ؟

برگشتم به سمتش و دقیق نگاهش کردم :

- حمام .

- آهان !

چند لحظه با همون چهره آرام و لبخند بی خیالش تماشام کرد . بعد کیف و پالتوش رو برداشت . روبروم ایستاد .

- لباسهامو عوض می کنم و می آم .

مکثی کرد . نگاهش از سر تا پام رفت و برگشتی کرد و بعد موذیانه گفت :

- آشپزی کردن زیر دست یک شف زیبا باید خیلی لذت بخش باشه !

صورتم گر گرفت . با اینحال عصبانی شدم از گستاخیش . اومدم جوابی بدم که راه افتاد بره . بی خیالش شدم . ملاقه رو برداشتم به کارم ادامه بدم ، که صداشو از پشت شنیدم :

- عُنُقِ بداخلاق !

برگشتم طرفش جوابی بدم که بلافاصله تکه ای از موهای بازمو محکم کشید و بعد سریع پا به فرار گذاشت ! بیشعور !

بعد از بار گذاشتن مرغها ؛ خواستم برم تو اتاقم ، لباسهامو عوض کنم که تو راهرو به کسرا برخورد کردم . از روشویی اومده بود بیرون و یک تیشرت و شلوار راحتی تنش بود .

- تموم شد ؟

با تعجب گفتم :

- چی ؟

- آشپزی دیگه !

- آهان ، نه .

اومدم از کنارش رد بشم که دستشو جلوم گرفت :

- کجا داری می ری پس ؟

از اینهمه نزدیکیش در حالیکه لباسهای نامناسب تنم بود معذب بودم . نگاهمو ازش دزدیدم و به دستش فشار آوردم تا بره کنار .

- تو اتاقم کار دارم .

نمی دونم علت معذب بودنم رو فهمید یا یه چیز دیگه که دستشو برنداشت و گفت :

- کار بمونه واسه بعد . اول آشپزی !

دستش که روی شکمم بود رو با دو دست گرفتم و سعی کردم پس بزنم :

- اِ کسرا برو اونور . کار دارم .

لجباز تر از من پرسید :

- چی کار ؟

حالا دستش کاملا دور شکمم حلقه شده بود . عصبانی و کلافه بودم .

- به تو چه اصلا ؟!!!

- با من بودی ؟

بالاخره نگاه پر خشمم رو به چشمای شوخش دوختم :

- نه با سایه جنابعالی بودم رو دیوار !

ابروهاشو داد بالا :

- آهان ، گفتم ! چونکه همه کارای شما به من مربوط می شه ؛ می دونی که !؟

"پررویی" زیر لب گفتم و باز تقلا کردم از دستش در برم که گفت :

- بگو چی کار داری، بعد ولت می کنم بری .

یه حسی بهم می گفت اگه بفهمه می خوام لباسامو عوض کنم ، نمی ذاره . بنابراین به جاش گفتم :

- بابا می خوام برم موهامو ببندم . اه ...

سعی کرد خنده اشو بخوره . خود ناجنسش می دونست چقدر داره رو اعصابم یورتمه می ره !

- لازم نکرده ، بذار باز بمونه !

- هر وقت خواستم موهای تو رو ببندم ، نظر بده . برو اونور ببینم !

با پررویی گفت :

- موهای بازت قشنگتره !

سعی کردم کمی منطقی باهاش صحبت کنم تا ولم کنه :
می گن آدمو سگ بگیره ولی جو نگیره ، راست می گن !

بعد از ظهری ، آرام و خندان با خانوم جون نشسته بودیم و در حال گپ زدن و چای خوردن بودیم که خانوم جون یک کلمه گفت "چقدر هوس ته چین مرغ کردم کاش ... " دیگه منم با کله پریدم تو جو و زود گفتم :

- اتفاقا منم خیلی هوس آشپزی کردم . خودم براتون درست می کنم !

اما به محض اینکه رفتم تو آَشپزخانه و خواستم دست به کار بشم فهمیدم که من اصلا بلد نیستم ته چین درست کنم ! البته زمانی پی به این حقیقت تلخ بردم که دیگه خیلی دیر شده بود و یه لنگه پا وسط آشپزخانه داشتم و به در و دیوار نگاه می کردم.

بیچاره خانوم جون تا قبل از اینکه خیلی مصمم و مشتاق بیام تو آشپزخانه ، کلی اصرار کرد که بی خیال بشم و برم سراغ درسم اما من جو گرفته پامو کردم تو یه کفش که نه الا و بلا خودم می خوام درست کنم ! بعدشم برای اینکه خانوم جونو به دستپختم امیدوار کنم اینقدر الکی از خودم و ته چینهای خیالی که قبلا درست کردم تعریف کردم که خودم باورم شده بود یه پا "ته چین مرغ درست کن !" قهاری هستم واسه خودم !

از سر ناچار مجبور شدم ، مغزمو به کار بگیرم و با منطق و استدلال و استنتاج کشف کنم که گوشت مرغ قطعا یکی از مواد اصلی ته چین مرغ هستش . پس اول از همه شروع به آماده کردن مرغ برای پخت کردم.

در حالیکه پیازها رو توی زود پز تفت می دادم فکر کردم ماده بعدی ای که توی ته چین ازش استفاده می شه برنجه . اما متاسفانه در مورد بقیه مواد تشکیل اش هیچ اطلاعاتی نداشتم . اوم ، خوب می تونم حدس بزنم که چسبندگی برنج ته چین به خاطر تخم مرغه ! رنگ زردش هم حتما مال زردچوبه یا زعفرانه ! البته من ترجیحا از زغفران استفاده می کنم که بوی بد تخم مرغ رو بگیره ! نمک و ادویه هم که حتما داره . دیگه چی ؟ با ناخنم گوشه لبم رو خاروندم و فکر کردم یه چیزی این وسط یادم رفته اما چی ؟

- امممم .... عاشق بوی پیاز داغم ...

با وحشت برگشتم و کسرا رو درست پشت سرم در حال تماشای پیاز داغها دیدم . وقتی نگاهش رو بهم دوخت لبخندی زد و دوباره گفت :

- اگه می دونستم شامو قراره تو برامون بپزی ، اصلا ناهار نمی خوردم !

بی توجه به لبخند جذاب و مهربونش ، ابروهامو در هم کشیدم و رو برگردوندم و دوباره مشغول سرخ کردن پیازها شدم . اگرچه دیشب از اینکه به محض رسیدن به اتاقم اومده و به تماشا و نوازشم پرداخته بود ، لذت برده بودم . اما دلیلی نداشت قرار شام بیرونش با پریسا رو از یاد ببرم .

از کنارم گذشت و کیف دستی و پالتوش رو روی کابینت کنار اجاق گذاشت و بعد در حالیکه یک آرنجش رو به کابینت تکیه می داد روبروم قرار گرفت و گفت :

- خوب حالا این شِف زیبا چی می خواد برامون درست کنه ؟

از وجناتش پیدا بود ،که کیفش حسابی کوکه ! با یه نیم نگاه به سر و ریختش و دیدن کرواتی که به ندرت استفاده می کرد فهمیدم احتمالا یک قرار ، یا جلسه کاری با یک شرکت خارجی داشته و به طور قطع نتیجه مذاکراتش کاملا رضایت بخش بوده که حالا اینطور اخم و تخم من رو ندید می گیره و از این لبخندهای دخترکش به روم می پاشه .

بازم بهش محل ندادم و دستم رو برای برداشتن ادویه جات مورد نیازم از کابینت بالایی کنار اجاق گاز بالا بردم ، اما بلافاصله یادم افتاد که اصلا لباسهای مناسبی به تن ندارم ! بلوزی که تو تنم بود اونقدر کوتاه بود که کافی بود دستم رو کمی به سمت بالا حرکت بدم تا نافم پیدا بشه ! دامنم هم اگرچه خیلی تنگ و کوتاه نبود اما برای من که تا به حال جلوی کسرا این مدلی لباس نپوشیدم بودم ،خیلی شرم آور بود !

ادویه جات رو به مصیبت برداشتم و سیخ سر جام ایستادم . دیگه حتی روم نمی شد دستم رو برای تفت دادن پیازها بالا بیارم ! نگاه سریعی به کسرا انداختم که کماکان با لبخند داشت نگاهم می کرد . لبم رو گزیدم و گفتم :

- خوشم نمی آد موقع آشپزی کسی دور و برم بپلکه . برو بیرون بذار من به کارم برسم !

یکدفعه صاف ایستاد و تعظیم جنتلمانه ای کرد و گفت :

- هر چی بانو امر کنن !

با چشمهای گرد و دهان باز نگاهش کردم . اینقدر همیشه عصبی و بداخلاقه که حالا تصور می کنم حرکاتش خیلی سبکه ! هنوز تو کف بودم که کیف و پالتوش رو برداشت و از کنارم رد شد . اما یکدفعه ایستاد و پرسید :

- راستی خانوم جون کجاست ؟

برگشتم به سمتش و دقیق نگاهش کردم :

- حمام .

- آهان !

چند لحظه با همون چهره آرام و لبخند بی خیالش تماشام کرد . بعد کیف و پالتوش رو برداشت . روبروم ایستاد .

- لباسهامو عوض می کنم و می آم .

مکثی کرد . نگاهش از سر تا پام رفت و برگشتی کرد و بعد موذیانه گفت :

- آشپزی کردن زیر دست یک شف زیبا باید خیلی لذت بخش باشه !

صورتم گر گرفت . با اینحال عصبانی شدم از گستاخیش . اومدم جوابی بدم که راه افتاد بره . بی خیالش شدم . ملاقه رو برداشتم به کارم ادامه بدم ، که صداشو از پشت شنیدم :

- عُنُقِ بداخلاق !

برگشتم طرفش جوابی بدم که بلافاصله تکه ای از موهای بازمو محکم کشید و بعد سریع پا به فرار گذاشت ! بیشعور !

بعد از بار گذاشتن مرغها ؛ خواستم برم تو اتاقم ، لباسهامو عوض کنم که تو راهرو به کسرا برخورد کردم . از روشویی اومده بود بیرون و یک تیشرت و شلوار راحتی تنش بود .

- تموم شد ؟

با تعجب گفتم :

- چی ؟

- آشپزی دیگه !

- آهان ، نه .

اومدم از کنارش رد بشم که دستشو جلوم گرفت :

- کجا داری می ری پس ؟

از اینهمه نزدیکیش در حالیکه لباسهای نامناسب تنم بود معذب بودم . نگاهمو ازش دزدیدم و به دستش فشار آوردم تا بره کنار .

- تو اتاقم کار دارم .

نمی دونم علت معذب بودنم رو فهمید یا یه چیز دیگه که دستشو برنداشت و گفت :

- کار بمونه واسه بعد . اول آشپزی !

دستش که روی شکمم بود رو با دو دست گرفتم و سعی کردم پس بزنم :

- اِ کسرا برو اونور . کار دارم .

لجباز تر از من پرسید :

- چی کار ؟

حالا دستش کاملا دور شکمم حلقه شده بود . عصبانی و کلافه بودم .

- به تو چه اصلا ؟!!!

- با من بودی ؟

بالاخره نگاه پر خشمم رو به چشمای شوخش دوختم :

- نه با سایه جنابعالی بودم رو دیوار !

ابروهاشو داد بالا :

- آهان ، گفتم ! چونکه همه کارای شما به من مربوط می شه ؛ می دونی که !؟

"پررویی" زیر لب گفتم و باز تقلا کردم از دستش در برم که گفت :

- بگو چی کار داری، بعد ولت می کنم بری .

یه حسی بهم می گفت اگه بفهمه می خوام لباسامو عوض کنم ، نمی ذاره . بنابراین به جاش گفتم :

- بابا می خوام برم موهامو ببندم . اه ...

سعی کرد خنده اشو بخوره . خود ناجنسش می دونست چقدر داره رو اعصابم یورتمه می ره !

- لازم نکرده ، بذار باز بمونه !

- هر وقت خواستم موهای تو رو ببندم ، نظر بده . برو اونور ببینم !

با پررویی گفت :

- موهای بازت قشنگتره !

سعی کردم کمی منطقی باهاش صحبت کنم تا ولم کنه :

- موقع آشپزی ممکنه بریزه تو غذا . باید ببندمشون .

کمی فکر کرد و بعد بالاخره رهام کرد . نفسی از سر راحتی کشیدم و مثل فشنگ پریدم تو اتاق .
- موقع آشپزی ممکنه بریزه تو غذا . باید ببندمشون .

کمی فکر کرد و بعد بالاخره رهام کرد . نفسی از سر راحتی کشیدم و مثل فشنگ پریدم تو اتاق .