رمان سقوط هواپیما (6)
پوفی کردم :
-خانم کیانی باور کنید هتل رزرو کردم! حتی وسایل هامم از قبل به اونجا فرستاده شدن!
- عزیزم اول که با من راحت باش ترانه صدام کن دوم اینکه امکان نداره بزارم بری هتل!
در حالی که از این همه اصرار خسته شده بودم و در حالی که دیگه در ست نبود با این حرفا روشونو زمین بندازم:
-حالا که شما میگید چشم!
لبخند شیرینی زد:
-خوب گلم لباست رو عوض کن تا ساوین کارای ترخیصت رو انجام بده!
-ممنون!
-کاری نکردم!
-فقط لطفا بگید هزینه بیما ...
پرید وسط حرفم:
-امکان نداره!
با لبخند از روی صندلی بلند شد و رفت بیرون!
یه نگاه به لباسایی که برام اورده بودن انداختم؛اسپرت بودن تا حالا زیاد اسپرت نپوشیده بودم!عجیبه نه؟مانتو شلوار به رنگ آبی بودن به یه جفت کفش و شال سفید ... کفشه یه خورده برام بزرگ بود اما همینم خوبه!
بعد از تعویض لباسام و برداشتن کوله ام از اتاق زدم بیرون .خداروشکر موبایل و مدارکام سالم بودن فقط چند تا از لوازم آرایشم خراب که نه جعبه شون شکسته شده بود! شانس اوردم نیوشا پیشنهاد داد لباسام رو روز قبل به اینجا بفرستن تا مثلا من راحت سفر کنم! وگرنه الان همه شون بای بای شده بودن!
فکر کنم وسایلم توهتل پالاس باشه! بعد باید برم بیارمشون یا به یکی بسپارم برام بیارشون! با اون دست و پای گچ گرفتم آروم آروم رفتم سمت پذیرش که مستر شایان کوچک رو دیدم! البته به همراه مادر گرام!
ترانه جون در حالی لبخند میزد اومد کمکم و گفت :
-بریم؟
سرمو به نشونه موافقت تکون دادم!
از بیمارستان که خارج شدیم شایان کوچک با لحن جدی که میتونستم احترام و متانت رو ازش بخونم گفت:
-بفرمایید!
و به سمت یه جنسیسی کوپه راه افتاد!اووو کی میره این همه راهو ! اصلا به من چه؟؟؟سریع در عقب رو باز کردم که به سرشون نزنه تعارف بکنن ...
ترانه جون که نشست ! شایان کوچک ماشین رو با یه تیک آف از جا پروند!وا آخه مگه کمبود سرعت داری خواهر من؟یکم سنگین و رنگین رانندگی کن!
داشتم برا خودم چرتو پرت میگفتم که صدای موبایلم رشته افکارم رو از هم پاره کرد! مامان بود !تو این دو سه روز اینقدر زنگ زده بودن که فکم درد گرفته بود بس که گفتم من خـــــــــــــــــــوبـــــم!
.
.
.
ادامه دارد ...
-خانم کیانی باور کنید هتل رزرو کردم! حتی وسایل هامم از قبل به اونجا فرستاده شدن!
- عزیزم اول که با من راحت باش ترانه صدام کن دوم اینکه امکان نداره بزارم بری هتل!
در حالی که از این همه اصرار خسته شده بودم و در حالی که دیگه در ست نبود با این حرفا روشونو زمین بندازم:
-حالا که شما میگید چشم!
لبخند شیرینی زد:
-خوب گلم لباست رو عوض کن تا ساوین کارای ترخیصت رو انجام بده!
-ممنون!
-کاری نکردم!
-فقط لطفا بگید هزینه بیما ...
پرید وسط حرفم:
-امکان نداره!
با لبخند از روی صندلی بلند شد و رفت بیرون!
یه نگاه به لباسایی که برام اورده بودن انداختم؛اسپرت بودن تا حالا زیاد اسپرت نپوشیده بودم!عجیبه نه؟مانتو شلوار به رنگ آبی بودن به یه جفت کفش و شال سفید ... کفشه یه خورده برام بزرگ بود اما همینم خوبه!
بعد از تعویض لباسام و برداشتن کوله ام از اتاق زدم بیرون .خداروشکر موبایل و مدارکام سالم بودن فقط چند تا از لوازم آرایشم خراب که نه جعبه شون شکسته شده بود! شانس اوردم نیوشا پیشنهاد داد لباسام رو روز قبل به اینجا بفرستن تا مثلا من راحت سفر کنم! وگرنه الان همه شون بای بای شده بودن!
فکر کنم وسایلم توهتل پالاس باشه! بعد باید برم بیارمشون یا به یکی بسپارم برام بیارشون! با اون دست و پای گچ گرفتم آروم آروم رفتم سمت پذیرش که مستر شایان کوچک رو دیدم! البته به همراه مادر گرام!
ترانه جون در حالی لبخند میزد اومد کمکم و گفت :
-بریم؟
سرمو به نشونه موافقت تکون دادم!
از بیمارستان که خارج شدیم شایان کوچک با لحن جدی که میتونستم احترام و متانت رو ازش بخونم گفت:
-بفرمایید!
و به سمت یه جنسیسی کوپه راه افتاد!اووو کی میره این همه راهو ! اصلا به من چه؟؟؟سریع در عقب رو باز کردم که به سرشون نزنه تعارف بکنن ...
ترانه جون که نشست ! شایان کوچک ماشین رو با یه تیک آف از جا پروند!وا آخه مگه کمبود سرعت داری خواهر من؟یکم سنگین و رنگین رانندگی کن!
داشتم برا خودم چرتو پرت میگفتم که صدای موبایلم رشته افکارم رو از هم پاره کرد! مامان بود !تو این دو سه روز اینقدر زنگ زده بودن که فکم درد گرفته بود بس که گفتم من خـــــــــــــــــــوبـــــم!
.
.
.
ادامه دارد ...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۲۱ ساعت 10:9 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|