رمان عملیات مشترک20
نمی دونم چقدر گذشته بود اما بی تردید الان دیگه باید هوا در تاریکی نیمه شب فرو رفته باشد.بدنم در اثر ساعت ها بی حرکتی خشک شده بود و توان حرکت دادن عضله هایم را نداشتم .نفس عمیقی کشیدم و با تمام وجود خودم را به خداوند سپردم.از زیر نیم متر فضای محبوس بین لوله های در هم تنیده بیرون امدم .سکوت اطراف رو چیزی جز سکوت احاطه نکرده بود با ارام ترین حرکت ممکن قدم بر می داشتم لحظه ای درنگ کردم و دستم رو به روی لوله های تاسیسات کشیدم تنها فکر که در اون زمان به ذهنم رسید دنبال کردن لوله اب گرم و رسیدن به موتور خونه بود همین کار و هم کردم. جای که لوله خمیدگی به سمت پایین داشت حدس زدم به مسیر مورده نظر رسیم.یکی از شبکه های سقف کاذب را با اهسته ترین حرکت ممکن برداشتم ابتدا کمی سر خم کردم و تاریکی زیر سقف رو با چشم های خود دریدم نه نگهبانی دیدم و نه موجود زنده ای .پاهایم رو به سمت پایین سوق دادم و بعد از ان تنه سنگین شده ام رو به پایین کشیده بودم.چشمم بعد از ساعت ها در تاریکی سپری کردن اندکی به بی نوری فضا عادت کرده بود واضح نمی دیدم اما همان خطوط ساده برای دیدم کافی بود. با مشت به روی کف زمین ضربه وارد می کردم صدای مشت هایم انقدر بلند نبود که در اتاق منعکس شود و مردان تشنه به خونم را به دخمه تاریک بکشد.بعد از گشتن کله اتاق بلاخره چاه مورده نظر را پیدا کردم.خوب به یاد دارم که متهمین فراری از همین شبکه اب و فاضلاب برای فرار استفاده کرده بودند.سر چاه را با صرف نیروی بسیاری بلند کردم وخودم را پایین کشیدم برای جلوگیری از نمایش راه فرارم دوباره سر چاه را به حالت اولیه برگرداندم.چراغ قوه ای نداشتم و همین کار رو بسیار بسیار سخت می کرد.دستم رو برای جلوگیری از زمین خوردن به بدنه چاه می کشیدم و راه را دنبال می کردم.راه طولانی بود اما توان ایستادن نداشتم.کاسه صبرم سر اماده بود و دیگه تحمل یک لحظه درنگ در این محیط مخوف را نداشت.نظامی بودم. درست. اموزش دیده بودم .درست .اب بندی شده بودم. درست .اما باز هم در افرینش دختر بودم دختر بودم و مدت ها بود ماسک مردانه به صورت زده بودم.طاقتم طاق شده بود دلم یه چهار دیواری امن می خواست.از چهار دیواری ام نه فرش می خواستم نه پنجره همین که امن باشد برایم کافی بود.لرز بدی به جانم افتاده بود.سلول سلول بدنم می لرزید.گلویم خشک شده بود اما مصرانه راهم را ادامه می دادم.
هر از چند گاهی نگاهی به سقف می انداختم بلکه بلاخره به ششمین پنجره سقفی اب راه فاضلاب برسم زمان و زمین دیر طی می شد اما بلاخره رسیدم.اهسته با کف دست پنجره را کنار زدم روی پنجه های پایم ایستادم و به بیرون نگاه کردم توی کوچه ی منتهی به زندان بودم .چندین نگهبان جلوی در اصلی اماده به رزم ایستاده بودن. نور ماشینی از دور نزدیک و نزدیکتر می شد. نور بد جور چشمهایم رو اذیت می کرد جوری که برای کم شدت شدتش چشم هایم رو تنگ کردم.ماشین درست جلوی زندان توقف کرد و راننده در را برای خروج مردی باز کرد .چشم هایم رو تیزتر کردم که بهتر ببینم اما دیدم تار شده بود.کمی بیشتر رو تصویر مرد زوم کردم.چشمهایم تا حدودی به نور عادت کرد تصویر برایم هر لحظه واضح تر از لحظه قبل می شد.فرمانده رو شناختم.درسته که چشمام به شخصی پوشیدنش عادت نداشت اما از همون فاصله هم می تونستم خاص راه رفتنش و اندکی لنگیدنش رو ردیابی کنم.
کمی که از شوک دیدن فرمانده بیرون امدم با احتیاط تمام از شبکه فاضلاب بیرون امدم و خودم رو به کوچه ی فرعی که در کوچه زندان بود رساندم پشت تنه درخت غول پیکر سنگر گرفتم و نفسی تازه کردم.پاهایم شل شد و روی زمین نشستم. نفس کم اورده بودم . دهن باز کردم و هوا را بلعیدم.
نفس عمیق اول: بلاخره از اون زندان بیرون امدم
نفس عمیق دوم:فرمانده به کشورش خیانت می کرد
نفس عمیق سوم:جسیکا تو توی این بازی کثیف چیکاره ای؟
ادامه دارد
هر از چند گاهی نگاهی به سقف می انداختم بلکه بلاخره به ششمین پنجره سقفی اب راه فاضلاب برسم زمان و زمین دیر طی می شد اما بلاخره رسیدم.اهسته با کف دست پنجره را کنار زدم روی پنجه های پایم ایستادم و به بیرون نگاه کردم توی کوچه ی منتهی به زندان بودم .چندین نگهبان جلوی در اصلی اماده به رزم ایستاده بودن. نور ماشینی از دور نزدیک و نزدیکتر می شد. نور بد جور چشمهایم رو اذیت می کرد جوری که برای کم شدت شدتش چشم هایم رو تنگ کردم.ماشین درست جلوی زندان توقف کرد و راننده در را برای خروج مردی باز کرد .چشم هایم رو تیزتر کردم که بهتر ببینم اما دیدم تار شده بود.کمی بیشتر رو تصویر مرد زوم کردم.چشمهایم تا حدودی به نور عادت کرد تصویر برایم هر لحظه واضح تر از لحظه قبل می شد.فرمانده رو شناختم.درسته که چشمام به شخصی پوشیدنش عادت نداشت اما از همون فاصله هم می تونستم خاص راه رفتنش و اندکی لنگیدنش رو ردیابی کنم.
کمی که از شوک دیدن فرمانده بیرون امدم با احتیاط تمام از شبکه فاضلاب بیرون امدم و خودم رو به کوچه ی فرعی که در کوچه زندان بود رساندم پشت تنه درخت غول پیکر سنگر گرفتم و نفسی تازه کردم.پاهایم شل شد و روی زمین نشستم. نفس کم اورده بودم . دهن باز کردم و هوا را بلعیدم.
نفس عمیق اول: بلاخره از اون زندان بیرون امدم
نفس عمیق دوم:فرمانده به کشورش خیانت می کرد
نفس عمیق سوم:جسیکا تو توی این بازی کثیف چیکاره ای؟
ادامه دارد
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۲۱ ساعت 10:5 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|