توانم برای کشیدن هیکل بی جون مرد رو به تحلیل بود اما چاره ای نداشتم.از احتمالا شلیک گلوله به سرم کاملا باخبر بودم و مصرانه چشمهایم رو به دنبال سنگری می گرداندم.شش دانگ حواسم رو به تمام اطراف شلیک کرده بودم که مبادا کمترین خطری از من سر بزند.چرا که خطا در دیکشنری اون موقعیت معنایی جز نابودی نداشت.
و من جسیکا تیلور درست وسط باطلاقی از وحشت به روی زندگی ام قمار کردم.قمار مرگ یا زندگی
تیرهایم بدون خطا به جسم مردان مهاجم اثابت می کرد اما تعداد انها کجا و تیرهای من کجا؟
در کسری از ثانیه اطلاعات مدفون شده در مغزم رو به دنبال یافتن جزئیات بیشتری از نقشه این زندان زیر و رو کردم.درست بیست متر پایین تر لوله های اب از زیر سقف کاذب رد شده بودند.لوله ها به منبع اصلی زندان وصل می شدن این اطلاعات دقیقم را مدیون حس هم نوع دوستانه ام در کمک برای بایگانی الکتریکی پروندهای گذشته در ارشیو اطلاعات سازمان بودم.تا جایی که ذهنم یاری می کرد 2 زندانی از همین کانال فرار کرده بودند..پشت اولین دیوار جدا کننده سنگر گرفتم جنازه مرد رو رها کردم.صدای گام های مردان مسلح نزدیک و نزدیکتر می شد.دستی به گردنبند رایان کشیدم بدجور به ان کلمات ناواضح عربی اعتقاد داشت و من این روزها شدیدا به این مرد ایرانی ایمان داشتم.ناامیدی از مسدود شدن این راه فرار بدجور به قلبم چنگ می انداخت از ته وجودم خدا را صدا زدم و به سقف کاذب چند شلیک پی در پی کردم.تیرها بعد از عبور از سقف کاذب به لوله های پلاستیکی شبکه اب برخورد کرد و اب با شدت هر چه تمام تر بارید.زمانی برای تلف کردن نداشتم درست بعد از فوران اب با تمام توان به سمت بالا پریدم و با ته اسلحه چند قسمت از سقف کاذب رو برداشتم با یک پرش بلند دیگر دستم رو به گوشه ی سقف گرفتم و خودم را بالا کشیدم.صدای تیر اعلام شماره معکوس کرد.فرصتی نداشتم.چهار دست و پا با بالاترین سرعته ممکن به سمت جلو حرکت کردم.به میله های اهنی که رسیدم خودم رو بالاتر کشیدم و روی میله های شروع به حرکت کردم.گرمای زیاد میله ها دست و پاهایم رو به سمت ذوب شدن سوق می داد اما بحث بر سر مرگ و زندگی بود فرصت تعلل نداشتم.سیاهی مطلق قلبم رو بیشتر به سمت نا امیدی هل می داد.شلیک های زیر سقف سمفونی موحشی را شکل داده بودند.تیرها به میله های اهنی برخورد می کردند.به سه راه ای که رسیدم فکری به ذهنم چنگ انداخت.بی شک به هر جهت که می رفتم این قماش گلوله به دست رهایم نمی کردند.چشم هایم به تاریکی عادت کرده بود واضح نمی دیدم اما دیدم بهتر شده بود.چشمم تکه لوله های در هم تنیده رو شکار کرد که با بافصله نیم متری از سطح سقف کاذب قرار داشت در دنج ترین محل ممکن.خودم رو به زیر لوله های در هم تینیده کشیدم.تنه ام زیر انباری از لوله گم شد.چند تکه از اشغالهای اطراف را به کنارم کشیدم.مطمئنا از دید هر کسی پنهان شده بودم.مطمئنا در ادرنالین تولید شده به طور طبیعی در وجود این مردان مسلح امکان مخفی شدن من دفع شده بود.به راستی هم هر کس دیگه ای جز جسیکا تیلور فرار در ان موقعیت را به قرار ترجیح می داد.هر چند که ان فرار به خط پایان مرگ برسد باز هم ارام تر از این قراره پر دقدقه بود اما چیزی در ته ته فکر من این صبوری را عاقلانه تر از فرار در وضعیت بحرانی می دانست.گردنبند رایان را در دستم فشردم.امید دیدش بدجور در رگ هایم پمپاژ شد.چشمهای سیاه و نگرانش لحظه ای از جلوی چشمانم محو نمی شودند.برای گذشتن از این لحظات یخ بسته و پر وحشت چه چیزی بیشتر از فکر کردن به مرد ایرانی می تونست ارومم کنه؟
گردنبند امانتی رو در دستانم بیشتر فشردم چی بود رمز این منبع ارامش؟
برای منی که احساسات زنانه ام در کوچه پس کوچه های هویت نظامی ام گم شده بود این حس ظریف و نرم برایم حکم انقلاب را داشت. حسی ظریف و ناشناخته که بزرگترین مجهول این روزهایم بود .
لحظه ای در گوشه ای از ذهنم نشستم و به جسیکایی که درگیر بازی های ظالمانه روزگار شده بود اندیشیدم
دختری که از کودکی مامور برآورده شدن آرزوی های پدر و پدربزرگ خود شده بود.احساسات دخترانه ام هنوز خود را به نمایش نگذاشته توسط پدربزرگ خفه می شد.نه به زور نه به ضرب خودم هم می خواستم.پدربزرگ مهربانی رو جور دیگری به من یاد داد.پدر محبت را جور دیگری به من یاد داد و تمام این کلمات برای من معنای متفاوتی داشتن که تنها باید در دیکشنری تخصوصی نظامی به دنبال انها می گشتیم
رایان شوخ بود گاهی مهربان می شد گاهی اعتماد می کرد و ضمانت می داد.اعتماد کلمه ای که برای من بی معنا بود یک بار هم که در سرزمین مادری مصرانه تلاش برای امتحان این کلمه ای بی معنا کرده بودم به کوچه ی بن بست رسیدم.همین رایان بود که مرا به نظامی های ایست بازرسی تحویل داده بود
تفاوت رایان با خودم را درک نمی کردم فقط می دانستم فرق داریم.هر دو نظامی بودیم اما جنس نظامی بودنمان فرق می کرد.رایان شوخ بود اعتماد می کرد اما من.
افکارم پراکنده بود تمرکزم جمع نمی شد مدام از انالیز رایان به خودم می رسیدم و از خودم به رایان .اما با تمام این حرفاها نام رایان احساس خوبی را در این تاریکی مطلق در این اوج نا امیدی در این لحظاتی که گرفتاری بیشتر از همیشه در کمینم بود در تمام وجودم سرر ریز می کرد

ادامه دارد