18سایه
فصل پنجم
به دنبال دسته به راه افتادیم از ته دلم از خدا میخواستم کمکم کنه صدای سینه زنیه مداح دسته به گوشم میرسید
شب نهم محرم بود شب شهادت حضرت ابوالفضل چشمم افتاد به سام که با پاهای برهنه توی دسته زنجیر
میزد و با ریتم سینه زنی زنجیرو وری شونه ش جا به جا میکرد خواهر سام کنارم بود دستمو میفشرد اشکام با هر
بیت شعر بیشتر جاری میشدن گفتم:یا ابوالفضل یا ابوالفضل ..
دستمو گذاشتم رو قلبم و همنوجا نشستم چشامو برای لحظه ای بستم صدای سودا اومد:سایهئ جون سایه
جون تورو خدا
با دست سعی کردم ارومش کنم احسان از توی دسته نگاهش افتاد به من با دست بهش اشاره کردم
خوبم به سودا گفتم:هییس اروم باش الان نگران میشن باید دست....باید تا...
قلبمو ماساژداد:خیلی خب خیلی خب اروم باش
_سودا تو تو مثل خواهرمی ممنونم که...که رازمو تو دلت نگه داشتی
_این چه حرفیه؟تو هم چیزی از من نمیدونی پاشو پاشو ببرمت خونه
_نه نه یه ساعت دیگه هیئته نذر دارم 10 شبو برم
_ولی سایه جون
_نترس خوبم
سعی کردم اروم باشم صدای طبل میومد و سینه زنی که بهم ارامش میداد
ابوالفضل....ساقیه طفلان حسین
ابواتلفضل شیرین تر از جان حسین......
دسته اروم اروم دور شد جوانی در حالیکه سینی با لیوان های شیری در دست داشت به سمتمون اومد سینیو به
سمتمون گرف هر دو لیوانی برداشتیم و خوردیم گرمای شیر ارومم میکرد دست سودا رو گرفتم و بلند شدم
اروم دو تا کوچه رو طی کردیم به خونه ای که جلوش پرچم بود نگاه کردم داخل شدیم کفشا به طور منظمی چیده
شده بود پرده ای داخل حیاط کشیده شده بود که زنونه مردونه رو جدا میکرد به گوشه ای رفتیم وقتی نشستیم
زیارت عاشورا خونده شده بود چراغا رو خاموش کردن و مداح با سوز خاصی شروع کرد به خوندن روضه اوج
روضه بود که جیغ هایی که میزدم از ته حنجره باعث شد قلبم تیر بکشه و از حال رفتم
*****
چشم باز کردم کسی بالا سرم نبود دورو اطرافمو دیدم داخل بیمارستان بودم سام داخل شد:چه طوری؟
لبخند تلخی زدمو گفتم:هنوز زنده م
_ااا این چه حرفیه؟
_میبینی دارم داغون میشم تا کی سام؟تا کی باید زجر بکشم؟
_بس کن دختر زیاد گریه کردی حالت بد شداین حرفا دیگه چیه؟
_سام من بچه نیستم
در حالی که سرنگو از دستم میکشید گفت:اره میدونم پاشو بینیم چه جا خشک کرده مامان اینا همه خونه تونن
یادم افتاد که هر سال نذری داریم
گفتم:اره اره فردا
_اوه اوه راستی اگه دختر خوبی باشی یه خبر خوبم بهت میدم
_همونطور که از روی تخت بلند میشدم گفتم چی؟
_احسان میخواد باهات حرف بزنه
_وااا این خبر خوبه؟
_چه میدونم گفتم فضا عوض شه خب دیگه میرم بیرون تا اون بیاد
سام بیرون رفت و احسان داخل شد :سلام ابجی خوبی؟
توچشاش اشک بود سعی کردم بخندم:وااا معلومه که خوبم نترس حالا حالا ها ور دلتم
_خودتو لوس نکن سایه
رفتم سمتش:بیا بشین ببینم چی میخوای بگی؟
کمی سکوت کردو گفت:میخوام ازت اجازه ای بگیرم
_از من؟نه بابا نکن این کارو داداشی با من
هنوز داشتم شو خی میکردم که یهو گفت:جدی باش سایه
_باشه باشه چرا عصبی میشی بگو میشنوم
_قبل از نامزدی تو با سام رفتیم واسم لباس خریدی واسه زن گرفتنم
_اره خب
_من من عاشقم سایه دوسش دارم
زل زده بودم تو چشمای احسان چی میخواست بگه
ادامع داد:ببین سایه همه ادما مثل هم نیستن من ..من رویا رو میخوام ؟
با این حرفش نا خوداگاه گفتم:چییییییی؟
_میدونم میدونم تو با سهیل...اما این دلیل نمیشه که رویا هم بد باشه کمامان میخواست امشب با زن عمو یه
صحبت کوچیک کنه که من گفتم اول...
پریدم وسط حرفش:باورم نمیشه احسان دیگه هیچ حرفی نزن فهمیدی ؟
زبونم بند اومد به سرعت از در اتاق زدم بیرون و حیاط بیمارستانو طی کردم صدای سام میومد:سایه وایسا سایه؟
دستمو گرفتن و برم گردوند خودمو رها کردم تو بغلش:سام سام توروخ دا میخوام برم سام...
تو بغلش هق هق میزدم:سام تورو خدا منو از اینجلا ببر ببر
منو بعه خودش فشرد:باشه باشه اروم باش اروم باش
برو پیش ماشین تا لباس عوض کنم بریم
فقط سر تکون دادم و به سمت ماشینش در حالی که اشک میریختم رفتم مدتی گذشت که سام اومد
نمیدونستم احسان چی شد اما الان نمیخواستم بهش فکر کنم سام به راه افتاد کمی اروم شده بودم که گفت
:سایه؟
_برگشتم سمتش میخوام یه چیزی بهت بگم باید امادگیشو داشته باشی؟
_خب بگو میشنوم؟
_کمی من من کرد که گفتم:حرف بزن سام؟
_سهیل....
_خب
_سهیل داره پدر میشه اینو بهت گفتم اگه یه وقت با اتنا
چشمامو بستمو گفتم:خودم فهمیدم کافیه دیگه
موبایلم زنگ خورد از توی کیفم در اوردم شماره نا شناس بود به سهیل نگاه کردم مشغول رانندگی بود
قطع کردم و گوشیمو گذاشتم توی سایلنت :تو دلم گفتم:تو دیگه کی هستی؟
جلوی در خونه نگه داشت و هر دو پیاده شدیم