صبح با صدای پرستار بیدار شدم.
پرستار:خانم...خانم....
چشام رو باز کردم.من کجا بودم؟با یاد آوری دیشب بغضم گرفت.
پرستار:خانم چرا اینجا خوابیدید؟
من:از همسرم چه خبر؟
پرستار:خوبه.الان بیداره.
پاشدم.
من:میتونم ببینمش؟
پرستار:بله.
رفتم تو اتاق.نشستم رو صندلی بغل تختش.تو چشام اشک بود.
من:خوبی؟
با سر تایید کرد.
من:درد داری؟
شهاب:نه.
اشکام سرازیر شد.
شهاب:گریه میکنی؟
اشکام رو پاک کردم و سرم رو زیر انداختم.
من:همش تقصیر منه.
همین طوی اشکام میومد پایین.سرم رو گرفتم بالا.
من:ببخشید.

با ناراحتی نگام میکرد.تازه فهمیده بودم که چه قدر دوستش دارم.
شهاب:میشه گریه نکنی؟من خوبم.
اشکام رو پاک کردم و با لبخند نگاش کردم.
شهاب:حالا شد.
خندیدم.
شهاب:تا صبح اینجا بودی؟
با سر تایید کردم.
شهاب:نخوابیدی؟
من:خوابیدم.
شهاب:کسی نیومد پیشت؟
من:سارا اومد.
شهاب:چرا اونا رو نگران کردی؟
هیچی نگفتم.از اتاق اومدم بیرون و رو صندلی نشستم.تازه دو ماه و نیم گذشته بود.دو ماه و نیم دیگه پیشش میموندم.لبخندی زدم.خیلی گرسنم بود.دیشب هیچی نخوردم.رفتم از بیمارستان بیرون.دوتا شیرکاکائو و دو تا کیک خریدم و وارد بیمارستان شدم.رفتم تو اتاقش.
من:گرسنت نیست؟
شهاب:خیلی.
یه شیرکاکائو و یه کیک رو گذاشتم جلوش و مال خودمو شروع کردم به خوردن.اون هم همین طور.بعد از خوردن آشغالاشون رو انداختم تو سطل.
شهاب:کی مرخص میشم؟
من:نمیدونم.الان میرم میپرسم.
از اتاق رفتم بیرون.بعد از چند دقیقه وارد اتاق شدم.

من:حاضری؟
شهاب:آره.
از اتاق اومد بیرون.از بیمارستان خارج شدیم.خیلی خوشحال بودم.برای اینکه شهاب از بیمارستان مرخص شده.
وقتی رسیدیم کمکش کردم تا از ماشین پیاده شد.وارد خونه شدیم و یه راست بردمش تو اتاقش.رفتم تو آشپزخونه و براش کمی سوپ درست کردم.براش ریختم تو ظرف و بردم تو اتاقش.گذاشتم رو میز.
من:میخوای کمکت کنم بخوری؟
شهاب:نه خودم میخورم.
و شروع کرد به خوردن.وقتی خورد ظرف و بردم آشپزخونه و شستم.ساعت 10 شب بود.رفتم تو اتاقش.خواب بود.
نمیدونم که چند دقیقه گذشت که با چشای بسته گفت:چرا وایستادی و داری منو نگاه میکنی؟
هول شد و گفتم:م...م...من...
شهاب:برو بخواب.
سرم رو انداختم پایین و همونجا وایستادم.
شهاب:چرا وایستادی هنوز؟
من:خوابم نمیبره.
شهاب:برو.
ولی من وایستاده بودم.
شهاب:میری یا ببرمت؟
هیچی نگفتم و رفتم تو اتاقم.رو تختم دراز کشیدم.من چم شده؟چشام و بستم ولی خوابم نمیبرد.