من:از چی؟
سارا:هیچی.
و دستمو گرفتو کشید وسط و شروع کرد رو به روی من به رقصیدن.منم همین طور.
بالاخره این شبم تموم شد.سوار ماشین شدم و شهاب هم سوار شد.با اخم به بیرون نگاه میکردم.هنوز از دستش ناراحت بودم.وقتی رسیدیم سریع رفتم تو اتاقم.لباسام رو عوض کردم و خوابیدم.
*********
صبح وقتی بیدار شدم ساعت10 بود.رفتم حموم و نیم ساعت بعد اومدم بیرون.موهامو با سشوار خشک کردم و لباسام رو تنم کردم و کمی آرایش کردم و رفتم طبقه ی پایین.شهاب رو مبل نشسته بود و داشت به صفحه ی گوشیش نگاه میکرد.امروز جمعه بود و مطبش تعطیل بود.رفتم تو آشپزخونه و ناهار رو درست کردم و بعدش هم خوردیم.داشتم ظرفا رو میشستم که صدای زنگ در اومد.رفتم از آشپزخونه بیرون.شهاب سریع رفت درو باز کرد.منم رفتم.اه لعنتی.فرهاد بوق بود.
فرهاد:اگه بذاری میخوام با سونیا حرف بزنم.
شهاب:نمیذارم.
من:شهاب دیگه نه.
شهاب:تو برو تو.
فرهاد:چرا؟تو باید بری تو.
شهاب:خفه شو بابا.
فرهاد:چی گفتی؟
شهاب:گفتم خفه شو.
من:شهاب!!!!!!!
فرهاد از جیبیش چیزی درآورد.با دیدن اون چیز دستش چشام چهارتا شد.چاقو بود.
من:چی کار میخوای بکنی؟
فرهاد:پس نمیری.
من:شهاب برو.خودم درستش میکنم.
شهاب:تو برو تو.موضوع مردونس.میخوام ببنم چی کار میخواد بکنه.
که فرهاد بهش حمله کرد.یه جیغی کشیدم و رفتم که با حس کردن خون روی دستم خشکم زد.خدا چی شد؟شهاب که چاقو نخورده؟که یه دفعه فرهاد چاقوی خونیش رو از شکم شهاب در آورد و فرار کرد.اشکام سرازیر شدن.
من:شهاب...شهاب...
روی زمین افتاد و چشاش بسته شد.رفتم تو خونه و زنگ زدم به آمبولانس.
شهاب رو بردیم بیمارستان.یه راست بردنش تو اتاق عمل.
یه ساعتی گذشته بود که یه پرستار از اتاق اومد بیرون با عجله رفت.نکنه اتفاق بدی افتاده باشه؟من چم شده؟چرا اون برام مهم بود؟که پرستار با بسته های خون برگشت.بعد از چهار ساعت دکتر از اتاق عمل اومد بیرون.
من:آقای دکتر چی شد؟
آقای دکتر:به خیر گذشت.از بستگانشید؟
من:ها؟...ب...ب...بله.
با یه لبخند ازم دور شد.شهاب رو از اتاق آوردن بیرون.یه نگاه به صورت معصومش انداختم.قلبم شروع به تند تپیدن کرد.بردنش تو بخش.
رو به پرستار گفتم:میشه ببینمش؟


پرستار:شما از بستگانشید؟
من:بله.همسرشم.
پرستار:بله.
رفتم تو اتاق.تو این مدت کم دلم براش تنگ شده بود.کاش من بجاش چاقو خورده بودم.بغلش نشستم و دستاشو گرفتم.نمیدونم چقدر گذشته بود که چشماشو باز کرد.دستاشو ول کردم.
من:شهاب...شهاب...
رفتم پرستار رو صدا زدم.دکتر هم وارد اتاق شد.رفتم رو صندلی های بیرون اتاق نشستم.بعد از چند دقیقه دکتر از اتاق اومد بیرون.
من:حالش خوبه؟
دکتر:بله.
و رفت.نشستم رو صندلی.گوشیمو در آوردم.چهار تا تماس بی پاسخ از سارا داشتم.شمارشو گرفتم.
سارا:الو سونیا کجایی؟
با گریه گفتم:سلام.
سارا:چرا گریه میکنی؟اتفاقی افتاده؟
من:شهاب...
سارا:شهاب چی؟
من:چاقو خورده....
سارا:کدوم بیمارستانی؟
آدرس بیمارستان رو گفتم و قطع کردم.بعد از نیم ساعت اومد.بغلش کردم و شروع کردم به گریه کردن.
سارا:چی شد؟
من:فرهاد...اون عوضی بهش چاقو زد.
سارا:فرهاد؟
من:آره.تازه تو اتاق عمل هم یه عالمه خون براش بردن.
سارا:وای.دارم برای فرهاد.
من:سارا کاری نکنیا.
سارا:میتونی ازش شکایت کنی.
من:ولش کن.
دیگه ادامه نداد.ساعت 1 شب بود.
من:به مامان گفتی؟
سارا:نه من خونه ی خودم بودم.
من:الان شوهرت نگران میشه.پاشو برو خونت.
سارا:نه.تو رو تنها نمیذارم.
من:نه برو.
سارا:مطمئنی؟
من:آره.برو.
سارا:باشه.خدافظ.
من:خدافظ.
و رفت.نمیدونم چند دقیقه بعد خوابم برد.