عشق باور نکردنی قسمت12
من:سلام آقای دکتر.خسته نباشید.
یه نیم نگاهی بهم انداخت.
شهاب:سلام.ممنون.
و اومد تو آشپزخونه.
شهاب:چرا غذا درست نکردنی؟
من:خوب دیر بیدار شدم،زنگ زدم پیتزا بیارن.
که صدای زنگ اومد.زود در رو باز کردم و پیتزاها رو تحویل گرفتم.بعد از خوردن پیتزاها شهاب رفت.الان وقت اجرا کردن نقشه ست.زنگ زدم به سارا و اونم زود اومد همراه یه سوسک چندش آور و ترسناک.
سارا:سلام.
من:چه چندشه.
سارا:کی؟شهاب؟آره خودم میدونم.
من:هووووووو،سوسکرو میگم.
سارا:خوب چرا میزنی؟
من:من کی زدم؟
سارا:باشه تسلیم.بریم.
. ا هم وارد حمومِ اتاق شهاب شدیم.بعد از انداختن سوسک داخل شامپو رفتیم داخل پذیرایی.
سارا:مواظب خودت باش.
من:اِاِاِاِاِاِاِاِ،خوب شد گفتی.
برای خودمون قهوه درست کردم و شروع کردیم به خوردن.
من:مامان کجا بود؟
سارا:خونه.به هوای سر زدن به تو اومدم.
بعد از رفتن سارا خونرو جموجور کردم و مشغول تلویزیون تماشا کردن شدم.
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــ
صدای در اومد.وای شهاب اومد.رفت تو اتاقش و بعد از عوض کردن لباساش اومد تو آشپزخونه.میزو چیده بودم.بعد از خوردن شام رفت تو اتاقش.بعد از نیم ساعت صداش اومد.زود رفتم تو اتاقش.به در حمومش تقه ای زدم.
من:چی شده شهاب؟
در حموم باز شد و سوسک اومد بیرون.منم شرو کردم به جیغ زدن.
من:کمک،کمک.
رفتم طبقه ی پایین.سوسک هم داشت از پله ها میومد پایین.همین طور وسط جیغ زدنام میگفتم:سوسک،سوسک.
بعد از چند دقیقه شهاب هم اومد و رفت یه کتاب برداشت و شروع کرد به کشتن سوکه.
من:مُرد؟
شهاب:آره.
من:مُردم از ترس.
چشاش رو ریز کرد و گفت:سوسکه چطوری اومد تو شامپوی من؟نکنه...
و شروع کرد به دنبال من دویدن منم میدویدم و میگفتم:کار من نیست.
برگشتم تا ببنینم هنوز دنبالمه یا نه که محکم خوردم به چیزی و دیگه هیچی نفهمیدم.
وقتی چشام رو باز کردم تو اتاقم بودم.سرم خیلی درد میکرد.شهاب پیشم نشسته بود و با نگرانی نگام میکرد.وقتی دید چشامو باز کردم گفت:سونیا خوبی؟درد داری؟
من:خوبم.
شهاب:سرت درد میکنه؟
من:آره ولی کم.
از اتاق رفت بیرون.این اصلا منگله ها.یه دقیقه مهربونه یه دقیقه مثل سگ پاچه میگیره.با یاد آوری سوسک خندم گرفت.از تخت بلند شدم.سرم خیلی درد میکرد.رفتم طبقه ی پایین.شهاب روی مبل نشسته بود و سرش رو بین دستاش گرفته بود.رفتم تو آشپزخونه.خیلی تشنم بود.از یخچال یه شیشه آب برداشتم و سر کشیدم.میخواستم در یخچال رو ببندم که با دیدن شهاب پشت در یخچال یه متر پریدم و جیغ خفیفی کشیدم.یه پوز خند زد و از یخچال یه شیشه آب برداشت و سر کشید و رفت تو اتاقش.این دیونست.باید بفرستمش پیش یه روانپزشک.صدای زنگ در اومد.با دیدن تصویر فرهاد روی اف اف قلبم برای چند لحظه ایستاد.حالا چی کار کنم؟به شهاب بگم؟دوست نداشتم به شهاب بگم.رفتم دم در و در رو باز کردم.
فرهاد:به به،خانم سونیا.
من:چی کار داری؟
فرهاد:اومدم ببنیمت.
من:خوب حالا دیدی برو.
میخواستم در رو ببندم که پاشو گذاشت لای در و نذاشت.
من:پاتو بکش.
فرهاد:نکشم چی کار میکنی؟
من:یه کاری میکنم که پشیمون شی.
فرهاد:وای وای ترسیدم.
که صدای شهاب از پشتم اومد.
شهاب:کیه سونیا؟
در رو بستم و رو به شهاب با ترس گفتم:ه...هیچ کس.
میخواست در رو باز کنه ولی نذاشتم.
من:شهاب برو.
شهاب:میخوام ببینم کیه.برو اونطرف.
و با یه حرکت پرتم کرد اونطرف و درو باز کرد.با دیدن فرهاد تعجب کرد.
فرهاد:میخوام سونیا رو ببینم.
شهاب:برو گمشو.
فرهاد:برو اوطرف.
شهاب:نرم چی؟
زود رفتم دم در پیش شهاب وایستادم.
من:شهاب برو خواهش میکنم برو.اگه میخواد منو ببینه بذار ببینه تو برو.
شهاب:ساکت.
فرهاد:میری اونور یا حالیت کنم؟
با ترس به شهاب نگاه کردم.
من:برو.
شهاب:حالیم کن.