سارا:باشه.
و با هم رفتیم طبقه ی پایین.بعد از روبوسی رفتش.منم رفتم تو آشپزخونه.کمی قهوه برای خودم درست کردم و نشستم جلوی TV و مشغول فیلم دیدن شدم.ساعت 5 بود.کمی خونه رو جمع کردم و از خونه زدم بیرون.برای خودم چند دست لباس خریدم.وقتی برگشتم ساعت 8:30 بود.ساعت 10 شهاب برمیگشت.کمی ماکارونی درست کردم و وقتی درست شد میزو چیدم.ساعت 10:30 دقیقه صدای در اومد.سریع نشستم سر میز و منتظر شهاب موندم.بعد از ده دقیقه وارد آشپزخونه شد.
من:سلام.
جوابی نداد.
من:جواب سلام واجبه ها.
بازم سکوت.منم چیزی نگفتم.دارم برات آقا شهاب.شروع کردم به خوردن ماکارونی.اونم شروع به خوردن کرد.بعد از خوردن شام ظرف ها رو شستم و رفتم تا تلویزیون ببینم ولی وقتی دیدم شهاب رو مبل دراز کشیده و داره تلویزیون میبینه پشیمون شدم و رفتم تو اتاقم.لباس خوابم رو پوشیدم و رو تختم دراز کشیدم.بعد از پنج دقیقه خوابم برد.

********

صبح ساعت6 بیدار شدم و دست و صورتم رو شستم و لباسام رو عوض کردم و رفتم طبقه ی پایین.شهاب داشت آماده میشد که بره.بدون توجه بهش رفتم تو آشپزخونه.وقتی صدای در اومد مطمئن شدم که رفته.چایی رو دم کردم.نمیخواستم دیگه بخوابم.بعد از صبحونه حاضر شدم و سویچم رو برداشتم و رفتم بیرون.میخواستم برم خونه ی مامانمینا ولی هنوز ساعت 8 بود.شاید شک کنن.توی خیابونا چرخ میزدم.ساعت9 برگشتم خونه.رفتم تو اتاقم که صدای تلفن از طبقه ی پایین اومد.سریع رفتم و تلفن رو بداشتم.
من:الو.
نرگس جون:سلام عروس خوشگلم.
من:سلام مامان.
نرگس جون:خوبی؟
من:بله خوبم.شما چطورید؟
نرگس جون:ما هم خوبیم.
من:کاری داشتید؟
نرگس جون:آره،میخواستم بگم که امشب شام بیاین اینجا.
من:حتما مزاحمتون میشیم.
نرگس جون:شهاب چطوره؟
یه پوزخند زدم و گفتم:عالیه.
نرگس جون:الان خونست؟
من:نه.
نرگس جون:باشه کاری نداری؟
من:نه خداحافظ.
و تلفن رو قطع کردم و شماره ی شهاب رو گرفتم.بعد از شش تا بوق با سردی جواب داد.
شهاب:بله.
من:شب باید بریم خونه ی مامانتینا زود برگرد.
شهاب:باشه.
بدون خداحافظی تلفنو قطع کردم.رفتم سمت دی وی دی و یه آهنگ غمیگن گذاشتم.تلویزیون رو روشن کردم و یه سی دی کره ای هم گذاشتم تا ببینم.اصلا گذر زمان رو حس نمیکردم.هنوز سه تا از پنج تا سی دی رو دیده بودم که صدای در اومد.

ساعت رو نگاه کردم.ساعت 12:45 دقیقه بود و من ناهار درست نکردم.مثل فنر از جام پریدم و سی دی رو خاموش کردم و رفتم تو آشپزخونه و مشغول درست کردن املت شدم.بعد از پنج دقیقه شهاب وارد آشپزخونه شد.
شهاب:سلام.
هیچی نگفتم.میخواستم تلافی کنم.
شهاب:جواب سلام واجبه ها.
بازم هیچی نگفتم.میزو چیدم و مشغول خوردن شدم.بعد از خوردن ناهار شهاب رفت و منم مشغول ظرف شستن شدم و حاضر شدم تا برم خونه ی مامانمینا.
-------------------------
دم در خونه ی مامانمینا ماشینمو پارک کردم و زنگ در رو فشردم.وقتی در باز شد رفتم داخل.
مامان:به به،از این طرفا.
من:سلام مامان خوشگلم.
بعد از روبوسی رفتیم داخل.
سارا:سلام خواهرم.
من:سلام.
مامان:بشین برات میوه بیارم.
و رفت داخل آشپزخونه.منو سارا هم روی مبل نشستیم.
سارا:دیگه چی کارا کردی؟
من:هیچی.
سارا:من یه نقشه ی خوب دارم.
من:چی؟
سارا:چی بهم میدی؟
من:چی میخوای؟
سارا:شام مهمونم کن.
من:باشه.
سارا:رستوران شیکا.
من:باشه.بگو دیگه.
که یه دفعه مامانم اومد.
مامان:سونیا تا کی اینجا میمونی؟
من:برای چی؟
مامان:آخه میخوام برم خرید که اگه زیاد میمونی برم.
سارا:باشه برو برو.
من:آره برو.
مامان:پس خداحافظ.
وقتی مامانم رفت به سارا گفتم:بگو دیگه.
سارا:خوب سوسک بندازیم تو شامپوش.
من:چـــــــــــــــــــــ