شهاب:ایشون شوهر دارن پس باید با شوهرشون برقصن.
امیر یه چشمک بهم زد و رفت.منو شهاب هم شروع کردیم به تانکو رقصیدن.بالاخره ساعت4 شد.همه اومدن وتبریک بهمون گفتن و رفتن.فقط فامیلای درجه ی یک موندن تا ما رو راهی خونمون کنن.سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.باز صدای آهنگ رو زیاد کردم.وقتی رسیدیم از مامانم و سارا و رقیه و نرگس جون و شیما خداحافظی کردیم.وارد خونه شدیم.خونه ی خیلی بزرگی بود،دوبلکس بود.یه راست رفتم تو اتاقم و در رو قفل کردم.لباسم رو درآوردم و تاج و... رو از موهام جدا کردم.رفتم رو تختم دراز کشیدم که زود خوابم برد.
***********
صبح ساعت 9 بیدار شدم.در رو با کلید باز کردم.شهاب خونه نبود.باز رفتم تو اتاقم و رفتم حموم.ساعت11 از حموم اومدم بیرون.موهامو با سشوار خشک کردمو لباس پوشیدم و رفتم طبقه ی پایین.تو یخچال رو گشتم.وسایلای پاستا رو روی میز گذاشتم.میخواستم برای ناهار پاستا درست کنم.ساعت 12:30 غذا آماده شد.چیندمش روی میز.صدای در اومد.نشستم سر میز و منتظر نشستم.یه راست رفت تو اتاقش.بعد از پنج دقیقه برگشت و اومد سر میز نشست.نه سلامی کرد نه بهم محل داد.منم همین کارو انجام دادم.بعد از خوردن غذاش رفت سر کار.منم نشستم و تلویزیون نگاه کردم.یه فکر اومد تو ذهنم.زود تلفن رو برداشتم و شماره ی شیما رو گرفتم.بعد از سه تا بوق جواب داد.
شیما:الو سلام سونیا.
من:سلام شیما.خوبی؟
شیما:آره.
من:شهاب چه غذاهایی رو دوست داره؟
شیما:برای چی؟
من:میخوام برای فردا ناهار براش درست کنم.
شیما:عاشق قرمه سبزی،قیمه،لازانیا،ماکارون یه و به میگو و بادوم و زردچوبه آلرژی داره.
من:باشه ممنون.
شیما:خداحافظ.
گوشی رو قطع کرد و رفتم تو آشپزخونه.ساعت 9 بود که شهاب اومد.
من:سلام.
شهاب:سلام.
و رفت تو اتاقش.هه هه هه این طوری کن منم برات دارم.میزو چیدم و شهاب هم با لباس راحتی برگشت و نشست سر میز و شروع کرد به خوردن و منم همین طور.
من:بعد از شام باید بریم خونه ی مامان من مادر زن سلام.
با سر تایید کرد و مشغول خوردن ادامه ی غذاش شد.بعد از خوردن شام رفتم تو اتاقم.یه مانتوی سبز و یه شلوار مشکی تنم کردم و یه شال مشکی و یه کفش پاشنه بلند سبز هم پام کردم.خط چشم کشیدم و ریمل هم زدم و رژگونه ی سبز کم رنگ و رژلب براق هم زدم و یه ی سبز هم زدم.مثل همیشه دلبر شده بودم.رفتم طبقه ی پایین.شهاب هم آماده جلوی در منتظر من ایستاده بود.رفتیم بیرون و سوار ماشین مرسدس بنزش شدیم.بعد از یه ربع رسیدیم.زنگ رو فشار دادم.بعد از چند ثانیه در باز شد.وارد خونه شدیم.ساعت 10:30 بود که برگشتیم خونه.رفتم تو اتاقم و لباسام رو عوض کردم و روی تختم دراز کشیدم.
*******

صبح ساعت 10 بیدار شدم.طبق معمول شهاب نبود.خوب باید نقشم رو اجرا کنم.رفتم تو آشپزخونه و وسایلای کوکو سیب زمینی رو آماده کردم.زردچوبه رو خالی کردم توی سیب زمینی هام و شروع کردم به سرخ کردن.

ساعت 12 بود که شهاب اومد.منم میزو چیده بودم.
من:سلام شهاب،بیا ناهار درست کردم.
شهاب:سلام.
و با هم وارد آشپزخونه شدیم.با دیدن کوکو ها چشماش چهار تا شد ولی زود به حالت طبیعی برگشت.
شهاب:زرد چوبه نداره؟
من:داره ولی خیلی کم.برای چی؟
شهاب:همین طوری.
من:نکنه دوست نداری؟
شهاب:نه...نه.
و نشستو شروع کرد به خوردن.بعد از چند دقیقه شروع کرد به سرفه کردن و تند تند نفس کشیدن.وای خدای من،نمیتونه نفس بکشه.حالا چی کار کنم؟
با نگرانی گفتم:شهاب،شهاب خوبی؟
هیچی نگفت و با زور نفس میکشید.رفت سمت ظرفشویی و دستش رو گذاشت روش.با زور وایمیستاد.
من:خوبی؟
من چی کار کردم؟ولی حقش بود،تازه مونده.هنوز با زور نفس میکشید.کمکش کردم تا بشینه رو صندلی.قلبم تند تند میزد.حس کردم الان وایمیسته.فکرش رو نمیکردم انقدر حالش بد شه.بعد از نیم ساعت حالش بهتر شد.
من:خوبی؟
شهاب:آره.
هنوز نمیخواست بگه به زردچوبه آلرژی داره.حتما میخواست دست من آتو نده.
من:مطمئنی؟
شهاب:آره.
و با اخم نگام کرد.مثل جن دیده ها رنگم پرید.سریع پاشد و رفت تو اتاقش و محکم درو کوبوند.منم زنگ زدم به سارا.سارا هم زود خودش رو رسوند.با هم رفتیم تو اتاقم.ماجرا رو براش تعریف کردم و اونم تمام مدت دستش رو دلش بود و میخندید.
سارا:تو هم زرنگیا.
من:بله دیگه،اسمم رومه س ون ی ا.
و هر دو خندیدیم.یه دفعه در باز شد و شهاب اومد تو.با دیدن سارا تعجب کرد.
سارا:سلام.
شهاب:سلام.
و با اخم نگام کرد.منم بهش محل ندادم.
شهاب:من میرم سر کار.
و از اتاق خارج شد.بعد از چند دقیقه صدای در اومد.منو سارا هم زدیم زیر خنده.
سارا:خوب من دیگه برم.
من:کجا؟
سارا:خونه.
من:نمیشه نری؟
سارا:نه.مامان گفت زود برگرد.
من:باشه.پس زود زود سر بزن.