و مارو بلند کردن.منو شهاب شروع کردیم به رقصیدن.
بعد از پایان آهنگ همه دست و جیغ و سوت میکشیدن و ما هم روی صندلیمون نشستیم.
ساعت 10بود که شامو دادن و بعد از شام هم باز رقصو شادی.ساعت12:30 مهمونا رفتن.ساعت1 بود که ما هم رفتیم خونمون.
سارا:خیلی کیف داد.
من:دیدم که داشتی با رقص خودتو میکشتی.
مامان:آره.
سارا:خوبه خودتونم همش وسط بودین.
رقیه:عزیز دلم امشب خیلی خوشگل شده بودی.
من:ممنون.
همه رو بوسیدم و گفتم:خیلی خستم میرم بخوابم.شب بخیر.
وارد اتاقم شدم و لباسم رو درآوردم و کمی از آرایشم رو پاک کردم و سرم رو روی بالش نذاشته خوبم برد.
************
بالاخره روز عروسی رسید.ساعت 7 عروسیمون بود.منم ساعت6 از خواب بیدار شدم چون ساعت7 وقت آرایشگاه داشتم.
رفتم طبقه ی پایین.رقیه خانم صبحونمو چیده بود.مامانمم داشت صبحونه میخورد.نشستم سر میز.
من:سلام مامان،صبح بخیر.
مامان:صبح تو هم بخیر عروس خانم.
لبخند زدم و مشغول صبحونه خوردن شدم.
من:کار آرایشگره خوبه؟
مامان:آره همه ازش تعریف میکنن.
صبحونمو که تموم کردم رفتم تو اتاقم.یه دوش گرفتم و لباسام رو تنتم کردم و موهامو با سشوار خشک کردم.با مامانم ساعت 6:30 راه افتادیم.مامانم برام یه ساندویج خرید که برای ناهار اونجا بخورم.وقتی رسیدیم به آرایشگاه مامانم رفتو منم وارد آرایشگاه شدم.عروسای زیادی اونجا بودن.اول اصلام کرد.ابروهامو بداشت و منو فرستاد زیر دست یه نفر دیگه.اونم کمی از موهامو درست کرد.ساعت 1:30 شده بود.ناهارمو خوردم و باز اون زنه افتاد به جون موهام.وقتی کار موهام تموم شد آرایشگر کمکم کرد تا لباس عروسی که با شهاب خریدیم رو تنم کنم.بعد مشغول آرایش کردن من شد.ساعت 6:30 دقیقه بود که گوشواره ها و این چیزامو به خودم آویزون کردم.وقتی خودمو تو آیینه دیدم از خوشگلی خودم تعجب کردم.واقعا خوشگل شده بودم.ساعت 6:45 دقیقه دامادو بقیه اومدن دنبالم.شهاب دستامو گرفت و فیلم بردار ها هم ازمون فیلم میگرفتن.در ماشین رو برام باز کرد و منم نشستم و خودش هم سوار ماشین شد و به سمت آتلیه روند.بعد از کلی عکس گرفتن به سمت تالار حرکت کردیم.ساعت 8 توی تالار بودیم.بازم مرد و زن قاطی بود.تالار قشنگ و بزرگی بود.همه دست میزدن و ارکس هم برامون آهنگ میخوند.بعد از خوش آمدگویی به همه رفتیم سر جامون نشستیم.
من:ممنون برای همه چیز.
شهاب:خواهش میکنم.
شهاب هم جریان فرهاد رو میدونست.به خاطر همین عذاب وجدان نداشتم.
همه اومده بودن وسط.سارا و مامانم و رقیه خیلی خوشگل شده بودن.سارا که از اون موقع که اومده بودیم وسط بود.منو شهاب هم رفتیم وسط و داشتیم میرقصیدیم.چراغا رو خاموش کرده بودن و رقص نور گذاشته بودن.بعد از به پایان رسیدن آهنگ شهاب رفت تا با دوستاش برقصه.منم وسط همش میرقصیدم.وقتی نشستم سر جام شیما اومد رو صندلی شهاب نشست.

شیما:خیلی خوشگل شدی.
من:ممنون.
شیما:بیا بریم با منم برقص.
و با هم پاشدیم رفتیم وسط و رقصیدیم.وقتی دیدم شهاب داره میره سمت صندلی منم رفتم نشستم.همه ی مردا و زنا وسط داشتن میرقصیدن.چشمم افتاد به در وردی تالار.برق از سرم پرید.زود از سرجام بلند شدم و رفتم سمت مامانم.
من:مامان،مامان،فرهاد.
مامان:کو؟
من:داره میاد تو.
وقتی مامانم دیدش مثل من تعجب کرد.
مامان:این اینجا چی کار میکنه؟
من:نمیدونم.
مامان:گریه نکنیا،آرایشت خراب میشه.
من:باشه.
مامان:میرم به بابات بگم.
من:باشه.
حس کردم یه نفر پشت سرمه.زود برگشتم و دیدم شهابه.
شهاب:چیزی شده؟
من:راستش...فرهاد اومده.
شهاب:چی؟
من:فرهاد اومده.
شهاب:کو؟
من:بابام رفتش درستش کنه.
یه دفعه نگاش به یه نفر قفل شد.نگاهش رو دنبال کردم.داشت به فرهاد نگاه میکرد.
شهاب:من رفتم.
من:آروم باش شهاب.
رفتم رو صندلیم نشستم.سارا اومد پیشم نشست.
سارا:دوماد کو؟
جوابش رو ندادم یعنی اصلا نفهمیدم کی اومد.
سارا:هوییی با تواما.
من:چیه؟
سارا:هیچی من میرم.بیا برقصیم.
من:نه بعدا میام.
سارا:باشه.
و رفت.چند دقیقه بعد شهاب اومد کنارم نشست.
من:چی شد؟
شهاب:رفت.
من:چه طوری؟
شهاب:دوستام با چند تا کتک انداختنش بیرون.
دیگه هیچی نگفتم.خوشحال شده بودم که رفته بود.رفتم وسط و با سارا شروع کردم به رقصیدن.بالاخره ساعت شام رسید.

نرگس جون:براتون اون طرف میز آماده کردن.
منو شهاب هم رفتیم و نشستیم سر میزمون.
شاممون کباب بود.بعد از خوردن شام همه حاضر شدیم تا بریم باغ.از تالار اومدیم بیرون همه دست و جیغ و سوت میکشیدن.شهاب در ماشینو برای من باز کرد و منم سوار شدم.میخواستیم از تالار بریم بیرون که جلوی ماشین ما همه ی مردا اومده بودن بیرون و میرقصیدن.بعد از چند دقیقه راه افتادیم.همه ی ماشینا پشتمون بودن و بوق بوق میکردن.ضبط رو روشن کردمو صداشو زیاد کردم.اخاماش رفت تو هم،چه قدر این آدم بی ذوق بود.فشفشه چیده بودن دم باغ.با دیدن اینا همچین ذوق کردم که نگو.بدون اینکه منتظر بمونم تا شهاب بیاد درو باز کنه از ماشین پیاده شدم و با ذوغ به فشفشه ها نگاه کردم.شهاب اومد و دستم رو گرفت.
شهاب:چرا مسخره بازی در میاری؟زشته.
با اخم نگاش کردم که همه از ماشیناشون پیاده شدن و باز هم دست و جیغ و سوت میکشیدن.وارد باغ شدیم و رفتیم سر جاهامون نشستیم.چرا یه دفعه این مثل سگا شده بود؟اصلا بهش محل نمیدادم و فقط به اونایی که میرقصیدن نگاه میکردم.سارا داشت میومد طرفمون.
سارا:سونیا پاشو بریم برقصیم.
باهاش رفتم وسط و شروع کردم به رقصیدن.بعد از چند دقیقه همه ی مردا اومدن وسط و شروع کردن با من رقصیدن.نگام افتاد رو شهاب.با اخم داشت نگام میکرد.حقش بود.بذار حرص بخوره.بیشتر قر دادم.بعد از پایان آهنگ رفتم بشینم که دیدم شهاب سر جاش نیست.دورو برم رو نگاه کردم ولی خبری ازش نبود.چشمم افتاد به چشمش که پیش دوستاش بود.تو دستش یه لیوان مشروب بود.با اخم نگاش کردم.یه پوزخند زد بهم و لیوان مشروب رو سر کشید.با اخم رفتم نشستم رو صندلیم.نرگس جون اومد سمتم.
نرگس جون:دخترم شهاب کو؟
من:پیش دوستاش.
نرگس جون:باشه.
و رفت.اصلا به شهاب نگاه نمیکردم.دارم براش.به وسط نگاه میکردم.نگام افتاد به یه نفر.یه نفر که قیاوش خیلی آشنا بود.امیر بود.خوب شهاب موضوع امیر هم میدونست.یه پوزخند زدم و رفتم طرف امیر.
امیر:سلام سونیا.
من:سلام امیر.خوبی؟
امیر:بله.تو خوبی؟
من:بله.
امیر:خیلی خوشگل شدی.
من:ممنون.افتخار میدی؟
امیر:شوهرت ناراحت نشه.
من:نه.بیا.
و با هم رفتیم وسط و شروع کردیم به رقصیدن.بعد از به پایان رسیدن آهنگ امیر رو ترک کردم و رفتم نشستم رو صندلیم.شهاب هم رو صندلیش نشسته بود.
شهاب:خوش گذشت؟
من:بله جای شما خالی.به شما چی؟
شهاب:به منم عالی.
یه لبخند پیروزمندانه ای زدم و به روبه رو خیره شدم.ساعت 3 بود ولی هنوز عروسی تموم نشده بود.یه دفعه صدای آهنگ تانکو اومد و همه پاشدن و رفتن وسط.امیر اومد جلوم و گفت:افتخار میدید؟
و یه چشمک بهم زد.منظورش رو فهمیدم.دستش رو گرفتم و رفتیم وسط.میخواستیم شروع کنیم که شهاب اومد و منو از امیر جدا کرد.