عشق باور نکردنی قسمت8
من:آره.
مامان:خوب برو به رقیه خانم بگو که ناهار رو درست میکنی.
من:حوصلش رو ندارم.
مامان:خودت میدونی.
من:خوب چی درست کنم؟
مامان:ساعت چنده؟
ساعت رو نگاه کردم.
من:10.
مامان:قرمه سبزی درست کن.اونم اگه بلدی.
من:بلدم.من همه ی غذاها رو بلدم.
و رفتم تو آشپزخونه.
من:رقیه جون،شما برو استراحت کن من غذا رو درست میکنم.
رقیه جون:زحمت نشه.
من:نه بابا،برو.
بعد از رفتن رقیه دست به کار شدم.ساعت1بود که غذا رو درست شد.
من:مامان بیاین غذا آمادست.
مامانم و سارا و رقیه جون وارد پذیرایی شدن.
مامان:به به،چه بویی داره.
رقیه:آره،باید مزش عالی باشه.
هر دوتاشون رو بوس کردم.
سارا:نه خیرم.به نظر من که باید بد مزه باشه،اونم خیـــــــــــــــــــــــ ـــلی.
من:خوب دوست نداری،نخور.
سارا:نه شاید ناراحت شی.
و همه خندیدیم.
بعد از خوردن غذا همه به به و چه چه هاشون بلند شد.
من:ممنون از همتون.من میرم حاضر شم.
و رفتم تو اتاقم.یه مانتوی سفید خوشگل و یه شلوار آبی کاربنی تنم کردم و شال آبی سفید هم سرم کردم و یه کفش پاشنه بلند خیلی خوشگل هم پام کردم.رفتم طبقه ی پایین.مامانم جلوی در منتظرم بود.بعد از خداحافظی با همه راه افتادیم.
یه پیراهن خوشگل صورتی که کمرش تنگ بود و قسمت پایینش هم گشاد بود و با نگین و این چیزا هم تزیین شده بود.خیلی خوشگل بود.ساعت 5 توی آرایشگاه بودیم.مامانم منو رسوند و خودش رفت تا با سارا و رقیه برن یه آرایشگاه دیگه.موهامو درست کرد و یه کم هم آرایشم کرد.خیلی خوشگل شده بودم.ساعت 7 اومدن دنبالم و رفتیم عقد خونه.وقتی گفتم بله صدای دست و جیغ و سوت بلند شد و حلقه ها رو انداختیم دست هم و صداهای دست و سوت بیشتر شد..بعد از عقد هم رفتیم خونه ی شهابینا.مرد و زن قاطی بود.وقتی رسیدیم باز هم جلوی در دست و جیغ و سوت بود.وارد خونه شدیم.رفتیم توی خونه و نشستیم روی صندلی هایی که برای ما گذاشته بودن.هم خونشون خیلی بزرگ بود هم حیاطشون.حیاطشون خیلی سرسبز بود.بعد از آوردن حنا و این چیزاهمه اومدن وسط و شروع کردن به رقصیدن که یه دفعه دیدم دارن میان سمت ما. خواهر شهاب و مادر شهاب و خالش بودن.
مادر شهاب:دخترم نوبت شماست.باید بیاین برقصین.
خواهر شهاب:راست میگه مامانم.پاشو سونیا جون.
خاله شهاب:چرا هنوز نشستید؟