عشق باور نکردنی قسمت7
از خونمون خیلی دور شده بودم.تاکسی گرفتم و به سوی خونه رفتم.وقتی رسیدم ساعت 8:25 دقیقه بود.وارد خونه شدم.
مامان:سونیا چرا اینقدر دیر اومدی؟کسی مزاحمت نشد؟
من:نه.فقط گذر زمان رو نفهمیدم.
و وارد اتاقم شدم.زود حولمو برداشتم و وارد حموم شدم.بعد از یک ربع از حموم اومدم بیرون.موهامو با سشوار خشک کردم و یه لباس آبی و یه شلوار سفید تنم کردم و یه شال آبی آسمونی سرم کردم.برق لب هم زدم.مثل همیشه عالی شده بودم.ساعت 8:55 دقیقه بود.زود رفتم طبقه ی پایین.
مامان:چی شده؟انگار سگ دنبالت کرده.
من:دیر کردم؟
مامان:نه هنوز که...
که صدای در اومد.
من:اومدن.
در رو باز کردیم بابم همراه مهمونا وارد شد و همه با هم وارد پذیرایی شدیم.قرار شد عقد رو پس فردا بگیریم و عروسی هم سه هفته دیگش.بعد از رفتن مهمونا رفتم تو اتاقم.با اینکه با میل خودم ازدواج نمیکردم ولی خوشحال بودم.هنوز سرم رو روی بالش نذاشته خوابم برد.
******
صبح بر خلاف روزای دیگه ساعت 8 بیدار شدم.دست و صورتم رو شستم و رفتم طبقه ی پایین.قرار بود ساعت 7 شب عقد کنیم.مامانم تو نشیمن و رقیه خانم تو آشپزخونه بود.
با صدای بلند گفتم:سلام به همگی.
مامان:اِ چه عجب تو اینقدر زود بیدار شدی.
من:بهم نمیاد؟
مامان:اصلا.
و هردو خندیدیم.
من:مامان برای آرایشگاه وقت گرفتی؟
مامان:آره.
من:ساعت چند باید برم؟
مامان:پنج.
من:ساعت چند میریم خرید؟
مامان:خودمون بعد از ناهار میریم.
رفتم تو آشپزخونه.رقیه خانم داشت صبحونه رو روی میز میچیند.
من:سلام به رقیه جون خودم.
رقیه جون:سلام به سونیا جون خودم.
بغلش کردم و رفتم پیش مامانم روی مبل نشستم و مشغول تلویزیون دیدن شدم.
رقیه جون:خانم صبحونه آمادست.
مامان:باشه.بعدشم مگه من بهت نگفتم بهم بجای خانم بگو زهرا یا زهرا خانم؟
رقیه جون:چشم...زهرا خانم.
و هممون خندیدیم.بعد از صبحونه رفتم تو اتاقم.ساعت9 بود.لپ تابم رو روشن کردم و به اینترنت وصل شدم تا یه مدل لباس خوشگل برای خودم انتخاب کنم تا رفیتیم خرید مثل اون بخرم.چون بعد از عقد یه جشن مثلا حنابندون گرفته بودیم.هیچ کدوم از لباسا رو دوست نداشتم.لپ تابم رو خاموش کردم و رفتم طبقه ی پایین.مامانم هنوز داشت TV نگاه میکرد.
مامان:حوصلت سر رفته؟
مامان:سونیا چرا اینقدر دیر اومدی؟کسی مزاحمت نشد؟
من:نه.فقط گذر زمان رو نفهمیدم.
و وارد اتاقم شدم.زود حولمو برداشتم و وارد حموم شدم.بعد از یک ربع از حموم اومدم بیرون.موهامو با سشوار خشک کردم و یه لباس آبی و یه شلوار سفید تنم کردم و یه شال آبی آسمونی سرم کردم.برق لب هم زدم.مثل همیشه عالی شده بودم.ساعت 8:55 دقیقه بود.زود رفتم طبقه ی پایین.
مامان:چی شده؟انگار سگ دنبالت کرده.
من:دیر کردم؟
مامان:نه هنوز که...
که صدای در اومد.
من:اومدن.
در رو باز کردیم بابم همراه مهمونا وارد شد و همه با هم وارد پذیرایی شدیم.قرار شد عقد رو پس فردا بگیریم و عروسی هم سه هفته دیگش.بعد از رفتن مهمونا رفتم تو اتاقم.با اینکه با میل خودم ازدواج نمیکردم ولی خوشحال بودم.هنوز سرم رو روی بالش نذاشته خوابم برد.
******
صبح بر خلاف روزای دیگه ساعت 8 بیدار شدم.دست و صورتم رو شستم و رفتم طبقه ی پایین.قرار بود ساعت 7 شب عقد کنیم.مامانم تو نشیمن و رقیه خانم تو آشپزخونه بود.
با صدای بلند گفتم:سلام به همگی.
مامان:اِ چه عجب تو اینقدر زود بیدار شدی.
من:بهم نمیاد؟
مامان:اصلا.
و هردو خندیدیم.
من:مامان برای آرایشگاه وقت گرفتی؟
مامان:آره.
من:ساعت چند باید برم؟
مامان:پنج.
من:ساعت چند میریم خرید؟
مامان:خودمون بعد از ناهار میریم.
رفتم تو آشپزخونه.رقیه خانم داشت صبحونه رو روی میز میچیند.
من:سلام به رقیه جون خودم.
رقیه جون:سلام به سونیا جون خودم.
بغلش کردم و رفتم پیش مامانم روی مبل نشستم و مشغول تلویزیون دیدن شدم.
رقیه جون:خانم صبحونه آمادست.
مامان:باشه.بعدشم مگه من بهت نگفتم بهم بجای خانم بگو زهرا یا زهرا خانم؟
رقیه جون:چشم...زهرا خانم.
و هممون خندیدیم.بعد از صبحونه رفتم تو اتاقم.ساعت9 بود.لپ تابم رو روشن کردم و به اینترنت وصل شدم تا یه مدل لباس خوشگل برای خودم انتخاب کنم تا رفیتیم خرید مثل اون بخرم.چون بعد از عقد یه جشن مثلا حنابندون گرفته بودیم.هیچ کدوم از لباسا رو دوست نداشتم.لپ تابم رو خاموش کردم و رفتم طبقه ی پایین.مامانم هنوز داشت TV نگاه میکرد.
مامان:حوصلت سر رفته؟
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۲۰ ساعت 14:39 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|