مامان:تو بخور.سارا هم الان میاد ما با اون میخوریم.
من:منم وایمیستم.
مامان با سر تایید کرد.بعد از چند دقیقه سارا هم نشست سر میز.با نگرانی نگام کرد.
سارا:خوبی؟
من:آره بابا جان،خوبم.
مامان میز رو چید و خودش و رقیه خانم هم نشستن.تا آخر ناهار کسی حرفی نزد.
من:مامان،دکترینا امشب میان خواستگاری.
مامان:اِ،باشه.
و رفتم تو اتاقم.حاضر شدم و رفتم طبقه ی پایین.
من:مامان من میرم هواخوری.
مامان:باشه.زود برگرد.
از خونه اومدم بیرون.با خودم گفتم با دکتر ازدواج کردن بهتر از اینه که زندگیم رو نابود کنم.اگه فرهاد بفهمه میخوام با دکتر ازدواج کنم،چه قیامتی به پا میشد.فقط پنج ماه مجبورم،بعد از پنج ماه راحت میشم،تازه فرهاد هم دست از سرم بر میداره.اگه برنداشت چی؟مامانم،خواهرم،رقیه خانم همه نگرانم هستن.من باید مثل ثابق بشم.نباید اونا رو ناراحت کنم.وقتی به خودم اومدم توی پارک نشسته بدم.با دیدن مردم حالم بهتر شده بود.پاشدم و به طرف خونه راه افتادم.
وقتی رسیدم ساعت 2 بود.
من:سلام مامان خوشگلم.
مامان:سلام دخترم.
من:سلام رقیه جون.
رقیه:سلام عزیزکم.
هر دوتاشون رو بوس کردم و رفتم تو اتاقم.تا ساعت 4 با لپ تابم تو اینترنت گشتم.ساعت 4 رفتم طبقه ی پایین.رقیه خانم تو آشپزخونه بود.رو به روش ایستادم.
من:رقیه جون مامانم کو؟
رقیه:رفته برای شب خرید.
لپش رو بوسیدم و رفتم رو مبل دراز کشیدم و TV تماشا کردم.ساعت 6 بود که مامانم اومد.
مامان:دختر تو که اینجایی.
من:باید کجا باشم؟
مامان:پاشو برو حموم،به خودت برس.
من:کو تا ساعت 9.
مامان:پاشو.
رفتم تو اتاقم.حولمو برداشتم و وارد حموم شدم.تا ساعت 7 تو حموم بودم.اومدم بیرون لباسام رو تنم کردم و موهامو با سشوار خشک کردم.رفتم طبقه ی پایین.ساعت 7:30 بود.
مامان:چرا لباسات رو تنت نکردی؟میخوای با همین لباسا بیای؟
من:نه،ساعت 8 لباسام رو میپوشم.رفتم آشپزخونه و یه ظرف پر از گیلاس برداشتم و نشستم و شروع کردم به خوردن.بالاخره ساعت 8 شد.
مامان:پاشو،پاشو برو لباسات رو عوض کن.
من:باشه.

رفتم تو اتاقم.یه تی شرت صورتی و یه شلوار مشکی تنم کردم و یه شال سفید و صورتی سرم کردم.خوب شده بودم.یه رژ لب صورتی براق زدم و رفتم طبقه ی پایین.ساعت 8:45 دقیقه بود.تازه استرسم شروع شده بود.
مامان:به به.دخترم چه خوشگل شده.
هم دیگه رو بوس کردیم و نشستیم.
صدای زنگ اومد.در رو باز کردیم و نشستیم.حرفامون رو که زدیم قرار شد تا فردا بیان و عقد و عروسی و این چیزا رو معلوم کنیم.ساعت 10 بود که رفتن.رفتم تو اتاقم و رو تختم دراز کشیدم که زود خوابم برد.
*********
صبح وقتی بیدار شدم ساعت 11 بود.از سرکار رفتن منصرف شده بودم.رفتم طبقه ی پایین.
من:سلام مامان خوشگلم.
مامان:سلام دخترم.
من:رقیه جون کو؟
مامان:رفته خرید.
نشستم روی مبل و مشغول فیلم تماشا کردن شدم.ساعت1 بود که فیلم تموم شد.
مامان:سونیا بیا ناهار.
رفتم تو آشپزخونه و مشغول ناهار خوردن شدم که رقیه خانم اومد.بعد از سلام کردن ادامه ی غذام رو خوردم.وقتی تموم شد رفتم تو اتاقم.با گوشیم مشغول بازی کردن شدم.سارا وارد اتاقم شد.
سارا:سلام خواهر خوشگلم.
من:چی شده؟
سارا:چیو چی شده؟
من:آخه هر موقع چیزی بخوای اینطوری حرف میزنی.
سارا:وا.گفتم یه محبتی بهت بکنم.اصلا محبت به تو نیومده.
من:مثلا به تو اومده؟
سارا:چجورم.
من:حالا چی کارم داری؟
سارا:هیچی.
من:پس برو بیرون.
سارا:باشه،دارم برات.
و از اتاق بیرون رفت.
حاضر شدم تا برم بیرون.رفتم طبقه ی پایین.
من:مامان من میرم بیرون.
مامان:مطمئنی؟
من:از چی؟
مامان:از اینکه داری میری بیرون.
من:منظورت چیه؟
مامان:اگه فرهاد مزاحمت بشه.
من:هیچ کاری نمیتونه بکنه.
مامان:باشه.خداحافظ.
من:خدافظ.
و از خونه خارج شدم.اصلا گذر زمان رو حس نمیکردم و فقط به راهم ادامه میدادم.وقتی ساعتم رو نگاه کردم،چشام چهار تا شد.ساعت7:54 دقیقه بود.دورو برم رو نگاه کردم.