مامان:اگه درخواست دکتر رو قبول کنیم معلوم نمیشه چه بلایی سرت در میاره.اگر هم در خواست اونو قبول کنیم تو ضربه میخوری.
من:مامان.
و پریدم بغلش کردم و شروع کردم به گریه کردن.
---------------------------------
مامان:دخترم میخوای چی کار کنی؟
من:مامان اگه درخواست فرهاد عوضی رو قبول کنم،زندگیم نابود میشه.
مامان:درخواست دکتر رو قبول کن.
من:چی؟؟؟؟
مامان:درخواست دکتر رو قبول کن.ما هم خونمون رو جایی میبریم که دست اینا بهمون نرسه.شما هم همین طور.
من:مامان این یه ازدواج صوریه.
مامان:اگه دوست داری زندگیت نابود بشه،برو با فرهاد ازدواج کن.
سکوت کردم.
مامان:چی شد؟
من:شما درست میگید.
مامان:خوب الان پاشون یه آبی بزن به صورتت،بعد یه زنگ بزن به دکتر.
لبخندی زدم و رفتم دست و صورتم رو شستم.
شماره ی دکتر رو گرفتم.بعد از شش تا بوق جواب داد.
دکتر:بله.
من:سلام.من خانم سعادتی هستم.
دکتر:سلام،شناختمتون.حالتون خوبه؟
من:بله.برای اون موضوعی که گفتید زنگ زدم.
دکتر:بله بله.
من:جوابم...جوابم بله هستش.
دکتر:واقعا؟
من:بله.
دکتر:ممنونم.
من:فردا شب میتونید بیاین خواستگاری.
دکتر:چشم.خداحافظ.
من:خداحافظ.
و قطع کردم.روی تخت دراز کشیدم و زود خوابم برد.
******
صبح وقتی بیدار شدم ساعت 12:30 بود.دست و صورتمو شستم و رفتم طبقه ی پایین.مامانم و رقیه خانم داشتن سفره رو برای ناهار آماده میکردن.
من:سلام.
مامان با ناراحتی نگام کرد و گفت:سلام دخترم.حالت خوبه؟
من:آره خوبم.
نشستم سر میز.
من:ناهار چی داریم؟
مامان:خورشت کرفس.
بعد برام کمی غذا ریخت و گذاشت جلوم.