عشق باور نکردنی قسمت4
دکتر:آهان.شما میخواید خسارتش رو بدید؟
من:بله.
دکتر:خوب من یه پیشنهاد براتون دارم.
من:خوب چه پیشنهادی؟
دکتر:خوب شاید ناراحت شید و قبول نکنید ولی....خوب...
من:بگید دیگه.
دکتر:خوب مامانم منو میخواد مجبور کنه تا با دختری که دوستش ندارم ازدواج کنم.
من:خوب؟
دکتر:پیشنهادم این بود که بیاین یه ازدواج صوری کنیم بعد از پنج ماه هم از هم جدا میشیم.
من:آقای دکتر،شما در مورد من چه فکری کردید؟هان؟
و از جام بلند شدم.
دکتر:خانم سعادتی،آروم باشید.
بدون توجه بهش از رستوران خارج شدم.صداش از پشت سرم می اومد که صدام میکرد ولی من به راهم ادامه دادم.
سوار ماشینم شدم و در رو قفل کردم که دیدم خبری از دکتر نیست.ماشین رو روشن کردم و به طرف خونه حرکت کردم.رسیدم خونه،کیفم رو برداشتم و وارد خونه شدم،میخواستم که گوشیمو از کیفم در آورم که با دیدن اون صحنه سرم سوت کشید.وای...خدای من...گوشیم رو توی رستوران جا گذاشتم.خدا رو شکر مامانم منو ندیده بود،به همین دلیل بدون سر و صدا از خونه خارج شدم.سوار ماشینم شدم و به طرف رستوران حرکت کردم،توی راه فقط دعا میکردم که دکتر از اونجا رفته باشه.
ماشینم رو جلوی در رستوران پارک کردم و وارد رستوران شدم.وای دکتر اونجا نشسته بود.رفتم سوار ماشینم شدم و منتظر نشستم.با خودم گفتم اگه مامانم زنگ بزنه اون جواب بده من چی کار کنم؟نه بابا خودش میدونه اومدم پیش این.حالا چی کار کنم؟میرم بهش میگم که گوشیمو جا گذاشتم و بر میدارم و برمیگردم.با این فکر از ماشین پیاده شدم و وارد رستوران شدم.رفتم سر میز.
دکتر:اِ،چرا بر گشتید؟
من:گوشیمو جا گذاشته بودم.
گوشیو برداشتم و حرکت کردم به سوی در.
دکتر:خانم سعادتی.
منم بدون برگشتن همون جا ایستادم.
دکتر:فکراتونو بکنید.من شب منتظر جواب هستم.
با سرعت رفتم به سوی در و از اونجا خارج شدم.سوار ماشین شدم و حرکت کردم.وقتی رسیدم خونه ماشینمو تو پارکینگ پارک کردم و وارد خونه شدم.مامانم و رقیه خانم توی آشپزخونه بودند.رفتم داخل آشپزخونه.
من:سلام به همگی.
مامان و رقیه خانم هر دو گفتن:سلام.
من:چیزی شده؟
مامان:نه.
من:پس چرا اینطوری میکنید؟
مامان:اگه بگم ناراحت نمیشی؟
من:نه،بگو.
مامان:شب...
من:شب چی؟
مامان:شب برات خواستگار میاد.
من:کی؟
مامان:آقای کریمی که رو به رومون میشینن.
با یاد آوری پسره چندشم شد.
من:شما هم قبول کردین؟
هیچی نگفت.
من:با شمام.
مامان:من...من...
و با گریه از آشپزخونه خارج شد و منم دنبالش رفتم.
من:مامان گریه نکن.بگو چه اتفاقی افتاد.
مامان:اونا...اونا...
من:اونا چی؟
مامان:اونا گفتن یا دخترتو میدی یا میکشیمش.
من:چی؟چرا؟
مامان:میگن چرا دخترت به پسر ما محل نمیده.
سکوت کردم.
مامان:چی کار کنیم؟
من:نمیدونم.
رفتم تو اتاقم.روی تختم نشستم و سرم رو بین دو تا دستام گرفتم.بی سر و صدا گریه میکردم.خدایا من چی کار کردم که با من اینکارا رو میکنی؟خدایا کمکم کن.نمیتونم تحمل کنم.ساعت 4 بود که سارا در رو باز کرد و نشست پیش من.
سارا:تازه از مامان شنیدم.متاسفم.
و بغلم کرد.منم با صدای بلند شروع کردم به گریه کردن.
من:چی کار کنم؟من چرا اینقدر بدبختم؟
هیچی نگفت و فقط سرم رو نوازش میکرد.وقتی آروم شدم بلند شد و رفت سمت در.
من:کجا؟
سارا:میرم برات آب بیارم.
و رفت.روی تخت دراز کشیدم و به نقطه ی نا معلومی خیره شدم.بعد از پنج دقیقه سارا با لیوان آب برگشت.ازش گرفتم و سر کشیدم.لیوان آب رو دستش دادم.
من:میخوام تنها باشم.
از اتاقم خارج شد.باز رو تختم دراز کشیدم.چی کار باید میکردم؟باید درخواست دکتر رو قبول میکردم یا اون عوضی رو؟اشکام بی سر و صدا از گوشه ی چشمم سرازیر شدن.
شب شده بود.ساعت 10 بود.چی به دکتر باید میگفتم؟از طبقه ی بالا مامانم رو صدا زدم.مامانم هم زود اومد تو اتاقم.
مامان:چیزی شده دخترم؟
همه ی ماجرای ظهر رو براش تعریف کردم.دهنش باز مونده بود.
با گریه گفت:حالا چی کار کنیم؟
من:نمیدونم،نمیدونم.
من:بله.
دکتر:خوب من یه پیشنهاد براتون دارم.
من:خوب چه پیشنهادی؟
دکتر:خوب شاید ناراحت شید و قبول نکنید ولی....خوب...
من:بگید دیگه.
دکتر:خوب مامانم منو میخواد مجبور کنه تا با دختری که دوستش ندارم ازدواج کنم.
من:خوب؟
دکتر:پیشنهادم این بود که بیاین یه ازدواج صوری کنیم بعد از پنج ماه هم از هم جدا میشیم.
من:آقای دکتر،شما در مورد من چه فکری کردید؟هان؟
و از جام بلند شدم.
دکتر:خانم سعادتی،آروم باشید.
بدون توجه بهش از رستوران خارج شدم.صداش از پشت سرم می اومد که صدام میکرد ولی من به راهم ادامه دادم.
سوار ماشینم شدم و در رو قفل کردم که دیدم خبری از دکتر نیست.ماشین رو روشن کردم و به طرف خونه حرکت کردم.رسیدم خونه،کیفم رو برداشتم و وارد خونه شدم،میخواستم که گوشیمو از کیفم در آورم که با دیدن اون صحنه سرم سوت کشید.وای...خدای من...گوشیم رو توی رستوران جا گذاشتم.خدا رو شکر مامانم منو ندیده بود،به همین دلیل بدون سر و صدا از خونه خارج شدم.سوار ماشینم شدم و به طرف رستوران حرکت کردم،توی راه فقط دعا میکردم که دکتر از اونجا رفته باشه.
ماشینم رو جلوی در رستوران پارک کردم و وارد رستوران شدم.وای دکتر اونجا نشسته بود.رفتم سوار ماشینم شدم و منتظر نشستم.با خودم گفتم اگه مامانم زنگ بزنه اون جواب بده من چی کار کنم؟نه بابا خودش میدونه اومدم پیش این.حالا چی کار کنم؟میرم بهش میگم که گوشیمو جا گذاشتم و بر میدارم و برمیگردم.با این فکر از ماشین پیاده شدم و وارد رستوران شدم.رفتم سر میز.
دکتر:اِ،چرا بر گشتید؟
من:گوشیمو جا گذاشته بودم.
گوشیو برداشتم و حرکت کردم به سوی در.
دکتر:خانم سعادتی.
منم بدون برگشتن همون جا ایستادم.
دکتر:فکراتونو بکنید.من شب منتظر جواب هستم.
با سرعت رفتم به سوی در و از اونجا خارج شدم.سوار ماشین شدم و حرکت کردم.وقتی رسیدم خونه ماشینمو تو پارکینگ پارک کردم و وارد خونه شدم.مامانم و رقیه خانم توی آشپزخونه بودند.رفتم داخل آشپزخونه.
من:سلام به همگی.
مامان و رقیه خانم هر دو گفتن:سلام.
من:چیزی شده؟
مامان:نه.
من:پس چرا اینطوری میکنید؟
مامان:اگه بگم ناراحت نمیشی؟
من:نه،بگو.
مامان:شب...
من:شب چی؟
مامان:شب برات خواستگار میاد.
من:کی؟
مامان:آقای کریمی که رو به رومون میشینن.
با یاد آوری پسره چندشم شد.
من:شما هم قبول کردین؟
هیچی نگفت.
من:با شمام.
مامان:من...من...
و با گریه از آشپزخونه خارج شد و منم دنبالش رفتم.
من:مامان گریه نکن.بگو چه اتفاقی افتاد.
مامان:اونا...اونا...
من:اونا چی؟
مامان:اونا گفتن یا دخترتو میدی یا میکشیمش.
من:چی؟چرا؟
مامان:میگن چرا دخترت به پسر ما محل نمیده.
سکوت کردم.
مامان:چی کار کنیم؟
من:نمیدونم.
رفتم تو اتاقم.روی تختم نشستم و سرم رو بین دو تا دستام گرفتم.بی سر و صدا گریه میکردم.خدایا من چی کار کردم که با من اینکارا رو میکنی؟خدایا کمکم کن.نمیتونم تحمل کنم.ساعت 4 بود که سارا در رو باز کرد و نشست پیش من.
سارا:تازه از مامان شنیدم.متاسفم.
و بغلم کرد.منم با صدای بلند شروع کردم به گریه کردن.
من:چی کار کنم؟من چرا اینقدر بدبختم؟
هیچی نگفت و فقط سرم رو نوازش میکرد.وقتی آروم شدم بلند شد و رفت سمت در.
من:کجا؟
سارا:میرم برات آب بیارم.
و رفت.روی تخت دراز کشیدم و به نقطه ی نا معلومی خیره شدم.بعد از پنج دقیقه سارا با لیوان آب برگشت.ازش گرفتم و سر کشیدم.لیوان آب رو دستش دادم.
من:میخوام تنها باشم.
از اتاقم خارج شد.باز رو تختم دراز کشیدم.چی کار باید میکردم؟باید درخواست دکتر رو قبول میکردم یا اون عوضی رو؟اشکام بی سر و صدا از گوشه ی چشمم سرازیر شدن.
شب شده بود.ساعت 10 بود.چی به دکتر باید میگفتم؟از طبقه ی بالا مامانم رو صدا زدم.مامانم هم زود اومد تو اتاقم.
مامان:چیزی شده دخترم؟
همه ی ماجرای ظهر رو براش تعریف کردم.دهنش باز مونده بود.
با گریه گفت:حالا چی کار کنیم؟
من:نمیدونم،نمیدونم.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۲۰ ساعت 14:37 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|