17سایه
یه ترم دانشگاهو مرخصی گرفته بودم با صدای زنگ موبایلم اروم چشم باز کردم تمام لحظه های دیشب توی
ذهنم اومد سام کنارم نبود با این حس که پیشم بود تا بخوابم لبخندی زدم به ساعتم نگاه کردم نزدیکای یازده
ظهر بود موهامو شونه ای کشیدم که صدای مامان بلند شد:سایهع مادر؟سایه بلند شو دیگه لنگ ظهره
از توی اتاق فریاد زدم اومدم مامان
از اتاق بیرون رفتم و مادرو مشغول سرخ کردن سیب زمینی دیدم چند تا از سیب زمینی هایی که سرخ شده بودو
برداشتم و دخل دهنم گذاشتمو گفتم:صبح بخیر احسان کجاست؟
چشم غره ای بهم رفتو گفت:ظهر بخیر میخواستی یه ساعت دیگه هم بخوابی از صبح تا الان سام ده بار زنگ زده
گفتم خوابی
_وا چرا به گوشیم زنگ نزد؟
_ترسید بیدار شی به جای این حرفا برو اون گوشی رو بردار یه زنگ بزن بهش
صورتشو بوسیدم و گفتم:چشم
به سمت تلفن رفتم و شماره ی موبایل سامو رگفتم با پنجمین بوق برداشت:الو سایه؟
خندیدمو گفتتم:سلامتو گربه خورده اقای دکتر؟
_تو معلوم هست کجایی؟
_دستمو گذاشتم گوشه ی لبمو گفتم:اوووم بزار فکر کنم اهان خواب بودم
_خودتو لوس نکن دختر
_سام تو کی رفتی؟
دیشب که مامانت ایننا اومدن رفتم
_اهان خب مامان گفت زنگ زده بودی کارم داشتی؟
_اره اره مامانم شام دعوتت کرده شب حاضر باش میام دنبالت
_چشم اقای دکتر امری ندارین؟
_نه فدات شم مواظب خودت باشی
_چشم تو هم همینطور خواستم دیشبو از دلش در بیارم اروم صداش زدم:سام؟
_جانم
کمی مکث کردمو گفتم:دوست دارم و بدون حرف دیگه ای گوشی رو قطع کردم
صدای ایفون بلند شد به سمتش هجوم بردم و با دیدن احسان دکمه رو زدم احسان داخل شد و گفت:سلام بر
همه گی
در حالی که تلویزیونو روشن میکردم گفتم:علیک سلام
جعبه ی کادو پیچی سمتم گرفتو گفت:اینم تقدیم به بهترین خواهر دنیا
_چی هست؟
_بازش کن میبینی
بسته رو باز کردم دستبند طلای زیبایی خودنمایی کرد جیغ زدم:واااای احسان این واسه چیه؟
_کادوی عقدته ببخشید دیر شد
دستمو انداختم دور گردنش و گونه شو بوسیدم:خیلی خوبی داداش
خندید و گفت:میدونم
صدای مامان بلند شد:سایه مادر بیا این سالادو درست کن
به سمت اشپزخونه رفتم و پشت میز نشستم و مشغول خورد کردن کاهو ها شدم بابا کیلید انداخت و داخل شد
سریع گفتم:سلام بابا جون
_سلام عروس خانوم
_اخ اخ بابا دیگه خجالتم ندین
دوغی که خریده بودو گرفت سمت مامانو گفت:سرور اینو بزار تو یخچال
_چشم حاجی تا دستاتو بشوری ناهارم اماده ست
همه گی دور میز جمع بودیم تند تند ناهارمو میخوردم مادر گفت:سایه ارومتر
_اخه کلی کار دارم سام گفت عصری میاد دنبالم بریم خونه شون
احسان:خونه شضون چه خبره؟
اخمی کردمو گفتم:واا خب مامانش شام دعوتمون کرده
_اهان از اون لحاظ
بشقابمو گذاشتم توی ظرفشویی و به سمت حموم رفتم موهامو شستم و دوشی گرفتم از حموم بیرون اومدم
موهامو طبق عادت خشک نکردم و پشت سرم بستم وضویی گرفتم و صورتمو خشک کردم نشستم پشت
میز ارایشم و کرممو مالیدم روش پنکیک زدم و ریملی به موژهام رژ قهوه ای روشنی زدم و به خودم نگاه کردم
خوب شده بودم به سمت مانتوهام رفتم مانتوی ابیه تیره رنگی رو انتخاب کردم با شلوار جین لوله تفنگی
کیلیپسمو به موهام زدم و شالمو روی موهام رها کردم برای تنوع چند تا از چتری هامو بیرون ریختم و ساعتمو
انداختم از اتاقم اومدم بیرون ساعت حدود شش بعد از ظهر بود پوتینامو برداشتم و روشون دستمالی کشیدم
صدای زنگ ایفون بلند شد مامانو بوس کردمو گفتم:من رفتم
_احسان:به امید دیدار شب زود بیای
_خب توام
******
در خونه رو بستم و با دیدن سام لبخندی زدم:سلااااام
سلااام بدو سوار شو
سوار ماشین شدم دو روز مونده بود به محرم تقریبا داشتن تکیه میزدن و بعضی از خیابونا سیاه پوش شده بود
تو دلم گفتم:یا امام حسین
_سام ؟
_جانم
_سر کار بودی؟
-واا اره دیگه
_خسته نباشی
_راستی راستی تو چت شد پشت تلفن نذاشتی جوابتو بدم؟
_خب...
حالا جواب میدم :منم دوست دارم عزیزم
جلوی خونه شون نگه داشت هردو پیاده شدیم کیلیدشو در اورد و درو باز کرد داخل شدیم مادر پدر سام به
استقبالمون اومدن مادر سام (زهرا)زهرا
جون بغلم کرد و گونه مو بوسید:ماشالله ماشالله خوش اومدی عروس گلم
به روش لبخندی زدمو گفتم:ممنونم مامان
جونبه سمت پدر سام رفتم مرد مهرببونی بود:دستشو فشردمو گفتم
:سلام بابایی
سام دستشو گذاشت پشت کمرم و به سمت
داخل هدایتم کرد روی مبلی نشستیم روسریمو در اوردم که
سام گفت:مانتوتو در بیار اویزون کنم
از رو مبل بلند شدم و دکمه های
مانتومو باز کردم تو این فاصله سام از مامانش پرسید:سودا کجاست؟
_رفتن بیرون
کمی صداشو برد بالا:من چند بار به این
بگم خوشم نمیاد تا دیر وقت بیرون باشه ها؟
مادر سام با چشمو ابرو به من اشاره
کردو گفت:خیلی خب حالا میادش
مانتومو در اوردم و به سام گفتم:کجا
ببرم
_دستشو گرفت سمتم :بده خودم اویزون
میکنم
مانتومو گرفت و اویزون کرد مشغول چیدن
میوه های پوست گرفته توی بشقاب شدم سام اومد کنارم و بشقابو
گرفتم سمتش و گفتم:بخور
با هم مشغول خوردن میوه شدیم ساعت
حدود نه بود مادر سام میزو چید و گفت:سایه جان مادر با سام بیاین
سر میز
_حالا چه عجله ایه وایمیستادیم تا سودا
جونم بیاد
_نه مادر شما بیاین واسه اون نگه
میداریم
دست سامو گرفتم و به سمت میز رفتیم
کنار هم پشت میز نشستیمو مشغول خوردن غذا شدیم سر سفره
حواسم به غذای سام بود هر از گاهی
واسش گوشت میذاشتم
غذا با شوخی های سام و پدر جون خورده
شد اما هنوز سودا نیومده بود به کمک مادر سام داشتم ظرف
میشستم که در باز شد و سودا داخل شد
زیر لب اروم گفت سلام
سرمو کمو عقب اوردم تا بیرونو ببینم
سامو دیدم که با خشم بلند شد رفت جلو جلوی سودا ایستاد از دادش من
تا مرض سکته پیش رفتم:تا الان کدوم
گوری بودی؟
سودا:م...من....سرشو انداخت پایینو
گفت :دا..داشی؟
_داداشیو مرگ داداشیو زهر مارگ نگفته
بودم حق نداری دیگه تا این موقع بیرون باشی هااان؟
دستامو اب کشیدم و اومدم پیش سام سعی
کردم ارومش کنم اروم گفتم:سام خواهش میکنم
دستشو اورد بالا:تو دخالت نکن سایه
فهمیدی؟
رو کرد به سودا و گفت:با کی بودی تا
الاان؟
سکووت
فریاد زد:جوااب بده
سودا:با..با مهسا
_هرچی میکشم از دست اون دختره ست اون
دختره ی
:سودا زد زیر گریه و سریع رفت توی
اتاقش
دست سام مشت شدهه بود زیر لب
غرید:دختره ی احمق
دستشو گرفتم و گفتم:اروم تر چته؟
_ول کن توام سایه من اونو ادم میکنم
_خیلی خب باشه اروم باش
به ساعت نگاهی کردمو گفتم:من باید برم
سام
نگاهی بهم کردو گفت:خیلی خب حاضر شو
میرسونمت
سریع حاضر شدم و با پدرو مادر سام
خداحافظی کردم سام زودتر رفته بود و توی ماشین منتظرم بود سوار
شدم و در ماشینو بستم صدای اهنگ توی
ماشین میپیچید
نذار امشبم با یه بغض سر بشه
بزن زیر گریه چشات تر بشه
بذار چشمات و خیلی آروم رو هم
بزن زیر گریه سبک شی یکم
یه امشب غرور و بذارش کنار
اگه ابری هستی با لذت ببار
هنوزم اگه عاشقش هستی که
نریز غصه ها تو تو قلبت دیگه
غرورت نذار دیگه خستت کنه
اگه نیست باید دل شکستت کنه
نمی تونی پنهون کنی داغونی
نمی تونی یادش نباشی به این آسونی
هنوز عاشقی و دوسش داری تو
نشونش بده اشکای جاری تو
نمی تونی پنهون کنی داغونی
نمی تونی یادش نباشی به این آسونی
نذار امشبم با یه بغض سر بشه
بزن زیر گریه چشات تر بشه
بذار چشمات و خیلی آروم رو هم
بزن زیر گریه سبک شی یکم
یه امشب غرور و بذارش کنار
اگه ابری هستی با لذت ببار
هنوزم اگه عاشقش هستی که
نریز غصه ها تو تو قلبت دیگه
غرورت نذار دیگه خستت کنه
اگه نیست باید دل شکستت کنه
نمی تونی پنهون کنی داغونی
نمی تونی یادش نباشی به این آسونی
هنوز عاشقی و دوسش داری تو
نشونش بده اشکای جاری تو
نمی تونی پنهون کنی داغونی
نمی تونی یادش نباشی به این آسونی
نمیدونم چش شده بود احساس کردم یه غم داره اما ترجیح دادم چیزی نپرسم تا خودش بگه جلوی در خونه
نگه داشت اروم زیر لب گفتم:خدافظ ممنون
صدام زد:سایه؟
به طرفش برگشتم کمی مکث کردو گفت:معذرت میخوام مواظب خودت باش و بعد جعبه ی قرصی گرفت سمتم
بیا اینم قرصات که تموم شد راستی برات تقاضای پیوند دادم
با بهت نگاش کردم انگار حرفمو خوندو گفت:هیس هیچی نگو تو مقصر نیستی هستی؟
_م...سام من نمیخوام
چشاشوو گذاشتن روی هم و گفت:خداحافظ
بسته ی قرصو توی دستام میفشردم و به سقف اتاقم خیره شدم کمی قفسه ی سینه م درد مکیرد یه قرص
گذاشتم زیر زبونم تا اروم شم