رمان شروع عشق بادعوا(15)
سامیار.....یک هفته ازنبودیسنادرشرکت میگذره ازاون روزی که رفت درگیریای من وعموهم بالاگرفت بعدازاینکه دنبال یسنارفتم باشنیدن حرفاش نمیدونستم ازدست عمووبیخیالیاش ناراحت باشم یاازدست مهشید هرکارکردم تا علت رفتاره یسنارودرک کنم به جای نرسیدم وقتی یسنارفت منم بااعصابی داغون وارد شرکت شدم کفرم دراومده بود تاپاموتوشرکت گذاشتم خانم فلاحودیدم بادیدن من پشت چشمی نازک کردو بی تفاوت رفت تودفترش هه دلش خوش بودفکرمیکردعاشق چشموابروشم برم نازشوبخرم اهمیت ندادم رفتم سمت دفترم اوففففففففففففف مهشیدخانوم سرجام نشسته بودوشالشوانداخته بود بایه پوشه خودشوبادمیزد نفسموباصدادادم بیرون همون لحظه مهشیدازجاش بلندشدوبایه نازه الکی که توراه رفتنش بوداومد سمتمواویز گردنم شدوگفت...ئئئئئئئسامی بازتواخم کردی ارزوبه دل موندم یباربانامزدم خوش باشم ماحتی یه رابطه ی ساده درحده یه بوسه عاشقانه رونداریم...چقدرروداشت این بشرمیدید دارم باخشم نگاش میکنم میفهمید حالم ازبودنش کنارم به هم میخوره بازخودشومیچشبوند بهمن..منم نامردی نکردم بادست راستم ازخودم جداش کردموانگشت اشارموبه حالت تهدید گرفتم سمتشوگفتم ...ببین مهشیددخترعمومی درست هم خونمی درست اما من هیچ میلوکششی نسبت به توندارم اصلانم یادم نمیادکه بهت پیشنهادازدواج داده باشم این حرفووبرنامه واسه اهل قاجاره اگریکباردیگه فقط یکباردیگه جلوملت اویزمن بشی موقعی که تنهام بیای سروقتم بخدابه جان عمو کاری میکنم که ازدومتریمم نتونی بگذری...ماتومبهوت به دهن من چشم دوخته بود بادادی که سرش زدم ده مترپریدبالا..مفهومه....انگار به غرورش برخوردچون کم کم صورتش سرخ شد اخماش رفت توهم...بعدباصدای تقریبا بلندی گفت...جناب سامیارخان منم یادم نمییادبابام مفتومجانی این شرکتوداده باشه به تومثل اینکه قولوقراراروفراموش کردی که منو توبعداز رفتن بابانامزد کنیم انگارحالیت نیست من به عشق تواین جاموندم ...پریدم وسط حرفشوگفتم ..اول اون قراربین باباوعموبوده ویادم نیست امضاش کرده باشم حالاعمودوسات داره دخترشودراعزای کارخونه بده به کسی به من ربطی نداره چون من خواهان نه شرکتم نه دخترش یادت رفته روزی صدبارخودتوبابات زنگ میزدیدبیاشرکت روهواست....دوما من گفتم اینجابمون من گفتم نرو اون مقصرخودتی من بهت حسی ندارم اینوتوگوشت فروکن بفهم......دیگه مطمن شدم این دختره یاکم داره یااصلا تحقیرشدن واسش مهم نیست چون بدواومدسمتمورونوک پاش واستادو گونمو بوسید بعد بایه حالت بدی گفت میدونم عصبانی میدونم ازم دلخوری اما عزیزم جبران میکنم من به همین سادگیا میدون خالی نمیکنم بعدم کیفشوبرداشتوشالشوانداخت سرشو رفت بیرون منم ماتومبهوت مونده بودم به کارای این دختره این دیگه بخدانوبربود....تصمیم گرفتم ازاین شرکت برموبه عموبگم دنبال یه شخص واسه مدیریت بگرده دیشب باکیاحرف زدم امانتونستم بفهمم که چرایسنا سرکارنیومدچون کیاهم تازه فهمیده بودکه چرایسناخونه نشین شده بود بعدشم دعوتم کردکه امروز باهاشون برم خریدبه شیوه ی خاص خودم اززیرزبونش کشیدم که یسناهم باهاشونه ...من نمیگم عاشقش بودم اما احتیاج داشتم به بودنش زودبودبگم عاشقشم یاحتی دوسش دارم..اما وجودشومیخواستم وهنوزم باحسام نسبت بهش درگیر بودم...باصدای کیابه خودم اومدم...کجای تو؟یک ساعت میگم حرکت کن...خاکبرسرت پسرگندزدی تواگرخودتوسه نکنی میمیری؟...زودخودموجمع کردموگفتم ..ببخشیدفکرم درگیربود تواینه پشتموبه صورت نامحسوس دید زدم یلداپشت سرکیابودویاسی هم پشت سرمن اما اصلا به من توجهی ناش ت بااخم نشسته بودتوماشین یلداهم دمگوش کیایه چیزی گفت که دوتاشون ریزخندیدن..بعدصدای یلدابلندشد...ای بابا اقاسامیارنمیخوایدحرکت کنید ناسلامتی ماامروز مهمون شمایما..مهمون من من کی اینارومهمون کردم...لبخندزدموگفتم.نه خوشم اومد اخلاقای کیابه شماهم سرایت کرده مهمونی که کمه ماواسه داداشمون جون میدیم...یلداخندیدوگفت تازه کجاشودیدی بایدبایسنا سفره عقدواتاقشواماده کنید شماکه داداش دامادیاسیم که خواهرمنه ...ازتواینه یسنارونگاه کردم اونم داشت نگام میکرد اما نگاش باهمیشه فرق داشت خیلی سردبودبه اندازه ای که وجودم یخ زد نگاشوازم گرفت منم به جلوم خیره شدموچیزیز نگفتم ماشینوروشن کردم بعدازپشت سرگذاشتن اون ترافیک سرسام اوربالاخره رسیدیم ازمایشگاه مورد نظر ..کیاویلداپیاده شدن منویاسی تنهاشدیم خواستم تاوقتی کاراونا تموم شدباهم یه دوری بزنیم واسه همین پارک ماشینوبهانه کردم تاجای خوب پیداکنم که سنگ رویخم کرد.............ادامه دارد