رمان شروع عشق بادعوا(14)
سامیار..یک هفته هست که سرکارنیومده هرروز که میومدم امیدداشتم که برمیگرده حس تازه ای بهش پیداکردم نمیگم عشق اماخوب دوست دارم باشه ببینمش واسه عاشق شدن زوده درسته میگن ادم تویک نگاه دریک لحظه عاشق میشه ودریک نگاه ودریک لحظه میتونه متنفرشه......اون روزکه رفت من دیگه دنبالش نرفتم چون فکرمیکردم ازجای عصبانیه وخواسته اینطوری تخلیه شه یاباکسی توشرکت بحثش شده دقیق نمیدونستم ...ولی خدامیدونه موقعی که توشرکت ازخواب بیدارشدمودیدم روبه رومه چقدرخوشحال شدم امااین خوشحالی بادیدن مهشیدکنارخودم ونگاه های خشمگینه یسنا ازبین رفت...وقتیم که اومدتودفترم میدونستم مهشیدکرم میریزه چون فکرمیکنه همه به من نظردارن اومدخودشوچسبوند به ن...خیلی حالم خراب شدباورم نمیشد اینطوری بذاره وبره برگشتم شرکت اعصابمداغون بود رفتم سمت دفترم دیدم مهشیدچندتاپرونده روبرداشته وداره میخونه متوجه من شد بایه عشو خاص گفت ..کجارفتی عزیزم...منم کم لطفی نکردم...صداموتاته بردم بالاگفتم..خفه شووووووخفه شومهشیدپاشوبروبیرون بدبخت کوپ کرد اماسریع به خودش اومدوبایه حالت قهرمانند وگریه های ظاهری ازجاش بلندشدوگفت..خیلی بی احساسی سامی من بخاطرتواومدم اینجا ناسلامتی نامزدیم این رفتارت اصلامناسب من نبود ..این چی میگه نامزد هه ...اومد سمت دریه لحظه ایستادفکرکرده بودازش عذرخواهی میکنم دیدبی فایدست خواست دستگیره دروبکشه که صداش زدم برگشت سمتم یه لبخندرولباش بود...بالحنی کاملاجدی گفتم.من یادم نمیادناوزد کرده باشم یا اینکه حداقل باتونامزد کرده باشم درضمن من حالاحالاهاتصمیم ندارم ازدواج کنم ...رنگش پرید مشخص بودانتظارهمچین برخوردیونداشت...باصدای که اززوره خشم دورگه شده بودگفت...منم یادم نمیاد که بابام همینطورمفت این شرکتوبه توداده باشه اماخوب یادم که قرار بودمانامزدکنیم..پریدم وسط حرفشو باابروهای درهم گره خورده گفتم..خودت میگی قراربود..بعدشم من اسراری به کاردراین شرکتوندارم خودت میدونی که بخوام شرکت داشته باشم میتونم ده تای اینجاروراه بندازم اما من به احترام عمواینجاواستادم حالاکه میبینم اگربخوام اینجابمونم زندگیم نابودمیشه به عموبگودرعرض کم ترازیک هفته یک مدیرعامل جدیدپیداکنه من اینجانممیمونم حالاهم بروبیرون حوصلتوندارم...-خیلی کفری شده بودیک لحظه نگاهم کردبعددروبازکردورفت بیرون درمحکم کوبوند بهم ..الان یک هفته هست که ازاون روزمیگذره امروزیکشنبه هست دیروزعصربه کیازنگ زدم گفتم بالاخره به اون خونه راه داره شایدبتونم چیزی بفهممازحرفاش امااونم تازه بعدازاینکه من جریانوگفتم متوجه شدچرایسنا سرکا نرفته...قرارشد باهاش حرف بزنه دیشب بهم خبرداد که بی فایده بوده نمیخوادبرگرده اماقراره بره توشرکت کیامشغول شه یه فکری مثل جرقه توذهنم روشن شدمنکه میخوام ازشرکت عموخارج شم وتصمیم دارم یه جاسرمایه گذاری کنم ازکیاشنیدم که نصف بیشترشهام شرکتشومیخوادبفروشه ودنبال یه شریک میگرده کی بهتراز من اینجوری هم مشغول میشم هم هرروز میبینمش میخوام امروزباکیادرموردش حرف بزنم الان دم در خونه یسنا اینایم میخوایم بریم خریدواسه عقدشون خندم میگیره منی که فقط خریدوتنهای دوست داشتم وازاینکه بخوام بخاطرخرید کس دیگه ای توپاسازادوربزنم متنفرم هنوزپیشنهادکیاکامل نشده بودکه زودی قبول کردم باهاشون همراه شم ...جلودرباکیامنتظربودیم که دربازشد اول یلدا بعدیسنا ههه چه تیپی زده بودانگاری دختربچه های لجبازودرعین حال بانمک شده بود چه تیپشم بامن هماهنک بود من همیشه رسمی لباس میپوشیدم یااگرم اشپرت میخواستم بپوشم سعی میکردم خیلی توچشم نباشه اما امروز یه شلوارکتون 6 جیب مشکی بایه الستاره سفید ویه تیشرت جذب سفید که بازوهاموبه نمایش گذاشته بودتنم کرده بودم وهامم فشن کج زده بودم....توفکربودم به این چندروز فکرمیکردم که باصدای کیا به خودم اومدم...-کجاتو....حرکت کن ...گندت بزنن سامی که خودتوسه میکنی جلوکسی که نباید جلوش سه شی هان ببخشید یکم فکرم درگیره..دیدم کیاویلدا یه لبخن اومد رولبشوناما یسنا اوه اوه انگاری پدرشوکشته بودم بایه اخم خیلی جدی زل زده بودبیرون پشت سرمن نشسته بودتوایینه بهش دید داشتم اصلا به من اهمیت نمیداد...اقاسامیار اول سلام دوم چیزی شده چراحرکت نمیکنید مابایدازمایشگاهم بریم...اینارویلدابهم گفت..بله متاسفم خیلی ذهنم مشغوله اول علیک سلام دوم چشم الان حرکت میکنم .....توترافیک گیرافتاده بودیم الان 40 دقیقه هست توراهیم وتواین مدت گوینده منویلداوکیابودیم..یسناهندزفری گذاشته بودتوگوششوظاهراچشماشوبشسته بودو سرشوبه صندلی تکیه داده بود....حرصم گرفت پخشوروشن کردم اهنگ پیت بولوجنیفرلوپرزلیوایت اپو پلی کردمو ولوم دادم تا ته ..کیا داشت بایلداحرف میزد که 6مترپرید هوا خندم گرفته ...ازتواینه به یسنانگاه کردم نگو تونگاش ثابت موند پس تاثیرداشت اولش هیچ حالتی نگاهش نداشت اما درعرض نیم ثانیه اخماش رفت توهموروشوبرگردوند اماضربان قلب من باقفسه سینه ام سرجنگ برداشته بود مدام باسرعت میخوردبهشوبرمیگشت سرجاش.....کیارش.....این کارا از سامیاربعیدبوداین نوع تیپ زدنا این اهنگ این سرعت ..متوجه نگاه خیرش رویسناهرازگاهی میشدم امایاسی انگارنه انگار مثل اینکه خیلی توپش پره حالاچراشوخدامیدونه......داشتم بایلداحرف میزدم سرشو ازسمت راست م اورده بودنزدیکموحرف میزد اخ که چقدرحرفاش نازش اداهاش برام شیرینه مخصوصاوقتی که یه چیزوباهیجان تعریف میکنه دوست دارم بغلش کنموفشارش بدم....درمورد یاسیوسامی حرف میزدیم اماخیلی اروم یلداکلی جوک براشون ساخت یه شجرنامه هم درست کرد که مثلا اگراین دوتا باهم ازدواج کنن بچه شون میشه یه عصاقورت داده ی به تمام معنا به تمام معنا...یلداازامپول میترسیدامابعداز کلی نازخریدناموخواهشام راضی شد امپولش بزنن انگاری بچه ها بازوموسفت چسبیده بود هنوز امپول نزده پلکاشومحکم روهم فشارمیدادازکاراش خندم گرفته بود گونش ناز کردموگفتم..انمم چیزی نیست که ایتقدر میترسی یه کوچولوفقط سوزش داره همین...-نخیرشم کلیم میسوزه تازشم واسه توچیزی نیست واسه من کابوس خوابامه...استینشوبراش زدم بالا دستای سفیدش یخ کرده بود دستاشوبگرفتم تودستم چشماشوبازکرد بالبخند بهش خیره شده بودم اونم بهم لبخندزدهمون لحظه یه پسرجوون تقریبا 26 ساله بایه امپول اومد سمت یلدااخمم خودبه خود رفت توهم ادم کم بوداینوفرستادن یه نفرکه مسن باشه یاحداقل اینقدرجوون نباشه ...باحرص نگاش کردم چشماش رودست یلداثابت مونده بود پوست سقیدش بااون لاک زرشکی که داشت نظرهربیننده ایوجلب میکرد حسابی کفرم درامومد بالحنی عصبی گفتم...-زود کارتونوانجام بدید عجله داریم یلدابهم نگاه کردمیدونست حساسم روش خودشوبیشتربهم چسبوند نزدیکیش بهم ازعصبانیتم کک کرد اماطاقت نگاه خیره یه مرده غریبه روخانممونداشتم بالاخره یلدا ازوقتی که جواب مثبت داده بود ناموسم بودومن شدیداروش حساس بودم ...خانم شریفی لطفادستتونوبزاریداینجا تاازتون خون بگیرم بدن یلدارفت روویبره دستش یخ کرد تعجب کردم تااین حدترس داشت بافروکردن امپول تودستش چشماشوبیشترفشارداد وبااون دستش پیرهنموچنگ انداخت(زد)به صورتش نگاه کردم رنگ صورتش به کبودی میزد یه لحظه ترسیدم صداش کردم ..اماجواب ندادتکونش دادم یه کوچولوپلکاشوازهم بازکرد اما چشماش بی حال بود کارتزریق خون تموم شدخواستم ازروتخت بیارمش پایین که بی حال افتاد رودستم.....ادامه دارد
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۲۰ ساعت 11:5 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|