رمان شروع عشق بادعوا(12)
یلدا....دورز از روز خواستگاری ونامزدی منوکیارش میگذشت تواین دوروز یکباردیدمش وروزی سه بارباهام تماس میگرفت بیشتر باهاش اشناشدم تواین دوروز خیلی شوخ طبع بودبعث میشدمنم باهاش راحت تربرخورد کنم...ساعت 4 بعدازظهربایدمیرفتم اموزشگاه درسودانشگام که فعلا مرخصی گرفته بودم...تازه ساعت 11 بود ....داشتم ازپنجره بیرونونگاه میکردم...خندم گرفته بود این دوروز زودازخواب بیدارمیشدم تا اگرکیازنگ زد جوابشوبدم...اخر این هفته هم قراربود واسه مهریهو...بیان...باصدای زنگ گوشیم روموبرگردوندم سمت داخل اتاق جایی که گوشیم اونجا بود روتخت بود رفتم برش داشتم بادیدن شماره لبخند زدموتماسووصل کردم...-صدای پرهیجانش پیچید توگوشی..سلاممم.بربانوی خودم.....لبخندم پررنگترش....خیلی اروم وملیح جواب دادم..-سلام صبح بخیرخوبی/..-صبح کجابوده خانم اگرمازنگ نزنیم که شمایادی ازمانمیکنی..امروزجلسه داشتم واسه همین دیرتماس گرفتم...-اشکال نداره..خوب اگرمنم زنگ میزدم نمیتونستی جواب بدی الان کجای...-الان شرکتم تا 2..بعدش میرم خونه چطور..-همینطوری پرسیدم..-اهان عصرکلاس داری..-اره ساعت 4..-باشه میام دنبالت..-نه توخسته ای استراحت کن من باازانس میرم نزدیکه..-نه عزیزم خودم میام میبرمت مگه من مردم که باازانس بری..خیلی ناخوداگاه ازدهنم پرید..-خدانکنه دیوونه ...-صدای خندش توگوشی پیچید..فدای اون ناراحتیت بشم من..منتظرم باش میام..باشه میبینمت...چشم فعلا خدافظ..خداحافظ.......یسنا...امروز سروقت رسیدم شرکت تصمیم گرفته بودم خیلی خشک وجدی برخورد کنم اصلا باهاش حرف نزنم...اما باچیزی که دیدم بغض برنده ای گلوموگرفت...پس راسته وئاقعیت داره حتمانامزدشه...توسالن رومبلا نشسته بودن دختره دستشوانداخته بود دوربازوشوسرشوگذاشته بود روشونش سامیارم جلوبادکولر بودسرشو به مبل تکیه داده بودوچشماشوبسته بود هه داره بهش خوش میگذره..ظاهراکولراتاقش مشکل پیداکرده وهواچون گرم بوده اومدن بیرون نشستن تا درستش کنن..متوجه من نشدن مبلها روبه روی میز من بود..بدون توجه به بغض گلوموحالت عاشقانه ی اونا رفتم سمت میزم دختره متوجه من شداما فکرکرد سامیارخوابه...اصلاحرفی نزد منم چیزی نگفتم حتی بهش سلامم نکردم خواستم خودکارموازرومیزبردارم پرونده ها ازرومیز افتادن هول شدم سامیار سریع چشماشوبازکرد..یهورنگش پریدنگاه دختر بغل دستیش کرد باکلافگی ازجاش بلند شدو خواست حرفی بزنه که دختره باصدای بلند گفت..چه خبرته مگه کوری کودن باعث شدی سامی بیدارشه..هه نگران سامی جونش بود اما من هیچی نگفتم حتی سرموبلند نکردم بهش اهمیت ندادم سامیارکلافه بود اومد سمت میزم باصدای که دلهره توش موج میزدگفت...سلامت کو..-سلام..فقط همین نه بیشترنه کم تر...بیشترعصبی شد دختره بانازاومد بازوشوگرفتوگفت ..بابا انگارتوانتخاب منشی خوش سلیقه نبوده علاوه برکودن بودن بی ادبم هست..باز جواب ندادم واسم ارزشی نداشتن ناراحت بودم اما نمیخواستم اینونشون بدم..-مهشیدبس کن..پس اسمش مهشیده..-یعنی چی سامی توریس این شرکتی منم نامزدتم این بی احترامی که ..نذاشتم حرفش تموم شه ازجام بلند شدم.ومحترمانه گفتم..-بله حق باشماست ببخشیدتکرارنمیشه.بغض داشت خفه ام میکرد باب دهنموباصداقورت دادم سامیارچشم ازم برنمیداشت بهش نگاه کردم اخماش توهم بود معنی نگاهشونمیفهمیدم .....همون لحظه یه مرد ازاتاقش اومد بیرونو گفت بفرمایید درست شد..منم وانستادم بااحازه ای گفتمومنتظرجواب نموندم رفتم سمت دستشوی داشتم خفه میشدم بغضم ترکید زدم زیرگریه..بعدازپنج دقیقه رفتم بیرون نشستم پشت میزم کیفموبرداشتم میخواستم برم اره نمیخوام اینجاباشم بایدبرم..رفتم پشت دراتاقش به درضربه زدم..باشنیدن اجازه اش رفتم داخل باتعجب بهم نگاه کرد نامزدشم شالشودراورده بودو دکمه های مانتوشو بازگذاشته بود وقتی وارد شدم رفت سمت سامیارودستشوانداخت پشت گردنش انگاراومده بودم بدزدمش..سامیاراخماش جمع شدن ..رنگ صورتش به قرمزی میزد..اهمیت ندادم..سریع گفتم ..میخوام برم..چشماش گرد شد...باحالت پرسشی گفت میخوای بری ..اره میخوام ازاین شرکت برم جای دیگه وکاره بتری پیداکردم..منتظرجواب نموندم ازاتاق اومدم بیرون واسم مهم نبود قبول کنه یانه فقط به ارامش نیازداشتم..صدای قدمای تندی روپشت سرم احساس کردموکسی که صدام میزد خودش بود اما راهموادامه دادم قدماموتندترکردم صداشومیشنیدم..وایسا یه لحظه کارت دارم من اجازه نمیدم بری..واینستادم ..یسنا وایسا..قدمام سست شد سریع خودشوبهم رسوند...فقط بهم خیره شده بودیم که باحرکتش یه شوک خیلی ناگهانی بهم وارد شد....ادامه دارد
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۲۰ ساعت 10:59 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|