رمان مریم باورم کن16
دیدم خیره خیره با دستهای تو جیبش داره منو نگاه میکنه.....دستام اویزون افتادند ...با من من گفتم
--خب...خب چرا اینجوری نگاه میکنی از خداتم باشه !
انگشت اشاره امو بالا گرفتم با لحن حق به جانبی گفتم
--بله اقا!!
بعد بینیمو گرفتم و اخمی ظاهری کردم
--وای وای انقده بدم میاد از سرماخوردگیو اینا!!
یکی نیست بگه مریم جان شماهم سرشوخی رو باز میکنی حسابی باز میکنیا! با اعصاب یه پسر مریض صبح اول وقت بازی نکن!؟
رو ازش گرفتم قدمی به سمت در برداشتم....
زیرلب با صدایی که بشنوه گفتم
--خدایا توبه!
بازومو گرفت و مجبورم کرد وایستم برگشتم سمتش تا بگم کور خوندی دیگه ازین خبرا نیست
--عواقب سرماخوردگی با خودت....
--دکتر جوجو اصلا خودتو ناراحت نکن فوقش باهم میریم دکتر
سر میز صبحانه نشستیم ...مادر کیارش اول اب پرتقالی که گرفته بود اورد و مقابل ما گذاشت
خودش هم روبه رومون نشست
--مثله اینکه کیارش سرماخورده! نمیدونم چرا اصلا به حرفای من گوش نمیده؟
نگاهش کردم
--مریم جان یه وقت شما ازش نگیری!؟ چند روزی اصلا بهش نزدیک نشو مادر وگرنه تورم مریض میکنه!
نیشخند کیارش از گوشه چشم باعث تحریک سلولهای عصبیه مغزم شد
من به حساب تو یکی میرسم
--چشم حواسم هست شما نگران نباشین
جرعه ای از اب پرتقال خوردم و هرلحظه این حس بهم القا شد که گلوم درد میکنه یانه؟
اب پرتقال رو نصفه روی میز گذاشتم کیارش برگشت سمتم و جدی گفت
--لطفا همه ی اب پرتقالت رو بخور!
اداش رو دراوردمو همونجور روبه خودش گفتم
--لطفا اب پرتقالت رو کامل بخور بهرحال توهم سرمامیخوری
و خدا میدونه هیچ بیماری ای اندازه ی ابریزش بینی و گلو درد برام ناخوشایند نیست!...
بالاخره توی ماشین نشستیم و کیارش برای اولین بار قبول کرد من پشت فرمون بشینم و با ماشین خودم بریم
با اینکه کلی اصرار کردم امروز دانشگاه نیاد ولی اصلا قبول نکرد ...انگار زوره باید بیاد
ماشینو نگه داشتم قبل از پیاده شدن روبهم گفت
--مریم!
--بله؟؟
بطری ای اب و قرصی رو به سمتم گرفت
--اینو بخور!
--واسه چی؟
--سرما نخوری
شاید باید از همون قفل فرمون که صبح توی ماشین گذاشتم استفاده میکردم