رمان مریم باورم کن15
منکه از دیدن نیم تنه ی برهنه اش شرمزده شده بودمو از لحن بی ذوقش دل چرکین رو ازش گرفتمو گفتم
--ببخشید مزاحم شدم انگار!
بعد با لحنی که سعی میکردم دلخوری توش مشهود باشه ادامه دادم
--میتونستی جواب گوشیتو بدی که سرزده پانشم شالو کلاه کنمو از نگرانی جلو خونه اتون سبز بشم!
بعد توی چشماش که کمی سرخ شده بود نگاه کردم
--گوشیتو برای دکور خریدی؟
دست به سینه به تاج تخت تکیه داد و چشماشو بست...دستامو توی جیب مانتوم کردمو خیره بهش نگاه کردم...رنگ صورتش پریده بودو بی حال نشون میداد
به یکباره دلم از سکوت و بی رنگیه صورتش گرفت....نزدیکش رفتم ....دستپاچه بودم چون پیرهن تنش نبود و تا به حال بدون لباس ندیده بودمش اما بی خیال این خجالت و دستپاچگی شدم ...نفس عمیقی کشیدموکنارش روی تخت نشستم...
دستمو روی پیشونیش گذاشتم داغ داغ بود....تمام دلخوریم یادم رفت ...شاید بیمار بوده که بی خبر گذاشتم! اما بعدا باید بهش بگم که اینکار درستی نیست...سعی کردم نگاهم از صورتش پایین تر نره!
دستمو روی موهاش کشیدمو گفتم
--تب کردی ....مریض شدی؟
یکی از چشماشو باز کردو دوباره بست....خواستم جو رو عوض کنم با اینکه هنوز از حضورم که باعث شده بود انگار ناراحت بشه ناراضی بودم اما با لحن شوخی گفتم
--اووووه حالا یکی بیاد ناز مریضمونو بخره!!!!!!
بدون اینکه چشماشو باز کنه پرسید
--پس مریم چیکاره است؟
هومی کردمو گفتم
--بله! حق باتو .... اونوقت کیارش چیکاره است؟
چشماشو باز کرد.......حالا که چشماش باز شده بود دوباره خجالت باعث شد تپش قلب بگیرم اما در ظاهر سعی میکردم اینطور به نظر نرسه...سرخی چشماش نشون از حال بدش میداد...
--میخوای بریم دکتر؟
بالاخره جواب داد
--دکتر کنارمه واسه چی برم دکتر؟
اخمی کردمو انگشت اشاره امو جلوی صورتش به نشانه ی تهدید تکون دادمو پرسیدم
--ببینم نکنه دیشب زیر باد کولر خوابیدی بدون لباس که سرماخوردی؟
مچ دستمو گرفتو کف دستمو روی گونه اش گذاشت و با لحن بامزه ای گفت
--خانوم دکتر علت مریضیه من شمایین نگفته بودم؟
ابروهام به نشانه ی تعجب بالا رفتن ....زبری پوستش کف دستمو دون دون کرد...سرمو تکونی دادمو گفتم
--ای دروغگو!!!!!! معلوم نیست دیشب کجا بوده !
نگاهش برقی از شیطنت زد...تکیه اشو از پشتیه تخت گرفت
--یه جای خوب....
بعد لبخند نصفه نیمه ایم زدو ادامه داد
-- دکتر مثه که شمام تب کردی! اخه قرمز شدی!
دستمو از دستش بیرون کشیدمو بعد موهای جلوی سرشو کشیدمو گفتم
--نخیر بچه پرو من خوبم!
حتی توی مریضیش هم سربه سر من میزاشت....
خندیدولی بعد به سرفه افتاد ...سریع بلند شدم تا براش اب بیارم اما دستمو گرفتو دوباره روی تخت نشوندنگاهم به تیشرتش روی زمین افتاد ناخوداگاه خم شدمو از روی زمین برداشتمش....با سری افتاده گرفتمش سمت کیارشو گفتم
--لباستو بپوش تا بدتر نشدی
زیر چشمی نگاهش کردم لبخند کجی گوشه ی لبش نشست و گفت
--نچ
بازدمم رو محکم بیرون فرستادمو لباسو روی پاش که زیر پتو بود کوبیدمو گفتم
--باشه!هرجور راحتی!
دستش رو جلو اورد....تیشرتشو ازم گرفت و با لحن قاطع و بدجنسی گفت
--من کلا راحت زندگی میکنم
صدای در زدن و متعاقب اون صدای مادر کیارش
--مریم جان با کیارش بیاین برای صبحونه
کیارش تیشرت سبزشو پوشید منم چشمکی زدمو گفتم
--راحت باش همیجوریم خوب بود میرفتی پایینا
پتو رو کنار زدو بلند شد...روبهم گفت
--نه دیگه اونجوری واسه تو بد میشد
روبه روش ایستادم و با بهت گفتم
--رو که نیست!!!!!!!!!
با نگاه تب دارش خیره تو چشمام سرشو جلو اوردو با صدای گرفته ای گفت
--امروز چون سرماخوردم از بوس خبری نیست
اینبار خنده ام گرفت ...بلند خندیدم ....دیونه حالا انگار چندبار منو بوسیده که این حرفو میزنه!
خوب به خنده هام نگاه کرد تا اروم شدم ...دستی به کمر زدموالکی گفتم
--کیارش من خیلی ناراحت شدم واقعا ! اصلا راه نداره بری !