رمان مریم باورم کن13
کیارش
اروم با پشت پا درو بستم
بدون هیچ مکثی با قدمهای اهسته ای که روی پارکتها صدایی ایجاد نکنه راه افتادم سمت اتاقم.....
--کیارش تویی؟؟
سوییچ رو لای انگشتم چرخوندم...مگه الان همه خواب نیستن؟
روی پاشنه ی پا چرخیدم....
توی تاریکی خونه مادر کنار مبل ایستاده بود و نور اباژور چهره ی رنگ پریده و نگرانش رو واضح نشون میداد...نفسمو فوت کردمو انگار سلامی هم بینش گفتم
چند قدم نزدیکم شد...اخم نامحسوسی روی پیشونیش نقش بست
--این وقت شب!....وقت برگشتن به خونه است؟ هیچ میدونی ساعت چنده؟
نگاهی به ساعت مچیم انداختم...سه صبح....
دستی به صورتم کشیدم.....اینبار واقعا یادم نبود که بهش بگم...
--با مریمم که نبودی! دلم خوش بود که زن گرفتی! حداقل اگر بیرونی دلم به این گرمه که زنت کنارته نه اینکه....
ادامه نداد....لبش رو گاز گرفت و سکوت کرد...
پوزخندی زدم
خوبه ...تنها فرق پدرو مادر من تو اینه ...
مادر حداقل میفهمید هر چیزی رو نباید ببنده بیخ ریش من!
اما پدر چیزی نبود که به من نبسته باشه
یادم نبود بگم که باید چند ساعت توی تاریکی راه میرفتم تا کمی اعصاب متشنجم اروم بگیره
باید با چند نفر درگیر میشدم مگر کمی دلم خنک بشه
اما نمیزارم این موضوع انقدر کش پیدا کنه زودتر باید تمومش کنم
سرمو پایین اوردم تا نزدیک صورتش...چشمهای بی قرارش روی صورتم در گردش بود
قبل ازینکه حرفی بزنم دستشو اول روی پیشونیمو بعد روی گونه ام گذاشت
--کیارش؟
چرا رنگت پریده؟ چرا انقدر داغی؟
اخماش رفته بود و جاش علامت سوال بزرگی توی چشماش نشسته بود
دستمو روی دستش گذاشتمو اونو از صورتم جدا کردم
تنها گفتم
--چیزی نیست
بعد ازش فاصله گرفتم
--من میرم بخوابم
و این یعنی فعلا حوصله ی توضیح ندارم...یعنی پایان بحث
اروم با پشت پا درو بستم
بدون هیچ مکثی با قدمهای اهسته ای که روی پارکتها صدایی ایجاد نکنه راه افتادم سمت اتاقم.....
--کیارش تویی؟؟
سوییچ رو لای انگشتم چرخوندم...مگه الان همه خواب نیستن؟
روی پاشنه ی پا چرخیدم....
توی تاریکی خونه مادر کنار مبل ایستاده بود و نور اباژور چهره ی رنگ پریده و نگرانش رو واضح نشون میداد...نفسمو فوت کردمو انگار سلامی هم بینش گفتم
چند قدم نزدیکم شد...اخم نامحسوسی روی پیشونیش نقش بست
--این وقت شب!....وقت برگشتن به خونه است؟ هیچ میدونی ساعت چنده؟
نگاهی به ساعت مچیم انداختم...سه صبح....
دستی به صورتم کشیدم.....اینبار واقعا یادم نبود که بهش بگم...
--با مریمم که نبودی! دلم خوش بود که زن گرفتی! حداقل اگر بیرونی دلم به این گرمه که زنت کنارته نه اینکه....
ادامه نداد....لبش رو گاز گرفت و سکوت کرد...
پوزخندی زدم
خوبه ...تنها فرق پدرو مادر من تو اینه ...
مادر حداقل میفهمید هر چیزی رو نباید ببنده بیخ ریش من!
اما پدر چیزی نبود که به من نبسته باشه
یادم نبود بگم که باید چند ساعت توی تاریکی راه میرفتم تا کمی اعصاب متشنجم اروم بگیره
باید با چند نفر درگیر میشدم مگر کمی دلم خنک بشه
اما نمیزارم این موضوع انقدر کش پیدا کنه زودتر باید تمومش کنم
سرمو پایین اوردم تا نزدیک صورتش...چشمهای بی قرارش روی صورتم در گردش بود
قبل ازینکه حرفی بزنم دستشو اول روی پیشونیمو بعد روی گونه ام گذاشت
--کیارش؟
چرا رنگت پریده؟ چرا انقدر داغی؟
اخماش رفته بود و جاش علامت سوال بزرگی توی چشماش نشسته بود
دستمو روی دستش گذاشتمو اونو از صورتم جدا کردم
تنها گفتم
--چیزی نیست
بعد ازش فاصله گرفتم
--من میرم بخوابم
و این یعنی فعلا حوصله ی توضیح ندارم...یعنی پایان بحث
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۰۶/۱۹ ساعت 15:21 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|