زدم رو ترمز...چرخای ماشین درومد...
به درک!
یه بوق زدمو نگاهی به در خونه انداختم
با انگشت روی فرمون ضرب گرفتم...
--1...2...3...4...5...................10
گوشیو از روی صندلی جلو برداشتم ...
--الو.....
داد زدم...دست خودم نبود...
--دو ساعته دم درم!!!!!!
فک کنم رضا دومتر پرید هوا .... گوشیو قطع کرد
همون موقع در خونه باز شد....رضا با ابروهای بالا رفته نگام کرد بعدم با خونسردی در جلو رو باز کرد نشست تو ماشین...
--چته تو هی پاچه میگیری؟؟؟
بدون اینکه حرفی بزنم پامو گذاشتم رو گاز....ماشین ازجا کنده شد....
دستشو روی داشبورد گذاشت که نره تو شیشه
-- باز دیونه بازیات گل کرد؟؟
پیچیدم تو اتوبان...برگشتم سمتش...تمام دقودلیمو سر رضا خالی کردم...نگاه پر از خشممو دوختم بهش دستمو رو هوا تکون دادم
--من؟؟؟؟ من دیونه شدم؟من پاچه میگیرم؟؟ نکنه باید به توام جواب پس بدم؟؟ هان؟
دوباره زل زدم به ماشینا...سرمو برای تایید حرفم تکون دادمو زیرلب گفتم
--اره...اره بدبخت تو باید به عالمو ادم جواب پس بدی...یکی دوتا نیستن که!
--خب بابا...ترسیدم....لاکردار عجب جذبه ای داره نگاش....
میدونست تو این موقعیت اگر شوخی کنه رفتار مناسبی باهاش نخواهم داشت .... با لحن جدی ای گفت
-- من تو رو بهتر از خودت میشناسمت نیازی نیست بگی چته ...
نفسشو رها کرد
-- میخوای جلو دوست پسر جدیدش خیطش کنی؟
به چشمای روشن و خبیثش نگاهی انداختم....
--نه!... من نامرد نیستم...به من چه! هرکاری دوست داره بکنه...واسه چی برم ضایش کنم؟ فقط میخوام برم بگم انقدر واسه من ادای عاشقای سینه چاکو درنیار! انقدر دو رو ور من نیا...دم از عشق میزنی بعد نمیتونی این عادتتو ترک بدیی و هر روز با یکی میپری؟هه...واقعا جالبه...
عصبانی ادامه دادم
--بعدم اون سامان به چه اجازه ای باید مزاحم من بشه؟؟..به چه اجازه ای تهدید میکنه؟؟ فک کرده منم میکشم کنار...اره؟؟
روبه روی کافی شاپ ایستادم...
--برو بگو بیاد دم در
رضا ازجا پرید
--من برم؟ تو نبودی گفتی نمیخوای ...
--بسه نمیخواد واسم هجیش کنی...
دستی لای موهام کردم.... لعنت به تو پری...شیشه رو دادم پایین... به کافی شاپ خیره شدم جای دنجیم انتخاب کرده واسه دلبری...
--رضا شماره اشو بگیر بگو زودتر تمومش کنه من کارش دارم
--اما...
--بگیر دیگه حوصله ندارم وایسم کار دارم
رضا پوفی کردو شماره رو گرفت...چند دیقه ی بعد پری مضطرب بیرون اومد...واقعا فکر میکنه من احمقم؟ ترس توی تمام حرکاتش معلوم بود...
فک کرده نمیدونم الان پیش کی بود؟
شال صورتیه کوتاهشو کمی جلو کشید ...میخواست موهای لختو زیتونیش زیاد خودنمایی نکنه....دستهاشو توی هم قفل کرد....
باچشم دنبالمون میگشت و با دیدن من توی ماشین با قدمهای ارومی به سمتمون اومد
رضا زیرلب گفت
-- اینطوری نگاش نکن فکر میکنم میخوای بکشیش!
اخمام بیشتر درهم رفت....
کنار ماشین ایستاد...مردد نگاهم میکرد... با زبون لباشو خیس کرد...چشماشو مثله وقتایی که میخواد بگه خیلی شجاعه مثلا! ریز کرد!!
بالحنی که سعی میکرد خونسرد باشه گفت
--چی.... میخوای؟ اومدی منت کشی؟
چرا ذهن دخترا انقدر مثبته؟....لبخندی گوشه ی لبم نشست....اصلا اگه میشد بلند میخندیدم...میگفتم پری تو چه دختر بانمکی هستی....!
در ماشینو باز کردم....یه قدم رفت عقب...تمام حرکاتشو زیر نظر داشتم....درو محکم کوبیدم بهم...یه قدم دیگه رفت عقب....
دو قدمی که رفته بودو بایه قدم جبرانش کردم ...سعی کردم خونسرد باشم...
کیارش یه نفس عمیق بکش....عمیق تر....به این فکر کن که اون فقط یه دختره! نباید باهاش مثله یه مرد رفتار کنی! نزنی ناکارش کنی؟
دستامو توی جیب کتم کردم
با تته پته گفت
--ببین کیارش تو به من قول دادی
سرمو به شدت تکون دادم...خوبه...پس چرا من یادم نمیاد؟؟؟؟
ترسیدو برای جبران حرفش با التماس گفت
--تو رو خدا اینطوری نگام نکن...دیونه من به خاطر تو از عشقم دست کشیدم...
اینبار قطره ای اشک از چشمامش اومد پایینو ادامه داد
--به خاطر تو از تو دست کشیدم
اه بدم میاد!
از گریه ی دخترا بدم میاد...حالم بد میشه...زمانیکه نباید گریه کنند!...زمانیکه انقدر دروان!...از ترحمی که پیدا میکنم نسبت بهشون متنفرم!!!
--بس کن خانم معتمدی! بس کن!
یه بار دیگه دور و ور من پیدات بشه به خدایی که قبولش دارم دیگه کوتا نمیام
صورتمو بردم نزدیک صورتشو زل زدم به چشمهای خوش ارایشش و بلندتر گفتم
--فهمیدی پری کوتا نمیام
چشماشو بست...
--به اون سامان نفهمم بگو کیارش اعصاب نداره بیشتر ازین بخواد دخالت کنه بد میبینه...
سرمو کشیدم عقب...انگشتم اشاره امو روبه روی صورتش گرفتم و ادامه دادم
--توام باهاش بد میبینی
چشماشو باز کرد...کیفشو با حرص روی شونه اش جابه جا کرد...انگار چیزی به ذهنش رسیده باشه شجاعانه تر گفت
-- من...
یه ابرومو بالا دادمو گفتم
--کامران تو کافی شاپ منتظرته معطلش نکنی!
اخمی کردو سرشو پایین انداختو ادامه داد
--به خدا کامران ...
--باشه باشه میدونم ! تو واقعا خوبی خانم معتمدی
دستمو روی سینه ام گذاشتم
--من لیاقتتو نداشتم
دندون قروچه ای کرد
--هیچ وقت نمیزاری برات توضیح بدم میپری وسط حرفم
سرمو کج کردم و نگاهم افتاد به رضا که پیاده شده بودو دستشو روی در گذاشته بود ...داشت تراژدی مارو نگاه میکرد
--میدونی گوش من پره از حرفایی که میخوای بزنی
دوباره نگاهش کردم
--پری فکر کن! ببین منو....
دستی که حلقه تواشو رو بالا اوردم و روبه روش گرفتم
--من متاهلم!
با همون دست چنگی توی موهام زدم
--میفهمی؟؟
دسته ی کیفشو بیشتر فشرد...صورت سفیدش قرمز شده بود....لبخند بی جونی زد....زیرلب گفت
--خیلی بدی!
دستی روی صورتم کشیدم....
کیارش راست میگه؟ تو واقعا ادم بدی هستی!
نگاهی به اسمون انداختمو گفتم
--نه پری اشتباه نکن تو ادم بد یه قصه ی منی!
بدون معطلی در ماشینو باز کردمو سوار شدم....