صدای مامان اومد:سایه مادر سایه؟

درو باز کردم و گفتم:جانم مامان خسته م میخوام بخوابم

_با تردید نگام کرد:سام چش بود همینطوری با دو رفت بیرون

مجبور شدم دروغ بگم گفتم:هیچی مادر من یه کم حرفمون شد میشه برین بیرون میخوام لباس عوض کنم

مادر دیگه سوالی نپرسید و بعد از کمی مکث از اتاق رفت بیرون لباس شب طلایی رنگمو در او.ردم و با یه شلوار و

پیرهن عوض کردم موهامو باز کردم اوکمدم روی تخت دراز بکشم که صدای زنگ اس ام اسم بلند شد به سمت

گوشی هجوم بردم و با دیدن اسم سام سریع اس رو باز کردم:سایه جونم معذرت میخوام که بدون خداحافظی

رفتم امیدوارم حالمو درک کنی

کمی گوشی رو توی دستم چرخوندم و جواب دادم:اشکال نداره اقا دیگه پشیمونی سودی نداره

علامت خنده گذاشتو  نوشت:قربون خانومم برم

_براش نوشتم:بسه دیگه میخوام بخوابم

نوشت:همینجوری؟

نوشتم:یعنی چی اقای دکتر؟

_بابا یه بوسی یه چیزی

_با خوندن اسش لبخند شیطانی زدمو نوشتم:دیگه روتو زیاد نکن

_باشه بالاخره که دستم بهت میرسه بوس از لبات بای

_تو دلم قربون صدقه ش رفتمو نوشتم بای

 

*****فصل چهار

دوست نداشتم برم اما باید میرفتم باید بهش ثابت میکردم که منم فراموشش کردم باید صدای در اتاق بلند شد

گفتم:بفرمایید

در باز شد و سام با لبخند داخل شد نگاهی به سر تا پام کردو گفت:اووووه تو هنوز حاضر نشدی؟

در حالی که چتریامو اتو میکشیدم گفتم:ااا خب صبر کن تموم میشه

یه دامن مشکی پوشیده بودم با یه بلوز مجلسی استین بلند ابی چون مجلس قاطی بود دوست داشتم ساده

باشم از طرفی برق تحسینو توی چشمای سام میدیدم من که باید اونجا همش شال سرم باشه ارایشگاه

واسه چیم؟خودم یه پا ارایشگرم

سام روی تختم نشست و منتظر من شد و گفت:مامان اینا رفتن ها بجنب

_خب ماهم میریم دیگه

_هی هی امان از دست شما دخترا

ریمل و خط چشمی کشیدم رژ صورتی پررنگ با رژگونه ی متضاد شالمو سر کردم و مانتوی سبز رنگمو تن کردم

دیگه دکمه هاشو نبستم لبرگشتم و رو به سام گفتم:بریم؟

دستشو اورد بالا و گفت:خدارو شکر بریم دیگه

در خونه رو قفل کردم و سوار ماشین شدم سام توی ماشین منتظرم بود اواخر پاییز بود و هوا سرد سام حرکت

کرد  کتو شلوار  سورمه ای رنگی پوشیده بود با پیرهن ابی تیره کلا خوشتیپ بود دستمو گذاشتم پشت صندلیش

و کمی به سمتش خم شدم نگاهی بهم کرد و لبخند زد اروم گفت:سایه از الان دارم بهت میگم اونجا حالت بد

شه یا بفهمم....

پریدم وسط حرفش:باشه بابا باشه

_امیدوارم

کنار خونه ی عمه نگه داشت قرار بود عروسی توی خونه ی عمه برگزار شه انقدر بزرگ بود که نیازی به تالار

نداشته باشن وارد خونه شدیم سهراب داداش سهیل جلوی در ایستاده بود و به همه خوش امد میگفت

سلامی دادیم و داخل حیاط شدیم میز ها گرد حیاط چیده شده بودن و از داخل صدای اهنگ میومد یکی یکی

سلام کردیم و داخل خونه شدیم چشم چرخوندم تا احسان اینارو پیدا کنم احسانو دیدم که واسم دست تکون

میداد به سام گفتم:تو برو پیش احسان منم میرم پیش بچه ها

نگاهی تردید امیز کرد و گفت:باشه

به سمت فرناز اینا رفتم همه با دیدنم گفتن:به عروس خانوم

-سلام خوبین؟و گفتم:سهیل کو

به اتاقی اشره کردو گفت اونجان دارن عکس میگیرن الان دیگه میان

صدای دستو سوت بلند شد و سهیلو اتنا در حالی که اتنا دستشو دور بازوی سهیل حلقه کرده بود اومدن و توی

جایگاه نشستن چشامو برای لحظه ای بستم و باز کردم نگاهم توی نگاه سهیل گره خورد سریع چشم برگردوندم

و خودمو با خوردن میوه های روی میز مشغول کردم  نوبت به رقص عروس داماد رصید همه کناری ایستادن رقص

نور  انجام شد و اهنگ زده شد یکی یکی خاطره های سهیلو با خودم مرور میکردم

یاد اوری

سهیل:سایه بچسب بهم میخوام حست کنم

چراغا خاموش بود گفتم:ااا سهیل

کمرمو فشار داد و منو به خودش چسبوند

با حس کردن دستی به پشتم از افکار خودم بیرون اومدم سام بود که منو به خودش میفشرد نگرانی توی چشام

موج میزد به وسط نگاه کردم اتنا و سهیل در اغوش هم وسطای اهنگ بود

اگه یه عاشق تو دنیا باشه منم منم منم
اونکه نمیخواد عشقو ببازه منم منم منم
اون که تو چشماش صد قصه داره توئی توئی توئی
اون که ازاین عشق صد گله داره منم منم منم
حالا اونی که یه بی قراره
چشماش همیشه در انتظاره
طاقت نداره طاقت نداره منم منم منم
اون که لحظه هاش براش یه ساله
دل کندن از تو براش محاله
نیستی ببینی الان چه حاله منم منم منم
کاش اون زمانی که میای دل از تو سیر نباشه
شراره های عشق ما خاموش و پیر نباشه
ما با گذشته های عشق هر دو غریبه باشیم
واسه پشیمونی تو یه لحظه دیر نباشه
حالا اونی که یه بی قراره
چشماش همیشه در انتظاره
طاقت نداره طاقت نداره منم منم منم
اون که لحظه هاش براش یه ساله
دل کندن از تو براش محاله
نیستی ببینی الان چه حاله منم منم منم

سرم و گذاشتم روی شونه ی سام دستمو فشرد و سرمو بلند کرد:بپوش بریم

با اشک توی چشاش زل زدم:سام خواهش..

_صداشو کمی برد بالا:نشنیدی چی گفتم؟تا این خونه رو روی سرش خراب نکردم بپوش بریم

از صداش سکوت کردم و سرمو تکون دادم مانتومو پوشیدم مامان و عمه به سمتم اومدن:اا سایه جون کجا؟

_نگاهی به سام انداختم که به دادم رسید و گفت:شرمنده مامان حالش بد شده باید بریم

_عمه:خب بزارین سایه بمونه

_راراستش نه میخوام تا شب باهاش باشم اخر شب میارمش

_دستمو کشید و گفت:با اجازه تون از اقا سهیلم تشکر کنین و بعد پاکت پولی گرفت سمت عمه و گفت:اینو

از طرف ما بدین بهشون 

با خشم دستمو کشید و در ماشینو باز کرد:سئوار شو

با ترس سوار شدم توی ماشین یهو ترکید:بهت گفتم بهت گفتم یا نه؟

_سام به خدا...

_به خدا چی هااان؟به یه حیووون فکر میکنی که ولت کرد هااان؟جواب بده سایه

اشکام جاری شد:دسته من نیست چرا نمیفهمی بفهم بهم فرصت بده

شروع کردم به نفس نفس زدن:اون لعنتی واسم مرده اما خاطراتش نه

_دستمو گذاشتم روی قلبم و نفسای عمیق کشیدم محکم زد روی ترمز:لعنتی لعنت

به من لعنت نفس بکش

با داد گفت:سایه قرصات کو

تند تند کیفمو خالی کرد و قرصمو گذاشت توی دهنم و از ماشین پیاده شد بهش حق

میدادم منتظر شدم تا اروم شه مدتی گذشت که اومد تو ماشین و ماشینو روشن کرد

و به سمت خونهه به راه

افتاد در و باز کردم و با هم داخل شدیم دستمو گرفت و خوابوند روی تخت دکمه های

مانتومو باز کردو گفت:اروم باش من همینجام سایه بخواب دستمو گرفت و فشرد

چشامو بستم و به خواب رفتم