***

ایدا:خب باید همشو برامون تعریف کنی؟

_وااای ایدا تو باز شروع کردی دارم از استرس میمیرم

_نترس بابا انگه همین

_بچه پررو

امیر علی داخل کلاس شد و به طرف پسر ها رفت اینبار خیلی سرد و سنگین بود  نگاهی به من انداخت و روشو

برگردوند

لیلا:این چشه؟

_ایدا:بابا نامزدشو بردن حالا تو میگی چشه؟

سرمو چرخوندم سمتش و نگاهی بهش کردم اما مگه تقصیر منه

منتظر تلفن سام بودم قرار بود بیاد جلوی دانشگاه دل تو دلم نبود صدای زنگ موبایلم بلند شد شماره ی سام بود

بدون مکثی جواب دادم:الو؟

_الو سایه سلام

_س..سلام

_دختر پاشو بیا جلو در یه ساعته منتظرم

با داد گفتم:کی اومدی؟

_یه یه ساعتی میشه

_اااا سام دروغ نگو

_خیلی خب بابا الان اومدم میای این شیرینی رو بگیری یا بیارمش داخل

_خبر بیارش دیگه من اینهمه راه هلک هلک بیام

_خیلی خب تنبل خانوم اومدم

رفتم توی سالن ایستادم از دور داشت میومد یه شلوار جین ابی تیره پوشیده بود با کفش اسپرتو یه پلیور طوسی

خیلی بهش میومد نزدیک نزدیک تر میشد بهم که رسید جعبه رو گرفت سمتم و دستشو گذاشت پشت کمرمو

گفت:دیگه مال خودم شدی جواب مثبته.برو تو دیگه بچه های مردم شیرینی میخوان

با سام وارد کلاس شدیم یکی یکی نگاه ها پس از دیگری روی ما میچرخید بچه ها سامو از توی تولد امیر علی

میشناختن سام بلند اعلام کرد:خانوم ها و اقایون نامزدی خودمو با سایه خانوم اعلام میکنم اینم شیرینیش

در جعبه رو باز کرد و یکی یکی تعارف کرد واای پس فردا عقد کنون؟پیش خودم اعتراف میکنم میترسم

سام جعبه رو گرفت سمتم و گفت:بخور

نگاهی انداختم بهش و با لبخند شیرین برداشتمو دهنم گذاشتم با خنده گفت:امروزم باید کلاسو بپیچونی

_دستمو گذاشتم روی پیشونیمو گفتم:وااای سام نگو

-نگو چیه دختر یه لباس میخوای ها زود باش تا استاد نیومده

نگاهی به لیلا و ایدا که با لبخند نگاهم میکردن انداختم و شونه ای بالا انداختم رو به بچه ها گفتم:خب دیگه من

برم چهار شنبه دوتاتون دعوتین

_ایدا:باشه چشم برو اقا دوماد منتظره

دستاشونو فشردم و از بچه های کلاس خداحافظی کردم با سام از دانشگاه خارج شدیم نگاهی به اطراف کردم

اما زانتیای مشکی رو ندیدم بهم لبخند زدو گفت:نگرد نیست

با تعجب گفتم:چی؟

_همونی که دنبالشی امروز با ال نود اومدم

و به ال نود سفیدی اشاره کرد با هم به سمت ماشین رفتیم و سوار شدیم ماشینو روشن کرد و شروع کرد به

گاز دادن دستشو برد سمت ضبط و اهنگی شاد گذاشت صداشو بلند کرد و شروع کرد با اهنگ به خوندن


تو هستی تنها عشقم تو دنیا
نباشی میمونم بی تو تنها
نگی که یک روز از من دلگیری
دوسِت دارم تورو قد دنیا
واسه دیدنت قلبم میلرزه
وجود تو به دنیا می ارزه
برای لحظه های شیرینم
لب تو داره بهترین مزه

چقدر دوست داشتن تو شیرینه
تو رنگ چشمات به دل میشینه
تو رو من دوست دارم تا اونجایی
که آدم واسه حوا میمیره
چقدر دوست داشتن تو شیرینه
تو رنگ چشمات به دل میشینه
تو رو من دوست دارم تا اونجایی
که آدم واسه حوا میمیره
که آدم واسه حوا میمیره

واسه داشتنت جونمم میدم
تو چشمای تو من عشق و دیدم
کنار تو دنیا چه جذابه
تو رو من تو آغوشم میگیرم
تو خوبی که دنیا واسم خوبه
نباشی تو دنیام،چه آشوبه
تو تنها دلیلی واسه قلبم
که تو سینه هر لحظه میکوبه
که تو سینه هر لحظه میکوبه

چقدر دوست داشتن تو شیرینه
تو رنگ چشمات به دل میشینه
تو رو من دوست دارم تا اونجایی
که آدم واسه حوا میمیره

چقدر دوست داشتن تو شیرینه
تو رنگ چشمات به دل میشینه
تو رو من دوست دارم تا اونجایی
که آدم واسه حوا میمیره


جلوی پاساژی نگه داشت هردو پیاده شدیم و به سمت مغازه هایی که لباس مجلسی داشتن رفتیم یکی

یکی لباسارو پس از دیگری دید میزدیم اما هیچکدوم مد نظرمون نبود اخرین مغازه لباس طلایی رنگی چشم

هردومونو گرفت سر سینه ی لباس به حالت خاصی جمع شده بود وو کمی سنگ کاری شده بود از  پهلوی

سمت راست تا روی سینه یس مت چپ به حالت کجی از جنس پارچه ی ساتن لباس میومد و از زیر سینه حالت

افتاده داشت پایین دامن کمی پف دار بود و از پشت دنباله داشت نگام روی لباس بود که سام به فروشنده

گفت:خانوم از این کارتون لطفا سایز خانوم من بیارین

_فروشنده نگاهی بهم کرد و لباسی رو اورد لباس سبز رنگ از همون کار و گفت:اینو بپوشین اگه پستدیدین

طلایی شو میارم رفتم توی اتاق پرو و لباسو پوشیدم الحق که لباس خیلی قشنگی بود طوری که سبزشم زیبایی

خاصی داشت در اتاقو باز کردم و از لای در سامو صدا زدم

سام نگاهی به از پاهام تا توی چشمام کرد و گفت:خیلی قشنگه و سرشو تکون داد بهش گفتم:همین رنگش

خوبه

_سام نگاهی کردو گفت:نه نه طلایی

_باشه برو تا لباسمو عوض کنم

لباسو در اوردم و مانتومو پوشیدم از در اتاق پرو خارج شدم و لباسوبه ففروشنده دادم:خانوم از همین سایز

طلاییش

لباسو توی جای خودش گذاشت و سمتم گرفت لباسو گرفتم و سام حساب کر از پاساژخارج شدیم

ساعت حدود  شش بعد از ظهر بود منو رسوند خونه و رو بهم گفت:خب عروس خانوم سر هردومون تا دوروز

شلوغه مواظب خودت باش

با لحن خاصی صداش زدم:سام

نگاهی بهم کرد و من گفتم:ممنونم بابت همه چیز

_قابلی نداشت خانووم برو تو دیگه مامان اینا منتظرن

از ماشین پیاده شدم و واسش دست تکون دادم از سر کوچه دور زد و دور شد

کفشامو در اوردم و داخل جا کفشی گذاشتم و داد زدم:سلاااام

احسانو بابا روی مبل مشغول دیدن مسابقه ی فوتبال بودن و مادر داشت با تلفن صحبت میکرد رفتم بالا سرش

تا تلفنش تموم شد و گفت:اخیییش اینم اخریش به  مشمای توی دستم نگاهی کردو گفت :این چیه؟

_با سام رفتیم واسه پس فردا لباس خریدیم

_برو بپوش ببینیم

_بوسش کردمو گفتم:چششم

به سمت اتاقم رفتم و لباسو پوشید مو از اتاق خرج شدم مادر واسم کلی کشید و احسان نگاهی بهم انداختو

سوتی زد:بابا خوشگل

_چرخی زدمو واسش چشمکی زدم:میدونم اقا

بعد گفتم:خب دیگه تماشا تموم میرم عوض کنم یه شام بدین ما بخوریم که فردا کلی کار داریم

و بعد به سمت اتاقم رفتم