Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

دل تو دلم نبود و هر لحظه منتظر صدا کردنم از طرف مادر بودم گاهی صدا ی خنده ها بالا میرفت و گاهی حرفایی

که کامل نمیشنیدمشون اوج میگرفت بالاخره بعد از بیست دقیقه مادر صدام زد:سایه جون  مادر؟

_با صدایی که برای خودمم اشنا نبود گفتم:بله مامان؟

_اون چایی رو بیار دخترم

بلند داد زدم_ :چشم مامان جون

دستی به شالم کشیدم و  نفس عمیقی کشیدم  سینیه چایی رو چک کردم و اروم از اشپزخونه بیرون رفتم به

طرفشون رفتم و با صدای بلندی گفتم:سلام

نگاها چرخید روی من و مادر سام لبخندی بهم تحویل داد چایی رو اول گرفتم جلوی پدر سام و بعد مادرش

در اخر هم خواهر سامو و بعد خودش

بعد بعد از تعارف چایی روی مبلی خالی کنار احسان نشستم و به فرش خیره شدم

نمیدونم چه قدر گذشت که صدای مادر سام بلند شد:اگه اجازه بدین این دوتا جوون با هم یه گوشه ای

صحبت کنن

مادر به پدر نگاهی کرد و پدر سری تکون داد که مادر گفت:خوا..خواهش میکنم بعد رو به من گفت:سایه جون

اقا

·      اقای     دکترو راهنمایی کن

لبخند ی زدم و از جام بلند شدم به سمت اتاقم رفتم و سام دنبالم اومد به اتاقم نگاهی کرد خودم به میز کامپیوتر

تکیه دادم و صندلی رو کشیدم طرف سامو گفتم:بشینید لطفا

با پرستیژخاص خودش نشست دست به سینه ایستادم و با حالت طلبکارانه ای گفتم:این کارا یعنی چی؟

_کدوم کارا؟

_همین مراسم مسخره همین....

سکوت کردم و اون ادامه داد:برای دوست داشتن یه دختر میرن خواستگاری دیگه ؟نه؟

_ببین سام

_من دوست دارم سایه گفتم که به هر قیمتی شده بدستت میارم کاری هم به اون پسر عموته خالته کیه ندارم

پریدم وسط حرفش:اما من...

دستشو اورد بالا و گفت :هیییییس پاشد و اومدسینه  به سینه م ایستاد بوی  عطرش تا توی ریه هام رفت

زل زد تو چشمامو گفت:فقط یه چیزی بگو اینکه قبولم میکنی؟

سکوت

_قبول میکنی؟

سکووت؟

چشام بسته بود دوباره گفت:اره یا نه؟

_چشم باز کردم و به چشماش زل زدم:اره

_بدون هیچ حرف دیگه ای گفت:مبارکه پس بریم بیرون

هر دو با هم از اتاق خارج شدیم نگاه ها چرخید روی من مادر سام گفت:مبارکه؟

سرمو انداختم پایین جعبه ی شیرینی رو از روی میز برداشت و چرخوند پس مبارکه

همه چیز به سرعت برقو باد  گذشت قرار شد برای فردا هم بیان تا یه صیغه ی محرمیت خونده بشه و به هم

محرم بشیم با رفتن مهمونا همه نگاه ها چرخید سمت من احسان گفت:خواهر من صبر میکردی...

پریدم میون کلامش:دیگه تا کی صبر کنم من انتخابمو کردم و به سرعت رفتم سمت اتاقم

واقعا چرا قبول کردم چرا جذب نگاهش شدم؟؟

****

صدای زنگ ایفون بلند شد با سرعت از روی کاناپه بلند شدم احسان درو باز کرد و من برای استقبالشون ایستادم

سام باز هم داخل شد کتو شلوار دودی رنگی پوشیده بود با پیرهن البالویی رنگ واقعا جذاب با همه سلام علیک

کرد و گلو داد دست من همه توی پذیرایی جمع شدیم و صحبت از مهریه و کالا زده شد موقع تعیین مهریه

مادر سام رو کرد به منو گفت مادر مهریه ی خاصی مد نظرته؟

نگاهی به مامان اینا کردمو گفتم:با اجازه ی پدر و مادر من ...مهریه من باید...نگام افتاد به سام که به من خیره شده

بود 114 تا گل رز با 14تا سکه تمام بهار ازادی به نیست چهارده معصوم

پدر پوست لبشو میجویید ولی من مهریه مو انتخاب کرده بودم مادر سام بلند شد و اومد جلوی پام نشست

پیشونیمو بوسید و در جعبه ی مخملی رو که توش یه نشون بود باز کردو رو به پدر گفت:اقای اسدی با اجازه ی

شما

دست راستمو گرفت و انگشترو گذاشت توی دستم همونشب یه صیغه ی محرمیت بین منو سام خونده شد و

ما دیگه به هم محرم شدیم سام رو کرد به پدرو گفت:اگه میشه میخوام چند دقیقه با سایه تنها حرف بزنم

_پدر گفت:بله بله حتما

با سام به داخل حیاط رفتیم سرد بود  و اواخر پاییز سام نگاهی بهم کردو گفت:سایه خوشبختت میکنم

سری تکون دادم و دست به سینه شدم سردم بود و دستمو گرفتم روی قفسه ی سینه م

با نگرانی نگاهی بهم کردو گفت:سردته؟

هیچی نگفتم بخار از دهنم خارج میشد کتشو در اورد و انداخت روی  شونه م ادکلنش بوی کاکاوو میداد با خنده

گفتم:سام ادم دلش میخواد کتتو بخوره از بس بوی کاکاوومیده

خندید و دستشو کشید پشت موهاش و گفت:دختر شیطون

فردا میریم سراغ ازمایش و یه محضر واسه عقد

 

با ناز خاص گفتم:چچچچچشم

اخمی کردو گفت:چشمت بی بلا بریم تو تا کار دستم ندادی

******

تا تاجلوی در بدرقه شون کردیم قرار بود صبح زود سام به دنبالم بیاد و با هم برای ازمایش بریم

از ساعت 7 منتظر نشسته بودم یه بافت طوسی رنگ پوشیده بودم با شال طوسی و شلوار لی صدای ایفون بلند

شد با سرعت  کفشامو پوشیدم و رفتم بیرون

از ماشینش پیاده شده بووود رفتم جلو و با لبخند گفتم:سلام

_سلام خانوم و درو واسم باز کرد سوار ماشین شدم و به راه افتاد قرصمو از تو کیفم در اوردم و گذاشتم  زیر

زبونم سام نگاهی بهم کرد و لبخندی زد دستشو برد سمت ضبتو گفت:اهنگ چی گوش میدی؟

_هیچی یه کم حرف بزنیم

_سر ی تکون دادو گفت:بزنیم

_خب اقای دکتر من چمه؟

_ببین سایه باز شروع کردی

_نگاهی بهش کردمو گفتم میخوام بدونم

_نگاهی بهم کرد جدیت توی چشام خونده میشد که گفت:خیلی خب خیلی خب تو..ببین سایه

کمی صدامو بردم بالا و گفتم:حاشیه نرو سام

_باشه تو پیوند میخوای با یه پیوند قلب خوب میشی بزار تورو مال خودم کنم واست درخواست قلب میدم

_سرمو با نا باوری تکون دادم:سام من نمیتونم قلب یکی دیگه رو...

اومد میون حرفم و گفت:رسیدیم

هردو وارد ازمایشگاه شدیم بعد از چند نفر نوبت ما شد چسبی دور دستم قرار گرفت تا رگمو پیدا کنن سرنگی رو

داخل دستم کرد و کمی خون ازم کشید بعد چسبو باز کرد و پنبه ای روش قرار داد همونطور که استینمو

میکشیدم پایین از اتاق خارج شدم بیرون منتظرم بود اومد طرفم:سایه خوبی؟

_اره خوبم بریم

دستمو گرفت و با هم به سمت ماشین رفتیم سوار شدیم سرمو تکیه دادم به صندلی و گفتم:کجا میریم؟

_میریم واسه حلقه

_حلقه؟

اره مامان اینا با هم صحبت کردن واسیه چهارشنبه مراسم عقد

چهار شنبه؟

_مگه چیزی شده؟

_با یاد اوری اینکه جمعه عروسیه سهیل بود گفتم:جمعه عروسی سهیله

_اخمی کردو گفت:خب به تو چه؟

_سام

_اهی کشیدو گفت ما هم چهار شنبه عقدمونه  و سپس جلوی طلا فروشی نگه داشت یکی یکی

حلقه هارو نگاه کردم سه تا حلقه چشممو گرفت وقتی به سام نشونشون دادم گفت:بریم تو ببینم تو دستت چه

جوریه؟

داخل طلا فروشی شدیم مرد مینسالی بود که با خوشرویی بهمون سلام کرد سام به حلقه های انتخاب شده

اشاره کرد مرد یکی یکی حلقه هارو اورد و دستمون کردیم در اخر حلقه ی سوم که ساده تر بود و روش چهارتا

نگین داشت چشممونو گرفت هر دو به هم لبخندی زدیم و سام گفت:همین کارو میبریم

·         پیرمرد کمی با ماشین حساب حساب کرد و در اخر قیمتو گفت   سام پول حلقه هارو حساب کرذ و گفت میخوای

تو ببر خونه؟

_نه دست تو باشه بهتره

_باشه

سوار ماشین شدم و سام اهنگی داخل ماشین گذاشت اهنگ شادی بودکه باعث میشد سر جام تکون بخورم

سام نگاهی بهم کرد:اوهو اوهو دیگه چی؟

_چیه بهم نمیاد برقصم؟

_برقص ببینم

دستمو به حالت رقص تکون دادم سرشو بالا کرد:نه بابا اها بیا

_ااا ساام

_دستشو زد به سینه شو گفت:فقط برای شوهر جونت میرقصی

_حالا چون تازه نامزدی اشکالی نداره

_اییییش

(ای جونم سامی بیگی)

ای جونم، قدمات رو چشمام، بیا و مهمونم شو
گرمی خونه م شو ببین پریشونه دلم، بیا آرومم کن

ای جونم، میخوام عطر تنت بپیچه تو خونه م
تو که نیستی یه سرگردون دیوونه ام
ای جونم بیا که داغونم

ای جونم، عمرم، نفسم، عشقم
تویی همه کَسَم آی که چه خوشحالم تو رو دارم
ای جونم
ای جونم دلیل بودنم، عشقت مثل خون تو تنم
آی که چه خوشحالم تو رو دارم
ای جونم

ای جونم، خزونم بی تو ابرِ پُرِ بارونم
بیا جونم، بیا که قدر بودنت رو میدونم
میدونی اگه بگی که می مونی
منو به هرچی میخوای میرسونی
تو که جونی، بیا بگو که می مونی

ای جونم عمرم نفسم عشقم
تویی همه کَسَم آی که چه خوشحالم تو رو دارم
ای جونم
ای جونم دلیل بودنم، عشقت مثل خون تو تنم
آی که چه خوشحالم تو رو دارم
ای جونم

ای جونم، من این حس قشنگ رو به تو مدیونم
میدونم تا دنیا باشه عاشق تو می مونم
میدونم می مونم

ای جونم عمرم نفسم عشقم
تویی همه کَسَم آی که چه خوشحالم تو رو دارم
ای جونم
ای جونم دلیل بودنم، عشقت مثل خون تو تنم
آی که چه خوشحالم تو رو دارم

ای جونم

_اقای دکتر شما هم از این اهنگا گوش میدین؟

ترمز کرد و جلوی رستورانی نگه داشت:بله مگه ما چمونه؟بعد اشاره کرد:پیاده شم

هردو پیاده شدیم دستمو دور بازوش حلقه کردم و با هم داخل رستوران شدیم پشت میزی نشستیم منو رو

برداشتم و نگاهی بهش انداختم و گفتم:من جوجه کباب با نوشابه و سالاد

_چشم بانو

گارسونو صدا زد و گفت:دو پرس جوجه کبابا با مخلفات و نوشابه مشکی

گارسون سفارشاتو یادداشت کرد و رفت

دستامو گذاشتم زیر چونه م و بهش زل زدم متوجه شدو گفت:چیه؟میخوای با این نگات نابودم کنی؟

_با خجالت گفتم:سام اونم چهار شنبه میاد

نگاهی اخم الود بهم کردو گفت:خب که چی؟توام جمعه واسه عروسیش میری

_سام من فراموشش کردم اما نمیخوام نمیخوام باهاش روبه رو بشم

با اوردن سفارشا ساکت شدم گارسون غذا هارو روی میز چید و رفت سام بهم اشاره کرد که بخورم صبونه نخورده

بودم و خیلی گشنه م بود با اشتهای تمام غذا مو خوردم یهو پرسیدم:سام اسم خواهرت چی بود؟

_سودا رو میگی؟

_سودا اره اره خیلی دختر خوبی به نظر میاد؟

_میدونم

_اوهو از الان طرف خواهرتو نگیر

خنده ی بلندی سر داد و گفت":حسودی؟

_من حسود نیستم

_چرا هستی

_نیستم

با لجبازی گفت:هستی هستی

_این نوشابه رو میریزم روت هاا و نوشابه رو اوردم بالا

دستشو اورد بالا و گفت:اوه اوه تسلیم تسلیم

با شوق گفتم:هورا

نگاهی به اطراف کردو گفت:اگه خوردی بریم؟

_اره اره ممنونم کیفمو برداشتم و بلند شدم به طرف پیشخوان رفت و پول غذا رو حساب کرد از رستورانن خارج شدیم و

به سمت ماشین به راه افتادیم توی ماشین بهش گفتم:ممنونم روز خوبی بود

_خواهش میکنم خودم فردا جواب ازمایشو میگیرنم و میام دانشگاه

_باشه

جلوی در خونه نگه داشت نگاهی بهش انداختمو گفتم:بازم ممنون سام واقعا می..

نگام افتاد به سهیل که از در خونه خارج شد هنوز توی ماشین بودم که زیر لب زمزمه کردم:سام سهیله

سام نگاهی به سهیل کرد و از ماشین پیاده شد و منم از ماشین پیاده شدم سهیل نگاهی به من و بعد به سام

انداختو گفت:سلام دختر دایی معرفی نمیکنی؟

سرمو با غرور بالا گرفتمو زل زدم تو چشماشو گفتم:سام نامزدم

_سام دستشو برد جلو و طوری دست سهیلو فشرد که گفتم الان خورد میشه قصد ول کردن دستشو نداشت دست

سامو گرفتمو کشیدم  تا رهاش کرد بهش گفتم:عزیزم نمیای تو؟

سهیل:خب دیگه من برم خداحافظ

بدون اینکه منتظر جواب بشه دور شد

سام گفت:پس ایشون اقا سهیل اند؟

_سام؟

_چیه سام سام میکنی حقش بود ...لا اله الله

_خیلی خب حالا نمیای تو؟

_نه دیگه باید برم

_باشه به مامان اینا سلام برسون

_حتما توهم همینطور

منتظر شد تا من برم داخل و بعد خودش رفت