نمیتونستم خودخواه باشم من حتی نمیتونم به اینده فکر کنم چه برسه به اینکه بخوام مال کسی دیگه بشم

نمیتونستم

****

فصل 3

کنار خیابون منتظر ایدا ایستاده بودم ماشین دویست شیش البالویی رنگش کنار پام ترمز کرد لیلا جلو نشسته بود

سوار ماشین شدم و ایدا حرکت کرد لیلا از جلو برگشت و به من نگاه کرد اخمی کردو گفت:خیلی نامردی سایه

خانوم حالا دیگه مارو بیخبر میزاری؟

_برو بابا رو به موت بودم از اون دنیا زنگ بزنم بگم:الو لیلا جون دارم میمیرم پاشو بیا ؟!!یه حرفایی میزنی ها

ایدا:خب  شما دو تاهم  تموم شده دیگه

لیلا:د نه د تموم نشده اخه ایشون پیش اقای دکتر بستری بودن

_ایدا:نه!!!!

_چرا بابا خود سام بهم گفت گفت که با سایه حرف بزنم

_اخمی بهشون کردمو گفتم:بس کنین دیگه انقدر بزرگ  شدم که نخوام کسی راجبم تصمیمی بگیره

هر دو ساکت شدن و تا دانشگاه حرفی زده نشد جلوی در دانشگاه پیاده شدیم کلاسورمو  به سینه م چسبوندم

و با  ایدا و لیلا داخل شدیم امیر علی و چند تا از بچه های کلاس توی محوطه ایستاده بودن امیر علی با دیدنم

لبخندی زد و سری تکون داد سرمو به نشونه ی سلام کمی پایین اوردم و بدون مکث وارد سالن شدم

کلاس طبقه ی دوم بود ایدا زد به پهلوم گفت:اوی بد جوری تو نخته ها

اخمی بهش کردم و گفتم:بابا تو چه اصراری داری این موسوی رو بچسبونی به ما؟

پسر جوون کت شلواری پوشی توی سالن بود انگار استاد جدید بود لیلا با دیدنش گفت:اوه اوه بچه ها اونجارو

این همون استاده ست که با ترم اولی ها کلاس داره

رو بهشون گفتم:قضیه چیه؟

_هیچی بابا به جای اون استاد پیره چی بود فامیلیش؟ک...کک..کیهان اره به جای اون اومده دخترا واسش یه

بال بالی میزنن که نگو

رفتیم توی کلاس و گفتم:از بس خرن دیگه

منتظر نشستیم استاد داخل شد مثل همیشه جدی و خشک درسشو تند و به سرعت داد و عینکشو در اورد

و نگاهی انداخت بهمون و گفت:خسته نباشین

از در کلاس رفت بیرون که منم گفتم:ای بر پدرت صلوات اه

با بی حوصلگی از روی نوشته های تخته جزوه برداشتم و برگه هامو جمع کردم صدای زنگ موبایلم بلند شد

به شماره نگاهی کردم شماره ی خونه بود جواب دادم:الو؟

_صدای مامان پیچید:الو سایه جان

_جانم مامان

_مادر دانشگاهی؟کی میایی؟

_اره مامان جان کلاسم تموم شده دیگه دارم میام

_باشه مادر پس زود تر خودتو برسون

_چرا چی شده مگه؟

_بیا حالا میگم بهت خداحافظ

و گوشی رو قطع کرد با نعجب به گوشی نگاه کردم ایدا تکونم داد:هوووی کجایی؟

_ها؟هیچی هیچی بریم

با هم از در دانشگاه خارج شدیم و سوار ماشین ایدا شدیم  دست برد سمت ضبط و روشنش کردصدای اهنگ

مهران توی ماشین پیچید داد زدم:وایسا وایسا زود بلندش کن

دنده رو عوض کرد و گفت ای به چشم و صدای  ضبطو بلند کرد

:با من قدم بزن حالا که بامنی
حالا که بغضی ام حالا که سهممی
با من قدم بزن میلرزه دست و پام
بی تو کجا برم بی تو کجا بیام


دست منو بگیر
کنار من بشین
من عاشق تو ام
حال منو ببین(حال منو ببین)
از دلهره نگو از خستگی پرم
بی تو میشینم و روزا رو می شمارم

هرجا بری میام
دلگرم و بی قرار
بی من سفر نرو
تنهام دیگه نزار
تو با منی هنوز
عطر تو با منه
فردا داره به ما لبخند میزنه


هرجا بری میام
دلگرم و بی قرار
بی من سفر نرو
تنهام دیگه نزار
تو با منی هنوز
عطر تو با منه
فردا داره به ما لبخند میزنه

بی تو برای من فردا پر از غمه
بی تو هوا پسه دنیا جهمنه
دست منو بگیر تو اوج اضطراب
بازم منو ببر با بوسه ای به خواب

با من قدم بزن
تو این پیاده رو
من عاشقت شدم
از پیش من نرو


هرجا بری میام
دلگرم و بی قرار
بی من سفر نرو
تنهام دیگه نزار
تو با منی هنوز
عطر تو با منه
فردا داره به ما لبخند میزنه

هرجا بری میام
دلگرم و بی قرار
بی من سفر نرو
تنهام دیگه نزار
تو با منی هنوز
عطر تو با منه
فردا داره به ما لبخند میزنه

هرجا بری میام
دلگرم و بی قرار
بی من سفر نرو
تنهام دیگه نزار
تو با منی هنوز
عطر تو با منه

فردا داره به ما لبخند میزنه

همیشه با گوش دادن این اهنگ حس خوبی بهم دست میداد جلوی خونه نگه داشت روشو بوسیدم و پیاده شدم

سرمو بردم تو ماشینو گفتم:بیا داخل؟

_نه نه مرسی میخوام برم جایی

_باشه ممنونم خداحافظ

دور زد و رفت کیلیدو انداختم توی در و درو باز کردم  تند تند کفشامو در اوردم و داخل شدمو داد زدم:مامان

از تو اشپزخونه داد زد:اینجاام

رفتم تو اشپزخونه و گفتم:سلام چی شده؟

نگاهی به سر تا پام کردو گفت:برو یه دوش بگیر بیا

_ااا مادر من میگی چی شده یانه؟

_اره بابا مادر اقای دکتر زنگ زدن واسه امشب که...

همونجا روی صندلی میز ناها رخوری نشستم:چی؟مادر اقای دکتر؟چرا گذاشتین بیان؟

_واا مادر یه چیزی میگی ها خب چی میگفتم کلی اصرار کردن الانم احسان رفته خرتو پرت بخره باباتم تا غروب

میاد بجنب دیگه

همونطور که به سمت اتاقم میرفتم با خودم غر میزدم:از دست شماها حد اقل با ادم هماهنگ کنین دیگه

داخل کمدمو نگاه کردم و یکی یکی لباسارو پس از دیگری کنار میزدم

بالاخره بعد از کلی وسواس دامن مشکی بلندی انتخاب کردم با پیرهن استین سه رب بادمجونی رنگ چون پوستم

روشن بود رنگ تیره بهم بیشتر میومد لباسو در اوردم و واسه شب گذاشتمش کنار به سمت حموم رفتم و دوشی

گرفتم از حموم خارج شدم و طبق عادت موهامو خشک نکردم شالی پیچیدم دور موهام و تاپ شکلاتی رنگی

پوشیدم بایه شلوارک قهوه ای رنگ با اینکه هنوز جوابمو به سام نمیدونستم اما تو دلم غوغایی به پا بود دوست

داشتم سهیل بفهمه و عکس العملشو ببینم به خودم تو اینه نگاهی کردم و از اتاق خارج شدم

احسان اومده بود با دیدنم سوتی کشید گفت:به به عروس خانوم بابا تو که شوهر میخواستی چه اصراری بود

مارو زن بدی ها؟بیا عقب افتادیم دیگه

_اا  احسااان

_قری دادو گفت:ای جونم عمرم نفسم عشقم...

دویدم دنبالش و گفتم:وایسا جرئت داری وایسا

ایستاد و دستشو به حالت تسلیم بالا اورد:به جون ابجی گوه خوردم

_اون که نوش جونت بچه پرو

_دوباره خوند:امشب چه شبیست..

جیغغ زدم:مامان نگاش کن

مامان:چه خبرتونه شما دوتا باز مثل سگو گربه افتادن به جون هم اه

زود  باشین نمیبینین خونه چه وضعیه ساعت  چهاره ها هشت قرار گذاشتن

_احسااان:اووه مادر من حالا شلوغش نکن فوقش از قیافه ی داغون این خواهر ما خوششون نمیاد دیگه

_داد زدم:احسان تو دیگه..

صدای ایفون مانع از حرف زدنمو شد احسا ن درو باز کرد و اومد سمتمو گفت:هول نکن ابجی جان اروم باش

بابا بود

_باشه احسان خان مسخره کن نوبت خودتم میشه

بابا داخل شد و به همه سلامی کرد مادر به سمتش رفت و جعبه ی شیرینی رو گرفت و داخل یخچال گذاشت

***

دامن مشکی رنگمو به همراه لباسم پوشیدم کرم سفید کننده ای زدم و روی کرم کمی پنکیک مژه های پر پشتمو

با ریمل بیشتر به نمایش گذاشتم خط چشم مشکی کشیدم که باعث درششت تر شدن چشمم میشد رژ

صورتی رنگی زدم به همراه رژگونه ی صورتی که با رژم همخوانی داشت شال بنفشی روی موهام انداختم و

نگاه اخرو توی اینه به خودم انداختم ادکلنHALLOWEENبرداشتم و زیر موهام و روی نبض گردنم

زدم که باعث شد بوش زیاد تر شه دمپایی رو فرشیمو پام کردم و رفتم بیرون مادر با دیدنم ماشاللهی گفت

احسان دوباره شروع کرد:هووی تا نگفتن چایی بیار بیرون نمیای ها

ادایی در اوردمو گفتم:بابا نمک

صدای زنگ در بلند شد نفس عمیقی کشیدم و اخر پشت احسان ایستادم پدر مادر سام و دختری که حدس

میزدم خواهرش باشه و جعبه ی شیرینی دستش بود به ترتیب داخل شدن و با مامان اینا سلامو احوال پرس

کردن در اخر سامو دیدم که با دسته گلی زیبا داخل شد کتو شلوار  سورمه ای رنگی به تن داشت با کروات

سرمه ای مشکی که جذابیتشو دو چندان میکرد با دیدنم لبخندی زد و گلو گرفت سمتم و گفت:قابل شمارو نداره

لبخندی به روش تحویل دادم وگلو گرفتمو گفتم:ممنونم بعد از اون داخل اشپزخونه شدم و مادر اینا به سمت

پذیرایی رفتن