11 سایه
ببینمش اما....
نفسام تند شد کمی صبر کردم و سکوت کردم نگاهی به چشمای سام که منتظر بود ادامه بدم کردم و گفتم:تا
اینکه توی اون مهمونی با اون کتو شلوار توی اون رقص وقتی که چراغا خاموش شد در گوشم اعتراف کرد
سهیل پسر بدی نبود توی عروسی مهرنوش دختر عمه م اعتراف کرد توی دلم گفتم بالاخره گفت همه چیز زود
گذشت نشونی که واسم خریده بود و صیغه ی محرمیتی که واسه دو هفته بینمون جاری شد تا کارهای عقدو
انجام بدیم
به اینجا که رسید اشکم جاری شد سام دستمالی به دستم داد و دوباره منتظر نگاهم کرد کمی مکث کردم و
ادامه دادم:اون روز روز بدی بود روزی که جواب ازمایش خونو گرفتیم و من از مریضیم با خبر شدم
وقتی سهیل نشست تو ماشین دیدمش دستاش میلرزید با ترس نگاهش کردم:سهیل چی شده؟
بهم نگاه کردو گفت:هیچی جواب مثبته با خوشحالی لبخندی زدم حتی فکرشم نمیکردم این قلب
دو روز بعد از گرفتن جواب ازمایش مراسم عقدی گرفتیم اما به مراتب میدیدم رفتار سهیل عوض شده یه روز
که برای شام توی دوران نامزدی رفتیم بیرون پسری تنه ای بهم زد و باعث شد سهیل بهش حمله کنه و دعوا
شون شد توی اون جیغو دادا و خواهشام به سهیل که به دعوا خاتمه بده قلبم تیر کشید و برای اولین بار
از حال رفتم وقتی بهوش اومدم حرفای دکتر و به سهیل شنیدم
میون گریه داشتم تعریف میکردم و صدام بالا رفته بود ادامه دادم :سام فهمیدم حقیقتی تلخ فهمیدم که من
عادی نیستم
با سهیل حرفی نمیزدم باید بهم میگفت اما با خودم فکر کردم اگه بچه دار نشم اگه بمیرمو سهیل قربونی بشه؟
کسی که دوسش داشتم
یه روز اومد خونه مون ازم خواست تمومش کنم این قهرو مسخره بازیارو و من به خاطرش ازش گذشتم
گفتم بره بره دنبال زندگیش قسمش دا..اخ ای
دستم گرفتم رو قلبم سام سریع از صندلی بلند شد و دستشو کشید تو موهاش و گفت:بسه دیگه اروم اروم باش
تو تازه یه عمل داشتی پس کافیه
بدون حرفی رفت از اتاق بیرون چشامو برای لحظه ای روهم گذاشتم احسان داخل شد و با دیدنم لبخند تلخی
زدو گفت:بالاخره بعد از دو روز بهوش اومدی ابجی؟
اشک گوشه ی چشمشو پاک کردو گفت:مگه قرار نبود واسم زن بگیری؟پاشو بینم
*****
دیگه سامو ندیدم با احسان از بیمارستان خارج شدیم بارون زمینو خیس کرده بود به طرف خونه بدون هیچ حرفی
به راه افتادیم مادر جلوی در خونه ایستاده بود و ظرف اسپندی به دست داشت با دیدنم به طرفم اومد و
ظرفو دور سرم چرخوند:ماشالله ماشالله قربون دختر گلم بشم
پدرو در اغوش گرفتم و پدر بوسه ای به پیشونیم زد احسان سعی کرد جو عوض کنه گفت:بسه بابا حالمونو بهم
زدین بریم داخل
بعد خودش جلوتر از همه داخل شد میدونشتم تمامش فیلمه و میخواد ناراحتی رو دور کنه خودش کلی غم
داشت و اینو از چشاش میشد فهمید رفتم توی اتاقم و لباسمو عوض کردم و اومدم بیرون تلفنو برداشتم و شماره
ی ایدا رو گرفتم با دومین بوق برداشت:الو؟سایه؟کجایی تو معلومه؟ها خوبی؟
_اهه ایدا بزار زر بزنم دیگه.اره خوبم بیمارستان بودم واسه قلبم
_چی؟بیمارستان واسه چی مگه چی شده؟
عمل داشتم
_چ..چرا منو خبر نکردی ما که مردیم از ترس.استادا هم همش واست غیبت زدن
_اووه خیلی خب بابا توام زنگ زدم از نگرانی درت بیارم دیگه
_اخییش رراحت شدم سایه جون فردا میای دانشگاه دیگه؟
_فرداا یک شنبه ست؟
_اره
_باشه ابجی دانشگاه میبینمت کاری نداری؟
_نه خداحافظ سلام برسون به احسان جون
_داد زدم:هوووی
_خب بابا لوس خداحافظ
_شرت کم
گوشی رو قطع کردم که مامان ظرف میوه ای رو جلوم گذاشت و گفت :بخور مادر جون بگیری بیچاره اقای دکتر
کلی زحمت کشیدن این چند روزه
احسان:مادر این اقای دکتر عجب مرد نازنینیه
در حالی که پرتغالی میزاشتم تو دهنم گفتم:مشکوک میزنین چی شده؟
احسان:به جون ابجی هیچی بعد خوند و همزمان بشکن زد:وقت من سر رسیده تلسمم ازاد شده....
سیبمو از تو ظرف برداشتم و پرت کردم طرفش جا خالی داد و گفت:اوه اوه سایه نکشیمون
و به طرف اتاقش دوید نفس عمیقی کشیدمو گفتم:ای خدا بگم چیکارت نکنه احسان
صدای اس ام اس گوشیم بلند شد شماره ی سام بود اسو باز کردمو خوندم:سلام خوبی؟امیدوارم توی قلبت
احساس درد نکنی سایه من با مامانم صحبت کردم بهم اجازه بده تا خودمو بهت ثابت کنم.حتی اگه کسی دیگه
توی قلبت باشه ولی میدونم اون لیاقتتو نداشته که ولت کرده
جواب دادم:خوبم دکتر مرسی اما نیاز به فکر کردن دارم
از روی مبل بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم گوشی رو پرت کردم رو میز و رو تخت دراز کشیدم
-