کیلیدو توی قفل چرخوند و قبل از اینکه داخل شم نگاهی بهم انداختو گفت:سایه تا مطمئن نشدی با مامان اینا

راجبش صحبت نکن

چشمامو رو هم گذاشتم که یعنی اره با هم داخل شدیم مثل همیشه با تموم نا امیدیم سعی کردم شاد باشم شاد

داد زدم سلام بر خانواد....

چشمم افتاد تو چشم سهیل برای لحظه ای خشکم زدم سعی کردم تسلطمو به دست بیارم و گفتم:س...سلام

بلند شده بود و نگام میکرد اونم حال منو داشت با رفتن احسان به سمتش مجبور شد بهش دست بده و چشم

از من بگیره رو به احسان گفتم:من میرم تو اتاق

داشتم به سمت اتاقم  میرفتم که صداش خنجر به قلبم کشید:سایه؟

ایستادم اما بر نگشتم اومد جلو و روبروم ایستاد سرم پاییین بود بی توجه به مامان اینا رفتار میکرد بهم گفت:

بهت گفته بودم وقتی با کسی حرف میزنم دوست دارم تو چشام نگاه کنه پس نگام کن

تکون نخوردم دستشو گذاشت زیر چونه م طوری لرزیدم که کتوجه شد اما همچنان سرمو بالا گرفته بود با

صدای مردونه ش زمزمه کرد:سایه من..

دستشو پس زدم و رفتم عقب و یهوب رگشتم سمتش:تو چی؟هان تو چی؟چی میخوای از جونم لعنتی؟

گفتی برم رفتم  رفتم دیگه چی از جونم میخوای؟ببینم میتونی جونمو بگیری؟

صداشو برد بالا:د لعنتی بزار منم حرف بزنم:اومدم ببخشیم میخوام ببخشیم تا راحت زندگی کنم میفهمی؟

نمیتونم مرتب فکر کنم اه کسی پشتمه سایه.منو ببخش

اخرین حرفاشو کم میشنیدم انگار صداها یه طوری بود حمله ای ناگهانی به قلبم هجوم اورد و روی زمین افتادم

*****

چشممو باز کردم کسی بالا سرم نبود یه اتاق سفید یه تخت و چند تا دستگاه...

در اتاق باز شد و قیافه ی مردونه ش جلوی چشمم ظاهر شد با دیدنم لبخند تلخی زدو گفت:بالا خره بهوش

اومدی بعد از دو روز

یه کم گیج بودم با دیدن سکوتم گفت نترس فرستادمشون خونه تا یه ساعت پیش بالا سرت بودن گفتم بهوش

اومدی خبرشون میکنم بعد در حالی که به سمت در میرفت گفت برم زنگی بزنم

فرصت کرد و ناخوداگاه صداش زدم:سام؟

با تعجب برگشت اون ماسکو از جلو دهنم در اوردمو رو کردم بهش و گفتم:می..خواام واست حرف بزنم

از خودم از...زند...گیم

منتظر نگاهم کرد و تختو کمی بالا اورد و صندلی اوردو روبه روم نشست اروم شروع کردم به گفتن اما اولش

پرسیدم؟سام هنوز سر حرفت هستی؟

نگاهی به چشمام کرد و پلکاشو رو هم گذاشت

گفتم:پس گوش کن