ابو باز کردم و رفتم زیر دوش اب سرد سرمو ماساژدادم  و سعی کردم اروم شم چشمامو زیر دوش رو هم گذاشتم

و لحظه هایی رو که با سام بودم رو توی ذهنم گذروندم بهش فکر کردم دوسم داره؟دوسش دارم؟چرا؟چرا من

نمیتونم یه زندگی داشته باشم؟چرا اینبارم دارم شکست میخورم

صدای در حموم اومد و صدای مادر:سایه جان مادر بیا بیرون دیگه

چشم باز کردم و داد زدم:اومدم

حوله رو دورم پیچیدم و از حمام بیرون اومدم لباس استین بلند ابی فیروزه ای به تن کردم با یک دامن مشکی بلند

موهامو خیس با شالی بستم و از اتاق رفتم بیرون لبخندی زدم و رو به پدر گفتم:سلام اقا جون خودم خسته

نباشی

اقا جون به روم لبخندی زد گفتم":چیه هی سایه سایه میکنین بابا ادم تو حمومم نمیتونه اسایش داشته باشه؟

احسان نگاهی بهکم کردو گفت:خب نگران میشیم دیگه ابجی

همونطور که میشستم پشت میز ناهار خوری گفتم:تو یکی دیگه ساکت که قراره زن بگیری عصری میخوام واسه

داداشم کت شلوار بخرم

بعدرو کردم به مادرو گفتم:مامان جون قرارو گذاشتی؟

مادر دیسو گذاشت روی میز و خودشم نشست نگاهی غم انگیز به من انداخت و لبخند تصنعی زد گونه مو بوسید

و گفت:قربون دختر گلم بشم من اخه...

_اخه نداره مادر من شاید منم برم ها

سکوت فرا گرفته شد داشتم اخرین قاشق برنجو میذاشتم توی دهنم که تلفن زنگ خورد از جا برخاستم و روب ه

احسان که میخواست بلند شه گفتم:من جواب میدم

به سمت تلفن رفتم و گوشی رو برداشتم:الو؟

صدای سهیل توی گوشی پیچید:الو سایه؟

روی مبل نشستم و اروم گفتم"بله

_سلام

_جواب دادم:سلام بفرمایین

_زندایی هست؟

_بله گوشی و گوشی رو بردم و گرفتم رو به مادرو گفتم:سهیله با شما کار داره

مامان با تردید گوشی رو گرفت زل زده بودم به زبونش نمیفهمیدم سهیل چی میگه و لی در اخر صدای مامان

_باشه باشه حتما خداحافظ

گوشی رو قطع کرد احسان زودتر از من پرسید چی شد؟

نمیخواستم احسان بفهمه هنوزم سهیل جایی توی دلم داره بنابر این از پرسیدن این سوال صرف نظر کردم که

خودش پرسید مادر در جوابش گفت:هیچی مادر گفتن دو هفته دیگه عروسیشونه چون کارتا کم اومده به فامیلای

نزدیک زنگ زدن

اشک توی چشمام حلقه شدم بغضمو قورت دادم تا احسان به حالم پی نبره سعی کردم از اونجا دور شم بنابراین

رو به مادر گفتم:دستتون درد نکنه خیلی خوشمزه بود

به سمت اتاقم رفتم و درو محکم به هم کوبیدم درد کمی توی قلبم حس کردم دستمو گذاشتم روی قلبم و به

سمت کشوی میزم رفتم قرصای قلبمو برداشتم و زیر زبونم گذاشتم چند تا نفس عمیق کشیدم و روی تخت ولو

شدم

گوشیمو از کنار تخت برداشتم و نگاهی به صفحه ش انداختم شماره ی سام بود پیامکشو با کردم و خوندم:شاد

باش نه یک روز.بلکه همیشه....بگذار اوازه ی شاد بودنت چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند انان که بر سر

غمگین کردنت شرط بسته اند

ناخوداگاه با خوندن پیامکش لبخندی زدم و پیامکو توی پیام های ذخیره شده ذخیره کردم

صدای در اتاق بلند شد و بعد صدای احسان:سایه بیداری؟

_گوشی رو گذاشتم زیر بالش وگفتم:اره بیا تو

دستگیره ی در پایین اومد و احسان داخل شد با دیدنم لبخندی زد و اومد کنارم زد رو دستمو گفت:بچه پررو رو

ببین به من میگه میخواد واسم کتو شلوار بگیره خودش خوابیده و بعد دستمو کشیدو گفت:پاشو ببینم

با بی حوصلگی گفتم:ااا احسان خب بابا نکن برو بیرون تا حاضر شم

لبخندی زدو سری تکون داد:هی هی هی فقط زود تر من یه ربع بیشتر منتظر نمیمونم نیومدی میرم ها گفته باشم

هلش دادم سمت درو گفتم:خب بابا گم شو دو دقیقه شگذشت

با خنده از اتاق خارج شد شلوار لیه ابی تیره ای پوشیدم با مانتو ی مشکی رنگ کرم سفید کننده  مالیدم

به صورتم با ریمل مژه های بلندمو مشکی تر کردم خط چشمی کشیدم با رژ صورتیه ملایم شال قرمز رنگمو سر

کردم و کیفمو برداشتمو خارج شدم

احسان با دیدنم به ساعتش اشاره کردو گفت:به به چه عجب پنج دقیقه تاخیر

دست به سینه ایستادم و گفتم:خب پس چرا نرفتی؟

_اخه دلم نیومد

هوا بارونی بود بوتهای مشکی رنگم با هم از خونه خارج شدیم با سوییچ در ماشینو زد و سوار شدیم سایه بونو

اوردم پایین و به اینه ش نگاه کردم و زیر چشمم که کمی سیاه بودو پاک کردم ماشین حرکت کزرد دست بردم

سمت ضبط و روشنش کردم صدای سیاوش قمیشی توی فضا پیچید

میشه نوازشم کنی
وقتی گرفته حالم
میشه ببندی بالمو
آخه شکسته بالم
می فهمی چی میگم بهت
می بینی خستگیمو
میشه بذارم پیش تو
چند روزی زندگیمو
میشه بشینی پیشم و
یه شعر برام بخونی
امشب یه کم تنها شدم
میشه پیشم بمونی
...

انگار یه بغضی تو گلوم
داره شکسته میشه
اینجوری که پلکای تو
هی باز و بسته میشه
میشه نوازشم کنی
وقتی گرفته حالم
میشه ببندی بالمو
آخه شکسته بالم...

میشه نوازشم کنی
وقتی گرفته حالم
میشه ببندی بالمو
آخه شکسته بالم
می فهمی چی میگم بهت
می بینی خستگیمو
میشه بذارم پیش تو
چند روزی زندگیمو
میشه بشینی پیشم و
یه شعر برام بخونی
امشب یه کم تنها شدم
میشه پیشم بمونی
...

انگار یه بغضی تو گلوم
داره شکسته میشه
اینجوری که پلکای تو
هی باز و بسته میشه
میشه نوازشم کنی
وقتی گرفته حالم
میشه ببندی بالمو
آخه شکسته بالم...
میشه نوازشم کنی

اروم با اهنگ زمزمه میکردم

وقتی گرفته حالم

میشه ببندی بالمو
آخه شکسته بالم.

جلوی پاساژ ی نگه داشت از اسم پاساژفهمیدم که میخوایم بریم مغازه ی دوستش بدون حرف از ماشین پیاده

شدیم اومد کنارم و شونه به شونه ی هم راه افتادیم طبقه ی دوم پاساژبود وارد مغازه شدیم مهرداد با دیدن

احسان به سمتش اومد و با هم دست دادن مهرداد شروع کرد به احوال پرسی:به چه طوری داداش؟چه

عجب اینورا؟

احسان خندید و به من اشاره کرد:چه کنیم دیگه سایه خانوم گیر دادن بیایم کتو شلوار بخریم

مهرداد چشمکی زد و رو بهش گفت:چیه داش؟خبریه؟

در حالی که میخندیدم زودتر از احسان گفتم:اره قراره داداشم بره قاطیه مرغا

مهرداد در حالی که به کت شلوارا اشره میکرد گفت:بفرمایین

چند تا از کتو شلوارارو نگاه کردم کت شلوار مشکی رنگی چشممو گرفت رو به مهرداد گفتم:اقا مهرداد لطفا

اینو بیارین احسان پرو کنه

کت شلوارو سایز احسان اورد و احسان رفت سمت اتاق پرو پشت در ایستادم تا بپوشه کمی بعد اومد بیرون کت

کاملا اندازش بود چشمکی بهش زدمو گفتم:به به یه چرخ بزن شا دوماد

به خنده چرخی زد و رو بهم گفت:چه طوره؟

دستامو زدم به هم و با هیجان گفتم:عاااالیه همینو بر دار

رفت داخل اتاق پرو و لباساشو عوض کرد و اومد بیرون کتو شلوارو گرفت سمت مهرداد و رو بهش گفت:مرسی

داش چه قدر میشه؟

_گم شووو بابا هیچی

_اهه مهرداد به جون تو بر نمیدارم

_اوه اوه خیلی خب چون تویی دوییست بده

احسان عابرشو در اورد و رو به مهرداد گرفتو گفت:رمزش 1112

مهرداد کارت کشید و بعد کتو شلوارو داد به منو گفت:مبارک باشه

گرفتمش و گفتم ممنون

احسان از مهرداد خداحافظی کرد با هم از در پاسازخارج شدیم غروب بود احسان گفت:شام بریم بیرون

حالنداشتم و گفتم:نه داداش مامان شام درست کرده

مخالفتی نکرد و با هم سوار ماشین شدیم اروم رو به احسان گفتم:داداش؟

_برگشت و نگاهی بهم کردو گفت:جانم؟

_سرمو انداختم پایین و در حالی که با انگشتام بازی میکردم گفتم:یه..یه نفرر بهم..

_بهت چی؟

_بهم ابراز علاقه کرده یعنی...

_کیه؟

_همون دکتره که تو بیمارستان...اتفاقی توی تولد اون هم دانشجوییم بود..دیدمش

_خب دیگه؟

_سعی میکرد عصبی نشه اما من باید همه چیذرو میگفتم پس گفتم:امروزم ازم خواستگاری کرد توی کافی شاپ

محکم زد روی ترمز و گفت:کی؟میدونه تو مریضی؟

_داداش یه چیزی میگی ها دکتره جراح قلبه

_خب تو چی گفتی؟

_سرمو گرفتم بین دستام:میترسم احسان میترسم اینم مثل سهیل شه اینم...

پرید میون حرفمو گفت:اون از بیماریت با خبره پس میدونه داره چیکار میکنه؟

_اگه اون قربونیه من شه اگه من زود بمیرم اگه..

داد زد:این مسخره بازیارو تموم کن تو کی هستی که واسه زندگی کردنت وقت تغعیین میکنی ها؟یه درصدم

فکر کن خوب شی اگه گفته میخوامت پس میخوادت همینی که هستی همین فهمیدی

با چشمای خیسم نگاش کردم و سر تکون دادم استارت زد و ماشینو روشن کرد بقیه ی راه در سکوت طی شد

سرمو به شیشه ی ماشین تکیه دادم و چشمامو رو هم گذاشتم