چند دقيقه اي توي همون حالت مونديم . احساس ميكردم نميتونم چشم ازش بردارم . نميدونم چرا دوست داشتم نزديك خودم داشته باشمش . انگار يهو رادمهر به خودش اومد كم كم دستاش از دور دستام شل شد و خودش و عقب كشيد . دوباره فاصله بينمون افتاد . رادمهر به سمت پنجره رفت و چيزي نگفت . نميدونم خجالت كشيد يا احساس ديگه اي داشت ولي يهو گفت :
- من ميرم آشپزخونه رو ببينم .
و بعد از اتاق بيرون رفت . از جام بلند شدم مانتوم و صاف كردم و نفسم و پر صدا بيرون دادم . يهو چه اتفاقي واسم افتاد ؟ نبايد اونو يا خودم و سرزنش ميكردم . هر چي باشه زن و شوهر بوديم . ولي احساسات و رابطه ي ما مثل زوج هاي تازه ازدواج كرده نبود . انگار يه جريان برقي بود كه توي اون لحظه به هم وصلمون ميكرد . حتي من متوجه حركت سر رادمهر شدم كه هي فاصلش و با من كم ميكرد . داشتم ديوونه ميشدم . بايد آبي به صورتم ميزدم . از جام بلند شدم و به سمت سرويس بهداشتي كه توي اتاق قرار داشت رفتم . آبي به صورتم زدم داشتم تو آينه خودم و نگاه ميكردم كه صداي بلند رادمهر و شنيدم :
- مُوژان ديدنت تموم شد ؟ من بايد برم مطب .
ميدونستم مطب رفتن و بهانه كرده چون خودش بهم گفت كه امروز جايي كار نداره . دوباره گريز شروع شد . سعي كردم دوباره به خودم بگم كه عاشق كي هستم . اگه عاشق احسان بودم پس چرا دوست داشتم رادمهرم كنارم باشه ؟ از اتاق اومدم بيرون و به رادمهر گفتم :
- بريم .
رادمهر اصلا نگاهم نميكرد . كل مسير برگشت توي سكوت به سر برديم . وقتي من و جلوي خونه پياده كرد فقط خداحافظي ساده اي به هم گفتيم و اون رفت .

****
1 روز مونده بود به عروسي . همه توي تكاپو بودن و كاري ميكردن . ولي من مثل مسخ شده ها يه گوشه نشسته بودم و به تصميم و كار احمقانم فكر ميكردم . به خاطر احسان اين كار و كردم . ولي الان افتادم تو چاه ! حالا كه احساسات احسان يه جوري برام روشن شده بود ديگه نميخواستم تن به اين ازدواج از روي بي فكري بدم . ولي هيچ جوري شهامتش و نداشتم كه به كسي نظرم و بگم . سوگند به رفتارم مشكوك شده بود . حق هم داشت اولش به خاطر نقشه اي كه براي احسان كشيده بودم ذوق زده بودم براي عروسي ولي الان كه همه ي نقشه هام نقش بر آب شده بود همش زانوي غم بغل گرفته بودم . ولي نذاشتم بويي از ماجرا ببره . بهش قبولوندم كه فقط دلتنگي براي مامان و باباست كه عذابم ميده .
صبح روز عروسي رادمهر به دنبالم اومد و من و به آرايشگاه برد . از اون روزي كه به خونه سر زده بوديم هيچ كدوم ديگه قدمي براي صميميت يا برخورد بيشتر بر نداشتيم . سوگند اصرار داشت كه باهام بياد آرايشگاه ولي نميدونم چرا دلم ميخواست تنها باشم . ترس و دلهره به دلم چنگ ميزد . به تنهايي وارد آرايشگاه شدم . يكي از آرايشگرا دستم و گرفت و روي صندلي نشوند و كارش و شروع كرد . تمام مدت زير دست آرايشگر متوجه گذر زمان نشدم . مدام كلمه اي كه ازش واهمه داشتم توي ذهنم ميچرخيد . " فرار " فرار كردن از عروسيم ؟ خيلي شجاعت ميخواست . تازه مامان و بابا چي ؟ فاميل چي ميگن ؟ " الان حرف فاميل و به جون بخري بهتر از اينه كه يه عمر با مردي زندگي كني اصلا دوستش نداري و برات مثل كوه يخه ! " دلم راضي نميشد . همش توي شك و ترديد بودم . امشب همه چي تموم ميشد . زماني كه آرايشگر آينه اي جلوي روم گرفت تازه به خودم اومدم . نگاهي توي آينه به خودم انداختم . نيمي از موهام جمع بود و بقيش آزاد بود . الحق كه آرايش زيبايي هم كرده بود . تصوير توي آينه انگار تلنگري بهم زد . با كمك خانوم آرايشگر لباس عروس و پوشيدم . تاج زيبايي كه سليقه ي مامان و سيما جون بود رو هم روي موهام گذاشت . نگاهي به خودم توي آينه انداختم . همه چي خيلي افسانه اي شده بود ! مطمئن بودم اگه رادمهر من و اينجوري ميديد باورش نميشد . خانوم آرايشگر به حرف اومد :
- امشب بايد به داماد قرص زير زبوني بديم . تورو اينجوري ببينه فكر كنم دم در سكته كنه دور از جونش .
تنها به لبخندي در جوابش اكتفا كردم . توي فكر ديگه اي بودم . نگاهي به لباسم كردم . بالاش دكلته ي تنگ بود و از كمر يكم گشاد ميشد و روي زمين ميريخت . دنباله ي لباس جوري بود كه روي زمين ميكشيد . نگاهي به صورتم كردم . عزمم جزم شد . بايد ميرفتم . كار خانوم آرايشگر كه تموم شد شنلمم روي دوشم انداخت . نگاهي به ساعت كردم 2 بود تا 1 ساعت يا نيم ساعت ديگه رادمهر ميومد دنبالم كه با هم بريم عكساي عروسي رو هم بگيريم . بايد عجله ميكردم . از خانوم آرايشگر خواستم كه برام از آژانس ماشين بگيره . معلوم بود كه حسابي جا خورده . چون معمولا داماد مياد دنبال عروس ولي من اهميتي به شك و ترديداي اون نميدادم با ناباوري گفت :
- مگه داماد نمياد دنبالت عزيزم ؟
لبخند مصنوعي تحويلش دادم و گفتم :
- نه قرارمون اين بود كه توي آتليه همديگه رو ببينيم . ميشه تماس بگيرين ؟
همينجوري كه گوشي رو بر ميداشت تا تماس بگيره گفت :
- عجب چيزايي ميشنوه آدم .
منتظر ماشين نشستم . 5 دقيقه هم نشد كه ماشين رسيد . با كمك آرايشگر كلاه شنلم و روي سرم انداختم و انعامي بهش دادم . سريع از آرايشگاه اومدم بيرون و سوار ماشين شدم . با اون لباس اين همه سرعت بعيد بود ولي ميترسيدم هر لحظه رادمهر از راه برسه و نتونم موفقيت آميز فرار كنم . راننده تاكسي با ديدن من در هيبت عروس چشماش 4 تا شده بود . عصبي گفتم :
- آقاي محترم ميشه زود حركت كنين ؟
انگار تازه به خودش اومد چشمي گفت و حركت كرد . ولي نگاهاي خيرش از توي آينه حرصم و در مي آورد . سعي كردم كلاه شنل و بيشتر جلوي صورتم بكشم تا نتونه صورتم و ببينه .
بالاخره به خونه رسيدم . كرايه ي تاكسي رو حساب كردم و سريع به داخل خونه رفتم .
وقتي پا توي خونه گذاشتم انگار تازه تونستم نفس بكشم . دستام سرد سرد بود . لرز بدي به بدنم افتاده بود . بلاتكليف وسط خونه ايستاده بودم . شانس آوردم كه مامان و بابا به خونه ي عمو اينا رفته بودن تا همه با هم از اونجا بيان سمت باغ .
خوب فرار كردم حالا بايد چيكار ميكردم ؟ جواب بقيه رو چي ميدادم ؟ نگاهي به ساعت كردم 3 بود . مطمئنا الان رادمهر از فرارم با خبر شده بود . گوشيم زنگ خورد نگاهي به صفحه اش كردم شماره ي رادمهر بود . جوابي ندادم . دو بار ديگه هم زنگ زد ولي بعد انگار نا اميد شد . وسط پذيرايي يهو نشستم . پاهام جون نداشت ديگه وايسم . هنوزم دير نشده بود ميتونستم به رادمهر بگم كه بياد دنبالم . ولي نه مُوژان محكم باش يه تصميمي گرفتي تا آخرش برو .
سردر گم بودم و غرق اضطراب . فرار كردن كاري نداشت ولي جوابگو بودن به حرفاي مامان و بابا و بقيه كار سختي بود .
توي عوالم خودم سير ميكردم كه صداي زنگ در اومد . نا خود آگاه از جام پريدم . سمت آيفون رفتم از توي آيفون رادمهر و ديدم . كلافه به نظر نمي اومد . مثل هميشه خونسرد بود . يه لحظه وسوسه شدم كه باهاش برم ولي پاهام ياريم نميكرد . انقدر جلوي آيفون وايسادم كه آخر نا اميد شد و رفت .
ساعت 5 بود سوگند مدام روي گوشيم زنگ ميزد ولي من جوابي نميدادم . هنوز همون جا توي پذيرايي نشسته بودم . حتي حوصله ي اينكه برم و لباسام و عوض كنمم نداشتم .
صداي باز شدن در ورودي اومد و بعد از اون سر و صدا . از جام بلند شدم . تازه انگار ترس به جونم افتاد . بابا و پشت سرش مامان و عمو و سوگند و سارا و زن عمو وارد خونه شدن . بابا با ديدن من توي خونه عصباني به سمتم اومد و گفت :
- تو معلومه كجايي؟ اين چه كاري بود كردي ؟ آخه تو چه فكري كردي دختر ؟
عمو بابا رو گرفت و نذاشت بيشتر از اين بهم نزديك بشه و مدام سعي ميكرد آرومش كنم . نگاهم به صورت اشك بار مامان افتاد كه زن عمو سعي ميكرد آرومش كنه . تازه اشكاي منم روي گونه هام جاري شد سوگند به سمتم اومد و دستش و دورم حلقه كرد . مامان گفت :
- اي خدا مگه چيكار كردم كه اينجوري بايد آبروم بره ؟
بابا دوباره عصباني به سمتم اومد :
- جواب بده . ميگم حرف بزن . اين چه كاري بود ؟ هان ؟ ماها همه مسخره ي دست توييم ؟
عمو دوباره بابا رو گرفت و گفت :
- مهران انقدر حرص نخور سكته ميكني .
- بذار سكته كنم . اين چه كاري بود آخه با آبروي من كرد ؟
اولين بار بود بابارو انقدر عصباني ميديدم . هميشه انقدر بابام خونسرد بود كه حد نداشت ولي امشب عوض شده بود .
يه لحظه دستام و گذاشتم روي گوشام هيچ صدايي نميومد فقط بابا رو ميديدم كه با عصبانيت چيزي ميگه و عمو سعي داره آرومش كنه . صورت مامانم از اشك خيس شده بود . من چيكار كرده بودم ؟ انگار تازه به عمق قضيه پي بردم . سوگند من و به سمت اتاقم برد و در و بست . اشكام همينجوري روي گونه هام سر ميخورد احسان كجا بود كه اين وضع من و ببينه ؟
سوگند سعي ميكرد با حرفاش آرومم كنه ولي فايده اي نداشت كاري بود كه كرده بودم . خودمم ميدونستم چقدر كارم بچه گانه بود .
صداي بابا و مامان هي كم و كم تر شد تا اينكه سكوت همه ي خونه رو گرفت . زن عمو سروناز در اتاق و باز كرد و گفت :
- سوگند جان پاشو بريم مادر .
به سمت من اومد و دستي به سرم كشيد و گفت :
- دخترم كار درستي نكردي البته اين حرفا الان ديگه كارساز نيست .
نفسش و پر صدا بيرون داد و گفت :
- مامان و بابات و به زور خوابونديم . توام امشب استراحت كن . عموت با بابات حسابي حرف زد يكم آروم تر شد . چي بگم والا . خداحافظ .

تنها تونستم سري براشون تكون بدم . انگار زبونم نميچرخيد . بعد از رفتنشون در اتاقم و قفل كردم و گوشه اي چمباتمه زدم . هيچ خبري نه از رادمهر بود نه از احسان حالا تنهاي تنها شده بودم . خودم خواسته بودم كه اينجوري تنها بشم . . .

فصل هفدهم

بعد از درگيري لفظي كه صبح با مامان داشتم از اتاقم بيرون نرفتم نزديكاي ظهر بود كه مامان تلفن به دست اومد توي اتاقم همونجوري كه باهام سرسنگين بود گوشي بي سيم و به طرفم گرفت و گفت :

- تلفن باهات كار داره .
- كيه ؟
- سيما خانوم .
گوشي و از دستش گرفتم . از اتاقم رفت بيرون .
- سلام مامان
- سلام عروسم . خوبي ؟
- ممنون شما خوبين ؟ بابا خوبه ؟
- سياوشم خوبه ممنون . امروز كه جايي نميخواي بري ؟
- نه چطور ؟
- هيچي گفتم اگه جايي كار نداري شب بياي خونه ي ما .
نميدونستم چي بگم . حوصله ي مهموني نداشتم ولي با اين وجود نتونستم نه بگم
- نميخوام مزاحمتون بشم .
- مزاحم چيه عزيزم . دلم برات تنگ شده . دوست دارم هر روز ببينمت .
- لطف دارين .
- پس بگم رادمهر بياد دنبالت ؟
خودم ميام . به اون زحمت نميدم .
- زحمت چيه عزيزم شوهرته وظيفشه . پس ميگم ساعت اومدنش و باهات هماهنگ كنه .
- باشه ممنون .
- ميبوسمت عزيزم . خداحافظ .
خداحافظي كردم . از اتاقم اومدم بيرون و دنبال مامان گشتم بالاخره توي اتاقش پيداش كردم توي چارچوب در ايستادم و نگاهي بهش كردم . مشغول مطالعه بود . نيم نگاهي بهم انداخت و هيچي نگفت . بايد خودم سكوت بينمون و ميشكستم .
- امروز مهموني دعوت شدم .
- به سلامت .
نزديك تر رفتم و رو به روش نشستم . يكي از دستاش و توي دستم گرفتم و بوسه اي به روش زدم گفتم :
- ببخشيد مامان . باور كنين منم از كاري كه كردم خوشحال نيستم . من و ميبخشي ؟
مامان نگاهي به صورتم كرد و گفت :
- چي ميخواي بپوشي امشب ؟
اين يعني كه مامان باهام آَشتي كرده بود . لبخندي زدم و گفتم .
- نميدونم يه چيزي پيدا ميكنم .
بلند شدم و بوسه اي روي گونش كاشتم و گفتم :
- قربون دل مهربون مونس خانوم برم من .
- برو انقدر زبون نريز .
با لبخند از اتاقش بيرون اومدم . در كمد لباسام و باز كردم و دنبال لباس مناسب گشتم . زنگ گوشيم من و به خودم آورد . رادمهر بود نميدونستم بايد چه برخوردي باهاش بكنم . ازش خجالت ميكشيدم مخصوصا الان كه ميدونستم ديگه از احساسم نسبت به احسان خبر داره .
- بله .
با كمي مكث صداي مردونش و شنيدم .
- سلام خوبي ؟
- سلام ممنون تو خوبي ؟
- بد نيستم . امشب مامان شام دعوتت كرده .
- آره زنگ زد بهم گفت .
- چه ساعتي بيام دنبالت ؟
- اگه كار داري خودم ميرم .
- كاري ندارم . 6 خوبه ؟
- آره خوبه .
- پس ميبينمت .
- باشه ممنون .
كمي مكث كرد دوباره . صداش خيلي آروم بود . حس كردم از چيزي ناراحته . گفت :
- خداحافظ .
- خداحافظ .
گوشي و قطع كردم . چرا بايد با كسي كه قانونا شوهرم بود حرفي براي گفتن نداشته باشم ؟ نميدونم چرا قبول كردم كه باهاش بيشتر رفت و آمد كنم . شايد ته قلبم نااميد بودم . حالا كه احسان من و نميخواست و درگير عشق يه طرفه بودم پس چرا بايد با شوهرم انقدر رفتار بي انصافانه اي داشته باشم ؟ رادمهر مردي بود كه از هر نظر ميشد بهش تكيه كرد . چرا اون حسي رو كه بايد داشته باشم و بهش ندارم ؟
خودم و به دست تقدير سپردم . واقعا نميدونستم بايد چه تصميمي بگيرم و چه برخوردي كنم .
از توي لباسام دامن كوتاهي كه تا روي زانوم بود و انتخاب كردم . تاپ خوش دوختي رو هم برداشتم . نگاهي به تاپ كردم قسمت بازوي تاپ كاملا لخت بود . اول مردد شدم توي پوشيدنش ولي بعد به خودم گفتم نامحرم كه اونجا نيست ! دل و به دريا زدم و لباسارو گذاشتم روي تختم . 2 ساعتي وقت داشتم تا حاضر بشم . سايه ي صورتي كم رنگي پشت پلكام زدم مژه هام و با ريمل حالت دادم . خط چشم پشت پلكام كشيدم كه باعث شد چشماي درشتم درشت تر و خوش حالت تر بشه . رژ گونه ي صورتي رو به روي گونه هام زدم و رژلب صورتي خوش رنگي هم به روي لبهام كشيدم . حالا نوبت موهام بود موهام و دو دسته كردم و قسمتيش و بالاي سرم بستم و گلسر خوشگل صورتيم و بهش بستم . بقيه ي موهامم روي شونه هام ريختم . چند تار از موهاي فرمم روي صورتم ريختم . نگاهي تو آينه كردم و به تصوير خودم لبخند زدم . قيافم خوب شده بود .
تاپ صورتيم و پوشيدم . شلوار لي آبي تيره به پام كردم و دامنم و توي كيفم گذاشتم تا اونجا عوضش كنم . نگاهي به ساعت كردم 5:30 بود . مانتوي مشكيم و روي تاپم پوشيدم و شال سرمه اي روي سرم انداختم . كيفم و به دستم گرفتم و از اتاق بيرون اومدم . مامان با ديدنم لبخندي زد و گفت :
- خوشگل شدي عزيزم .
لبخندي به روش زدم و تشكر كردم . به انتظار رادمهر نشستم . سر وقت رسيد . از مامان خداحافظي كردم و از خونه رفتم بيرون . توي ماشين منتظرم بود . با كفشاي پاشنه بلندم خيلي نميتونستم تند راه برم . هميشه با كفشاي پاشنه بلند مشكل داشتم كتوني و كفشاي اسپرت و ترجيح ميدادم ! در ماشين و باز كردم و نشستم .
- سلام .
رادمهر به طرفم برگشت چند ثانيه اي فقط نگاهم كرد . بعد روش و ازم گرفت و همينطور كه ماشين و روشن ميكرد زير لب جوابم و داد .
دوباره بوي ادكلنش مستم كرد . عاشق بوي ادكلنهاي مردونه بودم . به رو به روم خيره شدم . دلم ميخواست باهاش حرف بزنم و احساس بدي كه جفتمون دچارش بوديم و از بين ببرم .
- من يه معذرت خواهي بهت بدهكارم
متعجب از اينكه من سر صحبت و باز كردم نگاهم كرد و گفت :
- معذرت خواهي ؟ براي چي ؟
- براي اتفاقاي اين چند وقت .
- نيازي به عذر خواهي نيست .
مصرانه گفتم :
- چرا هست . ميدونم با اين كارم تو هم سر زبونا افتادي .
- حرف مردم برام هيچ اهميتي نداره .
- بالاخره داري با همين مردم زندگي ميكني مگه ميشه آزارت نده ؟
شونش و بالا انداخت و سكوت كرد :
- در هر صورت من معذرت ميخوام كار درستي نكردم .
دوباره برگشت طرفم و نگاهم كرد همينجوري خيره توي چشمام گفت :
- خوشگل شدي .
از تعريفي كه يهو ازم كرده بود دستپاچه شدم . فكر نميكردم رادمهر بي تفاوت انقدر راحت بتونه از كسي تعريف كنه . لبخندي زدم و گفتم :
- ممنون توام خوش تيپ شدي .
ابروش و بالا انداخت و گفت :
- ميدونم .
لبخندم عميق تر شد گفتم :
- يادم رفته بود كه از آدماي خودشيفته نبايد تعريف كرد .
- تو تعريف نكني آدماي زيادي هستن كه تعريف بكنن .
خوردي مُوژان خانوم ؟ اين به كاراي تو در ! لبخند روي لبام ماسيد . اسم اون توي شناسنامه ي من بود فقط من حق داشتم ازش تعريف كنم نه كس ديگه ! نميدونم چرا انقدر حساس بودم . شايد به خاطر تعهدي كه به هم داشتيم . روم و ازش گرفتم و به خيابون دوختم . صداش و شنيدم :
- هوا جون ميده واسه پياده روي .
انگار دلش ميخواست حرف بزنه . درست مثل من ! ولي هنوز از حرفش دلخور بودم نفهميدم چجوري حسادت بين حرفام خونه كرد گفتم :
- با همونا كه ازت تعريف ميكنن ؟
قيافه ي بامزه اي به خودش گرفت و گفت :
- بوي حسادت مياد يا من اينجوري حس ميكنم ؟
چقدر تو تابلويي مُوژان خودم و به بيخيالي زدم و گفتم :
- نه حسادت نكردم . خواستم بدونم با كي ميخواي پياده روي كني ؟
نميدونم شايد انتظار داشتم كه اسم و من و بگه ولي رادمهر نفوذ ناپذير تر از اين حرفا بود گفت :
- مگه آدم نميتونه تنهايي پياده روي كنه ؟
- چرا حق با توئه .
رادمهر سعي كرد لبخندش و از چشم من دور كنه ولي ديدم كه لبخند محوي روي لبش نشسته . تا وقتي به خونه ي سيما جون رسيديم ديگه حرفي نزد .
ماشين و پارك كرد و هر دو با هم وارد شديم . بابا و مامان جلوي در به استقبالمون اومده بودن . اول مامان ( سيما جون ) من و توي بغلش گرفت و همديگه رو بوسيديم بعد نگاهي بهم كرد و گفت :
- ماشالله هر روز عروسم خوشگل تر ميشه .
از تعريفي كه جلوي رادمهر ازم كرده بود خجالت كشيدم و سر به زير انداختم . بابا هم من و در آغوش گرفت و روي موهام بوسه اي نشوند . با تعارفشون داخل رفتيم به آروم جوري كه فقط سيما جون بشنوه گفتم :
- مامان ميخوام لباس عوض كنم كجا برم ؟
- برو توي اتاق رادمهر لباست و عوض كن دخترم .
ميدونستم اتاق سابق رادمهر كجاست . به سمت اتاق رفتم و در و بستم . مانتو و روسريم و در آوردم و شلوارم و با دامن صورتيم عوض كردم . توي آينه ي قدي اتاق نگاهي به خودم انداختم و از اتاق خارج شدم . رادمهر و بابا مشغول حرف زدن بودن و متوجه اومدنم نشدن . مامان با ديدنم لبخندي زد و گفت :
- چقدر اين رنگ بهت مياد عزيزم .
با اين حرف مامان رادمهر سرش و به طرفم برگردوند و چند لحظه اي نگاهش روم ثابت موند . زير نگاهش داشتم خجالت ميكشيدم . سيما جون از جا بلند شد و گفت :
- عزيزم برو كنار رادمهر بشين تا من برم چاي بيارم براتون .
رادمهر نگاهش و ازم گرفت و كمي روي مبل جابه جا شد . معذب كنارش رفتم و نشستم . سعي ميكردم بدنم باهاش تماس پيدا نكنه . هنوز انقدر باهاش راحت نبودم .
بابا حال مامان و بابام و پرسيد تشكر كردم دوباره رادمهر مشغول حرف زدن با بابا شد . سيما جون با سيني چاي وارد شد و دوباره داشت ميرفت كه گفتم :
- كمك نميخواين مامان ؟
- نه عزيزم تو بشين كاري ندارم . همه رو انجام دادم .
زنگ در و زدن . تعجب كردم مگه كس ديگه هم دعوت داشت ؟! رادمهر اين سوال من و از بابا پرسيد
- بازم مهمون دارين مگه ؟
بابا همينجور كه به سمت آيفون ميرفت گفت :
- آره خالت و بچه هاش هم هستن .
من فكر ميكردم فقط خودمونيم نگاهم دوباره به لباسم افتاد بيش از پيش معذب شدم . رادمهر سرش و كنار گوشم آورد و گفت :
- نميخواي بري لباست و عوض كني ؟
به طرفش برگشتم من مني كردم و گفتم :
- لباس ديگه اي نياوردم .
- مانتو بپوشي بهتر از اين لباسه .
خيلي تو ذوقم خورد . فكر ميكردم از لباسم خوشش اومده . ولي لحنش عصبي بود . دلم ميخواست لجبازي كنم باهاش گفتم :
- نه به نظر خودم كه لباسم خوبه .
داشتم دروغ ميگفتم خيلي معذب بودم توي اون لباس . نگاهش خشمگين شد و گفت :
- مُوژان با من بحث نكن برو لباست و عوض كن .
دوباره با لجبازي گفتم :
- نميخوام .
از جاش بلند شد و قبل از اينكه مهمونا بيان تو ، دستم و گرفت و بلندم كرد . رو به سيما جون گفت :
- مامان يه لباس دارين بدين به مُوژان ؟ توي اين لباس يكم معذبه .
سيما جون تازه از آشپزخونه اومده بود بيرون گفت :
- آره عزيزم . برو از توي كمدم بهش بده خودت .
رادمهر سري تكون داد و آروم كنار گوشم گفت :
- دنبالم بيا .
دلم ميخواست به حرفش گوش ندم ولي خودمم از لباسم ناراحت بودم . كاش سيما جون بهم ميگفت مهمون ديگه اي هم داره تا يه لباس بهتر ميپوشيدم . با هم به سمت اتاق بابا و مامان رفتيم . رادمهر در اتاق و بست و به طرف كمد مامانش رفت .

با دستش تند تند لباسارو كنار ميزد . وقتي عصباني ميشد ناخود آگاه دهنم بسته ميشد ولي اين بار به روي خودم نياوردم . رفتم جلوي آينه ي اتاق و نگاهي به خودم كردم . الكي دست تو موهام ميكشيدم و حالتش ميدادم . ميخواستم وانمود كنم كه عصبانيتش برام اهميتي نداره . يكي از لباسا رو از توي كمد در آورد و به طرفم گرفت :

- بيا اين و بپوش .
نگاهي به لباس كردم . بلوز ساده ي آستين سه ربعي بود به رنگ صورتي كه راه راهاي صورتي پررنگ و كم رنگ توش داشت . نگاهم و به رادمهر دوختم و گفتم :
- لباساي مامانت كه به من نميخوره آخه . من تو اين لباس گم ميشم .
كلافه گفت :
- الان وقت اين حرفا نيست بدو بپوشش . وقتي تو خونه لباس انتخاب ميكردي بايد به اين چيزا فكر ميكردي .
خيلي دلخور شدم از حرفش بدون هيچ حرفي به سمت در رفتم كه با يه جهش بازوم و گرفت و گفت :
- تا اين لباس و تنت نكني هيچ كدوممون پامون و از اين اتاق بيرون نميذاريم اوكي ؟
- برو كنار ميخوام برم . اصلا هر لباسي كه دوست داشته باشم ميپوشم به تو هم هيچ ربطي نداره
پوزخندي زد و گفت :
- چرا هر دفعه وادارم ميكني كه نسبتمون و بهت گوشزد كنم ؟
بعد دوباره جدي شد و گفت :
- بپوش .
به سمت كمد لباساي سيما جون رفتم . همينجوري كنار در وايساده بود و من و نگاه ميكرد . كمي گشتم و آخرش شال صورتي رنگي رو پيدا كردم و روي بازوهاي لختم انداختم . رادمهر وايساده بود و همينجوري حركات من و نگاه ميكرد . دوباره جلوي آينه ايستادم و شال و مرتب كردم و به سمتش برگشتم نگاه موشكافانه اي بهم كرد و نزديكم اومد . با دستش گوشه ي شال و گرفت و بالاتر كشيد و نگاه نسبتا ناراضي بهم انداخت و گفت :
- اينم بد نيست ميتونيم بريم .
با تمسخر گفتم :
- مرسي كه اجازه دادي !
با همديگه از اتاق اومديم بيرون . خاله ي رادمهر همراه با خانوادش نشسته بودن با ديدن ما دو تا همه از جاشون بلند شدن و با نگاهاي موشكافانه اي من و نگاه ميكردن . بار اولي بود كه ميديدمشون . انقدر كاراي عروسيمون هول هولي شده بود كه اصلا اين بين وقتي براي آشنا شدن با فاميل رادمهر و نداشتم . زير نگاهاشون معذب بودم . معلوم بود داشتن به شب عروسي و فرارم فكر ميكردن ! كاش سيما جون دعوتشون نميكرد . رادمهر با لبخند جلو رفت و با تك تكشون سلام و احوال پرسي كرد بعد به طرف من برگشت و گفت :
- مُوژان ايشون خاله سها هستن از مامانم 3 سال بزرگترن و تنها خاله ي من هستن .
سعي كردم لبخند بزنم ولي انقدر زير نگاهاشون معذب بودم كه فكر كنم فقط دهنم كج شد ! رادمهر كمي جلوتر رفت و به مرد نسبتا مسني اشاره كرد و گفت :
- ايشون آقاي محمد رياحي هستن شوهر خالم .
اين بار لبخندم درست از آب در اومد . رادمهر به سمت پسر و دختر جووني رفت و گفت :
- اينم ارسلان پسر خالم كه 1 سال از من كوچكتره و ايشونم افسانه خانوم دختر خاله ي من هستن . فكر كنم تقريبا با هم ، هم سن باشين درست ميگم افسانه ؟
دختر لبخندي زد و بعد عشوه اي اومد و گفت :
- من كه خيلي جوونم . من 25 سالمه .
رادمهر لبخندي زد و گفت :
- ولي مُوژان 24 سالشه .
خوشم اومد پوزش به خاك ماليده شد دوباره گفت :
- وا حالا سر يه سال كه معامله رو به هم نميزنن .
اظهار خوشبختي كردم و با رادمهر روي مبلي در كنار هم نشستيم . نگاها كم كم از روي من كنار رفت و هر كس مشغول حرف زدن شد . تازه فرصتي پيدا كردم كه تك تك خانواده ي خاله ي رادمهر و زير نظر بگيرم . خاله اش زن نسبتا مهربوني به نظر ميومد البته نه به مهربوني سيما جون . ولي چهرش جوري بود كه باهاش احساس راحتي ميكردم . نگاهم به افسانه افتاد چهره ي جذابي داشت . همه ي حركتاش لوندي خاصي داشت . پيرهن ساده ي دكلته اي پوشيده بود كه بلنديش تا بالاي زانوش بود . نگاهم و از افسانه گرفتم و به ارسلان دوختم . پسر محجوبي به نظر ميومد ولي از نگاهاي گاه و بيگاهش به خودم زياد خوشم نيومد .
خوشحال بودم كه كسي حرفي از شب عروسي نميزنه . خيلي آروم تر شده بودم . نگاهم به افسانه افتاد كه مدام عشوه ميومد و بيش از حد با رادمهر احساس صميميت ميكرد . يه لحظه حسادت به دلم چنگ انداخت . درسته زندگيمون و با هم شروع نكرده بوديم ولي حق نداشت جلوي من با دختري حرف بزنه . ناخود آگاه دستم و دور بازوش حلقه كردم . دلم ميخواست به افسانه نشون بدم كه رادمهر مال منه . رادمهر كه از اين حركتم خيلي جا خورده بود با تعجب نگاهش و بهم دوخت . نميدونم از توي چشمام چي خوند كه لبخندي به روم زد و دستش و روي دستم گذاشت . گرماي دستش تنم و داغ ميكرد . انگار با اين حركتش متوجه شده بودم كه چقدر دلم يه همراه ميخواد كسي كه متعلق به من باشه . افكارم و پس زدم سيما جون كنار خواهرش نشست و گفت :
- سها جون ميبيني چه عروس خوشگلي دارم ؟
لبخندي زدم . خجالت كشيدم همه داشتن بهم نگاه ميكردن . رادمهر اما سكوت كرده بود . حتي نيم نگاهي هم به چهره ي سرخ از خجالتم نينداخت . سها گفت :
- بله . مُوژان جان خواهر نداري ؟ ميخوام براي ارسلان بگيرمش .
همگي خنديدن كه سيما جون گفت :
- نه مُوژان تك بچست سها جون .
افسانه كه انگار از اينكه همه ي توجها به منه ناراحت بود گفت :
- يعني دوباره ميخواين اتفاقات شب عروسي تكرار بشه ؟ بيچاره ارسلان .
ميدونستم بالاخره طاقت نميارن و تيكشون و بهم ميندازن . خيلي ناراحت شده بودم . منتظر بودم رادمهر حرفي بزنه و ازم دفاع كنه ولي اصلا هيچ حرفي نزد . سيما جون با اخماي در هم گفت :
-مُوژان يه تيكه جواهره . خاله اين حرف و نزن كار مُوژان براي ما و رادمهر قابل درك بود و اگه مُوژان خواهر داشت ارسلان بايد از خداشم ميبود كه باهاش ازدواج كنه .
با اينكه سيما جون ازم دفاع كرده بود و به نوعي دهن افسانه رو بسته بود ولي بازم دلخور بودم . دوست داشتم رادمهر ازم دفاع ميكرد ولي اون ساكت روي مبل لم داده بود . دستم و از دور بازوش كشيدم . مغموم و سر خورده سر جام نشستم . سعي ميكردم اشكام نريزه و جلوشون ضعيف جلوه نكنم .
ساعت حدود 9 بود كه ميز شام چيده شد . اصلا اشتهايي براي غذا خوردن نداشتم . رادمهر مثل هميشه ديس هاي غذارو جلوم ميذاشت . ولي من همه رو با بي ميلي پس ميزدم . نميدونم چرا به جايي كه از افسانه به خاطر حرفش ناراحت باشم بيشتر از رادمهر ناراحت بودم كه ساكت نشسته بود .
بعد از شام نيم ساعتي نشستيم و من عزم رفتن كردم . سيما جون از چهره ي ناراحتم متوجه شده بود كه چه خبره براي همين زياد اصرار نكرد كه بمونم . فقط دقيقه ي آخر كه داشتيم خداحافظي ميكرديم كنار گوشم گفت :
- ببخشيد تورو خدا امشب خراب شد . از حرف افسانه دلخور نشو عزيزم .
لبخند مصنوعي به روش زدم . چقدر اين زن فهميده بود . با اينكه كار من اشتباه بوده بازم دركم ميكنه و بهم حق ميده . بوسه اي روي گونش كاشتم و گفتم :
- اين چه حرفيه مامان . خيلي خوش گذشت بابت همه چي ممنون .
از همه خداحافظي كردم و از در اومدم بيرون . رادمهرم به دنبالم ميومد . بارون تندي ميباريد . انقدر از رادمهر دلخور بودم كه حتي نميخواستم باهاش سوار ماشينش بشم . از كنار ماشينش گذشتم . صداش و شنيدم كه گفت :
- مُوژان ماشين اينجاست .
محلي بهش نذاشتم و راه خودم و رفتم . صداش نيومد ديگه . بايد حدس ميزدم كه براش مهم نيست من با چي برم . قدمام و تند تر برداشتم . نور چراغ ماشيني رو ديدم و بعد صداي رادمهر و شنيدم :
- بيا بالا خيس شدي .
جوابي بهش ندادم دوباره گفت :
- هيچ معلوم هست چت شده ؟ سرما ميخوري بيا بالا ميگم .
تقريبا به سر كوچه رسيده بودم . گوشه اي وايسادم و منتظر تاكسي موندم . ولي اون موقع شب توي هواي باروني پيدا كردن ماشين كار سختي بود . رادمهر از ماشين پياده شد و گفت :
- با توام ميگم چي شده ؟ اين مسخره بازيا يعني چي ؟ نگاه كن خيس آب شدي .
- من مسخرم . همه ي كارامم بچه بازيه . برو تنهام بذار .
- بيا سوار ماشين شو . ميرسونمت خونه بعد واسه هميشه تنهات ميذارم . الان دست من امانتي .
خندم گرفت . امانت ! احمق من زنتم . گفتم :
- خودم ميتونم برم . برو نميخوام ببينمت .
رادمهر كه انگار اين حرفم براش سنگين بود صداش و بلند تر كرد و گفت :
- فكر كردي من ميخوام ببينمت ؟ دختره ي از خود راضي كله خر ؟ بيا برو بشين توي ماشين . منم خيس شدم با اين خل بازياي تو .
دلم شكست . معلوم بود رادمهر كسي نيست كه منت كشي كنه . انقدر مغرور و خودخواه بود كه امكان نداشت اين كار و بكنه . گفتم :
- من با تو هيچ جايي نميام ولم كن برو .
نگاهم و ازش گرفتم . ميخواستم واسه تنها ماشيني كه داشت از توي خيابون ميگذشت دست بلند كنم كه مچ دستم و بين دستاي قويش گرفت و با خودش كشيد . امكان نداشت بتونم خودم و آزاد كنم . در ماشين و باز كرد و من و گذاشت توي ماشين . در و محكم به هم كوبيد . انقدر صداي در محكم بود كه احساس كردم گوشام داره سوت ميكشه !
خودشم با عصبانيت در طرف راننده رو باز كرد و نشست . تا اومدم به خودم بيام ديدم كه قفل كودك و زد . عصباني شدم . با خشم گفتم :
- در و باز كن ميخوام خودم برم .
هيچ جوابي بهم نداد . توي سكوت رانندگي ميكرد دوباره گفتم :
- با توام ميگم در و باز كن من با تو هيچ جا نميام .
خيلي خونسرد گفت :
- فعلا كه تو ماشين مني و داري با من مياي . پس بهتره انرژيت و نگه داري و تا برسيم هيچي نگي .
تكيه دادم به صندلي و زير لب جوري كه مطمئن بودم ميشنوه گفتم :
- لعنتي .
جفتمون ساكت شديم . لباساي خيسم باعث شد كه لرز بدي به تنم بيفته . انگار رادمهر فهميد چون سريع بخاري ماشين و روشن كرد و دريچه هاشو رو به من تنظيم كرد و زير لب گفت :
- دختر ديوونه .
شنيدم ولي حس اينكه حرفي بزنم و نداشتم . كم كم دچار رخوت شدم و نفهميدم كي چشمام و بستم و خوابيدم .