نورافتاب از پنجره به چشمم خورد و چشممو اذیت کرد ارو م سربر گردوندم و زمزمه کردم:مامان؟

احسان که پشت به من سمت پنجره ایستاده بود برگشت و اومد سمتم و گفتم:تو که مارو کشتی دختر حالت خوبه ابجی؟

_لبخند تلخی زدمو گفتم:چی شده احسان داشتم میمردم؟

_اخمی کردو گفت:دیگه چرند نگو ها و داد زد:دکتر؟دکتر؟

در باز شد و سام داخل شد با یه روپوش سفید از دیدنش تعجب کردم خدایا سام؟اینجا؟

اومد سمتم و با شوخی گفت:بالاخره چشماتو باز کردی این داداشت مثل مرغ سر کنده همش بال بال میزد

مادرتم بیرونه..

 مادر با چادر مشکیش توی چارچوب در نمایان د شد با دیدنم دوید سمتم و دستمو فشرد:سایه مادر خوبی؟

سام زودتر پاسخ داد:بله که خوبه از منم سالم تر سرمش تموم شه مرخصه

اروم گفتم:بابا کجاست؟

_توراهه مادر میاد

رو به احسان گفتم:داداش میخوام بشینم

کمکم کرد و کمی  نشستم به سرم توی دستم  نگاه کردم اخراش بود رو به سام گفتم:اقای دکتر  فکر کنم تموم شد

اومد سمتم و سرنگو از دستم کشید و پنبه ای رو روی دستم گذاشت و گفت:فشارش بده

دستگاه فشار سنجو اورد و دستمو توی دستش گرفت کمی مکث کرد از خوردن دستش به دستم یه

حالی شدم بهش نگاه کردم اونم نگاش به چشمام بود که با دیدنم زود چشم ازم گرفت و و فشارمو با دستگاه

فشار سنج گرفت رو به احسان گفت:فعلا حالش خوبه فقط... نگاهی به من کردو رو به احسان گفت:اگه میشه

چند لحظه بیاین بیرون

_با تندی گفتم:نه اگه راجب منه باید بدونم

_سام با تحکم گفت:کار مردونه ایه به شما مربوط نمیشه و بعد رو کرد به احسان و گفت:تشریف بیارین لطفا و رفت بیرون

رو به مادر گفتم:میدونم میدونم راجبه منه این قلب لعنتی نمیایسته راحت شم

مادر اشکی ریختو گفت:این چه حرفیه دخترم

گوشه ی در باز شد و چشمم چرخید طرف در پدر درو باز کرد و اومد سمتم خم شد وروی پیشونیمو بوسید

_خوبی بابا؟

_ممنونم بابا و لبخندی به روی پدر زدم و گفتم:مامان زیادی شلوغش کرده

بابا پشاشو برای لحظه ای بست و باز کرد و رو به مادر گفت:اعظم خانوم بهتره بریم دیگه دکتره سایه گفت

مرخصه

_اره اره وایسیم احسانم بیاد  بعد

پدر گفت :احسان رفت سمت ماشی کارای ترخیصم انجام داد

از روی تخت بلند شدم و با پدر و مادر از بیمارستان خارج شدیم احسانو دیدم که به ماشین تکیه داده بود و سرش

پایین بود  با صدای بابا که صداش زد دستش رفت سمت گونه ش و سر بلند کرد چشاش قرمز بود و کمی خیس

با نگرانی نگاش کردم در عقبو باز کرد و رو بهم گفت:چرا  ایستادی سوار شو

بدون حرف سوار ماشین شدیم و بابا به راه افتاد

همه ی راه توی سکوت سپری شد احسان هر از گاهی دستشو مشت میکرد امگار عصبی بود بابا جلوی در خونه

نگه داشت همه پیاده شدیم احسان منتظر موند تا من پیاده شم و درو ببنده من پیاده شدم و احسان طوری

در ماشینو به هم کوبید که برای لحظه ای چشمامو بستم بابا با کمی ارامش در خونه رو باز کرد و داخل شدیم

کفشامو در اوردم و رفتم تو شالم و از سرم کشیدم و دکمه های مانتومو باز کردم و رفتم تو اتاق صدای احسان

بلند شد::همش تقصیر شماست شما که میدونین چی بین سهیلو سایه بوده نمیدونیین با این حال سایه اون

مرتیکه نباید بیاد اینجا؟هان؟

_مادر سعی داشت احسانو اروم کنه:هییس ارومتر سایه میشنوه

_خب بشنوه مادر من بشنوه به سایه گفتم به شما هم میگم این موضوع تموم شده ست تموم شده پسر

خواهرتونه درست اما اگه سایه..

اومد سمتش و گفتم:چی شده احسان این دادو بیدادا چیه؟

_اومد سمتم سرم پایین بود داد زد:منو نگاه کن

......

صداش بالا تر رفت:با توام و چونه مو توی دستش گرفت و سرمو اورد بالا :تو هنوزم به سهیل فکر میکنی

فقط تونستم سر تکون بدم زبونم بند اومده بود که داد زد:صداتو بشنوم تو هنوزم به اون فکر میکنی؟

_صدامو بردم بالا و داد زدم:نه نه نهههههههههههه

با یه حرکت چونمو ول کرد به این خدا اگه دفعه ی دیگه اشکی به خاطر سهیل از چشات بیاد یا حالت بد

بشه به جون ابجی خون به پا میکنم فهمیدی؟

منتظر جواب نشد و رفت بیرونو درو محکم کوبید با بغض به مادر پدر نگاه کردم و رفتم تو اتاق و درو کوبیدم

نشستم رو تخت و سرمو بین دستام گرفتم چش شد چرا احسان داشت گریه میکرد چرا پدر تظاهر به ارومی

میکرد چرا جلو من حرفی نزدن؟

کلافه طولو عرض اتاقو طی میکردم یهو یاد کارت سام افتادم به سمت کیفم هجوم بردم و کارتو درو اوردم

شماره موبایلش پشت کارت نوشته شده بود و شماره مطبش روی کارت کلافه شماره ی موبایلشو گرفتم

و منتظر شدم

اولین بوق .دومین بوق .سومین بوق و صدای مردونه ش که توی گوشی پیچید:الو بفرمایید

نفسم بند اومد نمیدونم چرا سکوت کرده بودم دوباره تکرار کرد:الوووو بفرمایین

اب دهنمو قورت دادم و اروم گفتم:اقای راد؟

_بله خودم هستم

_من سایه م یعنی...

دست خودم نبود نمیدونستم چی باید بگم منتظر شدم اون حرف بزنه صداش اومد:فعلا مریض دارم ببخشید خودم

تماس میگیرم و صدای بوق ممتد اومد با حرص گوشی رو کوبیدم رو تخت و رفتم سمت کامپیوتر و روشنش کردم

رفتم توی مای کامپیوتر فایل دی و اهنگ های ابی اهنگ عطر تورو انتخاب کردم و پلی کردم

همین امشب فقط امشب فقط هم بغض من باش
همین امشب فقط مثل خود عاشق شدن باش
در آوار همه آینه هاتکرار من باش
همین امشب کلید قفل این زندون تن باش
رو گلدون رفاقت بریز عطر سخاوت بپاش رنگ طراوت
ای جان جانان ای درد و درمان
ای سخت و آسان آغاز و پایان
ببار ای ابرکم بر من ببار و تازه تر شو
ببارو قطره قطره نم نمک آزاده تر شو
تو این باغ پر از برگ و پر از خواب ستاره اگه پر میوه ای
پر سایه ای افتاده تر شو
رو گلدون رفاقت بریز عطر سخاوت بپاش رنگ طراوت
ای جان جانان ای درد و درمان
ای سخت و آسان آغاز و پایان
امشب ببین که دست من عطر تو رو کم میاره
امشب همین ترانه هم نفس نفس دوستت داره
صدا صدا صدای من به وصعت یکی شدن
بیا بیا شکن شکن بیا به جنگ تن به تن بیا به جنگ تن به تن
ببار ای ابرکم بر من ببار و تازه تر شو
ببارو قطره قطره نم نمک آزاده تر شو
تو این باغ پر از برگ و پر از خواب ستاره اگه پر میوه ای
پر سایه ای افتاده تر شو
رو گلدون رفاقت بریز عطر سخاوت بپاش رنگ طراوت
ای جان جانان ای درد و درمان

ای سخت و آسان آغاز و پایان

نمیدونم چرا اما صدای ابی همیشه ارومم میکرد بی صبرانه منتظر تماسش بودم نمیدونم چند ساعت بود که توی

اتاق بودم و به تابلوئه روبه روم خیره شده بودم با فکر اینکه فردا کلاس عربی دارم اه از نهادم بلند شد صدای

مادر اومد:سایه سایه جان مادر بیا شام

از روی تخت بلند شدم و توی اینه نگاهی به خودم انداختنم موهامو باز گذاشتم و از اتاق خارج شدم احسان

اومده بود با دیدنم سری تکون داد پشت میز نشستم و مشغول خوردن شدیم  مادر نگاهی به پدر و احسان کردو

گفت:سایه جان فهمیدی که؟

سر بلند کردمو گفتم:چیو مامان؟

_داداشت میخواد زن بگیره

_چی؟نهه؟!!!!اره داداشی مامان راست میگه؟

نگاهی به چشام کردو گفت:ای بابا مامان

میخواست به مامان بفهمونه که ملاحظه ی منو بکنه گفتم:خدارو شکر که حداقل تو سرو سامون میگیری

_ببین ابجی به جون تو..

_پریدم وسط حرفش:به جون من چی دوست دارم تا زنده م عروسیتو...

_اهه شروع نکن دوباره

صدای زنگ موبایلم بلند شد با دیدن شماره ی سام لبحخندی زدم و از پشت میز بلند شدمو روبه مامان

گفتم:ممنونم خوش مزه بود

با دو به سمت اتاق رفتم و درو بستم و دکمه ی پاسخو زدم:الو؟

_الو سایه خانوم

_بفرمایین؟

_ شما زنگ زده بودین ببخشید بیمار داشتم

_اهی کشیدمو گفتم:بله متوجه ام

_خب امرتون

_راستش...خب چه جوری بگم راستش میخواستم ببینمتون

_درمورد؟

_این مغرور بودنتونو میرسونه یا کنجکاویتونو؟

سکوتی کردو گفت:هر پسری باید کمی مغرور باشه مگه نه؟

_من گفتم میخوام ببینمتون باهاتون حرف دارم

_بسایر خب کجا؟

_فکر کنم مطبتون بهترین جا باشه

_اما من فکر میکنم بیرون بهتره

هوفی کردمو گفتم:چرا همچین فکری میکنین؟

_چون خانومای با شخصیت جاهای اینطوری میرن

_خانومای با شخصیت با کسی که زیاد نمیشناسن اینجور جاها نمیرن

_ما به اندازه ی کافی همدیگه رو میشناسیم

_اما من..ای

_چی شد ؟سایه؟

دستمو گذاشتم رو قلبم و قرصمو برداشتمو گذاشتم تودهنم تا کمی اروم شم صدای نفسام اونقدری بود که

بشنوه

صداش بلند شد:سایه حرف بزن

_اروم گفتم:ببخشید اما من اینطوری فکر نمیکنم

_چرا من الان دکتر شمام

_تسلیم شدم و گفتم:بسیار خب اقای دکتر کجا بیام؟

_کمی سکوت کردو گفت ادرسو براتون اس ام اس میکنم

_باشه ممنونم که وقت گذاشتین

_وظیفه ست

صدای در اتاق بلند شد اروم گفتم:ببخشید شب بخیر

_شب بخیر و قطع کرد

صدای احسان اومد سایه؟

_بله بیا تو و با یه حرکت رو تخت دراز کشیدم

_درو باز کرد و با دیدنم که دراز کشیده بودم گفت:اا خواب بودی

حوصله نداشتم برای همین گفتم:اره قلبم یه کم درد میکنه اگه میشه اون درو ببند

_یعنی برو بیرون؟

_ببخش داداشی حالم خوب نیست

_باشه باشه شب بخیر ابجی

رفت و درو بست چشامو رو هم گذاشتم و سعی داشتم اروم شم صدای سام و حرفاش تو ذهنم بود