با دو پله های سالونو طی کردم و خودمو  به کلاس رسوندم جلوی در کلاس دستمو رو قلبم

گذاشتم و چند تا نفس عمیق کشیدم و داخل کلاس شدم و کلاسو نگاهی سر سری کردم

طبق معمول ایدا اینا جای همیشگی نشسته بودن رفتم سمت تشون که نگاهم به امیر علی

افتاد با دیدنم سری به معنی سلام تکون داد و منم جوابشو با لبخنذدی دادم روی صندلی کنار

ایدا نشستم و که گفت:سلام خانوم خوش گذشت؟

با کلاسورم زدم رو بازوی  لیلا گفتم:ای دهن لق وایسا دارم برات

_واا خب چیکار کنم ندیدی پسر مردم با چشاش چه التماس ی میکرد

_وایسا لیلا خانوم وایسا

با  اودن استاد سکوت برقرار شد اه اه همیشه از این استاده بدم میومد غده مزخرف ایش

عینکشو  اورد پایین و کلاسو برانداز کرد روی من ایستاد و گفت:شما خانوم

با من من گفتم:م..من استاد؟

_بله شما شروع کنین به خوندن فصل یک شعر نظامی

تو ادبیات بهترین بودم و معمولا خوندن به عهده ی من بود شروع کردم به خوندن انقدر غرق

خوندنو شعر شده

بودم که نفهمیدنم استاد گفت کافیه ایدا به بازوم زد سر بلند کردم و گفتم:بله استاد؟

_گفت:خانوم حواستون کجاست گفتم کافیه

+چشم استاد و سکوت کردم

نگاهی به همه کردو گفت از این فصل جلسه ی بعد امتحلان میگیرم و اسم چند تا کتابو

نوشت روی تخته و رو به همه گفت:اینم اون کتابایی که قراره واسه میان ترم تهیه کنین و

امتحان بدین به ساعتش نگاه کردو گفت:خسته نباشین

کیفشو برداشت و از در کلاس رفت بیرون همه صداشون در اومد هرکس یه چیز میگفت:اه این

چه استادیه

_اه یعنی چی این کتابارو بخونین نوبره به خدا

من بی توجه به حرفاشون کلاسورمو برداشتم و رو به ایدا اینا گفتم:من د ارم میرم بوفه

کسی میاد؟

_ایدا گفت:صبر کن بابا و در حالی که لیلا رو میکشید گفت:بریم

هر سه به سمت بوفه به راه افتادیم و داخل بوفه شدیم رو به لیلا گفتم:من نسکافه میخورم

با کیک

_ای روتو برم

رو کرد به  ایدا و گفت توهم که چایی

بعدم رفت که سفارش بده ایدا گفت:خب باید مشو تعریف کنی

_واای ایدا

_ایدا نداره راست میگه دیگه

به لیلا که اومد کنارمون نگاهی کردمو گفتم:تو یکی دیگه حرف نزن که کتک رو میخوری

_دستشو اورد بالا و گفت:اوه او سایه خشن میشود

ایدا:مرگ ایدا بگو دیگه

کارتو در اودرمو گرفتم سمت ایدا و گفتم:فعلا همینقدر بسه تونه

ایدا کارتو رو هوا قاپید و خوندش:اوهو اهو دکتر سام راد جراح قلب

با شنیدن قلب سرمو انداختم زیر تا اشکام جاری نشه لیلا که حالمو فهمید گفت:تو نمیتونی دو

دقیقه دهنتو ببندی؟

ایدا نگاهی بهم کردو گفت:به خدا منظوری نداشتم ببخشید سایه جون

لبخند زورکی زدمو گفتم:نه بابا تقصیر تو چیه این قلب سهیلو ازم گرفت جونمم میگیره

_لیلا:اه گم شو باز از این چرتو پرتا گفتی عمر دست خداست اون سهیلم یه ادم بی همه چیز

بود

_بس کنین بچه ها این ساعت کلاس دارین؟

ایدا گفت:نه میریم

_پس منم سر راهتون برسونین

لیلا:پس پاشین دیگه منتظر چیین؟

هر سه بلند شدیم و از دانشگاه خراج شدیم به سمت ماشین لیلا به راه افتادیم من جلو

نشستم و ایدا عقب

لیلا سوییچو چرخوند و حرکت کرد ایدا رو سر راه پیاده کردیم شیشه رو دادم پایین تا هوای

ازاد بیاد داخل اواسط پاییز بود و هوا نسبتا خوب توی کوچه پیچید و جلوی در خونه ترمز کرد

چشمم روی ماشین سهیل خیره موند زمزمه کردم:لیلا ..ما..ماشین سهیله

لیلا نگاش چرخید سمت ماشین:خب باشه اتو هم ریلکس میری تو انگار که نه انگار

من هنوز ماتم برده بود که لیلا زد بهم:کجایی تو؟ برو دیگه

گفتم:ها؟اهان باشه ممنونم

لیلا سری تکون داد:خدا بخیر کنه

کیلیدو توی قفل چرخوندم و درو باز کردم کفشامو در اوردم و داخل شدم چشمم چرخید

سمت سهیل و اتنا که دستش دور گردن سهیل بود چشامو بستم و باز کردم مادر به سمتم

اومد:اا سایه جان اومدی؟بیا مادر بشین

با پوزخند گفتم:نه مامان جان برم لباس عوض کنم با اجازه ای گفتم و به سمت اتاقم رفتم

پشت در اتاق سر خردم

و سرمو گذاشتم رو زانوهام صدای گریه مو خفه کردم با خودم گفتم:چه دردته سایه قوی باش

پیرهن استین بلندی پوشیدم با دامن بلند شالمو سر کردم و رفتم سمت دستشووی چند

مشت اب به  صورتم زدم و صورتمو خشک کردمو اومدم بیرون رفتم سمت پذیرایی و زمزمه

کردم:سلام

سهیل سر بلند کرد و زل زد تو چشام

تو چشاش یه جیزی بود که من نمیفهمیدم گفتم:چه عجب خوش اومدین ببخشید من اونروز

بدون خدافظی رفتم قرصای قلبم یادم رفته بود

اتنا خودشو چسبوند به سهیلو گفت:اشکالی نداره منو سهیل متوجه شدیم که حالت بد بود

مگه نه سهیل جان؟

سهیل سرش پایین بود و چیزی نگفت

نفسام تند شده بود دستامو مشت کرده بودم چشم سهیل به دستای مشت شده م افتاد و

به رنگ پریدم بلند شد ور و به مامان گفت:ممنونم زندایی جون ما باید بریم دیگه

_وا بودین حالا واسه ناهار

_نه زندایی جون مرسی یه وقت دیگه

_مامان با دیدن حالم اصراری نکرد اونارو تا دم در بدرقه کردیم بعد از رفتنشون درو بستیم مادر

داشت میرفت سمت پذیرایی که قلبم تیر کشید بلند داد زدم:ای ما..مامان

مادر با دو به طرفم دوید:واااای خدا مرگم بده سایه مادر؟ سایه؟

به لباس مامان چنگ زدم و از حال رفتم