اوا:اهای کجا کمک کن سفره رو جمع کن ببینم

_چشم چشم به روی چشم تو بشین

لبخندی نشست روی لبم و روی مبل نشستم بهراد میزو جمع کرد و ظرفارو شست د اد زدم:بهراد بیا دیگه

_باشه اومدم بابا

اومد کنارم رو مبل نشست :اوو حالا باید تا فردا صبر کنیم؟

_وا اره دیگه

_هوف از دست تو بهراد کارت چی شد؟

-با عمو صحبت کردم قرار شد از شنبه برم سر کار

-خوشحالم بهراد .بهراد یه چیزی میدونستی؟

_چی رو؟

سرمو گذاشتم رو شونه شو گفتم:وقتی با اون وضع دیدمت نمیدونی چه حالی شدم

_فکرشم نکن خوشحالم که دوباره زندگیمون خوب شده؟

زدم به بازوشو گفتم:دوباره؟ما که از  اول داریم دنبال هم میدوییم؟

_برووو شیطون برو

فصل اخر

_اوا بدو دیگه؟

_ااا بهراد بزار حاضر شم

_نمیتونم بدو میخوام جواب مثبتو ببینم

_واای از دست تو بریم بریم و در حالی که به سمت بیرون هلش میدادم بیرون رفتیم هر دو سوار ماشین شدیم

بهراد به سرعت گاز میداد دستمو گذاشتم رو داشبوردو گفتم:بهراد یوااش

_خیلی خب توام حالا کدوم ور برم

به اطراف نگاه میکردم یهو داد زدم:اوناهاش اونور خیابون

نگاهی به ازمایشگاه کرد و دور برگردونو دور زد و جلوی ازمایشگاه نگه داشت جای پارک نبود رو بهش گفتم:تو

بمون تا من برمو بیام

سری تکون دادو گفت:با اینکه دلم طاقت نمیاره اما منتظرم

از ماشین پیاده شدم و پله هارو دو تا یکی طی کردم به سمت همون زن دیروزیه رفتم و سرمو نزدیک شیشه

کردمو گفتم:سلام خسته نباشین جواب ازمایشمو میخوام

_ببخشید اسموتونم؟

_اوا تبیان

کمی با برگه ها ور رفت و برگه ای رو کشید بیرون و نگاهی انداخت لبخندی زدو گفت:تبریک میگم مثبته

لبخندی زدم و بی اختیار گفتم:واااای مرسی مرسی

عقب عقب رفتم به زنی برخورد کردم گفت:اهای خانوم چه خبرته؟

دستمو اوردم بالا:ببخشید ببخشید

_از در ازمایشگاه خارج شدم و قیلفه ی ناراحتی گرفتم بهرادو دیدم جلو رفتم و سوار ماشین شدمو و در محکم

کوبیدم

با دیدن قیافه ی ناراحتم پرسید:چی شد؟

رومو برگردوندم:نشد؟بده من بینم اون برگه رو

خندیدم در بلند بلندو داد زدم مثبته

اخمی کردو گفت:ای دیوونه ترسوندی منو روانی

_ای ای حق نداری به مادر بچه توهین کنی ها

_چشم خانوم

ماشینو روشن کرد و به سمت خونه راه افتاد که گفتم:نه نه خونه نریم

_پس کجا بریم؟

_بریم امامزاده محمد

_امامزاده؟

-اوهوم

_چشم هرچی خانومم بگه

به سمت امامزاده به راه افتاد و جایی پارک کرد هردو پیاده شدیم رو بهم گفت زیارتت تموم شد همینجا جلو در

باش

_چشمامو برای لحظه ای بستمو گفتم:باشه

چادری از زنی که جلو در امامزاده بود گرفتمو سر کردم جلوی ضریح ایستادم و گفتم:اسلام علیک یا امامزاده محمد

کنار ضریح نشستم و سرمو تکیه دادم به ضریح:خدایا کمک کن این زندگی از هم نپاشه خدایا ممنونتم ممنون

 پایان

به دنبال هم

شهریور 1392