12 به دنبال هم
_چشم چشم به روی چشم تو بشین
لبخندی نشست روی لبم و روی مبل نشستم بهراد میزو جمع کرد و ظرفارو شست د اد زدم:بهراد بیا دیگه
_باشه اومدم بابا
اومد کنارم رو مبل نشست :اوو حالا باید تا فردا صبر کنیم؟
_وا اره دیگه
_هوف از دست تو بهراد کارت چی شد؟
-با عمو صحبت کردم قرار شد از شنبه برم سر کار
-خوشحالم بهراد .بهراد یه چیزی میدونستی؟
_چی رو؟
سرمو گذاشتم رو شونه شو گفتم:وقتی با اون وضع دیدمت نمیدونی چه حالی شدم
_فکرشم نکن خوشحالم که دوباره زندگیمون خوب شده؟
زدم به بازوشو گفتم:دوباره؟ما که از اول داریم دنبال هم میدوییم؟
_برووو شیطون برو
فصل اخر
_اوا بدو دیگه؟
_ااا بهراد بزار حاضر شم
_نمیتونم بدو میخوام جواب مثبتو ببینم
_واای از دست تو بریم بریم و در حالی که به سمت بیرون هلش میدادم بیرون رفتیم هر دو سوار ماشین شدیم
بهراد به سرعت گاز میداد دستمو گذاشتم رو داشبوردو گفتم:بهراد یوااش
_خیلی خب توام حالا کدوم ور برم
به اطراف نگاه میکردم یهو داد زدم:اوناهاش اونور خیابون
نگاهی به ازمایشگاه کرد و دور برگردونو دور زد و جلوی ازمایشگاه نگه داشت جای پارک نبود رو بهش گفتم:تو
بمون تا من برمو بیام
سری تکون دادو گفت:با اینکه دلم طاقت نمیاره اما منتظرم
از ماشین پیاده شدم و پله هارو دو تا یکی طی کردم به سمت همون زن دیروزیه رفتم و سرمو نزدیک شیشه
کردمو گفتم:سلام خسته نباشین جواب ازمایشمو میخوام
_ببخشید اسموتونم؟
_اوا تبیان
کمی با برگه ها ور رفت و برگه ای رو کشید بیرون و نگاهی انداخت لبخندی زدو گفت:تبریک میگم مثبته
لبخندی زدم و بی اختیار گفتم:واااای مرسی مرسی
عقب عقب رفتم به زنی برخورد کردم گفت:اهای خانوم چه خبرته؟
دستمو اوردم بالا:ببخشید ببخشید
_از در ازمایشگاه خارج شدم و قیلفه ی ناراحتی گرفتم بهرادو دیدم جلو رفتم و سوار ماشین شدمو و در محکم
کوبیدم
با دیدن قیافه ی ناراحتم پرسید:چی شد؟
رومو برگردوندم:نشد؟بده من بینم اون برگه رو
خندیدم در بلند بلندو داد زدم مثبته
اخمی کردو گفت:ای دیوونه ترسوندی منو روانی
_ای ای حق نداری به مادر بچه توهین کنی ها
_چشم خانوم
ماشینو روشن کرد و به سمت خونه راه افتاد که گفتم:نه نه خونه نریم
_پس کجا بریم؟
_بریم امامزاده محمد
_امامزاده؟
-اوهوم
_چشم هرچی خانومم بگه
به سمت امامزاده به راه افتاد و جایی پارک کرد هردو پیاده شدیم رو بهم گفت زیارتت تموم شد همینجا جلو در
باش
_چشمامو برای لحظه ای بستمو گفتم:باشه
چادری از زنی که جلو در امامزاده بود گرفتمو سر کردم جلوی ضریح ایستادم و گفتم:اسلام علیک یا امامزاده محمد
کنار ضریح نشستم و سرمو تکیه دادم به ضریح:خدایا کمک کن این زندگی از هم نپاشه خدایا ممنونتم ممنون
پایان
به دنبال هم
شهریور 1392