با حرص دستمال کاغذی رو برداشتم و مجکم روی لبم کشیدم و داد زدم:لعنت به تو سایه لعنت

دکمه های مانتومو با حرص باز کردم و مانتومو به سمت کمد پرت کردم و خودمو روی تخت ولو کردم هندسفری مو

از روی میز کنار تخت برداشتم و به گوشیم وصل کردم صدای ابی بهم ارامش میداد

توی تنهایی یک دشت بزرگ

که مثله غربت شب بی انتهاست

یه درخت تن سیاه سربلند

آخرین درخت سبز سرپاست

رو تنش زخمه ولی زخمه تبر

نه یه قلب تیر خورده

نه یه اسم

شاخه هاش پر از پر پرنده هاست

کندوی پاک دخیل و طلسم

چه پرنده ها که تو جاده کوچ

مهمون سفره سبز اون شدن

چه مسافرا که زیر چتر اون

به تن خستگیشون تبر زدن

تا یه روز تو اومدی بی خستگی

با یه خورجین قدیمیه قشنگ

با تو

نه سبزه

نه آینه بود

نه آب

یه تبر بود با تو

با اهرم سنگ

***

اون درخت سربلند پر غرور

که سرش داره به خورشید میرسه

منم،منم

من صدای سبز خاک سربی ام

صدایی که خنجرش رو بخداست

صدایی که توی بهت شب دشت

نعره ای نیست

ولی

اوج یک صداست


نگو این قصه به آخر رسیده، حتی فکر نبودت آزارم میده

وسطای اهنگ بود که گوشیم لرزید با دیدن اس ام اس از طرف لیلا رمزو زدم و خوندم:سلام اوضاع چه طوره؟

جواب دادم:باز فضولیای تو گل کرد؟هوا ابریه ابریه.کم مونده بود احسان بزنه تو گوشم

بعد از 5 دقیقه جواب داد:غلط کرده پسره ی پررو

نوشتم:اوی اوی راجب داداشم درست صحبت کن هاااا

نوشت:بابا غیرتت!!

_واای لیلا گم شو اعصاب ندارم بای

نوشت:گم شو حالا واسه من کلاس میزاره بای

با خوندن اسش شکلکی در اوردمو گفتم شرت کم  قلبم تیر کشید دستمو گذاشتم رئ قلبم و قرصمو برداشتمو

زیر زبونم گذاشتم اروم چشامو رو هم گذاشتم و خوابیدم

فصل دوم

صدای زنگ موبایلم بلند شد خواب الود گوشیمو نگاه کردم  موهامو شونه ای کشیدم و به سمت دستشویی رفتم

چند مشت اب به صورتم زدمصورتمو خشک کردم مانتوی بادنجونی رنگی تن کردم با شلوار جین ابی روشن

 مقنعه سر کردم و ساعتمو انداختم کرم ضد افتابمو به صورتم مالیدن و از اتاق خارج شدم

همه دور میز جمع شده بودن صبح بخیری گفتم و روبه روی احسان نشستم مادر رو بهم گفت:سایه جان چایی

میخوری؟

لبخندی زدمو گفتم:نه ممنون درحالی که لقمه رو توی دهنم میذاشتم گفتنم:دستتون درد نکنه بدون اینکه نگاهی

به احسان بندازم بلند شدم و کلاسورمو برداشتم و از خونه زدم بیرون .باید تا سر خیابون میرفتم

سر خیابون ایستادم و منتظر لیلا شدم زانتیای مشکی رنگی جلو پام ترمز کرد سر چرخوندم و داخل ماشینو

نگاه کردم.سامو دیدم عینک افتابی مشکی رنگی زده بود برای سوار شدن تردید داشتم که ماشین لیلا پشت

ماشین سام ترمز کرد لبخندی تحویل سام دادم و به سمت ماشین لیلا به راه افتادم

سر کوچه ی خودمون بود و هر لحظه ممکن بود احسان سر برسه

در ماشینه لیلا رو باز کردم تا سوار شم که سام پیشدستی کرد و درو بست سرشو از توی شیشه برد داخل

ماشین و رو به لیلا گفت:خانوم کاویانی معذرت میخوام امروز سایه خانوم با من میان

با التماس از لیلا میخواستم که قبول نکنه لیلا لبخندی زد و رو به سام گفت:خواهش میکنم اقای دکتر حتما

ودیگه منتظر نموندو گازشو گرفتو رفت

سام گفت:بفرمایید لطفا فکر کنم درست نباشه تو محل

تردیدو کنار گذاشتم و اهی کشیدم به سمت ماشین سام رفتم سام درو باز کرد و منتظر موند سوار شم

بدون تردید از ترس احسان سوار شدم و سام اروم گاز داد موزیک ارومی توی ماشین مارو به سکوت دعوت

کرد بعد از مدتی صدای ضبطو کم کرد و بدون مقدمه پرسید:مشکلتون چیه؟

سرمو برگردوندم و زل زدم تو چشاشو گفتم:متوجه منظورتون نمیشم؟

با خونسردی گفت:دیشب موقع رقص...

_پریدم وسط حرفش:قلبم

_ناراحتیس قلبی؟

پوزخندی زدمو گفتم:شما که خوب امار گرفتین

سکوت کرد بوی تلخ ادکلنش فضارو پر کرده بود بوی شکلات تلخ کمی مکث کردو گفت:یه کنجکاوی ساده بود

_با تشر گفتم:خوب نیست ادم زیاد تو زندگیه دیگران دخالت کنه نهه؟

کارتی به سمتم گرفت و گفت:این کارت منه میتونی بیای بیمارستان واسه بیماریت بد نیست

و به اونور خیابون نگاه کردو گفت:فکر کنم رسیدیم

و دور برگردونو دور زد

گفتم:واسه شما که بد نشد حرفاتونو زدین و به کارت اشاره کردمو گفتم:در ضمن مرسی بابت کارت

جلوی در دانشگاه نگه داشت زیر لب گفتم:ممنون اقای دکتر

_گفت:سام صدام کن

_چرا اونوقت؟

منتظر جواب نموندم و از ماشین پیاده شدم و با سرعت برای فرار ازش به داخل دانشگاه پناه بردم