10به دنبال هم
همونطور که چشام رو هم بود زمزمه کردم:اره میخوام بخوابم
در حالی که با دستش موهامو نوازش میکرد گفت:بخواب بخواب قربونت برم من همینجام
_با حس خوبی به خواب رفتم شاید توی این مدت این اولین خواب راحتی بود که داشتم با صدای موزیکی که از
پذیرایی میومد چشم باز کردم اهنگ بهنام صفوی بود
درست وقتی که لبخندتو دیدم / همون لحظه به آرزوم رسیدم
بذار دنیا مو به پای تو بریزم / بذار حس کنم اینجایی عزیـــزم
با این که تازه به دلم نشستی / یه حسی میگه که خیلی وقته هستی
تو تصویر یه رویای قدیمی / عزیزم تو تموم زندگیمی
خودت که میدونی عاشق چشماتم / من تا آخر این زندگی همراتم
حرفمو باور کن خیلی دوست دارم / من بی عشق تو از زندگی بیزارم
میترسم یه روزی ازم جداشی / میترسم دیگه عاشقم نباشی
همیشه نگران عشقمونم / عزیزم بذار عاشقت بمونم
ببین پر شده از تو روزگارم / به غیر از تو کسی رو دوست ندارم
واسه من تو یه عشق بی نظیری / به این راحتی از دلم نمیری
خودت که میدونی عاشق چشماتم / من تا آخر این زندگی همراتم
حرفمو باور کن خیلی دوست دارم / من بی عشق تو از زندگی بیزارم
روی تخت نشیتم و به اطراف نگاه کردم هوا تاریک بود بلند شدم و جلوی میز ارایشی ایستادم برس مورو برداشتم
و موهامو شونه کردم لباسمو عوض کردم و از اتاق بیرون رفتم بهراد تو اشپزخونه بود و داشت اشپزی میکرد
اروم اروم رفتم و پشتش قرار گرفتم و یهو گفتم:چیکار میکنی؟
کفگیر چوبی از دستش افتاد و برگشت سمت من که با لبخند نگاش میکردم:وااای اوا بمیری ترسیدم
_اخمی کردمو گفتم:تو اشپزی هم بلد بودی رو نمیکردی؟
_پس چی فکر کردی شوهرتو دست کم گرفتی ؟ببین چی درست کردم ماکارونی
خندیدم :مردا فقط همین غذارو بلدن تا تو سفره رو میچینی برم یه زنگ بزنم امبولانس
یه کم نگام کردو دوید سمتم و من پا به فرار تو پذیرایی صداش میومد:صبر کن ببینم دختره ی پرو اوا دستم بهت برسه
با یه حرکت گرفتم و منو رو مبل رها کرد و شروع کرد به قلقلک دادن در حال یکه مبخندیدم داد میزدم:بهراد
بهراد تورو خدا غلط کردم
ولم کرد و منو نشوند روی پاش محکم به خودش فشارم داد و توی موهام نفس میکشید یهو رهام کردو گفت
_بدو مردیم از گشنگی
_پشت میز نشستم و بهراد واسم غذا کشید مشغول خوردن شدیم که گفت:چه شد اونجا یهو؟
سر بلند کردم و نگاش کردم:ن..نمیدونم
با شک گفت:نمیدونی؟
_خب خب بهراد نمیدونم دیگه زمزمه کردم:ببهراد؟
_جانم
_میگم..میگم که ماریارو میبخشی؟
قاشقو پرت کرد رو میزو گفت:اهه اوا بزار غذامونو بخوریم
_باشه باشه من که حرفی نزدم بوی گوشت پیچید توی بینیم با حالت تهوع از جام پریدم حس کردم تمام
مهتویات معده م میخواد بیاد بیرون سریع رفتم تو دستشویی در حالی که عق میزدم صدای بهرادو میشنیدم
_اوا؟اوا درو باز کن؟چی شدی اوا
_فقط تونستم بگم خوبم
چند مشت اب زدم به صورتم کمی حالم بهتر شد توی اینه دستشویی خودمو نگاه کردم و دستمو گذاشتم رو
شکمم و زمزمه کردم:یا خدا
از دستشویی اومدم بیرون بهراد نگران پشت در ایستاده بود اومد سمتمو گفت:خوبی؟اوا؟چت شده امروز
_خوبم خوبم میرم تو اتاق دراز بکشم ببخشید زحمت ظرفا هم میوفته گردن تو؟
_تو برو دراز بکش منم یه کم دیگه میام
_مرسی بهراد