یسنا....بعداز اینکه خانواده کیارشوسامیار رفتن منم به اتاقم پناه بردم ..فکرم درگیربود دلیلشونمیدونستم اما بدجوری ذهنموبه کارگرفته بود...یعنی واقعانامزد داره پس چرا چیزی توشرکت درموردش نشنیده بودم..حتما تازگیا نامزد کرده ..وقتی کنارش نشسته بودمو داشت باگوشیش حرف میزد باشنیدن صداوحرفای کسی که از پشت خط باهاش حرف میزد یه بغض سنگین مهمون گلوم شد ...به بهونه سردرد رفتم تواتاقم تا بتونم تمرکز کنمونشون ندم که فکرم درگیره...اما به محض اینکه پاموگذاشتم تواتاقم وتنها شدم اشکام سرازیر شدن تا پنج دقیقه به همون حالت بودم  بعدیه لحظه به خودم اومدم رفتم جلوایینه به خودم نگاه کردم به دختری که براثرگریه خط چشمش زیز چشماش پخش شده بودو سفیدی چشماش به سرخی میزد ونوک بینیش قرمز شده بود..بادیدنش تعجب کردم این منم ؟!پس چرااین شکلیم واسه چی ..نه ..بهتره بگم واسه کی ..اشک ریختممم ..دنبال دلیلش گشتمم ...اخه چرا...یه حس مبهم داشتم که بیشتر عصبانیم میکرد یه حس خودخواهی یه چیزی مثل حس مالکیت اره مالکیت..اما از کی ...واسه چی.... یه نگاه به ساعت انداختم زمان نسبتا زیادی روتواتاق گذروندم... اما یه چیزی داشت اذیتم میکرد شایددلیل اصلی این کارام این بود که حس میکردم تحقیر شدم ..انگار نقشه ای که من واسش کشیده بودمواون داشت اجرامیکرد..اما من بازنده نیستم ..هیچ وقت نبودم   میدونم چیکار کنم اره نباید طوری رفتارکنم که فکر کنه خواهانشم...اما واقعا خواهانشمم.دیدم هرچی بیشتر تواتاق بمونم بیشترعصبی میشم سریع ارایشموتجدیدکردمو یه دستی به روسریم کشیدمو رفتم بیرون..ازپله ها که پایین میرفتم  سنگینی نگاهشو روخودم حس میکردم هه انگار میخواد نتیجه کارشوببینه ولی کورخوندی من تقص ترازاین حرفام  نتا اخرمجلس حتی موقعی که یلدابله روگفت نگاهش رومن بود اما من توخودم بودم داشتم باخودم کنارمییومدم که چرااینقدرکفری شدم اصلا به من چه اما از اون طرفم صدای درونم میگفت بدبخت داره باهات بازی میکنه یادت رفته روز اول چطوری جلوهمه ضایعت کرد حالامیخوادثابت کنه که توانای انجام هرکاریوداره اما من نمیذارممم.......سامیار.....کل راهوتوفکرش بودم به ملاقات اتفاقی امروز به اخمی که وقتی شنیدم خواستگارداره روپیشونیم نشست به تماس بی موقع مهشید به چشماش به لحظه اخر که باهمه خداحافظی کرد اما به من که رسیدحتی نگاهمم نکرد ...میخوام پیش خودم یه اعترافی کنم تاالان هیچ دختری فکرمنودرگیرخودش نکرده بود ارزشی واسم نداشتن بارها به مهشیدلعنت فرستادم که خرمگس معرکه شد ..اه... تارسیدنم به خونه فکرم درگیربود...وقتی رسیدم ماشینوتوپارکینگ پارک کردم همون لحظه کیا تماس گرفت.. ازبس عصبی بودم نگران شده بود که سالم رسیدم یانه...بعدازاینکه مطمن شد که همه چی مرتب قطع کرد هه اون الان به چی فکرمیکنه من به چی...دراتاقموبازکردم لباسام پخش اتاقم بودن...لباسامو بایه لباس راحتی تعویض کردم یه رکابی مشکی وشلوارک سفیدنایک...ذهنم خسته بود ...خوابم نمییومد رفتم جلوتی وی میل به چیزی نداشتممم..تی وی روروشن کردم همون لحظه صدای زنگ گوشیم بلندشد...حوصله جواب دادانونداشتم رواپن بود هرکی میخوادباشه ...تماس بعداز دودقیقه قطع شدایندفعه زنگ اس ام اس بلندشد ..کنجکاوشدم ببینم ساعت 2 کی میتونه باشه... رفتم سمت گوشیم اسوبازکردم ازیه شماره نااشنا ..بایه متن عجیب....معنی این پیام چیه.....الان خیلیی خوشحالی جناب رستمی....کی میتونه باشه...واسش سندکردم شما...اما جوابی دریافت نکردم بیشترذهنم مشغول شد شمارشوگرفتم اما ریجیکت میکرد....اما بعدازچنددقیقه  صداش توگوشی پیچید...اولش توشوک بودم باورم نمیشد اما نه مثل اینکه خود بیشرفشه...ادامه دارد