9 به دنبال هم
درد داشتم همه ی بدنم میلرزید یکی از کارکنای فربد با سینیه غذایی داخل شد و نگاهی بهم انداخت و اروم اروم
غذا رو تو دهنم میذاشت رو بهش کردم و گفتم درد دارم
نگاهی بهم انداخت و سینی رو از جلوم برداشت بی توجه به من رفت توی اشپزخونه سرنگی اورد و دستامو باز کرد
خودم دستمو بردم جلو تا واسم تزریق کنه پوزخندی زد و سرنگو تزریق کرد با تزریق سرنگ نفس عمیقی کشیدم و
تو خودم مچاله شدم استخونام گز گز میکردن با دستام بازو هامو میمالییدم در باز شد و فربد داخل شد به جز
خودش سه نفر دیگه باهاش بودن دستامو گرفتن و بلندم کردن بی توجه به حالم منو سمت mvmبردن و سوارم
کردن جلوی در چشام بسته بود و دهنمم بسته مدتی گذشت که ماشین متوقف شد درو باز کردن و منو
پایین انداختن تا به خودم اومدم ماشین دور شد جلوی در خونه بودم با اون لباسای پاره و خونای خشک شده
روی صورتم و دردی که تو جونم بود زنگو فشردم اما کسی نبود که جواب بده نشستم نگهبانی که منو دید
درو باز کرد و شناخت رو بهم گفت:اقای مهندس شما کجایین؟میدونین خانوم مهندس..
_پریدم میون حرفش:در خونه رو باز کن کیلید ندارم
نگاهی تردید امیز به سر تا پام انداخت باهم به سمت واحد رفتیم درو باز کرد و من بدون تشکر داخل شدم
خودمو توی اینه ی قدی دیدم قیافه م داغون بود بدبخت حق داشت
نگهبان ساختمون گوشی رو برداشت و به شماره ای که اوا قبل از رفتن بهش داده بود زنگ زد با اولین بوق
اوا گوشی رو برداشت:الوو
_الو سلام خانوم مهندس
_سلام اقا ی کیوانی چی شده؟
_راستش اقای مهندس اومدن
_جیغ اوا باعث شد گوشی رو از گوشش فاصله بده صدای اوا که داد زد ارساام بهراد برگشته و بعدم بوق ممتد
نگهبان با شک گوشی رو گذاشت
اوا
تند تند دکمه های مانتومو بستم نفهمیدم چیکار میکنم
مامان:مادر اروم باش وایسا ماهم بیایم
_نه مادر من با ارسام میرم و همونطور که کفش میپوشیدم داد زدم:ارسااااام
_ارسام از پله ها اومد پایین :اومدم بابا بریم
_رو به مامان گفتم:به ارمانم خبر بدین نگران بود
دیگه نایستادم و رفتم بیرون در ماشینو باز کردم و سوار شدم ارسام نشست پشت فرمون و حرکت کرد کمی که
گذشت یهو داد زدم:اههه تند تر بروووو دیگه
_خب بابا
حدود بیست دقیقه گذشت که رسیدیم
ارسام:مطمئنی من نیاام؟
_اره اره مرسی
_باشه پس فعلا
_خداحافظ
میلیدو انداختم و درو باز کردم رو به نگهبان گفتم:خسته نباشید
منتظر جواب نموندم و بدون اسانسور پله هارو دویدم درو باز کردم و داخل شدم خونه توی سکوت بود داد
زدم:بهراااد
بهراااادددددددد؟
رفتم سمت اتق و با دیدن بهراد جیغی زدم:هییییییییییییییی و دستمو گرفتم جلو دهنم:چت شده بهراد؟این..
با خماری نگام کرد:اوااا
لحنش عوض شده بود رفتم جلوش زانو زدم این.... این چه وضعیه
_اواا درد دارم
درد داری؟چت شده کی این بلا رو سرت اورده؟
خمار بود بی توجه به من گفت:زنگ میزنی به فربد بگو برام بیاره
جیغ زدم و محکم تکونش دادم:چی میگی تووووووو؟اون اشغال باهات چیکار کرده؟
اشکام جاری شدن حرف بزن بهراد پسم زد و بلند شدو داد زد:د میگم د..درد دارم_با لحن خاصی)تو.. توو
واسسم جور میکنی؟فربد داره
بی توجه به بهراد داد زدم:کثااافتتتتتتتتتت حیوووووووون وهق هقم بلند شد
اومد جلوم:دی..دیگهه چراا گریهه برو ازش بگیر
_خفهه شووو من پیش اون حیوون نمیرم
_زنگ بزن بیاد و دادش بلند شد:یالااااااااااااااا
تلفنو اورد و گرفت سمتم:زنگگگگ بزن
با دادش یبا دستای لرزون شماره ی فربدو گرفتم چند تا بوق خورد و صداش توی گوشی پیچید:بله
نتونستم خودمو کنترل کنم:اشغااااااااااااااال حیییییییییییون
_هی هی اروم خانوم کوچولو چه عجب زنگ زدی بهم چیزی شده؟
گریمو یسر دادم بهراد گوشی رو ازم کشید و گفت:کجایی بیا اینجا کارت دارم
..........
_نه نه بیار میخوام
...........
باشه باشه بیا
و گوشی رو قطع کرد رفتم جلوش و زانو زدم بهراد چیکار میکنی تو ترک میکنی مگه نه؟بهراااد چت شدهه؟تو تو.
... ت.روخدا بهراد پاشو گرفته بودم و مانع رفتنش میشدم محکم زد تو صورتم و داد زد:اههههههههه بسه دیگه
_تو تو غیرت نداری؟کسی رو میاری تو این خونه که به زنت نگاه......باید ترک کنی باشه بزنم انقدر بزن تا خسته
شی اما باید ترک کنی به خاطر من زندگیموننن
رفت روی تخت ولو شد و من گریه مو از سر دادم صدای زنگ خونه بلند شد ناخوداگاه بلند شدم و التماس وار
به بهراد گفتم تورو خدا باز نکن بی توجه به من دکمه رو فشرد باید یه کاری میکردم نباید میذاشتم بیشتر از این
کار از کار بگذره بهراد درو باز کرد و منتظر شد دقیقه ای گذشت که فربد جلوی در ظاهر شد و اومد داخل بهراد
رفت سمتش:اوردیش؟
_اره پسر خاله اما شرط داره؟
_بدش دیگه اذیت نکن
رفتم سمت فربد و دستم رفت بالا تا بزنم تو صورتش که تو هوا دستمو گرفت:هی هی اروم از درد چشامو رو هم
فشردم رو به بهراد گفت به یه شرط میدم بهت که بزاری با این خوشگله...چشمکی زد:خب دیگه
دستمو از تو دستش کشیدم بیرون موادو پرت کرد سمت بهراد و و منو کشید سمت خودش بهراد با گیجی
نگاه میکرد اما باید میاوردمش به خودش با چشمای گریون نگاش کردم منو پرت کرد روی مبل جلوی چشای بهراد
روم خیمه زد و دستامو بالا ی سرم نگه داشت یه چشم بهراد به من بود و یه چشمش به مواد تو دستش
فربد با یه دستش دکمه های لباسشو باز کرد و با یه حرکت لباسو در اورد داد زدم:بهرادددددد چرا وایسادی
بهراااد تو که...
قدمی به جلو برداشت و ایستاد
لبای فربد اومد جلو و گردنمو بوسید چندشم شد دیگه نمیتونستم اما هرکار کردم نشد پسش بزنم
سر فربد رفت عقب و به بهراد نگاه کرد:حالتو کن پسر خاله این با من
_بهرااد به حرفش گوش نده؟مگه من زنت نیستم چرا وایسادی
دست فربد رفت سمت لباسی که تنم بود و لباسو داد بالا بهراد غرید و موادو پرت کرد و به سمت فربد
حمله برد:کثااافتت میکشمتت حیووون بلند شدم نفس نفس میزدم و با هر مشتی که بهراد به فربد میزد اشک
میریختم حتی فرصت دفاع نمیداد کم کم دیدم فربد تکون نمیخوره رفتم سمتش:بازوشو گرفتم:بهراااد بسه بسه
تورو خدا کشتیش بسهه
با زور کشیدمش کنار و خودمو تو اغوشش رها کردم:بهرااد باید ترک کنیی باییییید
بی حرکت مونده بود یهو پسم زد و رفت تو اتاق و درو بست باید خودشو پیدا میکرد تلفنو برداشتم و شماره ی
کلانتری رو گرفتم چند دقیقه طول کشید که اومدن و به فربد دست بند زدنو بردنش رو به سربازی گفتم:از جناب
سرگرد تشکر کنید سری تکون داد و رفتبا رفتن پلیسا درو بستم و پشت در سر خوردم سرمو گذاشتم روی زانو هام :خدایا چیکار کنم ؟
بینیمو کشیدم بالا رفتم پشت در اتاق اما قفل بود همونجا پشت در اتاق خواب نشستم و با صدایی که توش التماس
موج میزدد گفتم:بهرااد؟بهراد بیا بیرون .چرا اینجوری میکنی؟تو میتونی مگه نه؟میتونی ترک کنی به خاطر من
به خاطر زندگیمون بهراد بیا بیرون میریم پیش دکتر زود خوبی میشی...
در ناگهان باز شد طوری که ناخواسته بلند شدم اومد بیرون:چیه؟چی از جونم میخواایییی؟ولم کنین میخوام تنها بمیرم
رفت سمت در که بازوشو گرفتم:ک...کجاا؟
_دادش بلند شد و دستشو از دستم کشید بیرون:ولم کن
خوردم به دیوار و کمرم درد گرفت بهراد رفت و درو محکم بهم کوبید باید از سیاستم استفاده میکردم نباید میزاشتم
از دستم بره غذایی درست کردم و رفتم حموم و دوشی گرفتم زیر دوش چشامو بستم تا کمی اروم شم
خودمو خشک کردم تاپ صورتی رنگی پوشیدم با دامنی کوتاه ناخونامو لاک زدم داشتم لاک میزدم که در باز شد
از جا بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون با دیدن بهراد رفتم جلو:سلام
سری تکون داد سعی کردم عادی باشم و گفتم:کوکو سبزی درست کردم که دوست داری بعدم خنده ای الکی
کردم و ادامه دادم خب میدونی چیه منم چند وقته درست حسابی چیزی نخوردم....
با سکوتی که تو خنه بود برگشتم بهراد تو ی حال نبود تردید کردم و داد زدم:بهراد؟
صدایی نیومد اروم رفتم سمت اتاق در اتاق باز بود رفتم تو با دیدن بهراد که داشت سرنگو تو رگش میکرد جیغ زدم
:وااای بهراد؟چیکار میکنی؟
با چشمای قرمزش نگام کرد ":اوا چقدر بیتابتم
اشکام جاری شد و از اتاق زدم بیرون با حرص بشقابا رو میکوبیدم دستمو مشت کردم و چشمامو بستم تا
اروم شم صدایی از پشت شنیدم:اواا؟
برگشتم سمتش و با اشک نگاش کردم:دیگه اسم منو نیار
_رفتم تو اتاق و تند تند حاضر شدم چمدونمو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون رو کردم به بهراد و گفتم:حر وقت
خودتو پیدا کردی بیا دنبالم
تردیدو کنار کذاشتم و از در زدم بیرون بی هدف تو ی خیابونو چرخای چمدونو رو زمین میکشیدم نمیدونم چند
ساعتی بود که راه میرفتم صدای بوق ماشینی که صدای سیستمش بلند شده بود کنار پام ترمز کرد چند تا پسر
سرشونو از تو ماشین اوردن بیرون:سوار شو برسونیمت؟
بی تو جه بهشون به راهم ادامه دادم به خودم اومدم جلو ی در خونه مامان اینا بودم دستمو گذاشتم رو زنگ اما
فشار ندادم نمیتونستم برگشتم که نور ماشینی خورد تو صورتم ارمان بود پیاده شد و با دیدن گفت:اوا چی شده؟
اینجا چیکار میکنی ارسام که گفت..
_ارمان خواهش میکنم به مامان اینا چیزی نو منو میبری خونه تون؟
یادا با دیدنم اومد سمتم و بغلم کرد:چی شده قربونت برم
:ایدا تورو خدا منو ببیرن خونه تون بعدم توضیح یمدم
ارمان نگاهی به ایدا کرد و گفت:تو برو تو نگو اوا رو دیدی منم ببرمش میام
ایدا سری تکون داد سوار ماشین شدم و سرمو رو ی شیشه گذاشتم صدای ضبط بلند شد داغ یک عشق قدیمو اومدی تازه کردی شهر خاموش دلم رو تو پرآوازه کردی آتش این عشق کهنه دیگه خاکستری بود اومدی وقتی تو سینه نفس آخری بود به عشق تو زنده بودم منو کشتی دوباره زنده کردی دوستت داشتم دوستم داشتی منو کشتی دوباره زنده کردی تا تویی تنها بهانه واسه زنده بودنم من به غیر از خوبی تو مگه حرفی میزنم؟ عشقت به من داد عمر دوباره معجزه با تو فرقی نداره تو خالق من بعد از خدایی در خلوت من تنها صدایی به عشق تو زنده بودم منو کشتی دوباره زنده کردی دوستت داشتم دوستم داشتی منو کشتی دوباره زنده کردی رفته بود هر چی که داشتیم دیگه از خاطر من کهنه شد اسم قشنگت میون دفتر من من فراموش کرده بودم همه روزای خوبو اومدی آفتابی کردی تن سرد غروبو عشقت به من داد عمر دوباره معجزه با تو فرقی نداره تو خالق من بعد از خدایی در خلوت من تنها صدایی به عشق تو زنده بودم منو کشتی دوباره زنده کردی دوستت داشتم دوستم داشتی منو کشتی دوباره زنده کردی
داغ یک عشق قدیمو اومدی تازه کردی شهر خاموش دلم رو تو پرآوازه کردی آتش این عشق داغ یک عشق قدیمو اومدی تازه کردی شهر خاموش دلم رو تو پرآوازه کردی آتش این عشق کهنه دیگه خاکستری بود اومدی وقتی تو سینه نفس آخری بود به عشق تو زنده بودم منو کشتی دوباره زنده کردی دوستت داشتم دوستم داشتی منو کشتی دوباره زنده کردی تا تویی تنها بهانه واسه زنده بودنم من به غیر از خوبی تو مگه حرفی میزنم؟ عشقت به من داد عمر دوباره معجزه با تو فرقی نداره تو خالق من بعد از خدایی در خلوت من تنها صدایی به عشق تو زنده بودم منو کشتی دوباره زنده کردی دوستت داشتم دوستم داشتی منو کشتی دوباره زنده کردی رفته بود هر چی که داشتیم دیگه از خاطر من کهنه شد اسم قشنگت میون دفتر من من فراموش کرده بودم همه روزای خوبو اومدی آفتابی کردی تن سرد غروبو عشقت به من داد عمر دوباره معجزه با تو فرقی نداره تو خالق من بعد از خدایی در خلوت من تنها صدایی به عشق تو زنده بودم منو کشتی دوباره زنده کردی دوستت داشتم دوستم داشتی منو کشتی دوباره زنده کردی کهنه دیگه خاکستری بود اومدی وقتی تو سینه نفس آخری بود به عشق تو زنده بودم منو کشتی دوباره زنده کردی دوستت داشتم دوستم داشتی منو کشتی دوباره زنده کردی تا تویی تنها بهانه واسه زنده بودنم من به غیر از خوبی تو مگه حرفی میزنم؟ عشقت به من داد عمر دوباره معجزه با تو فرقی نداره تو خالق من بعد از خدایی در خلوت من تنها صدایی به عشق تو زنده بودم منو کشتی دوباره زنده کردی دوستت داشتم دوستم داشتی منو کشتی دوباره زنده کردی رفته بود هر چی که داشتیم دیگه از خاطر من کهنه شد اسم قشنگت میون دفتر من من فراموش کرده بودم همه روزای خوبو اومدی آفتابی کردی تن سرد غروبو عشقت به من داد عمر دوباره معجزه با تو فرقی نداره تو خالق من بعد از خدایی در خلوت من تنها صدایی به عشق تو زنده بودم منو کشتی دوباره زنده کردی دوستت داشتم دوستم داشتی منو کشتی دوباره زنده کردیبالاخره بغضم ترکید و هق هقم بلند شد ارمان ترمز کرد و از ماشین پیاده شد انقدر گریه کردمتا اروم شدم ن نفس عمیقی کشیدم ارمان درو باز کرد و جلوم زانو زد بطری ابی گرفت طرفم و گفت:بخوربطری رو پس زدم و خودمو تو اغوش محکم و گرمش رها کردم و زار زدم:ارماان کمکم کنارمان تورو خدا بهراد بهم برگردون ارمان..._هیسس اروم باش همه چیزو تعریف کن ببینم چی میگی؟_با هق هق گفتم:ارمان بهراد و دیدم امروز....همه چیزو براش تعریف کردم از دیدن بهراد تا اومدن فربد دستشو مشت کرد و غرید:حرومزادهکثافتارمان سوار شو بریمسری تکون داد و سوار شد بدون هیچ حرفی رانندگی میکرد و با دستاش سفت فرمونو چسبیدهبود جلوی در خونه شون ایستاد درو واسم باز کرد و چمدونمو داخل اورد رو کرد بهمو گفت:زود برمیگردم _لبخندی تلخ زدم و سری تکون دادم_قربون ابجیم برم شب میام حرف میزنیم اروم باشدرو بست و رفت کمی اروم شده بودم ارمان قول داد کمکم کنه پس کمک میکنه رو کاناپهدراز کشیدم و دستمو گذاشتم رو چشمام و به خواب رفتم با صدای در از جا پریدم ارمان اینابودن بلند شدم و نشستم ایدا اومد سمتم:الهی بمیرم بیدارت کردیم:_نه نه خوش گذشت؟ارمان نگاهی به من کرد و گفت فردا میرم خونه تون همه کار میکنم اوا نگران نباشتو چشام زل زد و گفت:حالا برو تو اتاق بخواببلند شدم و زمزمه کردم:شب بخیر_هردو جوابمو دادن رفتم تو اتاق و درو بستم صدا ی هق هقمو با بالش خفه کردم اونقدر اشک ریختم تا خوابم برد بهرادو دیدم که توی یه رودخونه افتاده بود
داد میزد:کمکم کن اوا کمک
و من میدویدمو دستمو براش دراز کردم اما دستم بهش نمیرسید داد میزدم:بهرااد صبر کن بهراد طاقت بیاد بهراااد
به شدت از خواب پریدم با دیدن ارمانو ایدا بالا سرم نفس نفس زدم
ارمان:چی شد؟خواب دیدی؟
سرمو تکون دادم رو به ایدا گفتم:سا..ساعت چنده؟
_ساعت پنج و نیمه
_ارمان ارمان بیا بریم پیش بهراد
_تو بخواب من صبح میرم خونه تون
_اخه..
پرید میون حرفم:اخه نداره
دو باره سرمو رو بالش رها کردم و به خواب رفتم
بهراد
حدود ساعت نه بود که زنگ در خونه فشرده شد سرنگو گوشه ای پرت کردم و با اکراه به سمات ایفون رفتم و درو
زدم طولی نکشید که ارمان داخل شد اومد تو و درو بست چشم تو چشم هم بودیم ارمان جلو میومد و من عقب
ارمان دستی تو موهاش کشید و به سمت اتاق رفت لباسی دستم داد و با تحکم گفت:پاشو حاضر شو
با خماری نگاش کردمو گفتم:کجااا؟
_ترک اعتیاد
_ب...بر.. بابا
یقمو چسبید یا همین الان حاضر میشی یا حاضرت میکنم و محکم رهام کرد لباسامو تن کردم طوری دستمو
میکشید که شک کرده بودم منم مردم رو بهش گفتم من میخوام اوا رو طلاق بدم
با خشم برگشت طرفم:تو غلط میکنی
_این به نفع اوا ست باید طلاق..
ارمان از کوره در رفت:میخواای طلاقش بدی باشه خودت بهش بگو
دور برگردونو دور زد و به سمت خونه شون به راه افتاد همونطور زیر لب میگفت؟:بی غیرت بی وجود
جلوی در خونه شون ترمز وحشتناکی کرد و اومد سمت در طرف من و داد زد:پیاده شو بی وجود
پیاده شدم و درو محکم کوبید به سمت خونه حرکت کردی
اوا
در واحد باز شد و با صدای داد ارمان که میگفت گم شوو توووو از جا پریدم و رفتم سمتشون ارمان رو کرد
به بهراد و داد زد:بگووووو ده بگوووووووو بهش میتونیی؟
با بهت به ارمان زل زده بودم ارمان اومد سمتم بازومو گرفت و پرتم کرد طرف بهراد داد زد:د زود باش بی غیرت بی
وجود
ایدا:ارمان ؟
ارمان دستشو اورد بالا و داد زد:تو دخالت نکن
بهراد نگاهی بهم کرد انگار مردد بود از حرفی که میخواست بزنه زل زد تو چشام و سرشو اروم اروم اورد جلو
جلوی ارمان اینا چشامو بستم هر ان منتظر داغ شدن لبام بودم یهو پسم زد و داد زد:باید از هم جدا شیم
_اروم زمزمه کردم:چ...چیی؟
بهراد:نشنیدی باید از هم جدا شیم
با اشک بلند شدم :چی میگی بهراد تو حالت خوب نیست خوب میشی بهراد چه طور میتونی من..
پرید وسط حرفم:نمیتونم لعنتی میفهمی؟نمیتونم
_میتونی بهراد به خدا میتونی؟
فردا میرم دنبال کارا؟
_نمیشه لعنتی من... منن.. یهو داد زدم:من باردارم
با بهت برگشت طرفم ارمانم انگار شوک زده شد
بهراد اومد جلو:چی گفتی؟
_داد زدم:اره ارههه من باردارم تو هم به خاطر بچه ت ترک میکنی مگه نه؟
اوا...
به خداوندیه خدا اگه ترک نکنی رضایت میدم فربد بیاد بیرون اونوفت..
دستش رفت بالا و سیلیه محکمی به گوشم زد و به نشونه ی تهدید دستشو اورد:یه بار دیگه زری که زدیرو بزن؟
ارمان اومد جلو که گفتم:ارمان تو دخالت نکن رو به بهراد گفتم:دیدی تو هنوز مرد منی روم تعصب داری تورو خدا با
ارمان برو نشست روی مبل و سرشو بین دستاش گرفت مدتی گذشت یهو بلند شد و رو به ارمان گفت:بریم
داداش
میون اشکام لبخند تلخی زدم درحالی که از در میرفتن داد زدم:بهرااد؟
با چشمای خیس طرفم برگشت:منتظرت میمونیم
چشماشو روی هم فشرد و از در خارج شد با بسته شدن در ایدا خودشو بهم رسوند:اوا تو بار داری؟
با حالت عجیبی گفتم:هان؟
_تو بارداری؟الان گفتی؟
خنده ی تلخی کردم و گفتم:نه بابا یهو از دهنم پرید
_اومدی انگیزه ایجاد کنی؟
_واا خب منتظر میمونم بهراااد بیاد بعدش اقدام میکنم
_ااا اغواا گم شوو
_مجبور بودم
_دوسش داری؟
_نگاهی به ایدا کردمو گفتم:بیشتر از همیشه
به سرعت از جا برخواستم ایدا اومد سمتم :چی شد؟
_میرم خونه مون و همونطور که داشتم دکمه های مانتومو میبستم گفتم:بهراد بیاد میخوام خونه عوض شده باشه
_اوا تو...
_از طرف من از داداش ارمانم خداحافظی کن و بهش بگو یه دنیا ممنونشم
بغلم کرد وزمزمه کرد:ایش الله همه چی درست شه
لبخدی زدم و خارج شدم دوست داشتم پیاده روی کنم های پاییزیه خوبی بود نفس عمیقی کشیدم و هوای پاکو
توی ریه هام فرستادم سرمو بلند کردم و تو دلم گفتم:خدایا کمکش کن خدایا
اروم اروم تا سر چهار راه رفتم و ایستادم دستمو بلند کردم:دربست؟
پيژوی زرد رنگی جلوی پام ایستاد و من سوار شدم
راننده:کجا باید برم؟
_جهانشهر
دیگه حرفی نزد صدای زنگ موبایلم بلند شد:بله؟
صدای ارمان از اونور خط اومد:اوا کجا رفتی؟
_علیک سلام
_واای اوا از دست تو چه قدر بی فکری؟
_خیلی خب ...کمی مکث کردم و پرسیدم:بهراد..
پرید وسط حرفمو گفت:بستریش کردن گفتن بستگی به اراده ی خودش داره
اهی کشیدم و گفتم:باشه مرسی داداشی کاری نداری؟
_نه فدات شم مواظب خودت باشی
_چشم فعلا
تماسو قطع کردم تاکسی جلوی خونه نگه داشت پیادهش شدم و سرمو از شیشه جلو بردم تو و یه پنج تومانی
به طرفش گرفتم تشکری کرد و رفت کیلیدو توی در چرخوندم خونه تاریک تاریک بود ظرفای نشسته توی ظرفشویی
وایی یه وضعی رفتم سمت اتاق و چشمم به سرنگی که گوشه ای افتاده بود افتاد اشک جلوی چشامو گرفت
اما نذاشتم بیاد بلند داد زدم:دیگه تموم شدددددددددد
سرنگو با خشم توی سطل اشغال انداختم مانتومو در اوردم و روی تخت ولو کردم یه شلوارک پوشیدم و رفتم
توی اشپزخونه شروع کردم به تمیز کاری یهو فکری به سرم زد رفتم سمت ضبط و اهنگی گذاشتمو با اهنگ
شروع کردم به تمیز کاری اهنگ بهنام صفوی بهم ارامش میدادبی قرارم ، واسه چشماتاون نگاهی که به یک دنیا می ارزهمی خوام از تو ، بنویسماما اسمت که میاد ، دستم می لرزهچیکه چیکه ، آب شدم منوقتی گفتی نمی خوام با تو بمونمحالا تنها ، یه پریشونخیلی وقته که دیگه بی هم زبونممن هنوز از تو می خونم عاشقونهجای دستای تو خالی توی خونهمن هنوز از تو می خونم عاشقونهجای دستای تو خالی توی خونهخواب چشماتو می بینم ، فردا آفتابی دنیامتو می شی تعبیر خوابم ، می رسم به آرزوهاممی دونم میای دوباره ، آسمون آفتابی می شهباز بهار میاد سراغ گلدون های پشت شیشهچشم به راه تو می مونم ، اگه می شنوی صداموتکیه کن باز هم به شونم ، گوش بده ترانه هامویه دریچه مهربونی ، هدیه کن به خلوت مننشو با دلم غریبه ، سر بزن به غربت مننشو با دلم غریبه ، سر بزن به غربت منمن هنوز از تو می خونم عاشقونهجای دستای تو خالی توی خونهمن هنوز از تو می خونم عاشقونه
جای دستای تو خالی توی خونه
اخرین میوه هم شستم و گذاشتم توی ظرف وروی میز قرار دادم جارو برقی رو روشن کردم و پذیرایی رو جاروی
اساسی کرد بعد از جمع کردن جارو برقی خودمو روی مبل ولو کردم
زل زدم به عکس خودمو بهراد که توی راهرو نصب شده بود چشامو گذاشتم رو هم و خاطراتمو با بهراد توی ذهنم
مرور کردم و لبخندی گوشه ی لبم نشست
بهراد
ارمان کمکم کرد و من بستری شدم با حرفای اوا بیشتر امیدوار شدم حرفش توی ذهنم اومد:من باردارم
خدایا خودت کمکم کندرد داشتم درد جیغ زدم انقدر داد زدم که حس کردم حنجره م درد گرفت
کسی نبود سرمو اینور اونور میکردم دستو پام بسته بود انقدر روی تخت ول خوردمو داد زدم که خسته شدم
خسته از تقلا و داد ها اروم تر گرفتم اما درد داشتم درد صدای اوا دوباره تو گوشم پیچید:دیدی تو مرد منی
هنوز روم غیرت داری
لبخندی گوشه ی لبم نشست پرستاری اومد داخل و نگاهی بهم کرد:بهتری؟
عصبی نگاش کردم اومد سمتم و گفت:خیلی با اراده ای
امپولی بهم تزریق کرد و رفت داد زدم:اواااااااااااااااااااااا اوااااااااااااااااا اوااااااااااااااااااااا
چند تا پرستار هجوم اردن تو و سعی کردن ارومم کنن :ارووم ارووم باش
داد زدم:من میخوااام اوا رو بیبینم فهمیدین؟
یکی از اونا اروم اومد جلو:اره اروم باش باش تماس میگیرم اروم
قفسه ی سینه م از درد از خشم بالا پایین میشد سری تکون دادم و چشمامو رو هم گذاشتم پرستارا رفتن
و من تنها شدماوا
صدای زنگ تلفن بااعث شد چشامو باز کنم با اکراه به سمت تلفن رفتم و گوشی رو
برداشتم:بله؟
صدای مردی از اون ور خط اومد:اوا خانوم؟
_بفرمایید خودم هستم
ما شماره تونو از برادرتون گرفتیم از مرکز درمانی... مزاحم میشم گویا شوهرتون..
_بله بله
_راستش کمی دادو بیداد راه انداختن و اسم شمارو صدا زدن من سعی کردم
ارومشون کنم اما واسه تغییر روحیه بد نیست شما هم بیاین یه سر بزنین
_چ..چشم حتما من در اولین فرصت میام
خیلی ممنون خدانگهدار
صدای بوق توی گوشی پیچید گوشی رو محکم کوبیدم وبلند شدمو چند بار طولو
عرض پذیرایی رو طی کردم کمی به اعصابم مسلط شدم نفس عیقی کشیدم و به
سمت اتاق رفتم شلوار جین ابی رنگی پوشیدم با مانتوی ابیه تیره مقنعه سر کردم
و به سمت در به راه افتادم که صدای ایفون بلند شد رفتم سمت ایفون و با دیدن مادر
فربد تردید کردم ایفونو برداشتم:بفرمایین؟
_اوا جون؟؟
_امرتون خانوم
_اوا جون خواهش میکنم درو باز کن
در و زدم و جلوی در ورودی ایستادم مادر فربد و مادرو پدر بهراد همراه ماریا داخل
شدن سعی کردم جا خوردگیمو نشون ندم از جلوی در رفتم کنار مادر بهراد اومد
سمتم و بغلم کرد:چی شده مادر ها؟بهرادم کجاست این فربد راست گفته؟
_اهی کشیدم و سرمو انداختم پایین
_مادر بهراد ززد به صورتش:ای خاک بر سرم و روی زمین ولو شد دویدم سمتش:مادر
جون مادر جون تورو خدا اروم باشین بهتون بگم اروم باشین
ماریا لیوانی اب گرفت به سمت مادر بهش زل زدم ابروهاش ریخته بود و رنگش یه
جوری بود مادر فربد اومد جلو :دخترم؟
سرمو بالا گرفتم:میدونم الان فرصت مناصبی نیست میدونم که همه این چیزا...
_پریدم وسط حرفش و با فریاد گفتم:شما چی میدونین؟هی چی هیچی نمیدونین
شما چی میفهمین یه مادر بچه ی 7 ماه شو از دست بده یعنی چی؟شما چی
میدونین یه تازه عروس شوهرشو اونطوری ببینه یعنی چی؟ داد زدم میدوننننننننننین؟
ماریا اومد جلو:اوا جان اروم باش:پسش زدم:تو دیگه دم از دلسوزی نزن دروغگوووو
اشکام جاری میشدن مادر فربد گفت:بیا رضایت بده فربد منم...
_خواهش میکنم خاله جون احترامتون واجبه نذارین بشکونمش رضایت نمیدم تا وقتی
شوهرمو سالم جلو ی چشمم ببینم اونوقت خودش میدونه و فربد حالا هم لطفا
بفرمایین بیرون دارم میرم شوهرمو ببینم و به در اشاره کردم
پدر بهراد که تا اون لحظه ساکت بود اوومد جلو و گفت:دخترم بزار ما هم بیایم
_نه پدر جون میخوام تنها باشم ان شالله مرخص شد شما تشریف بیارین
ماریا زیر بغل مادر فربدو گرفت و ارروم به سمت در رفتن چشامو بستم و نفس
عمیقی کشیدم با رفتن پدر و مادر بهراد به سمت ماشین رفتم و به راه افتادم تا
جلوی در درمانگاه به سرعت نور گاز میدادم ترمز کردم و به تابلوی مرکز نگاه کردم
پیاده شدم و درو قفل کردم رفتم داخل و از مسوول سوال کردم:اومدم اقای بهراد کیان
فرو ببینم
کمی با کامپیو تر ور رفت و به سمت اتاقی اشاره کرد لبخندی زدم و به سمت اتاق
رفتم اروم دسته رو پاایین اوردم و داخل شد بهراد رو ی تخت بود و سرش طرف پنجره
به سمتش رفتم و گفتم:هوا خیلی خوبه پایزیه پاییزی
برگشت سمتم به رو ش لبخندی زدم و گلی رو که خریده بودم روی میز گذاشم
با اخم نگاش کردم:چیه بد اخلاق
_هیچی
_خوب میشی نفسم خوب
پرستاری اومد داخل و رو بهش گگفت:اینم اوا خانوم دیگه دادو بیداد داشت
بهراد جدی شد و داد زد:برین بیرون میخوام با زنم تنها باشم
اروم گفتم:بهراد
_داد زد :خانوم لطفا بیروون
پرستاره رفت و منو بهراد تنها شدیم نشست و بهم اشاره کرد کنارش بشین رفتم
کنارش و سرمو گذاشتم رو سینه ش صدای قلبشو حس میکردم تند شده بود زمزمه
کرد منو ببخش اوا
زل زدم تو چشاش:ااا لوس نشوو باید زود خوب شی ها
اروم سرشو اورد جلو با دستاش محکم نگهم داشته بود میخواستم مانع شم اما
نمیذاشت چشامو بستم که با لباش لبامو دوخت گرمیه چیزیرو رو گونه م حس کردم
چشم باز کردم و دیدم اشک از تو چشماش جاری شده خودمو عقب کشیدم بسه
بهراد
چشم باز کرد و از پشت پرده ی اشک نگام کرد:زود میام خونه
دیگه طاقت موندن نداشتم کیفمو برداشتم و به دو از در زدم بیرون
بهراد
با دیدنش خوشحال شدم دسته گلی رو که خرید روی میز گذاشته بودو نگاه کردم یاد
بوسیدن لباش خنجر به قلبم میکشید من با این دختر چیکار کردم؟اما شدیدا
خواهانش بودم چند تا پرستار اومدن و دوباره دستو پامو بستن به اوا ثقول دادم باید
خوب میشدم خوب میشم با هردادی که از درد میکشیدم اوا با اون چشمای قهوه
ایش جلوم ظاهر میشد دادم کم شد و اروم گرفت دوباره پرستاری اومد و سرنگی بهم
تزریق کرد داشت میرفت بیرون و من رفتنشو نظاره کردمامروز روز سومی بود که بستری شده بودم کمی حالم بهتر شده بود احساس بهتری داشتم اما به گفته ی پزشکم
بهتر بود تا یه هفته بمونم چشام دیگه قرمزیه سابقو نداشتن اهی کشیدم و رفتم توی فکر فکرم خیلی مشغول
بود صدای تقه ای به در اومد نشستم و در باز شد ماریا رو جلوی در دیدم تمامی صحنه ها جلو چشمم اومدن
اومد جلو سکوت کرده بودم و حرفی نمیزدم گلی رو که دستش داشت روی میز گذاشت و گفت:سلام
نگاهی تحقیر امیز بهش انداختم و گفتم:واسه چی اومدی اینجا
_اومدن حلالم کنی
پوزخندی زدم:هه من کی باشم که تورو حلال کنم
_گوش کن بهراد
داد زدم:من نمیخوام یه کلمه از حرفای دختر خرابی مثل تورو گوش کنم
-بهراد...شروع کرد به سرفه کردن ابروهاش ریخته بود جلوی موهاشم خالی کمی که اروم شد اومد جلو
بهراد اون میخواست بکشتت من مجبور بودم..
پریدم میون حرفش:توو مجبور به هیچکاری نبودی ماریا برو بیرون و بعد داد زدم:پرستار پرستااااااار
پرستاری با سرعت اومد داخل و نگاهی به منو ماریا انداخت که داد زدم:اینو ببر بیرون و به ماریا اشاره کردم
پرستار اومد سمت ماریا و گفت :تورو خدا خانوم بفرمایین
ماریا التماس وار نگام میکرد که رومو برگردوندم
دوباره صدای پرستار اومد:خانوم بفرمایین لطفا صدای بسته شدن درو شنیدم سر برگردوندم و به در بسته خیره
شدم لیوان ابو برداشتم و پر از اب کردمو یه نفس سر کشیدم از روی تخت بلند شدم و به سمت پنجره رفتم
به بیرون زل زدم
اوا
بازم امروز صبح به ملاقاتش رفتم دکترش میگفت حالش بهتره تا دو روز دیگه مرخص میشه دل تو دلم نبود شماره
مامان اینارو گرفتم و به همه خبر دادم دستی به سرو رو ی خونه کشیدم و رفتم توی اتاقم یه مانتو ی پاییزه
مشکی رنگ پوشیدم با یه شلوار جین پوتین هامو پا کردم ورفتم پایین ماشینو زدم و سوار شدم میخواستم یه
کم خرید کنم ضبط ماشینو رو شن کردم و روی فرمون ضرب گرفتم شاید باور نکنین بلند بلند میخندیدم و داد
میزدم بهرادد عاشقتم خوب من ، می خوامت ، آرزومه بیام تو خوابتعزیزم بخندی ، بشم محو صورت ماهتدوست دارم بمیرم اما اون اشکاتو نبینمبردی تو دیگه قلب من ، می خوام اون دستاتو بگیرمعشق من باش ، جون من باشنذاری یه روز این دلو تنهاشای دیوونه دوست دارمنمی تونم از تو چشم بردارم (بردارم)عشق من با تو شادم ، آخه نمی ری تو از یادمروزی که تو رو دیدم ، دلمو به دل تو دادمحالا من می دونم ، بی تو یه لحظه نمی تونمتا دنیا باشه پا برجا ، به پای عشقت می مونمعشق من باش ، جون من باشنذاری یه روز این دلو تنهاشای دیوونه دوست دارمنمی تونم از تو چشم بردارمبرای داشتن تو حتی واسه یه لحظه (لحظه)جونمو ، زندگیمو بدم ، بازم می ارزه (می ارزه)دلم می لرزهعشق من باش ، جون من باشنذاری یه روز این دلو تنهاشای دیوونه دوست دارمنمی تونم از تو چشم بردارمعشق من باش ، جون من باشنذاری یه روز این دلو تنهاشای دیوونه دوست دارمنمی تونم از تو چشم بردارم
عشق من باش
جلوی پاساژی نگه داشتم ماشینو پارک کردم یک به یک مغازه هراو از نظر میگذروندم جلوی یک مغازه ایستادم
یه تاپو دامن خیلی قشنگ تو چشم بود داخل شدم و تاپو دامنو پرو کردم یه تاپ پشت گردنی خیلی قشنگ
که از روی شونه ی راست تا زیر سینه ی سمت چپ گلای ریز کار شده بود دامن ساده و تا کمی زی زانو بود
تو ی اینه لبخندی به خودم زدم و اتومدم بیرون لباسو گذاشتم رو ی پیش خوان و گفتم بی زحمت حساب کنین
پول لباسو حساب کردم و اومدم بیرون کمی میوه و شیرینی خریدم و به سمت خونه به راه افتادم مردی جلو ی
در خونه ایستاده بود با دقت براندازش کردم شوهر خاله ی بهراد(بابا ی فربد)بود با تردید پیاده شدم ورفتم
جلو اروم گفتم:سلام
بی توجه بهش رفتم سمت در و کیلید انداختم که دستش دور مچم حلقه شد:یه لحظه صبر کن
_ببخشید اقای محترم اگه موضوع راجب اقا پسرتونه با ید بگم قبلا صحبت شده
نگاهی کرد و گفت:میخوای منو جلو ی در نگه داری؟
کلافه نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم:نخیر مبخوام بگم بهتره اینجا نایستید و برین
_ببین دخترم بهراد که الحمدالله داره میاد و...
_ببینید اقای محترم هروقت بهراد اومد شما با خودش صحبت کنین ببخشید
داخل شدم و درو بستمئ میدونم کار درستی نکردم اما به بابا ی فربدم دیگه شک داشتم رک بگم میترسیدم
داخل خونه شدم میوه ها و شیرینی رو داخل یخچال جا دادم و رو ی مبل وولو شدم تی وی رو روشن کردم و
همونطور که پیتزا میخوردم مشغول دیدن فیلم شدمبهراد
بی صبرانه منتظر بودم منتظر رسیدن به خونه رسیدن به اوا ازش خواسته بودم دیگه نیاد دنبالم میخواستم وقتی
پامو توی اون خونه میزارم اوا رو ببینم چشامو بستم و شیشه ی تاکسیرو پایین اوردم سرمو بردم بیرون و نفس
عمیقی کشیدم
خیابونای اشنارو یکی یکی از چشم میگذروندم یه حس خاص داشتم انگار که تازه متولد شده بودم
تاکسی جلوی در خونه نگه داشت رو به راننده گفتم:اقا بی زحمت چند لحظه وایسین تا کرایتونو بیارم
مرده سری تکون داد و من زنگ خونه رو فشردم و از جلوی چشمی کنار رفتم صدای اوا توی گوشم پیچید:کیه؟
_منم اوا ی من منم عشقم
صدای جیغ اوا کوچه رو برداشت و ایفونو گذاشت رفتم عقب تر رو به رو ی در و دست به سینه ایستادم
در باز شد و اوا جلوم ظاهر شد بی توجه به کوچه خودشو انداخت تو ی بغلم با خنده گفتم:ااا نکن دختر جون
با دیدن مامان بابا ی اوا و مامان بابا ی خودم با خنده سری تکون دادم صدای راننده بلند شد:اقا کرایه ما چی شد؟
رو به اوا گفتم :شرمنده م جبران میکنم اما دستم خال ی بود
اوا با ختنرده رفت سمت ماشین و کرایه روو حساب کرد ارمان اومد جلو و باهام دست داد:زنده باشی مرد
چشمامو در جوابش رو هم فشردم ارسام جلو اومد و دستشو انداخت دور کمرم :بسه دیگه بیاین بریم بالا
بابا مردیم از بست شیرینی هارو نگاه کنیم
همه زدن زیر خنده و با هم داخل شدیم
با دیدن خونه چشام برق خاصی زدن همه جا تغییر کرده بود عکسی از منو اوا تو ی حال نصب شده بود
میوه و شیرینی روی میز بود اوا دست به سینه کنارم لیستاده بود زمزمه کرد:خوش اومدی عشقم
مامان بهراد رو کرد به همه و گفت:فکر کنم بهتره ما بریم
ارسام:ااا کجا بریم بابا من هنوز شیرینی نخوردم
مامان گفت:چشتو بگیره اون یه جعبه که حخوردی
ارسام حالنت قهر گرفت و گفت:برین بابا ضد حالا
_ارمان خندیدو گفت":بیا داداشی مزاحم این دو زوج نشو خودم واست میخرم
_جون داداش راست میگی؟بریم بریم
و ارمانو کشون کشون برد بیرون ارمان همونطور که از در میرفت بیرون گفت:خداحافظ خداحافظ
اوا
مامان اومد سمتم و بغلم کرد:خوشبخت بشی اوا جونم
_ممنونم مامان
مادر بهراد اومد جلود و در اغوشش کشید:زنده باشی پسرم
همه خداحافظی کردن و درو بستم برگشتم سمت بهراد اومد جلو جلوی جلو رخ به رخم شد نفس عمیقی کشید
هرم نفساش پخش شد تو صورتم:چشامو بستم سرشو کج کرد و زمزمه کرد:باز کن اون چشماتو اوا
اروم چشم باز کردم و زل زدم تو چشاش زمزمه کرد:دنیارو واست بهشت میکنم اوا
دستمو گذاشتم تخت سینه ش و گفتم:بهتره بری دوش بگیری
کمی عقب رفت و نگام کرد:دوشم میگیرم ببینم دیگه بهونه ای داری؟
رفت سمت اتاق و داد زد واسم لباس بیار
_چشمممم بهراااااااادم
بهراد رفت و من میز ناهارو سرو کردم
-چشم قربان زود بیا که مردم از گرسنگیمیز ناهارو چیدم با صدای بهراد به سمت اتاق دویدم و حوله رو گرفتم سمتش حوله رو دورش پیچید و حموم اومد
بیرون نگاهی بهش انداختمو گفتم:زود بپوش بیا که گشنمه داشتم میرفتم سمت در که دستمو گرفت زل زد
تو چشامو گفت من از تو گشنه ترم اوا
نگاهش رو تک اجزای صورتم بود لبخندی زدم که یه دفعه لبامو با لباش دوخت از هیجان چشامو بستم اروم
اروم اومد پایین گودیه گردنمو بوسید و .....
حال ناشتم داشتم ضعف میکردم بهراد با دو به سمت اشپز خونه رفت و لیوان اب قندی واسم اورد با نگرانی
گفت:خوبی؟
_نگاش کردم و سری تکون دادم زمزمه کردم:خوشحالم بهراد که خودت شدی خوده خودت
خندید پاشو برو یه دوش بگیر بیا ناهار اا اا ناهار که نه عصرونه
بلند شدم و به سمت حموم رفتم دوشی گرفتم و بیرون اومدم لباس استین سه رب جذبی پوشیدم با شلوارک
سفید رفتم توی حال پشت میز منتظر نشسته بود با دیدنم گفت:افیت باشه خانومم بیا واست غذا کشیدم
نگاهی به بشقاب کردم و داد زدم:اوووه بهراد چه خبره
_همشو باید بخوری
شاید باورتون نشه اما بهترین غذایی بود که توی این مدت خوردم صدای زنگ تلفن بلند شد به سمت تلفن رفتم
و گوشی رو برداشتم:الو؟
صدای بهنوش جون پیچید :سلام اوا جون خوبی؟
با تعجب گفتم:ممنون
_اوا جون زود بیاین خونه خاله ی بهراد
_چی شده بهنوش جون؟
_بیاین ماریا...ماریا مرد
نمیدونم چرا رو زمین ولو شدم بهراد دوید سمتم:اوا اوا خوبی؟تلفنو برداشت:الو الو؟
-با گیجی نگاش کردم:بهراد؟
_جانم جان بهراد
_ماریا ماریا م..مر
چشاشو بست و تو پذیرایی شروع کرد قدم زدن
زمزمه کردم:بریم؟
_کجا بریم؟هااا؟مرد که مرد دختره ی
_بهراد؟
_هان چیه چیه تو هیچی نمیدونی اوا فهمیدی پس اصرار بیخود نکن
_مرگ من بهراد اون دستش از دنیا کوتاست بریمو برگردیم
_لا اله...
باشه پاشو حاضر شو
به سمت اتاق رفتم و مانتو ی مشکی رنگی پوشیدم شال مشکی سر کردم و رو به بهراد گفتم:بریم؟
در حالی که ساعتشو مینداخت گفت:بریم
هر دو سوار ماشین شدیم و بهراد حرکت کرد میخواستم بگم اکما جرئت نداشتم اما باید میگفتم اروم زمزمه کردم
_ب...بهراد؟
نگاهی بهم انداخت
_یه چیزی بگم داد نمیزنی؟
_بگو
_بهراد شوهر خاله ت اومده بود که..یعنی میگم فربد
تا اسم فربدو اوردم ترمز وحشتناکی کرد کمی به سمت جلو پرت شدم داد زد:چی گفتی تو؟بار اخریه اسم اون
حیوونو میاری حالییییییت شد؟
_بی توجه بهش گفتم:میخواست رضایت بدم که..
=-غلط کرده غلط کرده دیگه حرفش نیاد وسط اوا وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی
بعد ماشینو روشن کرد و به راه افتاد
جلوی خونه ای نگه داشت هردو پیاده شدیم در باز بود با دیدن شوهر خاله ی فربد سلامی کردیم و داخل شدیم
همه فامیلشون بودن ناگهان چشمم به فربد افتاد یا خدا این چه طوریاومد بیرون
بهراد دستمو کشید و فشار خفیفی داد از درد چشمام جمع شد دیدم که اون یکی دستشو مشت میکنه و به
احترام مراسم ارومه بهنوش جون با دیدنمون سمتمون اومد سلامی کردیم و بهراد غرید:این مرتیکه چه طوریپاومده بیرون؟
_با ترس به بهنوش جون نگاه کردم که گفت:عمو سند گذاشته تا واسه مراسم باشه
_این کثافت؟که چی بشه
_اروم گفتم:بهراد تورو خدا
_بیا بشینیم
روی مبل نشستیم و حالت ناراحتی فربد سینیه خرمایی جلوم گرفت و در حالی که نگاش رو بهراد بود
گفت:بفرمایین
بهراد اخمی کرد و من گفتم:ممنون فاتحه شو میخونم
فربد دیس خرمارو جلومون رو میز گذاشت و رفت اخمای بهراد رو هم بود با حس سر گیجه ای مواجه شدم
بی اختیار افتادم و سرم روی شونه ی بهراد قرار گرفت فقط صدا میشنیدم:
بهنوش جون:خاک به سرم چی شد یه اب قند بیارین
یکی بادم میزد صدای بهراد بود:اوا اوا
یه کم اب پاشیدن رو صورتم تا حالم جا بیاد کمی بهتر شدم که زن عموی بهراد گفت:بهراد جان شما زنتو
ببر خونه حالش خوب نیست
بهراد سری تکون داد که گفتم:نه نه خوبم
_بی توجه بهم دستمو گرفت و بلندم کرد به دنبالش به راه افتادم و اروم زیر لب خداحاظی میکردم
سوار ماشین که شدیم سرمو به صندلی تکیه دادم و چشامو بستم
غذا رو تو دهنم میذاشت رو بهش کردم و گفتم درد دارم
نگاهی بهم انداخت و سینی رو از جلوم برداشت بی توجه به من رفت توی اشپزخونه سرنگی اورد و دستامو باز کرد
خودم دستمو بردم جلو تا واسم تزریق کنه پوزخندی زد و سرنگو تزریق کرد با تزریق سرنگ نفس عمیقی کشیدم و
تو خودم مچاله شدم استخونام گز گز میکردن با دستام بازو هامو میمالییدم در باز شد و فربد داخل شد به جز
خودش سه نفر دیگه باهاش بودن دستامو گرفتن و بلندم کردن بی توجه به حالم منو سمت mvmبردن و سوارم
کردن جلوی در چشام بسته بود و دهنمم بسته مدتی گذشت که ماشین متوقف شد درو باز کردن و منو
پایین انداختن تا به خودم اومدم ماشین دور شد جلوی در خونه بودم با اون لباسای پاره و خونای خشک شده
روی صورتم و دردی که تو جونم بود زنگو فشردم اما کسی نبود که جواب بده نشستم نگهبانی که منو دید
درو باز کرد و شناخت رو بهم گفت:اقای مهندس شما کجایین؟میدونین خانوم مهندس..
_پریدم میون حرفش:در خونه رو باز کن کیلید ندارم
نگاهی تردید امیز به سر تا پام انداخت باهم به سمت واحد رفتیم درو باز کرد و من بدون تشکر داخل شدم
خودمو توی اینه ی قدی دیدم قیافه م داغون بود بدبخت حق داشت
نگهبان ساختمون گوشی رو برداشت و به شماره ای که اوا قبل از رفتن بهش داده بود زنگ زد با اولین بوق
اوا گوشی رو برداشت:الوو
_الو سلام خانوم مهندس
_سلام اقا ی کیوانی چی شده؟
_راستش اقای مهندس اومدن
_جیغ اوا باعث شد گوشی رو از گوشش فاصله بده صدای اوا که داد زد ارساام بهراد برگشته و بعدم بوق ممتد
نگهبان با شک گوشی رو گذاشت
اوا
تند تند دکمه های مانتومو بستم نفهمیدم چیکار میکنم
مامان:مادر اروم باش وایسا ماهم بیایم
_نه مادر من با ارسام میرم و همونطور که کفش میپوشیدم داد زدم:ارسااااام
_ارسام از پله ها اومد پایین :اومدم بابا بریم
_رو به مامان گفتم:به ارمانم خبر بدین نگران بود
دیگه نایستادم و رفتم بیرون در ماشینو باز کردم و سوار شدم ارسام نشست پشت فرمون و حرکت کرد کمی که
گذشت یهو داد زدم:اههه تند تر بروووو دیگه
_خب بابا
حدود بیست دقیقه گذشت که رسیدیم
ارسام:مطمئنی من نیاام؟
_اره اره مرسی
_باشه پس فعلا
_خداحافظ
میلیدو انداختم و درو باز کردم رو به نگهبان گفتم:خسته نباشید
منتظر جواب نموندم و بدون اسانسور پله هارو دویدم درو باز کردم و داخل شدم خونه توی سکوت بود داد
زدم:بهراااد
بهراااادددددددد؟
رفتم سمت اتق و با دیدن بهراد جیغی زدم:هییییییییییییییی و دستمو گرفتم جلو دهنم:چت شده بهراد؟این..
با خماری نگام کرد:اوااا
لحنش عوض شده بود رفتم جلوش زانو زدم این.... این چه وضعیه
_اواا درد دارم
درد داری؟چت شده کی این بلا رو سرت اورده؟
خمار بود بی توجه به من گفت:زنگ میزنی به فربد بگو برام بیاره
جیغ زدم و محکم تکونش دادم:چی میگی تووووووو؟اون اشغال باهات چیکار کرده؟
اشکام جاری شدن حرف بزن بهراد پسم زد و بلند شدو داد زد:د میگم د..درد دارم_با لحن خاصی)تو.. توو
واسسم جور میکنی؟فربد داره
بی توجه به بهراد داد زدم:کثااافتتتتتتتتتت حیوووووووون وهق هقم بلند شد
اومد جلوم:دی..دیگهه چراا گریهه برو ازش بگیر
_خفهه شووو من پیش اون حیوون نمیرم
_زنگ بزن بیاد و دادش بلند شد:یالااااااااااااااا
تلفنو اورد و گرفت سمتم:زنگگگگ بزن
با دادش یبا دستای لرزون شماره ی فربدو گرفتم چند تا بوق خورد و صداش توی گوشی پیچید:بله
نتونستم خودمو کنترل کنم:اشغااااااااااااااال حیییییییییییون
_هی هی اروم خانوم کوچولو چه عجب زنگ زدی بهم چیزی شده؟
گریمو یسر دادم بهراد گوشی رو ازم کشید و گفت:کجایی بیا اینجا کارت دارم
..........
_نه نه بیار میخوام
...........
باشه باشه بیا
و گوشی رو قطع کرد رفتم جلوش و زانو زدم بهراد چیکار میکنی تو ترک میکنی مگه نه؟بهراااد چت شدهه؟تو تو.
... ت.روخدا بهراد پاشو گرفته بودم و مانع رفتنش میشدم محکم زد تو صورتم و داد زد:اههههههههه بسه دیگه
_تو تو غیرت نداری؟کسی رو میاری تو این خونه که به زنت نگاه......باید ترک کنی باشه بزنم انقدر بزن تا خسته
شی اما باید ترک کنی به خاطر من زندگیموننن
رفت روی تخت ولو شد و من گریه مو از سر دادم صدای زنگ خونه بلند شد ناخوداگاه بلند شدم و التماس وار
به بهراد گفتم تورو خدا باز نکن بی توجه به من دکمه رو فشرد باید یه کاری میکردم نباید میذاشتم بیشتر از این
کار از کار بگذره بهراد درو باز کرد و منتظر شد دقیقه ای گذشت که فربد جلوی در ظاهر شد و اومد داخل بهراد
رفت سمتش:اوردیش؟
_اره پسر خاله اما شرط داره؟
_بدش دیگه اذیت نکن
رفتم سمت فربد و دستم رفت بالا تا بزنم تو صورتش که تو هوا دستمو گرفت:هی هی اروم از درد چشامو رو هم
فشردم رو به بهراد گفت به یه شرط میدم بهت که بزاری با این خوشگله...چشمکی زد:خب دیگه
دستمو از تو دستش کشیدم بیرون موادو پرت کرد سمت بهراد و و منو کشید سمت خودش بهراد با گیجی
نگاه میکرد اما باید میاوردمش به خودش با چشمای گریون نگاش کردم منو پرت کرد روی مبل جلوی چشای بهراد
روم خیمه زد و دستامو بالا ی سرم نگه داشت یه چشم بهراد به من بود و یه چشمش به مواد تو دستش
فربد با یه دستش دکمه های لباسشو باز کرد و با یه حرکت لباسو در اورد داد زدم:بهرادددددد چرا وایسادی
بهراااد تو که...
قدمی به جلو برداشت و ایستاد
لبای فربد اومد جلو و گردنمو بوسید چندشم شد دیگه نمیتونستم اما هرکار کردم نشد پسش بزنم
سر فربد رفت عقب و به بهراد نگاه کرد:حالتو کن پسر خاله این با من
_بهرااد به حرفش گوش نده؟مگه من زنت نیستم چرا وایسادی
دست فربد رفت سمت لباسی که تنم بود و لباسو داد بالا بهراد غرید و موادو پرت کرد و به سمت فربد
حمله برد:کثااافتت میکشمتت حیووون بلند شدم نفس نفس میزدم و با هر مشتی که بهراد به فربد میزد اشک
میریختم حتی فرصت دفاع نمیداد کم کم دیدم فربد تکون نمیخوره رفتم سمتش:بازوشو گرفتم:بهراااد بسه بسه
تورو خدا کشتیش بسهه
با زور کشیدمش کنار و خودمو تو اغوشش رها کردم:بهرااد باید ترک کنیی باییییید
بی حرکت مونده بود یهو پسم زد و رفت تو اتاق و درو بست باید خودشو پیدا میکرد تلفنو برداشتم و شماره ی
کلانتری رو گرفتم چند دقیقه طول کشید که اومدن و به فربد دست بند زدنو بردنش رو به سربازی گفتم:از جناب
سرگرد تشکر کنید سری تکون داد و رفتبا رفتن پلیسا درو بستم و پشت در سر خوردم سرمو گذاشتم روی زانو هام :خدایا چیکار کنم ؟
بینیمو کشیدم بالا رفتم پشت در اتاق اما قفل بود همونجا پشت در اتاق خواب نشستم و با صدایی که توش التماس
موج میزدد گفتم:بهرااد؟بهراد بیا بیرون .چرا اینجوری میکنی؟تو میتونی مگه نه؟میتونی ترک کنی به خاطر من
به خاطر زندگیمون بهراد بیا بیرون میریم پیش دکتر زود خوبی میشی...
در ناگهان باز شد طوری که ناخواسته بلند شدم اومد بیرون:چیه؟چی از جونم میخواایییی؟ولم کنین میخوام تنها بمیرم
رفت سمت در که بازوشو گرفتم:ک...کجاا؟
_دادش بلند شد و دستشو از دستم کشید بیرون:ولم کن
خوردم به دیوار و کمرم درد گرفت بهراد رفت و درو محکم بهم کوبید باید از سیاستم استفاده میکردم نباید میزاشتم
از دستم بره غذایی درست کردم و رفتم حموم و دوشی گرفتم زیر دوش چشامو بستم تا کمی اروم شم
خودمو خشک کردم تاپ صورتی رنگی پوشیدم با دامنی کوتاه ناخونامو لاک زدم داشتم لاک میزدم که در باز شد
از جا بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون با دیدن بهراد رفتم جلو:سلام
سری تکون داد سعی کردم عادی باشم و گفتم:کوکو سبزی درست کردم که دوست داری بعدم خنده ای الکی
کردم و ادامه دادم خب میدونی چیه منم چند وقته درست حسابی چیزی نخوردم....
با سکوتی که تو خنه بود برگشتم بهراد تو ی حال نبود تردید کردم و داد زدم:بهراد؟
صدایی نیومد اروم رفتم سمت اتاق در اتاق باز بود رفتم تو با دیدن بهراد که داشت سرنگو تو رگش میکرد جیغ زدم
:وااای بهراد؟چیکار میکنی؟
با چشمای قرمزش نگام کرد ":اوا چقدر بیتابتم
اشکام جاری شد و از اتاق زدم بیرون با حرص بشقابا رو میکوبیدم دستمو مشت کردم و چشمامو بستم تا
اروم شم صدایی از پشت شنیدم:اواا؟
برگشتم سمتش و با اشک نگاش کردم:دیگه اسم منو نیار
_رفتم تو اتاق و تند تند حاضر شدم چمدونمو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون رو کردم به بهراد و گفتم:حر وقت
خودتو پیدا کردی بیا دنبالم
تردیدو کنار کذاشتم و از در زدم بیرون بی هدف تو ی خیابونو چرخای چمدونو رو زمین میکشیدم نمیدونم چند
ساعتی بود که راه میرفتم صدای بوق ماشینی که صدای سیستمش بلند شده بود کنار پام ترمز کرد چند تا پسر
سرشونو از تو ماشین اوردن بیرون:سوار شو برسونیمت؟
بی تو جه بهشون به راهم ادامه دادم به خودم اومدم جلو ی در خونه مامان اینا بودم دستمو گذاشتم رو زنگ اما
فشار ندادم نمیتونستم برگشتم که نور ماشینی خورد تو صورتم ارمان بود پیاده شد و با دیدن گفت:اوا چی شده؟
اینجا چیکار میکنی ارسام که گفت..
_ارمان خواهش میکنم به مامان اینا چیزی نو منو میبری خونه تون؟
یادا با دیدنم اومد سمتم و بغلم کرد:چی شده قربونت برم
:ایدا تورو خدا منو ببیرن خونه تون بعدم توضیح یمدم
ارمان نگاهی به ایدا کرد و گفت:تو برو تو نگو اوا رو دیدی منم ببرمش میام
ایدا سری تکون داد سوار ماشین شدم و سرمو رو ی شیشه گذاشتم صدای ضبط بلند شد داغ یک عشق قدیمو اومدی تازه کردی شهر خاموش دلم رو تو پرآوازه کردی آتش این عشق کهنه دیگه خاکستری بود اومدی وقتی تو سینه نفس آخری بود به عشق تو زنده بودم منو کشتی دوباره زنده کردی دوستت داشتم دوستم داشتی منو کشتی دوباره زنده کردی تا تویی تنها بهانه واسه زنده بودنم من به غیر از خوبی تو مگه حرفی میزنم؟ عشقت به من داد عمر دوباره معجزه با تو فرقی نداره تو خالق من بعد از خدایی در خلوت من تنها صدایی به عشق تو زنده بودم منو کشتی دوباره زنده کردی دوستت داشتم دوستم داشتی منو کشتی دوباره زنده کردی رفته بود هر چی که داشتیم دیگه از خاطر من کهنه شد اسم قشنگت میون دفتر من من فراموش کرده بودم همه روزای خوبو اومدی آفتابی کردی تن سرد غروبو عشقت به من داد عمر دوباره معجزه با تو فرقی نداره تو خالق من بعد از خدایی در خلوت من تنها صدایی به عشق تو زنده بودم منو کشتی دوباره زنده کردی دوستت داشتم دوستم داشتی منو کشتی دوباره زنده کردی
داغ یک عشق قدیمو اومدی تازه کردی شهر خاموش دلم رو تو پرآوازه کردی آتش این عشق داغ یک عشق قدیمو اومدی تازه کردی شهر خاموش دلم رو تو پرآوازه کردی آتش این عشق کهنه دیگه خاکستری بود اومدی وقتی تو سینه نفس آخری بود به عشق تو زنده بودم منو کشتی دوباره زنده کردی دوستت داشتم دوستم داشتی منو کشتی دوباره زنده کردی تا تویی تنها بهانه واسه زنده بودنم من به غیر از خوبی تو مگه حرفی میزنم؟ عشقت به من داد عمر دوباره معجزه با تو فرقی نداره تو خالق من بعد از خدایی در خلوت من تنها صدایی به عشق تو زنده بودم منو کشتی دوباره زنده کردی دوستت داشتم دوستم داشتی منو کشتی دوباره زنده کردی رفته بود هر چی که داشتیم دیگه از خاطر من کهنه شد اسم قشنگت میون دفتر من من فراموش کرده بودم همه روزای خوبو اومدی آفتابی کردی تن سرد غروبو عشقت به من داد عمر دوباره معجزه با تو فرقی نداره تو خالق من بعد از خدایی در خلوت من تنها صدایی به عشق تو زنده بودم منو کشتی دوباره زنده کردی دوستت داشتم دوستم داشتی منو کشتی دوباره زنده کردی کهنه دیگه خاکستری بود اومدی وقتی تو سینه نفس آخری بود به عشق تو زنده بودم منو کشتی دوباره زنده کردی دوستت داشتم دوستم داشتی منو کشتی دوباره زنده کردی تا تویی تنها بهانه واسه زنده بودنم من به غیر از خوبی تو مگه حرفی میزنم؟ عشقت به من داد عمر دوباره معجزه با تو فرقی نداره تو خالق من بعد از خدایی در خلوت من تنها صدایی به عشق تو زنده بودم منو کشتی دوباره زنده کردی دوستت داشتم دوستم داشتی منو کشتی دوباره زنده کردی رفته بود هر چی که داشتیم دیگه از خاطر من کهنه شد اسم قشنگت میون دفتر من من فراموش کرده بودم همه روزای خوبو اومدی آفتابی کردی تن سرد غروبو عشقت به من داد عمر دوباره معجزه با تو فرقی نداره تو خالق من بعد از خدایی در خلوت من تنها صدایی به عشق تو زنده بودم منو کشتی دوباره زنده کردی دوستت داشتم دوستم داشتی منو کشتی دوباره زنده کردیبالاخره بغضم ترکید و هق هقم بلند شد ارمان ترمز کرد و از ماشین پیاده شد انقدر گریه کردمتا اروم شدم ن نفس عمیقی کشیدم ارمان درو باز کرد و جلوم زانو زد بطری ابی گرفت طرفم و گفت:بخوربطری رو پس زدم و خودمو تو اغوش محکم و گرمش رها کردم و زار زدم:ارماان کمکم کنارمان تورو خدا بهراد بهم برگردون ارمان..._هیسس اروم باش همه چیزو تعریف کن ببینم چی میگی؟_با هق هق گفتم:ارمان بهراد و دیدم امروز....همه چیزو براش تعریف کردم از دیدن بهراد تا اومدن فربد دستشو مشت کرد و غرید:حرومزادهکثافتارمان سوار شو بریمسری تکون داد و سوار شد بدون هیچ حرفی رانندگی میکرد و با دستاش سفت فرمونو چسبیدهبود جلوی در خونه شون ایستاد درو واسم باز کرد و چمدونمو داخل اورد رو کرد بهمو گفت:زود برمیگردم _لبخندی تلخ زدم و سری تکون دادم_قربون ابجیم برم شب میام حرف میزنیم اروم باشدرو بست و رفت کمی اروم شده بودم ارمان قول داد کمکم کنه پس کمک میکنه رو کاناپهدراز کشیدم و دستمو گذاشتم رو چشمام و به خواب رفتم با صدای در از جا پریدم ارمان اینابودن بلند شدم و نشستم ایدا اومد سمتم:الهی بمیرم بیدارت کردیم:_نه نه خوش گذشت؟ارمان نگاهی به من کرد و گفت فردا میرم خونه تون همه کار میکنم اوا نگران نباشتو چشام زل زد و گفت:حالا برو تو اتاق بخواببلند شدم و زمزمه کردم:شب بخیر_هردو جوابمو دادن رفتم تو اتاق و درو بستم صدا ی هق هقمو با بالش خفه کردم اونقدر اشک ریختم تا خوابم برد بهرادو دیدم که توی یه رودخونه افتاده بود
داد میزد:کمکم کن اوا کمک
و من میدویدمو دستمو براش دراز کردم اما دستم بهش نمیرسید داد میزدم:بهرااد صبر کن بهراد طاقت بیاد بهراااد
به شدت از خواب پریدم با دیدن ارمانو ایدا بالا سرم نفس نفس زدم
ارمان:چی شد؟خواب دیدی؟
سرمو تکون دادم رو به ایدا گفتم:سا..ساعت چنده؟
_ساعت پنج و نیمه
_ارمان ارمان بیا بریم پیش بهراد
_تو بخواب من صبح میرم خونه تون
_اخه..
پرید میون حرفم:اخه نداره
دو باره سرمو رو بالش رها کردم و به خواب رفتم
بهراد
حدود ساعت نه بود که زنگ در خونه فشرده شد سرنگو گوشه ای پرت کردم و با اکراه به سمات ایفون رفتم و درو
زدم طولی نکشید که ارمان داخل شد اومد تو و درو بست چشم تو چشم هم بودیم ارمان جلو میومد و من عقب
ارمان دستی تو موهاش کشید و به سمت اتاق رفت لباسی دستم داد و با تحکم گفت:پاشو حاضر شو
با خماری نگاش کردمو گفتم:کجااا؟
_ترک اعتیاد
_ب...بر.. بابا
یقمو چسبید یا همین الان حاضر میشی یا حاضرت میکنم و محکم رهام کرد لباسامو تن کردم طوری دستمو
میکشید که شک کرده بودم منم مردم رو بهش گفتم من میخوام اوا رو طلاق بدم
با خشم برگشت طرفم:تو غلط میکنی
_این به نفع اوا ست باید طلاق..
ارمان از کوره در رفت:میخواای طلاقش بدی باشه خودت بهش بگو
دور برگردونو دور زد و به سمت خونه شون به راه افتاد همونطور زیر لب میگفت؟:بی غیرت بی وجود
جلوی در خونه شون ترمز وحشتناکی کرد و اومد سمت در طرف من و داد زد:پیاده شو بی وجود
پیاده شدم و درو محکم کوبید به سمت خونه حرکت کردی
اوا
در واحد باز شد و با صدای داد ارمان که میگفت گم شوو توووو از جا پریدم و رفتم سمتشون ارمان رو کرد
به بهراد و داد زد:بگووووو ده بگوووووووو بهش میتونیی؟
با بهت به ارمان زل زده بودم ارمان اومد سمتم بازومو گرفت و پرتم کرد طرف بهراد داد زد:د زود باش بی غیرت بی
وجود
ایدا:ارمان ؟
ارمان دستشو اورد بالا و داد زد:تو دخالت نکن
بهراد نگاهی بهم کرد انگار مردد بود از حرفی که میخواست بزنه زل زد تو چشام و سرشو اروم اروم اورد جلو
جلوی ارمان اینا چشامو بستم هر ان منتظر داغ شدن لبام بودم یهو پسم زد و داد زد:باید از هم جدا شیم
_اروم زمزمه کردم:چ...چیی؟
بهراد:نشنیدی باید از هم جدا شیم
با اشک بلند شدم :چی میگی بهراد تو حالت خوب نیست خوب میشی بهراد چه طور میتونی من..
پرید وسط حرفم:نمیتونم لعنتی میفهمی؟نمیتونم
_میتونی بهراد به خدا میتونی؟
فردا میرم دنبال کارا؟
_نمیشه لعنتی من... منن.. یهو داد زدم:من باردارم
با بهت برگشت طرفم ارمانم انگار شوک زده شد
بهراد اومد جلو:چی گفتی؟
_داد زدم:اره ارههه من باردارم تو هم به خاطر بچه ت ترک میکنی مگه نه؟
اوا...
به خداوندیه خدا اگه ترک نکنی رضایت میدم فربد بیاد بیرون اونوفت..
دستش رفت بالا و سیلیه محکمی به گوشم زد و به نشونه ی تهدید دستشو اورد:یه بار دیگه زری که زدیرو بزن؟
ارمان اومد جلو که گفتم:ارمان تو دخالت نکن رو به بهراد گفتم:دیدی تو هنوز مرد منی روم تعصب داری تورو خدا با
ارمان برو نشست روی مبل و سرشو بین دستاش گرفت مدتی گذشت یهو بلند شد و رو به ارمان گفت:بریم
داداش
میون اشکام لبخند تلخی زدم درحالی که از در میرفتن داد زدم:بهرااد؟
با چشمای خیس طرفم برگشت:منتظرت میمونیم
چشماشو روی هم فشرد و از در خارج شد با بسته شدن در ایدا خودشو بهم رسوند:اوا تو بار داری؟
با حالت عجیبی گفتم:هان؟
_تو بارداری؟الان گفتی؟
خنده ی تلخی کردم و گفتم:نه بابا یهو از دهنم پرید
_اومدی انگیزه ایجاد کنی؟
_واا خب منتظر میمونم بهراااد بیاد بعدش اقدام میکنم
_ااا اغواا گم شوو
_مجبور بودم
_دوسش داری؟
_نگاهی به ایدا کردمو گفتم:بیشتر از همیشه
به سرعت از جا برخواستم ایدا اومد سمتم :چی شد؟
_میرم خونه مون و همونطور که داشتم دکمه های مانتومو میبستم گفتم:بهراد بیاد میخوام خونه عوض شده باشه
_اوا تو...
_از طرف من از داداش ارمانم خداحافظی کن و بهش بگو یه دنیا ممنونشم
بغلم کرد وزمزمه کرد:ایش الله همه چی درست شه
لبخدی زدم و خارج شدم دوست داشتم پیاده روی کنم های پاییزیه خوبی بود نفس عمیقی کشیدم و هوای پاکو
توی ریه هام فرستادم سرمو بلند کردم و تو دلم گفتم:خدایا کمکش کن خدایا
اروم اروم تا سر چهار راه رفتم و ایستادم دستمو بلند کردم:دربست؟
پيژوی زرد رنگی جلوی پام ایستاد و من سوار شدم
راننده:کجا باید برم؟
_جهانشهر
دیگه حرفی نزد صدای زنگ موبایلم بلند شد:بله؟
صدای ارمان از اونور خط اومد:اوا کجا رفتی؟
_علیک سلام
_واای اوا از دست تو چه قدر بی فکری؟
_خیلی خب ...کمی مکث کردم و پرسیدم:بهراد..
پرید وسط حرفمو گفت:بستریش کردن گفتن بستگی به اراده ی خودش داره
اهی کشیدم و گفتم:باشه مرسی داداشی کاری نداری؟
_نه فدات شم مواظب خودت باشی
_چشم فعلا
تماسو قطع کردم تاکسی جلوی خونه نگه داشت پیادهش شدم و سرمو از شیشه جلو بردم تو و یه پنج تومانی
به طرفش گرفتم تشکری کرد و رفت کیلیدو توی در چرخوندم خونه تاریک تاریک بود ظرفای نشسته توی ظرفشویی
وایی یه وضعی رفتم سمت اتاق و چشمم به سرنگی که گوشه ای افتاده بود افتاد اشک جلوی چشامو گرفت
اما نذاشتم بیاد بلند داد زدم:دیگه تموم شدددددددددد
سرنگو با خشم توی سطل اشغال انداختم مانتومو در اوردم و روی تخت ولو کردم یه شلوارک پوشیدم و رفتم
توی اشپزخونه شروع کردم به تمیز کاری یهو فکری به سرم زد رفتم سمت ضبط و اهنگی گذاشتمو با اهنگ
شروع کردم به تمیز کاری اهنگ بهنام صفوی بهم ارامش میدادبی قرارم ، واسه چشماتاون نگاهی که به یک دنیا می ارزهمی خوام از تو ، بنویسماما اسمت که میاد ، دستم می لرزهچیکه چیکه ، آب شدم منوقتی گفتی نمی خوام با تو بمونمحالا تنها ، یه پریشونخیلی وقته که دیگه بی هم زبونممن هنوز از تو می خونم عاشقونهجای دستای تو خالی توی خونهمن هنوز از تو می خونم عاشقونهجای دستای تو خالی توی خونهخواب چشماتو می بینم ، فردا آفتابی دنیامتو می شی تعبیر خوابم ، می رسم به آرزوهاممی دونم میای دوباره ، آسمون آفتابی می شهباز بهار میاد سراغ گلدون های پشت شیشهچشم به راه تو می مونم ، اگه می شنوی صداموتکیه کن باز هم به شونم ، گوش بده ترانه هامویه دریچه مهربونی ، هدیه کن به خلوت مننشو با دلم غریبه ، سر بزن به غربت مننشو با دلم غریبه ، سر بزن به غربت منمن هنوز از تو می خونم عاشقونهجای دستای تو خالی توی خونهمن هنوز از تو می خونم عاشقونه
جای دستای تو خالی توی خونه
اخرین میوه هم شستم و گذاشتم توی ظرف وروی میز قرار دادم جارو برقی رو روشن کردم و پذیرایی رو جاروی
اساسی کرد بعد از جمع کردن جارو برقی خودمو روی مبل ولو کردم
زل زدم به عکس خودمو بهراد که توی راهرو نصب شده بود چشامو گذاشتم رو هم و خاطراتمو با بهراد توی ذهنم
مرور کردم و لبخندی گوشه ی لبم نشست
بهراد
ارمان کمکم کرد و من بستری شدم با حرفای اوا بیشتر امیدوار شدم حرفش توی ذهنم اومد:من باردارم
خدایا خودت کمکم کندرد داشتم درد جیغ زدم انقدر داد زدم که حس کردم حنجره م درد گرفت
کسی نبود سرمو اینور اونور میکردم دستو پام بسته بود انقدر روی تخت ول خوردمو داد زدم که خسته شدم
خسته از تقلا و داد ها اروم تر گرفتم اما درد داشتم درد صدای اوا دوباره تو گوشم پیچید:دیدی تو مرد منی
هنوز روم غیرت داری
لبخندی گوشه ی لبم نشست پرستاری اومد داخل و نگاهی بهم کرد:بهتری؟
عصبی نگاش کردم اومد سمتم و گفت:خیلی با اراده ای
امپولی بهم تزریق کرد و رفت داد زدم:اواااااااااااااااااااااا اوااااااااااااااااا اوااااااااااااااااااااا
چند تا پرستار هجوم اردن تو و سعی کردن ارومم کنن :ارووم ارووم باش
داد زدم:من میخوااام اوا رو بیبینم فهمیدین؟
یکی از اونا اروم اومد جلو:اره اروم باش باش تماس میگیرم اروم
قفسه ی سینه م از درد از خشم بالا پایین میشد سری تکون دادم و چشمامو رو هم گذاشتم پرستارا رفتن
و من تنها شدماوا
صدای زنگ تلفن بااعث شد چشامو باز کنم با اکراه به سمت تلفن رفتم و گوشی رو
برداشتم:بله؟
صدای مردی از اون ور خط اومد:اوا خانوم؟
_بفرمایید خودم هستم
ما شماره تونو از برادرتون گرفتیم از مرکز درمانی... مزاحم میشم گویا شوهرتون..
_بله بله
_راستش کمی دادو بیداد راه انداختن و اسم شمارو صدا زدن من سعی کردم
ارومشون کنم اما واسه تغییر روحیه بد نیست شما هم بیاین یه سر بزنین
_چ..چشم حتما من در اولین فرصت میام
خیلی ممنون خدانگهدار
صدای بوق توی گوشی پیچید گوشی رو محکم کوبیدم وبلند شدمو چند بار طولو
عرض پذیرایی رو طی کردم کمی به اعصابم مسلط شدم نفس عیقی کشیدم و به
سمت اتاق رفتم شلوار جین ابی رنگی پوشیدم با مانتوی ابیه تیره مقنعه سر کردم
و به سمت در به راه افتادم که صدای ایفون بلند شد رفتم سمت ایفون و با دیدن مادر
فربد تردید کردم ایفونو برداشتم:بفرمایین؟
_اوا جون؟؟
_امرتون خانوم
_اوا جون خواهش میکنم درو باز کن
در و زدم و جلوی در ورودی ایستادم مادر فربد و مادرو پدر بهراد همراه ماریا داخل
شدن سعی کردم جا خوردگیمو نشون ندم از جلوی در رفتم کنار مادر بهراد اومد
سمتم و بغلم کرد:چی شده مادر ها؟بهرادم کجاست این فربد راست گفته؟
_اهی کشیدم و سرمو انداختم پایین
_مادر بهراد ززد به صورتش:ای خاک بر سرم و روی زمین ولو شد دویدم سمتش:مادر
جون مادر جون تورو خدا اروم باشین بهتون بگم اروم باشین
ماریا لیوانی اب گرفت به سمت مادر بهش زل زدم ابروهاش ریخته بود و رنگش یه
جوری بود مادر فربد اومد جلو :دخترم؟
سرمو بالا گرفتم:میدونم الان فرصت مناصبی نیست میدونم که همه این چیزا...
_پریدم وسط حرفش و با فریاد گفتم:شما چی میدونین؟هی چی هیچی نمیدونین
شما چی میفهمین یه مادر بچه ی 7 ماه شو از دست بده یعنی چی؟شما چی
میدونین یه تازه عروس شوهرشو اونطوری ببینه یعنی چی؟ داد زدم میدوننننننننننین؟
ماریا اومد جلو:اوا جان اروم باش:پسش زدم:تو دیگه دم از دلسوزی نزن دروغگوووو
اشکام جاری میشدن مادر فربد گفت:بیا رضایت بده فربد منم...
_خواهش میکنم خاله جون احترامتون واجبه نذارین بشکونمش رضایت نمیدم تا وقتی
شوهرمو سالم جلو ی چشمم ببینم اونوقت خودش میدونه و فربد حالا هم لطفا
بفرمایین بیرون دارم میرم شوهرمو ببینم و به در اشاره کردم
پدر بهراد که تا اون لحظه ساکت بود اوومد جلو و گفت:دخترم بزار ما هم بیایم
_نه پدر جون میخوام تنها باشم ان شالله مرخص شد شما تشریف بیارین
ماریا زیر بغل مادر فربدو گرفت و ارروم به سمت در رفتن چشامو بستم و نفس
عمیقی کشیدم با رفتن پدر و مادر بهراد به سمت ماشین رفتم و به راه افتادم تا
جلوی در درمانگاه به سرعت نور گاز میدادم ترمز کردم و به تابلوی مرکز نگاه کردم
پیاده شدم و درو قفل کردم رفتم داخل و از مسوول سوال کردم:اومدم اقای بهراد کیان
فرو ببینم
کمی با کامپیو تر ور رفت و به سمت اتاقی اشاره کرد لبخندی زدم و به سمت اتاق
رفتم اروم دسته رو پاایین اوردم و داخل شد بهراد رو ی تخت بود و سرش طرف پنجره
به سمتش رفتم و گفتم:هوا خیلی خوبه پایزیه پاییزی
برگشت سمتم به رو ش لبخندی زدم و گلی رو که خریده بودم روی میز گذاشم
با اخم نگاش کردم:چیه بد اخلاق
_هیچی
_خوب میشی نفسم خوب
پرستاری اومد داخل و رو بهش گگفت:اینم اوا خانوم دیگه دادو بیداد داشت
بهراد جدی شد و داد زد:برین بیرون میخوام با زنم تنها باشم
اروم گفتم:بهراد
_داد زد :خانوم لطفا بیروون
پرستاره رفت و منو بهراد تنها شدیم نشست و بهم اشاره کرد کنارش بشین رفتم
کنارش و سرمو گذاشتم رو سینه ش صدای قلبشو حس میکردم تند شده بود زمزمه
کرد منو ببخش اوا
زل زدم تو چشاش:ااا لوس نشوو باید زود خوب شی ها
اروم سرشو اورد جلو با دستاش محکم نگهم داشته بود میخواستم مانع شم اما
نمیذاشت چشامو بستم که با لباش لبامو دوخت گرمیه چیزیرو رو گونه م حس کردم
چشم باز کردم و دیدم اشک از تو چشماش جاری شده خودمو عقب کشیدم بسه
بهراد
چشم باز کرد و از پشت پرده ی اشک نگام کرد:زود میام خونه
دیگه طاقت موندن نداشتم کیفمو برداشتم و به دو از در زدم بیرون
بهراد
با دیدنش خوشحال شدم دسته گلی رو که خرید روی میز گذاشته بودو نگاه کردم یاد
بوسیدن لباش خنجر به قلبم میکشید من با این دختر چیکار کردم؟اما شدیدا
خواهانش بودم چند تا پرستار اومدن و دوباره دستو پامو بستن به اوا ثقول دادم باید
خوب میشدم خوب میشم با هردادی که از درد میکشیدم اوا با اون چشمای قهوه
ایش جلوم ظاهر میشد دادم کم شد و اروم گرفت دوباره پرستاری اومد و سرنگی بهم
تزریق کرد داشت میرفت بیرون و من رفتنشو نظاره کردمامروز روز سومی بود که بستری شده بودم کمی حالم بهتر شده بود احساس بهتری داشتم اما به گفته ی پزشکم
بهتر بود تا یه هفته بمونم چشام دیگه قرمزیه سابقو نداشتن اهی کشیدم و رفتم توی فکر فکرم خیلی مشغول
بود صدای تقه ای به در اومد نشستم و در باز شد ماریا رو جلوی در دیدم تمامی صحنه ها جلو چشمم اومدن
اومد جلو سکوت کرده بودم و حرفی نمیزدم گلی رو که دستش داشت روی میز گذاشت و گفت:سلام
نگاهی تحقیر امیز بهش انداختم و گفتم:واسه چی اومدی اینجا
_اومدن حلالم کنی
پوزخندی زدم:هه من کی باشم که تورو حلال کنم
_گوش کن بهراد
داد زدم:من نمیخوام یه کلمه از حرفای دختر خرابی مثل تورو گوش کنم
-بهراد...شروع کرد به سرفه کردن ابروهاش ریخته بود جلوی موهاشم خالی کمی که اروم شد اومد جلو
بهراد اون میخواست بکشتت من مجبور بودم..
پریدم میون حرفش:توو مجبور به هیچکاری نبودی ماریا برو بیرون و بعد داد زدم:پرستار پرستااااااار
پرستاری با سرعت اومد داخل و نگاهی به منو ماریا انداخت که داد زدم:اینو ببر بیرون و به ماریا اشاره کردم
پرستار اومد سمت ماریا و گفت :تورو خدا خانوم بفرمایین
ماریا التماس وار نگام میکرد که رومو برگردوندم
دوباره صدای پرستار اومد:خانوم بفرمایین لطفا صدای بسته شدن درو شنیدم سر برگردوندم و به در بسته خیره
شدم لیوان ابو برداشتم و پر از اب کردمو یه نفس سر کشیدم از روی تخت بلند شدم و به سمت پنجره رفتم
به بیرون زل زدم
اوا
بازم امروز صبح به ملاقاتش رفتم دکترش میگفت حالش بهتره تا دو روز دیگه مرخص میشه دل تو دلم نبود شماره
مامان اینارو گرفتم و به همه خبر دادم دستی به سرو رو ی خونه کشیدم و رفتم توی اتاقم یه مانتو ی پاییزه
مشکی رنگ پوشیدم با یه شلوار جین پوتین هامو پا کردم ورفتم پایین ماشینو زدم و سوار شدم میخواستم یه
کم خرید کنم ضبط ماشینو رو شن کردم و روی فرمون ضرب گرفتم شاید باور نکنین بلند بلند میخندیدم و داد
میزدم بهرادد عاشقتم خوب من ، می خوامت ، آرزومه بیام تو خوابتعزیزم بخندی ، بشم محو صورت ماهتدوست دارم بمیرم اما اون اشکاتو نبینمبردی تو دیگه قلب من ، می خوام اون دستاتو بگیرمعشق من باش ، جون من باشنذاری یه روز این دلو تنهاشای دیوونه دوست دارمنمی تونم از تو چشم بردارم (بردارم)عشق من با تو شادم ، آخه نمی ری تو از یادمروزی که تو رو دیدم ، دلمو به دل تو دادمحالا من می دونم ، بی تو یه لحظه نمی تونمتا دنیا باشه پا برجا ، به پای عشقت می مونمعشق من باش ، جون من باشنذاری یه روز این دلو تنهاشای دیوونه دوست دارمنمی تونم از تو چشم بردارمبرای داشتن تو حتی واسه یه لحظه (لحظه)جونمو ، زندگیمو بدم ، بازم می ارزه (می ارزه)دلم می لرزهعشق من باش ، جون من باشنذاری یه روز این دلو تنهاشای دیوونه دوست دارمنمی تونم از تو چشم بردارمعشق من باش ، جون من باشنذاری یه روز این دلو تنهاشای دیوونه دوست دارمنمی تونم از تو چشم بردارم
عشق من باش
جلوی پاساژی نگه داشتم ماشینو پارک کردم یک به یک مغازه هراو از نظر میگذروندم جلوی یک مغازه ایستادم
یه تاپو دامن خیلی قشنگ تو چشم بود داخل شدم و تاپو دامنو پرو کردم یه تاپ پشت گردنی خیلی قشنگ
که از روی شونه ی راست تا زیر سینه ی سمت چپ گلای ریز کار شده بود دامن ساده و تا کمی زی زانو بود
تو ی اینه لبخندی به خودم زدم و اتومدم بیرون لباسو گذاشتم رو ی پیش خوان و گفتم بی زحمت حساب کنین
پول لباسو حساب کردم و اومدم بیرون کمی میوه و شیرینی خریدم و به سمت خونه به راه افتادم مردی جلو ی
در خونه ایستاده بود با دقت براندازش کردم شوهر خاله ی بهراد(بابا ی فربد)بود با تردید پیاده شدم ورفتم
جلو اروم گفتم:سلام
بی توجه بهش رفتم سمت در و کیلید انداختم که دستش دور مچم حلقه شد:یه لحظه صبر کن
_ببخشید اقای محترم اگه موضوع راجب اقا پسرتونه با ید بگم قبلا صحبت شده
نگاهی کرد و گفت:میخوای منو جلو ی در نگه داری؟
کلافه نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم:نخیر مبخوام بگم بهتره اینجا نایستید و برین
_ببین دخترم بهراد که الحمدالله داره میاد و...
_ببینید اقای محترم هروقت بهراد اومد شما با خودش صحبت کنین ببخشید
داخل شدم و درو بستمئ میدونم کار درستی نکردم اما به بابا ی فربدم دیگه شک داشتم رک بگم میترسیدم
داخل خونه شدم میوه ها و شیرینی رو داخل یخچال جا دادم و رو ی مبل وولو شدم تی وی رو روشن کردم و
همونطور که پیتزا میخوردم مشغول دیدن فیلم شدمبهراد
بی صبرانه منتظر بودم منتظر رسیدن به خونه رسیدن به اوا ازش خواسته بودم دیگه نیاد دنبالم میخواستم وقتی
پامو توی اون خونه میزارم اوا رو ببینم چشامو بستم و شیشه ی تاکسیرو پایین اوردم سرمو بردم بیرون و نفس
عمیقی کشیدم
خیابونای اشنارو یکی یکی از چشم میگذروندم یه حس خاص داشتم انگار که تازه متولد شده بودم
تاکسی جلوی در خونه نگه داشت رو به راننده گفتم:اقا بی زحمت چند لحظه وایسین تا کرایتونو بیارم
مرده سری تکون داد و من زنگ خونه رو فشردم و از جلوی چشمی کنار رفتم صدای اوا توی گوشم پیچید:کیه؟
_منم اوا ی من منم عشقم
صدای جیغ اوا کوچه رو برداشت و ایفونو گذاشت رفتم عقب تر رو به رو ی در و دست به سینه ایستادم
در باز شد و اوا جلوم ظاهر شد بی توجه به کوچه خودشو انداخت تو ی بغلم با خنده گفتم:ااا نکن دختر جون
با دیدن مامان بابا ی اوا و مامان بابا ی خودم با خنده سری تکون دادم صدای راننده بلند شد:اقا کرایه ما چی شد؟
رو به اوا گفتم :شرمنده م جبران میکنم اما دستم خال ی بود
اوا با ختنرده رفت سمت ماشین و کرایه روو حساب کرد ارمان اومد جلو و باهام دست داد:زنده باشی مرد
چشمامو در جوابش رو هم فشردم ارسام جلو اومد و دستشو انداخت دور کمرم :بسه دیگه بیاین بریم بالا
بابا مردیم از بست شیرینی هارو نگاه کنیم
همه زدن زیر خنده و با هم داخل شدیم
با دیدن خونه چشام برق خاصی زدن همه جا تغییر کرده بود عکسی از منو اوا تو ی حال نصب شده بود
میوه و شیرینی روی میز بود اوا دست به سینه کنارم لیستاده بود زمزمه کرد:خوش اومدی عشقم
مامان بهراد رو کرد به همه و گفت:فکر کنم بهتره ما بریم
ارسام:ااا کجا بریم بابا من هنوز شیرینی نخوردم
مامان گفت:چشتو بگیره اون یه جعبه که حخوردی
ارسام حالنت قهر گرفت و گفت:برین بابا ضد حالا
_ارمان خندیدو گفت":بیا داداشی مزاحم این دو زوج نشو خودم واست میخرم
_جون داداش راست میگی؟بریم بریم
و ارمانو کشون کشون برد بیرون ارمان همونطور که از در میرفت بیرون گفت:خداحافظ خداحافظ
اوا
مامان اومد سمتم و بغلم کرد:خوشبخت بشی اوا جونم
_ممنونم مامان
مادر بهراد اومد جلود و در اغوشش کشید:زنده باشی پسرم
همه خداحافظی کردن و درو بستم برگشتم سمت بهراد اومد جلو جلوی جلو رخ به رخم شد نفس عمیقی کشید
هرم نفساش پخش شد تو صورتم:چشامو بستم سرشو کج کرد و زمزمه کرد:باز کن اون چشماتو اوا
اروم چشم باز کردم و زل زدم تو چشاش زمزمه کرد:دنیارو واست بهشت میکنم اوا
دستمو گذاشتم تخت سینه ش و گفتم:بهتره بری دوش بگیری
کمی عقب رفت و نگام کرد:دوشم میگیرم ببینم دیگه بهونه ای داری؟
رفت سمت اتاق و داد زد واسم لباس بیار
_چشمممم بهراااااااادم
بهراد رفت و من میز ناهارو سرو کردم
-چشم قربان زود بیا که مردم از گرسنگیمیز ناهارو چیدم با صدای بهراد به سمت اتاق دویدم و حوله رو گرفتم سمتش حوله رو دورش پیچید و حموم اومد
بیرون نگاهی بهش انداختمو گفتم:زود بپوش بیا که گشنمه داشتم میرفتم سمت در که دستمو گرفت زل زد
تو چشامو گفت من از تو گشنه ترم اوا
نگاهش رو تک اجزای صورتم بود لبخندی زدم که یه دفعه لبامو با لباش دوخت از هیجان چشامو بستم اروم
اروم اومد پایین گودیه گردنمو بوسید و .....
حال ناشتم داشتم ضعف میکردم بهراد با دو به سمت اشپز خونه رفت و لیوان اب قندی واسم اورد با نگرانی
گفت:خوبی؟
_نگاش کردم و سری تکون دادم زمزمه کردم:خوشحالم بهراد که خودت شدی خوده خودت
خندید پاشو برو یه دوش بگیر بیا ناهار اا اا ناهار که نه عصرونه
بلند شدم و به سمت حموم رفتم دوشی گرفتم و بیرون اومدم لباس استین سه رب جذبی پوشیدم با شلوارک
سفید رفتم توی حال پشت میز منتظر نشسته بود با دیدنم گفت:افیت باشه خانومم بیا واست غذا کشیدم
نگاهی به بشقاب کردم و داد زدم:اوووه بهراد چه خبره
_همشو باید بخوری
شاید باورتون نشه اما بهترین غذایی بود که توی این مدت خوردم صدای زنگ تلفن بلند شد به سمت تلفن رفتم
و گوشی رو برداشتم:الو؟
صدای بهنوش جون پیچید :سلام اوا جون خوبی؟
با تعجب گفتم:ممنون
_اوا جون زود بیاین خونه خاله ی بهراد
_چی شده بهنوش جون؟
_بیاین ماریا...ماریا مرد
نمیدونم چرا رو زمین ولو شدم بهراد دوید سمتم:اوا اوا خوبی؟تلفنو برداشت:الو الو؟
-با گیجی نگاش کردم:بهراد؟
_جانم جان بهراد
_ماریا ماریا م..مر
چشاشو بست و تو پذیرایی شروع کرد قدم زدن
زمزمه کردم:بریم؟
_کجا بریم؟هااا؟مرد که مرد دختره ی
_بهراد؟
_هان چیه چیه تو هیچی نمیدونی اوا فهمیدی پس اصرار بیخود نکن
_مرگ من بهراد اون دستش از دنیا کوتاست بریمو برگردیم
_لا اله...
باشه پاشو حاضر شو
به سمت اتاق رفتم و مانتو ی مشکی رنگی پوشیدم شال مشکی سر کردم و رو به بهراد گفتم:بریم؟
در حالی که ساعتشو مینداخت گفت:بریم
هر دو سوار ماشین شدیم و بهراد حرکت کرد میخواستم بگم اکما جرئت نداشتم اما باید میگفتم اروم زمزمه کردم
_ب...بهراد؟
نگاهی بهم انداخت
_یه چیزی بگم داد نمیزنی؟
_بگو
_بهراد شوهر خاله ت اومده بود که..یعنی میگم فربد
تا اسم فربدو اوردم ترمز وحشتناکی کرد کمی به سمت جلو پرت شدم داد زد:چی گفتی تو؟بار اخریه اسم اون
حیوونو میاری حالییییییت شد؟
_بی توجه بهش گفتم:میخواست رضایت بدم که..
=-غلط کرده غلط کرده دیگه حرفش نیاد وسط اوا وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی
بعد ماشینو روشن کرد و به راه افتاد
جلوی خونه ای نگه داشت هردو پیاده شدیم در باز بود با دیدن شوهر خاله ی فربد سلامی کردیم و داخل شدیم
همه فامیلشون بودن ناگهان چشمم به فربد افتاد یا خدا این چه طوریاومد بیرون
بهراد دستمو کشید و فشار خفیفی داد از درد چشمام جمع شد دیدم که اون یکی دستشو مشت میکنه و به
احترام مراسم ارومه بهنوش جون با دیدنمون سمتمون اومد سلامی کردیم و بهراد غرید:این مرتیکه چه طوریپاومده بیرون؟
_با ترس به بهنوش جون نگاه کردم که گفت:عمو سند گذاشته تا واسه مراسم باشه
_این کثافت؟که چی بشه
_اروم گفتم:بهراد تورو خدا
_بیا بشینیم
روی مبل نشستیم و حالت ناراحتی فربد سینیه خرمایی جلوم گرفت و در حالی که نگاش رو بهراد بود
گفت:بفرمایین
بهراد اخمی کرد و من گفتم:ممنون فاتحه شو میخونم
فربد دیس خرمارو جلومون رو میز گذاشت و رفت اخمای بهراد رو هم بود با حس سر گیجه ای مواجه شدم
بی اختیار افتادم و سرم روی شونه ی بهراد قرار گرفت فقط صدا میشنیدم:
بهنوش جون:خاک به سرم چی شد یه اب قند بیارین
یکی بادم میزد صدای بهراد بود:اوا اوا
یه کم اب پاشیدن رو صورتم تا حالم جا بیاد کمی بهتر شدم که زن عموی بهراد گفت:بهراد جان شما زنتو
ببر خونه حالش خوب نیست
بهراد سری تکون داد که گفتم:نه نه خوبم
_بی توجه بهم دستمو گرفت و بلندم کرد به دنبالش به راه افتادم و اروم زیر لب خداحاظی میکردم
سوار ماشین که شدیم سرمو به صندلی تکیه دادم و چشامو بستم
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۳۱ ساعت 15:15 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|