با حسه چیزی پشتش چشم باز کرد با دیدن دست اوا که پشتش بود سریع بلند شد چشمای اوا باز شده بود

لبخند روی لباش نشست دستای اوا رو گرفت و بوسید:اوا اوا بیدار شدی اوای من

با سرعت از اتاق دوید بیرون و فریاد زد:دکتر دکتر خانومم بهوش اومد دکترر

دکتر به سرعت به شمت اتاق دوید سریع اوا رو معاینه کرد و از پشت شیشه به بهراد لبخندی زد

بهراد گوشیشو از تو جیبش در اورد و شماره ی ارمانو گرفت با دومین بوق ارمان جواب داد:الو

_صدای خوشحال بهراد  لبخند رو روی لب ارمان اورد:الو ارمان بیا بیاین بهوش اومد

از ذوق نفس نفس میزد بدون کلامی دیگه گوشی رو قطع کرد با اومدن دکتر از اتاق به سمتش دوید:دکتر چه طوره؟

_دکتر با دیدن بهراد لبخند زد:نگران نباش علایم هوشیاریش کامله فکر کنم تا دو روز دیگه مرخص شه

بهراد چشاشو روی هم فشرد و در دل گفت:خدایا شکرت

از در بیمارستان زد بیرون و ه سمت شیرینی فروشیه اون طرف خیابون رفت یه جعبه شیرینی بزرگ گرفت و

پولشو رو ی پیشخوان گذاشت و به سرعت به سمت بیمارستان رفت از دمه نگهبانی شروع کرد به شیرینی

پخش کردن به دکتر اوا که رسید جعبه رو گرفت سمتش:بفرمایید دکتر

دکتر با لبخند شیرینی برداشت و تشکر کرد با دیدن ارمان اینا ته سالن به سرعت دوید و ارمانو د ر بر گرفت

گفت:دیدی ؟دیدی ارمان بهوش اومد ارمان شیرینی رو از دست بهراد گرفت و داد به ارسامو گفت:ارسام اینو

تعارف کن و بعد بهراد کشید کنار اروم طوری که کسی نشنوه گفت:بهراد باید بیای کلانتری اونی رو که به

اوا زده رو دستگیر کردن

یه تای ابروی بهرا رفت بالا ارمان به من من افتاد:میشناسیش باید بیای برای امضا ی یه سری چیزا

بهراد سری تکون داد و گفت:الان؟

_اره الان

بعد رو کرد به ارسام:شما اینجا باشین منو بهراد میریم برای تکمیل پرونده

به بهراد اشاره کرد هنوز از بیمارستان نرفته بودن که نگاه بهراد روی ماریا زوم شد اخماشو در بر کشید و رفت

سمتش:اینجا چه غلطی میکنی بزن به چاک؟

ماریا مظلوم نگاهی بهش کرد: اومدم اوارو ببینم

_تو غلط میکنی گفته بودم دورو برش نپلک

ماریا نالید:بهراد من...

_حق نداری بری ببینیش به سلامت و منتظر شد تا ماریا دور شه

ماریا بدون حرفی برگشت و به سمت در خروجی رفت ارمان دست انداخت رو شونه ی بهراد:بریم دیگه

هر دو سوار ماشین شدن دستای بهراد هر از گاهی مشت میشد منتظر بود منتظر کوبیدن مشت تو دهن

اون کشی که اینارو کرده ماشین متوقف شد و هردو پیاده شدن بهراد با قدم هایی محکم به سمت درب کلانتری

رفت ارمان با دوخودشو به بهراد رسوند و زیر لب گفت تو اینجا باش

بهراد با خشم کناری ایستاد ارمان رفت و بعد از مدت ده دقیقه با سربازی که به فربد دست بند زده بود برگشت

چشمای بهراد چهار تا شد رفت جلو و   دست مشت شدشو برد بالا و محکم توی دهن فربد فرود اورد و فریاد

زد:حیووون اشغااال دستش برای بار دوم بالا رفت و توی صورت بهراد فرود اومد به ضرب میزدش

ارمان به طرفش رفت و بهرادو جدا کرد و فریاد زد:بهرااااااد بسههههههههههه

بهراد تازه با داد ارمان به خودش اومد و نفس نفس میزد صدای نگهبانی اومد که به ارمان گفت:ببرش تو اتاق

ارمان سری تکون داد و بهراد و به سمت اتاق هدایت کرد تقه ای به در زد و بعد از شنیدن صدایی داخل شدند

سروان محمدی پشت میز قرار گرفته بود و با اخم گفات:اقایون اینجا جای کتک کاری نیست لطفا اگه

میخواین به شکایت رسیدگی بشه این برگه رو امضا کنین

بهراد لحظه ای مکث کرد و جلو رفت خودکار روی میزو برداشت و چنان رو یکاغذ کشید که صدای فجیعی داد

سروان بودن مکثی گفت:میتونین برین حتما رسیدگی میشه

بهراد هنوز تو شوک بود ارمان چشمی گفت و بازوی بهرادو گرفت و بلندش کرد  ازاتاق بیرون رفتن و به سمت

در خروجی کلانتری به راه افتادن هردو در ماشین جای گرفتن و ارمان بدون حرفی راه بیمارستانو در پیش گرفت

بهرادو زیر چشمی میدید که زیر لب حرف میزد:میکشمت زنده ت نمیذارم

دستشو مشت کرده بود و زمزمه وار میگفت میکشمت فربد میکشمت

روز مرخص شدن اوا فرا رسید همه توی خونه منتظر بودن مادر اسفندی دود کردو منتظر شد

در ماشینو برای اوا باز کرد و کمکش کرد که از ماشین بیاد پایید هنوز پای اوا توی گچ بود اوا نگاهی سرد به خو نهش

انداخت و چشمای اشک الودشو به اتاقی که قرار بود ماله بچه ش بشه دوخت بهراد رد نگاه اوا رو دنبال کرد

و اه عمیق کشید صدای مادر اوا همه رو از سکوت بیرون اورد اسفندو دور سر اوا چرخوند:ماشالله ماشالله چشم

حسود دور شه

اوا در حالی که سعی میکرد با اون تیکه چوب به قول خودش مسخره راه بره رفت سمت اتاق خوابش و درو بست

داد زد:تنهاااااام بزاریییییین میخوام به درد خودم بمیرم

خودشو انداخت روی تخت طوری که درد وحشتناکی توی پاش حس کرد صدای اخی که گفت با صدای

هق هقش در امیخته شد فریاداش دست خودش نبود اما بهش نیاز داشت بهراد پشت در نشسته بود و منتظر

اروم گرفتن اوا اونقدر به سرامیکای کف زل زده بود که نفهمید مادرش اینا کی رفتن

سر بلند کرد و به ساعت نگاه کرد یک ساعت بود که همونجور زل زده بود به سرامیکای راهرو بلند شد و دراتاقو زد

همزمان داد زد:اواا باز کن دروو اواا این درو باز کن

صدای گرفته ی اوا به گوش رسید:تنهام بزاار میفهمیی میخوام تنها باشم

_اوا درو باز کن میخوام باهات حرف بزنم اگه درو باز نکنی میشکونمش فهمیدی؟و مشت محکمی به در زد

:اوا وحشت زده به سختی از جا برخواست و کیلیدو توی قفل چرخوند و درو باز کرد با  دیدن بهراد همونجور

خشکش زد بهراد داخل شد:این کارا یعنی چی؟چته تو میدونی تو مدت چی کشیدم؟اینجوری جواب میدی

هان؟

اوا طاقتش تموم شد و خودشو رها  کرد تو اغوش بهراد سرشو فشار داد رو سینه ش و  گریه شو سر داد

و در میون گریه مینالید:بهرادم ن بی عرضه م بهراد من نتونستم...نتونستم یه بچه رو نگه دارم خدایاا چرااا من

بهراد یه حسه بدی دارم من عرضه ی مادر شدنو نداشتم

بهراد چشاشو روی هم فشرد تا به اعصابش مسلط بشه دستشو روی کمر اوا بالا پایین میبرد:چته تو دیوونه؟

مگه چند سالته تو کار خدا شک کردی ؟لابد نخواسته تازه میون خنده گفت:میخواای همین الان یه بچه بزارم

تو شکمت پاشوو دختر یالا اوارو از خودش جدا کرد و سعی کرد اوارو بخندونه به حالت دستور ایستاد:بدو دیگه

اوا بهت زده نگاش میکرد  اشکاش خشک شده بودن مشتشو کوبید رو بازوی بهراد:ااا مسخرهه

بهراد قهقه زد:خندیدی بالا خره خندیدی

اوا دوباره نالید:اگه پام سالم بود که...

_هیییش شروع کردی ؟پاتم خوب میشه

کمی مکث کرد و زیر لب غرید:میدونم با اون حییون چی کار کنم

اوا حرفشو شنید و گفت::کی؟

بهراد اخمی کرد و گفت:مهم نیست شام میخوری؟

_بهراد کی؟

بهراد که میدونست اوا بیخیال نمیشه گفت اونی رو که بهت زده رو گرفتن

اوا کجکاو پرسید:اون کی بود؟

...........

_بهراد حرف بزن؟

........

_سرشو نزدیک صورت بهراد کرد و گفت:بهرااد

_اههههههه فربد بود الانم گرفتنش براش پرونده تشکیل دادن

_فربد زندانه؟

_چیه خیال داشتی الان راست راست بچرخه اما نگران نباش رضایت میدم بیاد بیرون باهاش کار دارم

خشم بهراد نگرانی رو تو چشمای اوا اورد زمزمه زد:بهراد میخوای چی کار کنی؟

_اون دیگه به تو مربوط نمیشه

_بهراد یه وقت..

با صدای ایفون حرفشو خورد کی میتونه باشه؟

بهراد لبند شد و کلافه رفت سمت ایفون با دیدن ماریا پوووفی کرد و ایفونو جواب نداد

اوا که حالا خودشو بیرون از اتاق رسوند گفت:کی بود

_هیشکی بابا

دوباره صدای ایفون بلند شد اوا با دیدن ماریا درو زد و منتظر شد بهراد فریاد کشیید:چیکار کردی احمق؟

_چته خب..

بهراد پرید وسط حرفش:فکر کردی خودم بلد نبودم درو بزنم؟

صدای زنگ خونه بلند شد بهراد با خشم درو باز کرد و ماریا با دیدن بهراد قدمی عقب رفت

ماریا:س..سلام

بهراد از جلوی در کنار رفت و ماریا داخل شد با دیدن اوا رفت سمتش:شلام اوا جوون خودشو رها کرد تو بغل اوا

_اوا جون اگه بهوش نمیومد ی من میمردم اوا منو ببخش ببخش

_اوا هنوز تو بهت بود برو بشین ببینم چی میگی؟

_هم شتقصیر من بود که فربد........

_فربد چی؟

_من نمیخواستم مجبور شدم من به فربد گفتم تو بارداری اون اون میخواست ازت انتقام بیگره باور کن من ...من...

هق هقش بلند شد و با کشیدن موهاش جیغ بلندی کشید و سرش به عقب رفت

بهراد دندوناشو روی هم فشرد و غرید:تو چه غلطی کردییییییییی؟

_ای ای بهراد تورو خدا

_بهراد فشار دستشو بیشتر کرد:تو مگه خدا حالیت میشهههههه؟

صدای اوا بلند شد:بهراد ولش کن

بهراد بی توجه به اوا یقه ی ماریارو گرفت و بلندش کرد سیلیه محکمی و ی صورتش زد طوری که پرت شد

روی کاناپه

دست بهراد به نشونه ی تهدید بالا اومد:بهت گفته بودم پاپیچ منو زنم نشو گفته بودم ..

_میکشمت خواست به سمت ماریا حمله کنه که اوا بازوشو گرفت:ولش کن بسه دیگهه

روی کاناپه ولو شد و گریه شو دوباره از سر داد بهراد بی توجه به گریه های اوا بالشو به گوشش فشرد تا خوابش

ببره   اوا نگاهی به شکمش کرد و به اشکاش اجازه داد تا روی گونه ش رها شن

ساعت سه نیمه شب بود اوا با احساس تشنگی  اروم چشم باز کرد چشماش از شدت گریه میسوخت  به سمت

اشپزخونه رفت و در یخچالو باز کرد بطریه ابو برداشت و سر کشید بعد از خوردن اب در یخچالو بست و برگشت که بره

محکم به سینه ی بهرادبرخورد کرد جیغ عمیغی کشید که صدای بهراد بلند شی:هییس منم اوا

به سمت چراغ رفت و چراغو روشن کرد  اوا با دیدن بهراد سعی کرد اروم شه خودشو انداخت توی بغل بهراد 

بهراد با یه حرکت اوا رو از روی زمین کند و اونو به سمت اتاق برد و روی تخت رها کرد و خودش طوری اوا رو در بر

گرفت که اوا نمیتونست ذره ای تکون بخوره اوا با حس عجیبی چشاشو روی هم گذاشت و به ثانیه نکشید

که خوابش برد 

صدای زنگ موبایلش بلند شد با خواب الودگی گوشیشو برداشت و جواب داد:الوو

صدای گرم بهراد توی گوشش پیچید:سلااام خانومم هنوز خوابی؟

اوا که حالا هوشیار شده بود روی تخت نشست:بهراد تو کجا رفتی صبح به این زودی؟

_بخشید خانوم کار داریم ها الکی که نیست زنگ زدم بگم دست به سیاه سفید نمیزنی تا من بیام

_ااا توام

_همین که گفتم کاری نداری خانومم؟

_بهراد؟

_جونم دردت به جون بهراد ایشاالله

_اا خدا نکنه بگو دوسم داری؟

_اوهوو پررو نشو

_بهرااد

_اره بابا دوست دارم

_مرسیی بووووس

_خداحافظ

_خداحافظ

گوشی رو قطع کرد و فشرد روی سینه ش نفس عمیقی کشید

بهراد

از در کلانتری زد بیرون و یه راتست رفت سوار ماشین شد ا خودش گفت باهات کار دارم اقا فربد

گاز ماشنو گرفت و حرکت کرد سمت خونه ی مامانش اینا زنگو فشرد و در باز شد  تند تند

خودشو به ساختمون وسط حیاط رسوند و درو باز کرد  شیشه های شکسته ی روی زمین توجهشو جلب

کرد و باعث شد احتیاط کنه ماریا دوباره جیغاشو از سر داد:نمیخوااااااااام بمیرممممم نمیخوام بهراد کمکم کن

بهراد در سکوت نگاش میکرد و دستشو مشت کرده بود

_بهراددد من نمیخوام نماخوام شیمی درمانی...به سرفه افتاد و دستشو گرفت جلوی دهنش احساس کرد

دستش خیسه با وحشت دستشو از جلو دهنش برداشت و به دستش خیره شد دستی که حالا پر از خون

بود داد زد:بهرااد حلالم کن دوباره سرفه امونش نداد بهراد روشو برگردوند و به سمت در به راه افتاد

ماریا خودشو جلو بهراد انداخت و جلوش زانو زد:با چشمای اشکبارش داد زد:نکن با من اینجوری بزاار راحتت بمیرم

و از ته حنجره داد زد:بهرااااااااااااد

دست بهراد بالا رفت و محکم روی صورت ماریا نشست:بسه دیگهه خفه شوووووووو چهطور انتظار داریی حیوونی

مثل تورو  ببخشم در ضمن برو از فربد کمک بخواه بعدم پوزخندی زد و ادامه داد:ازادش کردم اما خب کارش

دارم

_بهراد تورو خدا میدونم اشتباه کردم من تو مرگ بچه تون مقصرم میدونم میدونم

مادر بهراد که تا اون لحظه نظاره گر بود اومد جلو:این چی میگه بهراد

_هه از خودش بپرس مادر من

_دارم از تو میپرسم

ماریا بلند هنوش جون با التماس گفت:خاله خاله تورو خدا بگو ببخشتم بگوو و بعد همه چیرو تعریف کرد

بهنوش جون در سکوت به حرفای ماریا گوش کرد تا به اتمام رسید و داد زد:تو چه طور تونستی ؟ماریااااااااا

_جوواب بده دیگه لالی

ماریا در حال نفس نفس بود بهراد من..

_بسه دیگه و رو به بهنوش جون گفت:با اجازه با قدم هایی محکم به سمت در رفت و جوری کوبیدش که صدای

وحشتناکی داد حالا نوبت فربد بود شماره ی فربدو گرفت اما جواب نداد برای بار دوم شماره رو گرفت

صدای فربد بلند شد:هااااااااااااااان؟

_کجااییییییییی؟

_چیه دلت برام تنگ شده ازادم کردییی

_ببر صداتو تسویه کارتو با منه

_نه نه اشتباه فکر کردی

_نمیدونستم انقدر بی وجودی پسر خاله

_بیا به این ادرس تا وجودو نشونت بدم

_کجاا؟

بیا......

بهراد ادرسو حفظ کرد و فرمونو کج کرد و به سمت ادرس رفت...........

جلوی در کمی مکث کردم به خونه ی ویلایی بزرگی که جلوم بود خیره شدم در باز بود با قدم هایی محکم و کمی

تردید داخل شدم  ته حیاط ساختمون بزرگی قرار داشت دستگیره ی درو پایین کشیدم و داخل شدم کمی اروم رفتم

جلو با صدای در برگشتم و فربدو توی در گاه دیدم دستم ناخوداگاه مشت شد رفتم سمتشو بهش حمله کردم

اونقدر مشت میزدم و بهش مهلت دفاع نمیدادم داد میزدمو میزدم:کثااافتتتت حییوون

ناگهان از پشت کشیده شدم در حال تقلا کردن بودم که با مشتی روی زمین افتادم سه نفر بودن و دورمو گرفته

بودن از با لگد  میکوبیدن از درد پام تو شکمم جمع شد و قتی نایی واسم نموند بلندم کرد و دستو به یه صندلی

بستن فربد بلند شده بود و در حالی که با دست خون روی بینیشو پاک میکرد با ژست خاصی اومد جلو

درست رو به روی روبه روم پوزخندی زد و سیلی محکمی توی گوشم خوابوند از درد چشامو فشردم روی هم

داد زد:چیه؟افساار پاره کردیی؟هاان ازت بدم میاد تو همه چی از من سر تر بودی اونقدری سر بودی که اون

دختره تورو انتخاب کرد اما کور خونده داغتو به دلش میزارم بهراد و بلند تر داد زد:اووون دختر حقه من بود

اعصابم از حرفاش خورد شده بود فریاد کشیدم:اسممم زن منو نیااار رو زبون کثیفت

و انقدر رو صندلی تکون خوردم که صندلی نزدیک بود بیوفته اما یکی از اون دو تا از پشت گرفتم

فربد پوزخندی زد:جوش نیار  بهراد اروم باش یه مدت پیش مایی بعدم به سلامت برو پیش اوا جونت

ولم کردن و با اشاره ی فربد از ساختمون رفتن بیرون داد کشیدم:خدااااااااااا خداااااااااا خدااااااااااااااا

انقدر داد زدم که به نفس نفس افتاده بودم تموم توانمو از دست دادام بی خیال از تقلا شدم  و به اوا فکر کردم

اوا

از نگرانی داشتم میمردم سابقه نداشت بهراد انقدر دیر خونه بیاد ساعت از یک گذشته بود روی مبل ولو شدم

و شماره ی ارسامو گرفت با سومین بوق ممتد گوشی رو برداشت صداش خواب الو بود:الو

_الو ارساام

حالا تو این گیرو داد اشکام جاری شده بود

_ارسام بهراد نیومده من تنهاا...

_تو خونه تنهایی؟

_ارسام دلم شور میزنه بیا داداش

_باشه باشه اماده شو میام دنبالت بریم خونه ی مامان اینا

لال شده بودم و فقط باشه ای گفتم و گوشیرو قطع کردم رفتم سمت کمدم کلافه بودم یه مانتوی ابی رنگ

پوشیدم با یه شلوار مشکی یه شال سفید همینجوری سرم انداختم و دستپاچه منتظر شدم اون نیم ساعت

انگار یه سال گذشت زنگ ایفون به صدا در اومد جواب دادم:اومدم

منتظر اسانسور شدم پام هنوز خوب نشده بود در پارکینگو باز کردم و اروم رفتم بیرون اومد  کمکم و گفت:سلام

زیر لب سلامی کردم و سوار ماشینش شدم و به راه افتادم همیشه با صدای اهنگ اروم میشدم ذرو بهش

گفتم:تورو خدا یه چیزی بزار دارم دیوونه میشم

_چته توو

_دلم شور میزنه

_نترس بابا

_گوشیشم خاموشه بریم کلانتری؟

_نه تا 24 ساعت نگذره کاری نمیکنن

اهنگ توی ماشین پخش شد و صدای هق هقم بلند شد

هر صدا و هر سکوتی اون رو یاده من میاره
میشکنه بغض ترانه غم رو گونه هام می باره
از همون نگاه اول آرزوی آخرم شد
حرفای قشنگ و سادش عاشقونه باورم شد
حرفای قشنگ و سادشعاشقونه باورم شد...

خیلی مهربونی اما نمیخوای با من بمونی
نمیدونی زندگیمی نمی دونی نمی دونی
اشتباه از من و دل بود نه که قسمتم نبودی
حالا دیگه خیلی دیره میمیرم بی تو به زودی
حالا دیگه خیلی دیره میمیرم بی تو به زودی...

دلم و از قلم انداخت اونکه صاحبه دلم بود
منو دوست داشت ولی انگار اندازش یه ذره کم بود
از همون نگاه اول آرزوی آخرم شد
حس خوب داشتن اون عاشقونه باورم شد

خیلی مهربونی اما نمیخوای با من بمونی
نمیدونی زندگیمی نمی دونی نمی دونی
اشتباه از من و دل بود نه که قسمتم نبودی
حالا دیگه خیلی دیره میمیرم بی تو به زودی
حالا دیگه خیلی دیره میمیرم بی تو به زودی

ارسام با حرص دستشو برد سمت ضبط و خاموشش کرد حرفای بهراد تو گوشم اومد ازادش میکنم

با وحشت برگشتم  سمت ارسام همزمان شد با ترمزش جلوی خونه

_چی شد اوا؟

_هل شدم ولی زبون باز کردم:ب..بهراد

_بهراد چی؟

_میخواست بره سراغ فربد

_اون که بازداشته

جیغ کشیدم:نهه میخواست ازادش کنه وای خدایا

_فعلا پیاده شو اوا

با ترس پیاده شدم تموم بدنم میلرزید

درو باز کرد و داخل شدم

مامان با دیدن رنگ پریدم اومد سمتم :چی شده؟

ارسام پیش دستی کرد:چیزی نیست رو به من گفت: اوا برو تو اتاق بخواب

سری تکون دادم حوصله ی جواب دادن نداشتم

ماد ررو به ارسام کرد:حرف بزن

_باشه مادرم و همه چیزو تعریف کرد و اضافه کرد:هنوز مطمئن نیستیم پس شلوغش نکنین  میرم پیشش تا

ارومش کنم و با قدم هایی به سمت اتاق اوا رفت

بهراد

نمیدونم چه  قدر گذشت که در باز شد فربد وسه نفر دیگه داخل شدن سر بلند کردم و نگاهش کردم

اومد سمتم و به یکی از اونها اشاره کرد سرنگی از تو جیبش در اورد و اومد سمتم جلوی چشمم موادی رو

کشید تو سرنگ دو نفر دیگه دستمو باز کردن و محکم گرفتنم صدای فربد بلند شد:تزریق کنید

استینمو دادن بالا و سرنگو توی رگم تزریق کردن دختری از سمت پله ها اومد پایین صداش اشنا بود:نه فربد

گفتی این کارو باش نمیکنی قول دادی ؟

_صدای داد فربد سر ماریا بلند شد:تووو خفهه شوو

ماریا سمتش حمله کرد:اعنتی تو قول دادی قول دادی کاریش نداشته باشی اینجوری؟

فربد پسش زد و داد زد:اگه حرف بزنی همینجا میکشمش بروو بالااااااااااا

ماریا با چشمای اشک الود بهم نگاه کرد و دور شد موادو که تزریق کردن دوباره رفتن و من تنها شدم نفس نفس

میزدم خدایاااااااا چی داره میشه؟

دستش سوزش خاصی داشت تنش میلرزید اما نمیدونست این لرزش واسه چیه یه ساعتی از رفتن فربدودارو

دسته ش میگذشت خونه ی ویلایی سکوت وحشتناکی داشت سکوتی که مثل خوره افتاده بود به جونش

صدای پایی از پله ها میومد بی شک ماریا بود چون فقط اون با بهراد تو خونه تنها بود اما چرااا؟

اروم اروم از پله ها اومد پایین از میون پرده ی اشک به بهراد نگاه کرد جلوش زانو زد و تمام حواسشو به بهراد دوخت

زمزمه کرد:بهراد؟

بهراد با صدای ماریا سرشو بلند کرد و با نفرت زل زد تو چشاش:بهراد من نمیخواستم..

بهراد رو شو برگردوند

ماریا کمی صداشو بالا برد:مجبور شدم لعنتی میخواست بکشتت همونجور که بچه تو کشت

دست بهراد لرزشی داشت که از چشم ماریا دور نموند ماریا دستشو برد جلو تا دست بهرادو بگیره که داد

بهراد میخکوبش کرد:دست کثیفتو به من نزننننننننن

در باز شد و ماریا از بهراد فاصله گرفت مچه دستای بهراد از طناب درد میکرد انقدر برای باز کردنش تقلا

کرده بود که حد نداشت فربد اومد جلو موهای ماریا رو تو چنگش گرفت جوری کشید که جیغش بلند شد:ای اخ

_فربد سرشو کج کرد و فریاد زد:ماریااا اگه اینبار حرکت احمقانه ای کنی فشاری به موهاش وارد کرد و ادامه

داد:}لو چشت میکشمش بعدم ماریا رو ببه سمتی پرت کرد و داد زد:برو بالا تا بیام باهات کار دارم

ماریا شروع کرد به سرفه کردن دوباره خون از دهنش جاری شد رفت سمت دستشویی اونقدر سرفه کرد

که گلوش میسوخت تو اینه به خودش نگاه کرد:من چه قدر پستم

با صدای در به خودش اومد صدای فربد بلند شد:گم شو بیرون

درو به ارومی باز کرد فربد دستشو گرفت و کشیدش به سمت پله ها رفت بالا ماریا رو پرت کرد رو ی تخت

و باژست خاصی کمربندشو باز کرد و زل زد تو چشای ماریا:نترس یادته 6 سال پیش تو تو بغل من ...بعد پوزخند

زد:به اسم بهراد اما امشب با من به اسم من خیمه زد روی ماریاو..........

صدای جیغای ماریا ازارش میداد نمیخواست بشنوه نمیتونست ببینه که به کسی..

حرصشو با داد خالی کرد :بسههههههههههههههههههههههههههه

اوا

صبح شده بود  اما از بهراد بیخبر بودم مانتومو پوشیدم بدون خبر کردن ارسام از در خونه رفتم بیرون و به سر

خیابون حرکت کردم دستمو تکون دادم و سوار تاکسی شدم:کلانتری

جلوی در کلانتری نگه داشت کرایه ی ماشینو حساب کردم و پیاده شدم داخل کلانتری رفتم رو به سربازی

گفتم برای شکایت اومدم

به دری اشاره کرد ممنونی گفتم و با دو خودمو رسوندم نگهبانی جلومو گرفت:کجا خانوم؟

باید برم تو تورو خدا

اشکامو که دید گفت:چند لحظه اجازه بدین

داخل شد و بعد از مدتی اومد رو بهم گفت:میتونین برین داخل

با قدم های محکم داخل شدم با دیدن سروانی پشت میز شروع کردم:جناب سروان تورو خدا جون شوهرم

در خطره جناب سروان از دیشب خبری ازش نیست و  هق هقمو سر دادم

سروانه مونده بود دستور داد لیوان ابی بیارن ابو که خوردم حالم بهتر شد رو بهم گفت:به کسی شک دارین؟

تموم اتفتقارو واسه جناب سروان تعریف کردم و اونم مینوشت سری تکون داد و خواست زیر برگه رو

امضا کنم زیر برگه رو امضا کردم رو بهم گفت:رسیدگی میکنیم نگران نباشین

با چشمای اشک الود نگاش کردم و با صدای گرفته م گفتم:ممنون

از کلانتری رفتم بیرون صدای موبایلم بلند شد حال جواب دادن نداشتم دربستی گرفتم و به سمت خونه ی مامان

اینا به راه افتادم زنگو فشردم و داخل شدم با دیدن بهنوش جون خودمو تو بغلش انداختم:دیدی بهنوش جون

بدبخت شدم

بهنوش جونم حالش بهتر از من نبود ارسام براشون تعریف کرده بود

بهنوش جون منو از خودش جدا کرد ارسام اومد جلو:کجا بودی؟

_کلانتر شکایت کردم

_میگفتی با هم میرفتیم

بهنوش جون پرسید:از دیشب نیومده؟

با اشک سر تکون دادم

_راستش از دیشب ماریا هم غیبش زده یعنی بیرونش کردم اما دیگه برنگشت

_چی؟چرا؟

بهراد ظهرش اونجا بود ماریا حالش بد بود خواشست بهراد ببخشتش که من فهمیدم تصادف قضیه ش چی بوده

طاقت نیاوردم و بیرونش کردم

سرمو بین دستام گرفتم:واای کار خودشونه خدایااا

بهراد

با صدای در چشم باز کردم مردی داخل شد با سرنگی که به دست داشت بیتوجه اومد سمتم دستمو گرفت

و سرنگو توی رگام تزریق کرد دستمو مشت کردم ضعف داشتم که فربد از پله ها اومد پایین رو بهروم ایستاد

فقط یه بار دیگه تحمل کننی تمومه پسر عمه میری پیشه زنت بعد داد زد:یه چیزی بیارین بخوره

خیلی گرسنه م بود ماریا از پله ها اومد پاییین و به من زل زد فربد رو بهش گفت:واسش لقمه بگیر

ماریا جلوم نشست و اروم لقمه میگرفتو میذاشت دهنم چشاش قرمز بود نگامو ازش گرفتم لقمه ای دییگه گرفت

رومو برگردوندم:دیگه نیمخوام

فربد که تا اون لحظه نظاره گر بود داد زد:کر بودی؟نمیخواد پاشووو ماریا بلند شد و از در رفت بیرون

رو به مرد ی که کنارم بود گفت:ظهر بهش ناهار میدی شبم یه دونه دیگه تزریق میکنی تا بهتون بگم چیکار کنید و

دنبال ماریا از در رفت بیرون