سرمو انداختم پایین و به شکمم خیره شدم سه ماه گذشته بود دستمو گذاشتم روشو گفتم:مامان جونم بابات الان

میرسه خیلی وقت بود شاممو درست کرده بودم اما چرا امشب بهراد دیر کرده طول و عرض پذیراایی رو چند بار طی

کردم واااای

صدای زنگ در خونه بلند شد به سرعت به سمت در دویدم درو باز کردم با دیدن بهراد دستمو گذاشتم رو

دهنم که صدایجیغمو خفه کنم دستشو گرفته بود به پهلوش چاقو خرده بود کمکش کردم و اوردمش

داخل:بهراااد؟بهرادد چیشده؟تورو خدا حرف بزن

نفس نفس میزد:هییس هییسسس ا..اوا.. پاشو حاضرر شو

با چشمای اشکیم بهش نگاه کردم: دستتو بردار ببینم با توام

سعی کرد اروم باشه:لازم نیست کاری که.. گف..تمو...ب..کن

تند تند سر تکون دادم رفتم سمت تلفن شماره ی ارسامو گرفتم صداش تو گوشی پیچید:جانم ابجیه

گلم ؟بغضم ترکیید:الوووو ارس....اااام تووورووو خدا بیا من نمیدونم باید چی کااار کنم(با جیغ)

دادش بلند شد:اوااا چی شده؟اوااااا

میرم بیمارستان الزهرا بیا ارساااااام جون مامان سریع بیا

منتظر جواب نشدم تلفنو قطع کردم وسریع حاضر شدم  بهراد بلند شد و دستشو گذاشت رو شونه م با

هزارر بدبختی خودمو به اسانسور رسوندم در ماشینو باز کردم و کمکش کردم بشینه پشت فرمون به

سرعت نور گاز میدادم دیدم

چشاش بستس داد زدم بهرااد بهرااااااااد تورو خداااا و همونطور با گریه فریاد زدم: یااا علی خودتتتت کمک

کن سریع پارک کردم و دویدم سمت نگهبانیی :اقااا اقااا توروو خدااا کمک کنییین توروو خدااا شوهررمم

جیغایی که میکشیدم دست خودم نبود بهرادو گذاشتن رو برانکارد و با سرعت رفتن منم دنبالشون

میدویدم دکتر نگهم داشت شما اینجا باشین

_با چشمای اشکیم بهش التماس کردم:نه نهه منم باید باشم

ارسام از دوور اومدد:او اوا  چی شده ابجیی؟

پریدم بغلش:ارسااام بهراااد چاقو خورده تورو خدا بگو بزارن برم تو .تورو خدا و با التماس بهش نگاه کردم

_ههییس ارووم باش  به فکر این بچه باش اروم اروم بیا بشین اینجا

روی صندلی که اشاره کرده بود نشستم لیوان ابی طرفم گرفت بخور ابجی دو تا قلوپ اب خوردم دکتر

اومد بیرون رفتم سمتش:چی شد دکتر؟

_شما همسرشونین؟

_بله بله

_چیزی نبود چند تا بخیه میخواد که دارن انجام میدن

نفس عمیقی کشیدم زیر لب گفتم:خدایا شکرت ممنونم

دکتر از ما دور شد ارسام اومد سمتم:اروم شدی؟

نگاش کردم:به مامان اینا چی گفتی؟

_هیچی گفتم یکی از بچه ها زنگ زده کارم داره

_مرسی ارسام

دوباره شوخیش گل کرد زل زد به شکمم:عزیز دل دایی چه طورهه؟بعد اخم کرد و گفت:به خواهر زاده م

میرسی یا نه؟ها ؟ها؟

_ااا ارسام تو بروو خونه منم با بهراد..

_لازم نکرده با هم میریم

دکتر اومد بیرون:خانوم اگه میخوایین میتونین ببینینشون

به سرعت به سمت اتاق رفتیم بهراد چشاش باز بود با دیدنم لبخندی زد رفتم سمتش و دستشو

گرفتم:بهتری؟

سری تکون داد

ارساام داد زد:چاکر اقا بهراد

بهراد:اا اواا اقا ارساامو چرا انداختی تو زحمت

ارساام:نه داش خیالی نیست یه داماد که بیشتر نداریم

رو به ارسام گفتم:ارساام میری تسویه کنی؟

_ای به چسم و از اتاق خارج شد  با اشک به بهراد نگاه کردم ناخوداگاه سرمو گذاشتم رو سینه ش>کیا بودمن

بهراد چی شدی؟هانن ؟چرا جوابب نمیدی؟بهرااد اگه طوریت میشد من چه خاکی میریختم رو سرم؟

_هییسس ارووم حالا که زنده م ارووم باش کمکم کن بلند شم

با کمکم بلند شد ارسام اومد  :انجام دادم اجیی ااا تو بیا کنار من کمک میکنم تو جلو تر برو ماشینو روشن کن

جلوتر رفتم و ماشینو روشن کردم ارسام با بهراد اومدن بیرون اروم بهرادو نشوند رو صندلیه جلو رو به من کردو

گفت:ابجی کاری نداری؟

_لبخندی زدم نه ممنونم که اومدی سلام برسون

_چاکر ابجی رو به بهراد کردو گفت:یا علی

دنده رو عوض کردم و به راه افتادم اهنگ ملایمی گذاشتم تا اروم شم


داری می گذری از من ، داری رد می شی آسون
حرفی برات ندارم ، بغضمو کردی پنهون

اشکامو در میاری ولی انگار نه انگار

دستامو بگیر تو دستات برای آخرین بار

یه لحظه چشماتو ببند ، شاید منو یادت بیاد
همون که بهش گفتی یه روز ، جای تو هیچ کس نمیاد

این شعر عاشقونه نیست ، یه التماس خوب من

غرور رو گریه می کنم ، نشکن منو ، پسم نزن

چند بار باید به چشم تو بشکنم ، آروم بگیری

بگو چقدر گریه کنم تا دیگه از پیشم نری

بگو چقدر اشک بریزم تا منو تنها نذاری

دارم به چشمات باج می دم تا تو بگی دوسم داری

اما من هنوز دوست دارم بدون. ، اگه حتی قلبتو پس بگیری
اگه مثل امروزم بهم بگی نمی خوام تو رو ، می تونی که بری

هنوزم چشماتو می پرستمو ، بی تو هر لحظه رو درگیر توام

تو خیالم دستاتو می گیرمو ، بازم احساس می کنم پیش توام

یه لحظه چشماتو ببند ، شاید منو یادت بیاد
همون که بهش گفتی یه روز ، جای تو هیچ کس نمیاد

این شعر عاشقونه نیست ، یه التماس خوب من

غرور رو گریه می کنم ، نشکن منو ، پسم نزن

چند بار باید به چشم تو بشکنم ، آروم بگیری

بگو چقدر گریه کنم تا دیگه از پیشم نری

بگو چقدر اشک بریزم تا منو تنها نذاری

دارم به چشمات باج می دم تا تو بگی دوسم داری

در خونه رو باز کردم و هردو داخل شدیم تصمیم گرفتم سوال پیچش نکنم تا یه موقع مناسب روی تخت دراز کشید

اروم چشاشو بست رفتم کنارش دراز کشیدم و با هزار فکر به خواب رفتم

اروم دکمه های لباسشو باز کردم با دیدن زخمش دلم ریش شد دستمو گذاشتم کنار زخمش چشم باز کرد و

لبخندی زد:اوا تویی؟

خندیدم و با لحن بچه گانه ای گفتم:بابایی بشین الان صبونه تو میارم

دستمو گرفت:نه نمیخواد خودم میام بیرون

_با همون لحن گفتم:چشم بابایی زود باش پس

پشت میز نشستیم و مشغول صبونه خوردن شدیم لیوان اب پرتغالو گرفتم سمتش و گفتم:بخور کامل خون زیادی

ازت رفته

نگام کرد و لبخندی زد تو دلم ولوله بود که بپرسم با خودم گفتم این حقه منه که بدونم چه اتفاقی افتاده حقم نیست؟

اروم صداش زدم:بهراد؟

نگاهی بهم کرد:چی میخوای بگی که اینجوری صدام کردی؟

_اگه..اگه یه سوال بپرسم قول میدی عصبی نشی؟

_بپرس حالا سعی میکنم عصبی نشم

_یهو پریدم وسط حرفشو گفتم:چی شده؟دیشب چی شد؟بهراد  راستشو بگو جون به لبم کردی

نگاهی بهم کرد بعد از کمی مکث گفت:سونو گرافیت چی شد؟

_بهراد خواهش میکنم بحثو عوض نکن

_صداش کمی رفت بالا لقمه ای که گرفته بودو پرت کرد رو میز:اه اوا میشه تمومش کنی؟

_این حقه منه که بدونم...

پرید وسط حرفم:بچه ی ماریا مرد خوب شد؟

یه چد لحظه خیره نگاش کردم حرفشو تو ذهنم تحلیل کردم بچه ی ماریا..خدایااا لب باز کردم:چ..چیی؟چرا؟چی شده؟

_بهتره بیشتر از این ندونی فهمیدی؟

با بغض صداش کردم :بهراد؟

بلند شد ورفت سمت میز سوییچاشو برداشت و رفت سمت در با دو رفتم سمتش و بازوشو گرفتم:کجا؟

_کار دارم باید برم بیمارستان

_با بغض گفتم:پیش ماریا؟

چنان نگام کرد که لال شدم پسم زد و سعی کرد رد شه داد زدم:منم میام

_تو هیج جا نمیای میخوام حسابمو با اون زن صاف کنم

درو محکم کوبید طوری که ناخوداگاه یه لحظه چشامو بستم

با سرعت گاز میداد با خودش میگفت بزار پام برسه دختره ی روانی.هرزه ی اشغال از همون اول میدونستم تو یه ادمه پستی

ماشین متوقف شد درو محکم کوبید و از ماشین پیاده شد به بیمارستان نگاه کرد رفت داخل و جلوی اطلاعات

ایستاد:ببخشید با خانوم...با دیدن بهنوش جون حرفشو خورد و به سمت مادرش رفت:فقط بگین کجاست

بهنوش جون با دیدن چشای قرمز بهراد به اتافی اشاره کرد.

بهراد گفت:لطفا تنهامون بزارین

رفت سمت اتاق به جز ماریا کسی نبود درو بست ماریا با دیدن چشمای به خون نشسته ی بهراد ترسید و بلند شد و نشست

بهراد جلو جلو اومدزل زد تو ی چشاش. ماریا لب باز کرد من..

همین یه کلمه کاف ی بود تا بهراد عصبانیتشو خالی کنه  دست بهراد بالا رفت و محکم توی دهن ماریا فرود اومد

اما اروم نشد دوباره دستش رفت بالا و سمت دیگه ی صورت ماریا رو قرمز کرد خون از کنار لب ماریا جاری شد

بهراد نفس نفس میزد تمامی بلاهایی که ماریا سرش اورده بود تو ذهنش اومد دوباره دستش رفت بالا اما ماریا

زجه  زد:بسه بسه دیگه

بهراد غرید:تو یه اشغالیی از حیوون پست تری که به بچه تم رحم نکردی..روزی که به زور وارد زندگیم شدی

فهمیدم چه اشغالی هستی تو  یه هوس بازی واسه هوست به هر دری میزنی

وقتی تو المان التماسم کردی کمکت کنم با خودم گفتم ادم شده گفتم اون بچه گناه دارهه اشغاااااال ولی احمق بودم

_ماریا لب باز کرد:بهراد؟

بهراد داد زد:اسم منو رو زبونت نیار عوضیییی؟پوزخندی زد:فربد جون کدوم گوریه استفادشو کرد انداختت دور نه؟

ماریا بی توجه به بهراد گفت:زخمت چه طوره؟

_به تو مربوط نیست پاتو از زندگیه منو زنم میکشی بیرون حالیت شد ؟دیگه پا پیچم نمیشی

ادامه داد:این سرطانم حقت بود ادمه اشغالی مثل تو باید بمیره بایدد

ماریا نالید:بهراد نمیتونستم خمار بودم درد داشتم به کی میگفتم:به توو ؟تو واسم جور میکردی ها؟

دست بهرا بالا رفت و تو هوا مشت شد فریاد زد:د چراا لال نمیشی عوضیییی؟

انگشت اشارشو بالا برد:حالم ازت بهم میخوره ماریا بد کردی بد

از اتاق خارج شد و درو محکم کوبید از بیمارستان زد بیرون ب سرعت رانندگی میکرد صدای گوشیش بلند شد با

دیدن شماره ی فربد خون به صورتش جهید با خشم گوشی رو جواب داد:الووو

اروم گفت:اوه اوه چه عصبی اروم باش دااش

_بهراد فریاد زد :خفه شووو عوضیی من داداش حیوونی مثل تو نیستم

_اما فربد با خونسردی جواب داد:د اخه برادر من من که کاریت نداشتم داشتم حال میکردم تو اومدی وسط به تو چه که شدی

وکیل وصیه مردم. پاتو از گیلیمت دراز تر نکن بهراد

_بهراد غرید:فقط به خاطر اون بچه بود که دیگه نیست

فربد با قهقهه بدون توجه به حرف بهراد گفت:اوا چه طوره بابای قهرمان

_اسم زن منو رو زبونت نیاار کثاافت

_ارووم ارومم باش سه ماهش بود اره؟

بهراد سکوت کرد و صدای بووق توی گوشی پیچید

بهراد با خشم گوشی رو قطع کرد و رو صندلی کناری پرت کرد و به سمت خونه گاز داد با صدای وحشتناکی ترمز کرد دعا

میکرداتفاقی نیافتاده باشه بیخیال اسانسور شد و پله هارو دوتا یکی طی کرد درو باز کرد و صدا زد:اواا؟اوااااا

نفس نفس زد که صدای اوا اومد :تو حمومم

بهراد دوید سمت در  حموم :اواا خوبی؟

_اوا درو باز کرد و از لای در گفت:واا خوبم  الان دیگه میام بیرون و درو بست

حوله شو دورش پیچید و از حموم اومد بیرون با دیدن بهراد که روی تخت نشسته بود و سرشو بین دستاش گرفته

بود رفتم جلو کنار بهراد نشست و با لحن خاصی صداش کرد:بهراد؟

بهراد سر بلند کرد و چشمایی که حالا هاله ای از اشک در بر گرفته بودشون به چشمای اوا نگاه کرد دختری که

قصد بازی ادنشو داشت دختری که با یه بازی وارد زندگیش شد و حالا میفمه که واسه داشتنش حاضره جون بده

بی اختیار اوا رو در اغوش کشید محکم فشارش میداد تیکه ای از وجودش حس میکرد اوا رو میخواست میخواستش

لب باز کرد:اوا اوا قول بده قول بده مواظب خودت باشی؟بیشتر داد زد:اواا قول بده تنهام نذاری هیچوقت

اوا شوک زده بود و این از تکون نخوردنش معلوم بود کمی گذشت و بهراد اوا رو از خودش جدا کرد نگاهی

به اوا کرد و در میون اشکاش خندید:پاشو ببینم پاشو لباس بپوش سرما میخوری

دیگه طاقت موندن تو اتاقو نداشت و بدون حرفی از اتاق رفت بیرون اوا بهت زده به در اتاق نگاه میکرد به خودش

اومد اوایل تیر ماه بود یه تاپ پشت گردنی مشکی پوشید  با یه شلوارک موهاشو جمع کرد و از اتاق رفت بیرون

با دیدن بهراد تو اشپز خونه پوفی کرد و رفت تو اشپز خونه:چی شده بابایی انقدر مهربون شده؟

_بهراد برگشت و نگاش کرد چیزی نیست نگران نباش اخمی کرد و گفت:بههه بازم که باید تخم مرغ بخوریم؟

اوا خندید و گفت:خب بابای نمونه ببرمون رستوران

بهراد سعی کرد بخنده و عادی باشه:خب مامان جون پس بپر حاضر شو

اوا مثل بچه ها ذوق زده به اتاق رفت مانتوی تابستونه ی ابی سبز رنگی پوشید با شلوار جین ابی پرنگ دمپا

یه شال سبز تیره سر کرد و کیفشو برداشت رو به بهراد کرد و گفت:من حاضرم قربان

بهراد نگاهی به سر تا پای اوا کرد و لبخند تحسین امیزی زد درو باز کرد و منتظر شد اول اوا خارج شه خودشم

درو بست و شو نه به شونه ی هم سوار اسانسور شدن به ثانیه نرسید که با صدای طبقه ی همکف به

خودشون اومدن هر دو سوار ماشین شدن بهراد صدای ضبطو بلند کرد و با انگشتش رو ی فرمون ضرب گرفت

و شروع کرد به  خوندن:

دارم از تو دور می شم

داره تنها می شه قلبم

می دونم نبودن تو

جونمو می گیره کم کم

چیزی از تنم نمونده

بعد دل شکستن تو

یه اتاق ساکت و سرد

منو فکر رفتن تو

 منو فکر رفتن تو

دوست دارم

دوست دارم هنوز عشق منی

می دونم منو از یاد می بری

بهونه ی نفس کشیدنم تویی

دوست دارم

تو قلب من فقط تویی

 

دوست دارم

دوست دارم هنوز عشق منی

می دونم منو از یاد می بری

 بهونه ی نفس کشیدنم تویی

دوست دارم

تو قلب من فقط تویی

  

 

دارم از یاد تو می رم

بی تو هر لحظه می میرم

ته زندگیم همین جاست

 بدون اینو که می میرم

میگم عاشق تو هستم

بی تو آروم نمی کیرم

دوست دارم

دوست دارم هنوز عشق منی

می دونم منو از یاد می بری

 

بهونه ی نفس کشیدنم تویی

دوست دارم

تو قلب من فقط تویی

 

دوست دارم

 دوست دارم هنوز عشق منی

می دونم منو از یاد می بری

 بهونه ی نفس کشیدنم تویی

دوست دارم

تو قلب من فقط تویی

 دارم از تو دور می شم

 داره تنها می شه قلبم

  می دونم نبودن تو

 جونمو می گیره کم کم

چیزی از تنم نمونده

بعد دل شکستن تو

یه اتاق ساکت و سرد

منو فکر رفتن تو

منو فکر رفتن تو

 

 

 

دوست دارم

 دوست دارم هنوز عشق منی

می دونم منو از یاد می بری

بهونه ی نفس کشیدنم تویی

دوست دارم

تو قلب من فقط تویی

 

دوست دارم

 دوست دارم هنوز عشق منی

 می دونم منو از یاد می بری

 بهونه ی نفس کشیدنم تویی

دوست دارم

تو قلب من فقط تویی

اوا با دیدن بهرا یه دفعه بلند زد زیر خنده بهراد با دیدنش گفت:چیه چرا میخندی؟

_هیچی بابا ببخشید

_بهراد با لحن شوخی گفت:بار  اخرت باشه به من میخندی ها

اوا با حالت مظلومی سرشو کج کرد ماشین متوقف شد  و هر دو پیاده شدند اوا دستشو دور دست بهراد حلقه

کرد و با هم داخل شدن اوا همیشه جاهایی رو کهبا بهراد میومد تحسین میکرد پشت میزی قرار گرفتن با اومدن

گارسون هردو نگاهی به منو کردن اوا زود تر گفت من جوجه کباب میخورم با مخلفات

بهراد با لبخند نگاش کرد و رو به گارسون گفت:دو پرس جوجه کباب با مخلفات

گارسون پرسید:نوشیدنی؟

بهراد پاسخ داد:دوتا دوغ

گارسون دور شد و اوا اعتراض کرد:اا بهراد من نوشابه میخواستم

بهرا اخمی کرد:نوشابه واست خوب نیست

بهراد با دیدن پسری که داشت اوا رو نگاه میکرد اخمشو بیشتر کرد و رو به اوا گفت پاشو بیا اینور بشین

اوا بدون کلامی بلند شد و جاشو با بهراد عوض کرد طولی نکشید که غذا هارو اوردن هر دو مشغول خوردن

شدن اوا تند تند از همه چی میخورد بهراد که خنده ش گرفته بود سعی کرد خنده شو بخوره و گفت:ارووم بابا

همش ماله خودته

اوا همونطور که تیکه مرغی میذاشت دهنش گفت:اووم اخه بهرا نمیدونی که چه قدر خوشمزه ست

_نوش جونت اما یه کم اروم تر همه دارن نگات میکنن

اوا نگاهی به اطراف انداخت و با دیدن چند نفر که نگاش میکردن سعی کرد ارومتر باشه غذاش که تموم شد

رو به بهراد گفت من میرم دستامو بشورم

بهراد خندید و سری تکون داد اوا به سمت دستشویی رفت سیر ابو باز کرد و دستاشو شست و اومد بیرون

اما بهراد نبود با خودش فکر کرد حتما رفته تو ماشین کیفشو برداشت و از در رستوران خارج شد ماشین

اونور خیابون پارک بود اروم قدر به خیابون گذاشت ماشین ها به سرعت میومدن وسط لاین دوم خیابون بود

ماشینی به سرعت به طرفش میومد با صدایی که داد زد:اواا مواظب بااااااااش به طرف ماشین برگشت و پخش

زمین شد بهراد با دو به طرفش  دوید سر اوا رو تو سینه ش گرفت:اوااا تورو خدا پاشووووووو اوااااااا

مردم اطرافش جمع شدن بهراد فریاااد زد:یکی اژانس خببر کنه

سرشو محکم به سینه ش فشار میدا و زمزمه میکرد طاقت بیارر

مدتی نگذشت که امبولانس اومد سوار شد و امبولانس با سرعت به راه افتاد بهراد مرتب داد میزد:اواا اواا

صدای زنی که سعی داشت وضعیت اوا رو کنترل کنه بلند شد:اقا تورو خدا ارووم باشین من نمیتونم تمرکز کنم

بهراد اروم گرفت گوشیشو برداشت و با دستای لرزون شماره ی ارسامو گرفت با سومین بوق ارسام گوشیرو

برداشت:الوو

بهراد بغضش ترکید:ارسام داداش بیا بدبخت شدم بیاا بیمارستان الزهراا فقط بیاااااااااااا

گوشی قطع کرد به سرعت اوا رو روی برانکارد گذاشتن و به سمت اتاقی بردن پزشکی با دو  به سمت  اوا رفت

بعد از معاینه سر سری گفت :چیکار میکنین اتاق عملو اماده کنین سریع باید عمل شه رو به بهراد گفت:شما

همسرشین؟

بهراد فقط سر تکون داد دکتر ادامه داد:پس لطفا بیاین باید رضایت نامه رو امضا کنین.. بهراد به سمتی که دکتر

رفت حرکت کرد برگه ای که روی پیشخوان گذاشتنو با دستای لرزون امضا کرد اوا رو بدون هیچ مکثی به اتاق

عمل بردن

اروم سرشو از روی مهر بلند کرد با چمای خیس به رو به روش خیره شد صدای دکتر تو گوشش پیچید:فقط دعا کنین

تسبیحه توی دستشو محکم فشرد صداش در اومد:خدایا کمکم کن اوا رو ازم نگیرر اوا رو ازم نگیرر تو که بهتر میدونی

من بدون اوا نمیتونم نمیکشم نمیکشم

دستی روی شو نه ش قرار گرفت الان ساعت ها بود که توی امامزاده نشسته بود از اوا خبری نداشت صدای ارمان

بلند شد:داری با خودت چیکار میکنی مرد اروم باش  و دست بهرادو  فشرد حال ارمان بهتر از بهراد نبود اما درکش

میکرد هردو عزیزی داشتن که الان تو اتاق عمل بود صدای زنگ موبایل ارمان به صدا در اومد ارمان نگاهی به گوشی

انداخت و نگاهی به بهراد با دیدن شماره ی ارسام از بهراد فاصله گرفت و پاسخ داد:بله؟

صدای گرفته ی ارسام از پشت خط رسید:ارمان بیاین عمل تموم شد

ارمان نفس تو سینه ش حبس شد از سوالی که میخواست بپرسه وحشت داشت اما باید میپرسید لب باز

کرد:ارسام حل ابجیم چه طوره؟صدای گرفته ش خنجر به قلب ارسام کشید

اما ارسام گفت:بیا ارمان بیا بهت  میگم حالش خوبه منتظر نشد و قطع کرد

بهراد که حالا با دور شدن ارمان شک کرده بود بلند شده بود و با ترس به ارمان نگاه میکرد ارمان با دیدن بهراد

قدمی جلو اومد:باید بریم بیمارستان

بهراد جرئت حرف زدن نداشت نمیتونست لب باز کنه بالاخره میفهمید اما ارمان برای راحت کردن خیالش

گفت:حالش خوبه

هر دو سوار ماشین شدن ارمان پشت فرمون نشسته بود میدونست بهراد حال خوشی نداره دیدن گریه ی یه

مرد خیلی سخت بود ماشینو توی جای پارکی پارک کرد هردو پیاده شدن و با سرعت به داخل بیمارستان رفتن

سالنو دویدن و با دیدن ارسام و مامان بابای اوا و بهراد ایستادن بهراد جلو رفت:چی شده ارسام؟بگوو توروخداا بگو

حالش خوبه؟

ارسام سرشو پایین انداخت و اروم زمزمه کرد:بچه ش...سر بلند کرد و به بهراد زل زد اشک چشمای بهراد پایین

اومد و لب باز کرد:بچه ش چیی؟و با دیدن اشک ارسام فهمید  که بچه ش از بین رفت اما فکرش اوا بود

با ترس گفت:اوا اوا چییییی؟

مادر اوا که تا حالا نظاره گر بود با گریه گفت:اواام تو کماست.بچه م از بین رفت ای خداا و دوباره روی صندلی ولو

شد

بهراد با اون خبر هنوز تو شوک بود به دیوار تکیه داد و اروم سر خورد و روی زانو هاش نشست پدر بهراد اومد

نزدیکش و اونو در بر کشید:ارووم باش ارومم بهوش میاد من مطمئنم دعا کن دعا کن

ارمان با لیوان ابی برگشت و اونو گرفت سمت بهراد:بیا داداش بخور تا اروم شی

_نه تا اوا بهوش نیاد هیچی نمیخورم شما ها برین خونه من اینجا میمونم

مادر اوا اعتراض کرد:نه منم باید بمونم بابای بهراد زبون باز کرد:موندن شما کمکی نمیکنه یکی بمونه بهتره

بزارین همسرش بمونه یه کم دیگه هم پرستارا میگن یه نفر باید باشه بهتره برین خونه

ارمان رفت جلو:اره مادر من اقای کیان پور درست مگن شما با ارسامو بابا برین منو بهراد میمونیم

ارسام دست مادرو گرفت و بلندش کرد مادر با التماس گفت:اگه خبری شد زنگ بزنیین

ارمان سر تکون داد و رو به ایدا که اشک میریخت گفت:خانومم تو هم برو خونه مامان اینا

_نه ارمان بزار بمونم

ارمان رفت نزدیکش:اخه موندن تو کمکی نمیکنه برو خونه ببین مامان حالش خوب نیست برو برت میکنم

بهراد سری تکون داد و همراه ارسام اینا بیمارستانو ترک کرد

دوروز بود که رو صندلی نشسته بود و تسبیح به دست صلوات میفرستاد به در ای سی یو خیره شد تو دلش

گفت اوا اوا باید بهوش بیای من بدون تو نمیتونم نمیتونم

صدای ارمان اونو به خودش اورد :بهراد نمیخوای بری خونه دوروزه چشم رو هم نذاشتی من میمونم

بهراد سر بلند کرد و با چشمای قرمزش به ارمان نگاه کرد:تو کی اومدی؟

_یه پنج دقیقه ای میشه تو خودت بودی نفهمیدی اومدم

بهراد بلند شد و محکم ارمانو در بر گرفت بغضش ترکید:ارمان ارمان داداش دیگه نمیتونم نمیتونم

_هییشش چته مرد اروم باش اما ارمان نتونست جلوی ریزش اشکاشو بگیره و اشکاش جاری شدن

با صدای پرستار که داد میزد:دکتر دکتر بیاین ب خودش اومد و از ارمان جدا شد

با بهت به اتاقی که چند تا دکتر به سمتش رفتن نگاه کرد اتاقی که اوا توش بود پرستار با دیدن بهراد پرده رو کشید

صدای دکتر اومد:شوک دستگاه شوک رویسینه ی اوا زده شد و اوا کمی از تخت به بالا بلند شد

خط رو ی مانیتور هنوز نرمال نشده بود صدای دکتر دوباره بلند شد :120 شوک

دوباره دستگاه شوک روی سینه ی اوا قرار گرفت  اوا کمی از تخت به بالا پرتاب شد و اینبار برگشت صدای پرستار

بلند شد :دکتر برگشت

دکتر به خط روی مانیتور خیره شد و لبخندی زد علایمو چک کرد و از اتاق زد بیرون بهراد بیحال روی زمین نشسته

بود و دستای محکم ارمان شونه شو ماساژ میداد با دیدن دکتر نای بلند شدن نداشت صدای ارمان بلند

شد:دکتر؟

_دکتر ایستاد و به سمتش برگشت:خوشبختانه برگشت

ارمان نفسشو با صدا بیرون داد و زیر لب گفت:خدایا شکرت 

دکتر رو به بهراد گفت:چیه مثل مادر مرده ها نشستی اینجا بلند شو با زنت حرف بزن میشنوه حست میکنه

ما بیمارایی داشتیم که با حرف زدن بهوش اومدن

بهراد نگاهی پر امید کرد و لبخندی به زور کنج لبش نشست و گفت:الان میتونم؟

_اره حتما رو به پرستار گفت:اقارو همراهی کن

پرستار لبخندی زد و به بهراد گفت:از این طرف

بهراد دنبال پرستار به راه افتاد وسط راه برگشت و رو به ارمان گفت:تو بروو مرسی که اومدی

ارمان اومد اعتراض کنه که بهراد پرید وسط حرفش:خبری شد بهت زنگ میزنم

ارمان سری تکون داد و بهراد به دنبال پرستار حرکت کرد داخل اتاق شد با دیدن اوا لحظه ای چشماشو بست

و باز کرد وقتی به خودش مسلط شد رفت جلو کنار تخت اوا دستشو گرفت و نزدیک لبش برد اروم بوسه ای به

دستای اوا زد پرستار رفت و درو بست بهراد سرشو گذاشت روی سینه ی اوا:اواا خیلی وقته حست نکردم

چرا پا نمیشی ها؟همه منتظرن همه منتظرن دوباره بلند شی اوا اگه اگه بلایی سرت بیاد خودمو میکشم

اوا نمیتونم د بفهم لعنتی

اشکاشو با پشت دست پاک کرد و ادامه داد:کم اوردم کم اوردم لعنتی خودم اومدم دنبالت دوباره اومدم دونبالت

اما اینبار اومدم التماست کنم تنهام نذاری التماست کنم برگردی

میون گریه خندید:یادته یادته وقتی تو دانشگاه از سر لجبازی قبولم کردی؟با خودم گفتم عجب دختر با دلو جرئتی

نمیدونم چرا یه کشش خاصی نسبت بهت داشتمو دارم اوا باید بلند شی باید از روی این تخت بلند شی

باید بلند شی تا من زنده بمونم تا بتونم اعترافمو بهت ثابت کنم همینجور که حرف میزد و سرش لبه ی تخت

کنار اوا بود  به خواب رفت