پله هارو دو تا یکی طی کردم سر پله ی اخر به سمت پایین پام  پیچ خورد فریاد زدم:اخ اخ در حالی که لی لی

کنانبه سمت جا کفشی میرفتم گفتم:گندت بزنن اهه

ارمان:ارووم بابا هنوز نرسیده

_میدونم بابا میدونم میخوام زود تر اونجا باشم

هنوز مامان اینا نیومده بودن من کلافه تو ماشین منتظر نشستم بالا خره به اومدن رضایت دادن ماشینو روشن کردیم

و به سمت فرودگاه به راه افتادیم دل تو دلم نبود بالاخره بهرادو میدیدم با رسیدن به فرودگاه جلو تر از همه به راه

اافتادم پرواز المان به زمین نشست دستمو گذاشتم رو قلبم:اخیییییش

چشم از شیشه بر نمیداشتم یکی یکی عده ای میومدن و با بدرقه خانواده هاشون میرفتن چشمم دنبال بهراد

بود از دور دیدمش اما چیزی که میدیدم باورمو ازم گرفته بود اگه این بهراده پس..پسس.. این زنه کیه باهاش؟

بهراد هر از گاهی به دختره نگاه میکرد رسیدن به ما با هزار بد بختی رفتم جلو بهراد اروم گفت:سلام

نگاه پر سوالمو بهش انداخته بودم مامان اینا یکی یکی باش احوال پرسی کردن بهراد رو به مامان گفت:ماریا دختر

خاله م ماریا به مامان دست داد نمیخواستم اونجا باشم لبخند تصنعی زدم و رو به بهراد گفتم بریم دیگه

سری تکون داد مامان اصرار کرد بریم خونه شون اما من قبول نکردم هنوز تو فکر بودم ارسام گفت :من اوا

اینارو میرسونم با خدافظیه مامان اینا سوار ماشین شدیم بهراد جلو نشست و منو ماریا عقب بهراد رو بهم

گفت:ماریا یه چند شب مهمون ماست تا با اقای مهرانی صحبت کنم واسه ی واحد پایین

با خشم نگاش کردم برگشت ارسام جلوی خونه پارک کرد و پیاده شدیم سرمو داخل شیشیه کردم گفتم:خدافظ ممنون

کیلیدو تو یدر انداختم و درو با شدت بستم و رفتم توی اتاق خوابم  بهراد اومد تو:چته توو؟

_چمهه؟خوبیی؟فکر کنم تو باید توضیح بدی؟

_نترس تا چند روز دیگه میره

_این یعنی چی بهراد به جای علاقه ته 1 ماهو نیم ازت دور بودم حالام

_تو خرابش میکنی گند میزنی به حال من

_من توضیح میخوام

توضیح باشه واسه شب

رفتیم بیرون ماریا نگاهی به من کرد:بهراد جون ببخش زندگیتو به هم ریختم

_نه با با اوا خیلی خوبه حالتو درک میکنه توو مواظب بچه ت باش؟

رو به من گفت :خوش به حال بچه ت که بابایی مثل بهراد نصیبش میشه

_هه بچه

بهراد: زنگ زدم الان غذا میارن

من که نمیخورم میرم تو اتاق

به سمت اتاق رفتم که داد بهراد میخکوبم کرد:برگرد

اروم برگشتم سمتش:اینو دارم واسه دوتاتون میگم از این به بعد توی این  خونه غذا نمیخورمو قهر کنمو..........

نداریم حالیتون شد؟

ماریا:بهراد چته خب چرا داد میزنی حق داره؟

_از الان به بعد همه حق دارن حتی من رفت بیرون و درو کوبید نشستم رو کاناپه و زدم زیر گریه ماریا اومد

سمتم و منو در اغوش کشید:به خدا چیزی نیست من بهت توضیح میدم

پسش زدم :لازم نیست توضییح بدی و به سمت اتاقم رفتم

دختره ی احمق احمق اه لعنت بهت لعنت به همتون

در اتاق باز شد و بهراد داخل شد:بیا بیرون غذا اوردن

رومو برگردوندم:من نمیخورم

_نفهمبدب چی گفتم؟گفتم بیا بیرون

مقاومتی نکردم و دنبالش به راه افتادم منو بهراد کنار هم نشستیم و ماریا رو به روی بهراد صدای ماریا منو از افکارم

بیرون اورد رو به بهراد گفت:بهراد جون اون نوشابه رو بی زحمت

بهراد نوشابه روبه سمت ماریا گرفت ماریا زیر لب گفت:ممنون

به زور دو تیکه از پیتزارو خوردم بلند شدم و رو به بهراد گفتم:غذاتو خوردی ماریا رو به اون اتاق راهنمایی کن

با نحکم گفتم:شب    بخیر

لباس شب سبز رنگمو پوشیدم موهامو دورم رها کردم و از ادکلنم زدمرژ لبی زدم وروی تخت نشستم نمیدونم

چه مدت گذشت که بهراد داخل شد با دیدنم هل شد و این از بی حرکت بودنش وسط اتاق معلوم بود

زود جایگاه خودشو به دست اوردو دکمه های پیرهنشو باز کرد اروم بودم میخواستم امشب مال من باشه

عادت داشت شبا بی لباس میخوابید اومد جلوم و میخواست منو در اغوش بکشه که پسش زدم درحالی که

عی داشتم صدام بالا نره گفتم:میشنوم من توضیح میخوام

_ببین اوا؟خانومم مجبور شدم

_هه اره چند سال پیشم مجبور شدی؟واسه چیییی

_باید ماوردمش اون شوهر...

_پریدم بین حرفش:تو مگه وکیل وصیه همه اییی؟

_اوا اون سرطان داره چند ماه بیشتر زنده نیست پچه ش چه گناهی کرده

چند لحظه جمله شو تو ذهنم تحلیل کردم سرطاان؟خدایااا زل زدم بهش و اشکام جاری شد

_بهراد دوسم داره؟

_ارهه خانومم منو در اغوش کشید بازو های برهنش دورم بود منو به خودش فشرد و سرشو کرد توی موهام

چند تا نفس عمیق کشید:زمزمه کرد:اوااا؟عششق بهرادد

اومدم حرف بزنم که چشامو بوسید چشامو بستم لباشو با لبام دوخت و .....

اروم شده بودم ارومتر از قبل حرفاش لازم بود از اتاق رفتم بیرون اما در کمال حیرت دیدم ماریا پشت میز نشسته

بود رفتم جلو که بلند شد گفت:صبح بخیر اوا جوون

_با شک گفتم :ممنونم

نگاهی به میز کردم که گفت:اقا بهراد صبح زود رفت

تو چشاش غم داشت از زبونم استفاده کردم و لبخندی زدموگفتم:چند ماهته؟به شکمش اشره کردم

_خندید اما غم تو چشاش موج میزد:چهار ماه

_ازت یه سوال بپرسم ناراحت نمیشی؟

_نه نه بپرس

_باباش.... یعنیی مییگم چه جور ادمی بود؟

استینشو زد بالا داد زد:اینن بودد نگاااه به کبودی های روی دستش نگاه کردم

شروع کرد به سرفه کردن

رفتم سمتش ماریا ماریا جون چی شد؟ببخشیید لیوان ابو گرفتم سمتش:بیا این ابو بخور اروم شی

نشوندمش رو کاناپه همونطور که نفس نفس میزد اروم شروع کرد:گاهی فکر میکنم دارم تقاص پس میدم

تقاص کاری که با بهراد  کردم

چند بار نفس نفس زد و ادامه داد:بهراد خیلی پاک بود اون بهترین مرده اما من ازش سوئ استفاده کردم

اونو واسه خودم میخواستم واسه فرار از فربد خیلی سخت بود اوا جوون خیلیی وقتی یادم میاد زیر دست فربد....

اشکاش جاری شد رفتم نزدیکتر دستشو به نشونه ی خوبم بالا اورد

ادامه داد:وقتی گفتم کار بهراده:اولین سیلی رو از بهراد خوردم به خاطر تهمتی که بهش زدم

اما میدونی چیه همیشه جای دستشو رو صورتم حس میکنم این راضیم میکنه وقتی بی خبر گذاشتمش

رفتم میدونستم میدونستم اونم حق عاشق شدن داره در حقش ظلم کردم اما الان که میبینم دوست داره

خوشحالم

خندید میون گریه خندی:هه چند سال پیش بهرادو با رابطه  مال خودم کردم  اما الان با این بچه اومدم تو زندگیش

من یه خودخواهم نه؟من من چند ماه بیشتر زنده نیستم اوا

هق هقش بلند شد رفتم و دستمو دور گردنش انداختم:ارووم بااااش دختر

اشکای منم جاری شدن

ادامه داد:اوااا باور کن اون حسی به من نداره من من قصدم خراب کردن زندگیتون نیست فقط.. فقطط یه قولی

بهم بده

_هییییییییس اروم باش ماریا

در حالی که نفس نفس میزد میون سرفه نالید:اگه مردم از بچه م مراقبت کن جونه بهراد قول میدی؟

_این چه حرفیه تو خودت زنده میمونی از بچه ت........

_قول بده؟قول میدی؟

_اره اره قول میدم

_دستمو فشرد ممنونم

خندیدم بشین بشین تا من برم یه چیزی واسه ظهر درست کنم بهرادم میاد

سرشو به کاناپه تکیه داد و اروم خوابید اروم خوابیده بود نگاهی به صورتش انداختم چشای تقریبا کشیده

ابرو های هشتی با مو های بلوند با خودم گفتم چه قدر این دختر زجر کشیده

بیخیال برانداز کردنش شدم به سمت اشپزخونه رفتم کاهو های شسته شده رو خورد کردم مشغول تزیین کردن

سالاد بودم که تلفن زنگ خورد به سمت تلفن رفتم و دکمه ی پاسخ رو فشردم:الو

صدای مامان بهراد(بهنوش جون) توی گوشی پیچید:الو سلام اواا جون خوبی عروس گلم؟

_ممنون مامان شما خوبین؟پدر جون خوبن؟

_اره خدارو شکر چه خبرا شنیدم بهراد برگشته

خندیدم:بله مامان جون با دختر خواهرتون ماریا

_اره اره بهراد بهم گفت میشه باهاش صحبت کنم

_نگاهی به ماریا کردم و گفتم:اخه مامان جون الان خوابه

_باشه باشه فقط بیدار شد بگو وسایلشو جمع کنه بیاد اینجا

_وا چرا خب چه فرقی..

پرید وسط حرفم:نه  نه دلم تنگ شده عصر فربدو میفرستم دنبالش

اسم فربد تو گوشم پیچید گفتم:مامان جون بو ی سوختگی میاد باید برم کاری ندارین؟

_نه اوا جون خدافظ

زیر لب خدافظی گفتم و گوشی رو گذاشتم

بلندشدم و به سمت ماریا رفتم تکونش دادم:ماریا ماریا جون بلند شو

اروم چشاشو باز کرد از لای چشاش نگاهی بهم کرد و لبخندی روی لبش نشست

_پاشو ناهار

هر دو سر سفره نشستیم دیسو به سمتش گرفتم:بکش هم واسه خودت هم  اون فسقلی

چیزی نگفت وو فقط خندید

_راستی خاله بهنوش زنگ زد فهمیده اومدی راستش گفت بری اونجا عصری فربد میاد دنبالت

شروع کرد به سرفه کردن رفتم سمتش:مایا ماریا جون چی شدی؟چندتا زدم پشتش یه کم اروم شد

چشاشو با التماس بهم دوخت:نذار منوببره تورو خدا خواهش میکنم

_هییییییییس هنوز که نیومده

در باز شد و هردو برگشتیم سمت در بهراد داخل شد :سلام

هردو جوابشو دادیم بلند شدم رو بهش گفتم:تا دستاتو بشوری واست غذا میکشم

لبخندی زدو بعد از مدتی اومد پشت میز نشست تصمیم گرفتم با بهراد در میون بزارم ماریا غذاشو تموم کرد و

زیر لب گفت:ممنونم اوا جون میرم وسایلمو جمع کنم و از پیش ما دور شد

بهراد با سوال بهم نگاه کرد

_بهراد مامانت زنگ زد گفت عصری فربدو میفرسته بیاد دنبال ماریا

_که چی؟

_که اونجا بمونه

خب؟

_هیچی تو با سوال نگاه کردی

_اگه خوردی جمع کنم؟

اره ممنونم میرم بخوابم خسته م یه ساعت دیگه بیدارم کن

_باشه

از پشت میز بلند شد و به سمت اتاق رفت اخرین ظرفو اب کشیدمو روی کاناپه ولو شدم احساس میکردم کمرم

داره از وسط دو نصف میشه چشامو روی هم گذاشتم و نفهمیدم چی شد که به خوواب رفتم وقتی چشم باز

کردم هوا تاریک شده بود زمستون بود 11 اسفند و هوا زود تاریک میشد سریع بلند شدم و صدا زدم:بهراد؟بهرااااد؟

کسی نبود ماریا هم رفته بود سر گیجه داشتم به سمت  حموم رفتم و دوش گرفتم موهامو خشک کردم و یه بلوز

بنفش با یه دامن پوشیدم ادکلن زدم و اومدم بیرون از پشت چشام گرفته شد دستمو گذاشتم روی دستش

_ااا بهراد اذیت نکن

دستمالی بست رو چشم اروم گفت هرجا میگم برو

_بهراد حوصله ندارم

_بی توجه گفت:برو برو مستقیم بپاا گلدون

راست راست رات بیاا بیاا اهان  بشین

نشستم گفت:حالا چشم بندتو باز کن چشم باز کردم و جیغ زدم:وااااااااااای بهراد تو دیوونه ای

_گونه مو بوسید تولدت مبارک خانوم

_لبخندی زدم و جعبهی کوچیکی که روی میز بودو برداشتمو بباز کردم:گردنبندی بو با دوتا قلب به هم چسبیده

جیغ زدم:این ماله منه

_لبخندی زد برگرد بندازم گردنت

برگشتم و بهراد گردنبندو دور گردنم بست

رو بهش گفتم:ماریا رفت؟

_اره واش تاکسی گرفتم مامان نزگ زد گفت رسیده

بهراد دست برد سمت کنترل ضبط و اهنگی رو پخش کرد دستمو گرفت پاشو خانومم

بلند شد و یه دستمو گذاشتم رو شونه ش یه دستمو تو دستشو اونم یه دستشو دور کمرم حلقه کرد

اگه یه عاشق تو دنیا باشه

منم، منم، منم

اون که نمی خواد عشق و ببازه

منم، منم، منم

اون که تو چشماش صد قصّه داره

تویی، تویی، تویی

اون که از این عشق صد گله داره

منم، منم، منم

اروم اروم لباش میومد جلو نفسام تند شده بود تنده تند چشامو بسته بودم که با لباش لبامو دوخت

اون که تو چشماش صد قصّه داره

تویی، تویی، تویی

اونی که از این عشق صد گله داره

منم، منم، منم

حالا اونی که یه بی قراره چشماش همیشه در انتظاره، طاقت نداره طاقت نداره

منم، منم، منم

اون که لحظه هاش براش یه ساله دل کندن از تو براش محاله نیستی که ببینی الان چه حاله

منم، منم، منم

کاش اون زمانی که میای دل از تو سیر نباشه
شراره های عشق ما خاموش و پیر نباشه

ما با گذشته های عشق هر دو غریبه باشیم
واسه پشیمونی تو یه لحظه دیر نباشه

حالا اونی که یه بی قراره چشماش همیشه در انتظاره
طاقتنداره طاقت نداره

منم، منم، منم

اون که لحظه هاش براش یه ساله دل کندن ازتو براش محالهنیستی ببینی الان چه حاله

منم، منم، منم

اروم اروم همه چی زود میگذشت اهنگ تومو شد و سر بهراد عقب رفت روی کاناپه ولو بودم فکر کنم

فشارم افتاده بود بهراد با دیدن رنگ پریده م تیکه کیک برید و گذاشت تو دهنم سرمو گذاشتم رو شونه

ش و چشامو بستمو اروم مزه مزه کردم منو به خودش فشرد و سعی کرد ارومم کنه

شب خاطره انگیزی بود حستگیه این دو ماه دوری از تن در اومد اما جدیدا نمیدنم چرا دلم یه جوری بود یه دفعه

احساس کردم تمام معده م داره میاد بیرون به سرعت به سمت دستشویی رفتم و درو بستم صدای عق زدنم

دستشویی رو برداشته بود سرمو  بلند کردم و توی اینه ی دستشویی  به خودم خیره شدم چند مشت اب

زدم به صورتم و دستمو گذاشتم روی شکمم خدایااا!!!

با صدای در به خودم اومدم صدای بهراد از بیرون میومد:اواا؟اواا خوبی؟

دستی به صورتم کشیدم و درو باز کردم نگاش کردم و لبخندی زدم اره بابا نمیدونم چی شد یهو

دستمو گرفت و اروم به  سمت اتاق هدایتم کرد منو رو تخت خوابوند و پتو رو کشید روم کنارم پایین تخت زانو زد

و دستمو محکم فشرد چشای گرم شد و به خواب رفتم طرفای ساعت 9 بود که بیدار شدم بهراد همونجور خواب

بود لبخندی زدم و اروم صداش کردم:بهراد بهراد بلند شو بهراااد

اروم چشم باز کرد :هوووم

_پاشو رو تخت بخواب

بلند شد و خودشو رو تخت ولو کرد و به خواب رفت معلوم بود دیشب اصلا نخوابیده پالتومو تن کردم و بیرون رفتم

باید از شکی که کرده بودم مطمئن میشدم بیرون کمی برف روی زمین بود کم کم رو به اب شدن بودن زمستونو

دوست داشتم روی صندلی منتظر بودم بی صبرانه منتظر جواب ازمایش موبایلم زنگ خورد با دیدن اسم بهراد

لبخند کنج لبم نشست گوشی رو برداشتم:جانم

_جانت بی بلا کجا گذاشتی رفتی یهو؟یه ساعت خوابیدم ها

_خب ببخشید بیرونم میام خونه توضیح میدم سر راهم غذا میگیرم

_نه نه نمیخواد خونه ی مامان دعوتیم بیا اونجا

_خب چشم کاری نداری؟

_نه بوووس رو لبات

جیغ زدم:بهراااااااااااااااد؟

_اوه اوه خب بابا بای

_فدات فعلا

تماسو قطع کردم و نفس عمیقی کشیدم

با صدای زنی که پشت میز نشسته بود به خودم اومدم:خانوم اوا تبیان؟اوا تبیان

_بلند شدم:بله بله

_شمایین؟

_بله چیشده؟

_تبریک میگم

برگه ازمایشو از دستش گرفتم:وااای ممنونم

سریع از ازمایشگاه زدم بیرون ماشینو روشن کردم و با شنیدن صدای محسن یگانه صدای ضبطو بلند کردم:

هوس کردم بازم امشب زیر بارون توی خیابون
به یادت اشک بریزم طبق معمول همیشه

آخه وقتی بارون میاد رو صورت یه عاشق مثل من
حتی فرق اشک و بارون دیگه معلوم نمیشه
امشب چشای من مثله ابرای بهاره
نخند به حال من که حالم گریه داره

چرا گریم نمیتونه رو تو تاثیری بذاره
آره بخند ، بخند ، که حالم خنده داره
آره بخند ، بخند ، که حالم خنده داره
بخند ، بخند ، که حالم خنده داره

این عشقه یک طرفه من رو کشونده تو خیابونا
نمیخوام توی این خلوت کسی دورو برم باشه

نه پلکام روی هم میرن نه دست میکشم از گریه
نه میخوام بند بیاد بارون نه چتری رو سرم باشه

امشب چشای من مثله ابرای بهاره
نخند به حال من که حالم گریه داره
چرا گریم نمیتونه رو تو تاثیری بذاره
آره بخند ، بخند ، که حالم خنده داره
آره بخند ، بخند ، که حالم خنده داره
بخند ، بخند ، که حالم خنده داره

نه پلکام روی هم میرن نه دست میکشم از گریه
نه میخوام بند بیاد بارون نه چتری رو سرم باشه

امشب چشای من مثله ابرای بهاره
نخند به حال من که حالم گریه داره
چرا گریم نمیتونه رو تو تاثیری بذاره
آره بخند ، بخند ، که حالم خنده داره
آره بخند ، بخند ، که حالم خنده داره

بخند ، بخند ، که حالم خنده داره

جعبه ی شیرینی رو از رو صندلی کناری برداشتم و در ماشینو قفل کردم و زنگو فشردم صدای بهراد توی کوچه

پیچید:بیا تو

داخل شدم کفشامو در اوردم و گوشه ای گذاشتم و داخل شدم با دیدن ماریا لبخندی زدم لبخند سردی تحویلم

داد بهنوش جون و بوسیدم و روی مبل کنار بهراد قرار گرفتم یه ابروشو داد بالا گفت:شیرینی واسه چیه؟

_میگم حالا

ماریا بلند شد و به اشپز خونه رفت

تعجب کردم چش بود؟با تعجب به بهراد نگاه کردم شونه شو بالا انداخت و چیزی نگفت

به انواع غذاهای روی میز نگاه کردم کنار بهراد نشستم رو به بهنوش جون گفتم:واااای بهنوش جون دختر خواهرتون

کولاک کرده؟یا چشم عروستونو دیدین؟

خندید:وااا اوا جون به خدا تو مثل دختر نداشتهم میمونی

_ممنونم لطف دارین

مرغو از توی ظرف برداشتم و گذاشتم توی بشقاب بهراد و با ابرو  اشاره کردم بخوره.غذا توی سکوت خورده شد

هر ازگاهی به ماریا نگاهیمیکردم نگاش یه طوری به من بود ظرفمو برداشتم و رو بهنوش جون گفتم:ممنون مامان

ظرفو بردم توی اشپزخونه سفره جمع شد و همه دور هم نشستیم ماریا چایی رو چرخوند شیرینو رو از توی

یخچال اوردم و رو به همه ایستادم گفتم:خب اینم از خبر من

بهراد گفت:چه خبری؟

_بهراد جان 10 تا سوال میتونی بپرسی تا بهش برسی

_اااا اوا اذیت نکن

_ابرویی بالا دادم و همونطور دست به سینه ایستادم

دستشو به نشونه ی تسلیم اورد بالا:خیلی خب خیلی خب تسلیم ااا چیزی برنده شدیم

_نه

به مسخره گفت:تو جیب جا میشه؟

اما من خیلی جدی گفتم :نه بهراد جون 8 تا دیگه

_ااا یه راهنمایی کن

_اووووم وایسا اهان مربوط به ما دوتاست

بابای بهراد طاقتش تموم شد گفت:اوا بابا پسرمو اذیت نکن

خندیدم :چشم پدر جون بگممممممممممممممم؟

همه گفتن:بگووووو

رو به بابا گفتم:دارین نوه دار میشین

بهنوش جون اومد سمتم و منو محکم در اغوش کشید ااای مبارکه

زیر چشمی بهرادو نگاه کردم فقط یه  لبخند کوچیک زد شیرینی رو چرخوندم و کنارش نشستم اروم

گفتم:چیه؟خوشحال نشدی؟

اونم فقط زیر لب گفت:چاییتو خوردی حاضر شو بریم

_بهراد؟

_بی توجه به من ادامه داد:زود باش

چایی رو گذاشتم رو ی میز و بلند شدم به طرف اتاق رفتم با حرص حاضر شدم و اومدم بیرون سرمو انداختم

پایین و رو به بهراد گفتم:بریم

بهنوش جون بلند شد:ااا کجاا مادر؟

سریع تر از من بهراد جواب داد:مامان اوا قراره بیاد خونمون دیگه باید بریم

من فقط داشتم نگاه میکردم نمیدونستم دلیل رفتارش چیه مامان بهراد گفت:باشه مامان جون سلام برسونین

کاش بیشتر میموندین

لبخند مصنوعی زدم و گفتم:ان شالله یه وقت دیگه بوسش کردم و گفتم خدافظ رو به ماریا و پدر جون گفتم:با اجازه

با بهراد سوار ماشین شدیم درو با حرص کوبیدم ماشین حرکت کرد و من که طاقتم تموم شده بود داد زدم:چت

شد تو یهووووووووو؟

_این یعنی چی؟

_چیییی ؟این که داری پدر میشی؟

_اواا بس کن الان وقتش نبود زوود بود

_داد زدم:چراااا؟چراااا زود بود؟

_اوا؟

_اواا چیی؟دیگه داری خسته م میکنی بهراد.خیلی خب باشه نمیخوای اما مجبوری قبولش کنی اصلا اصلا ااگه

این بچه نبود طلاقمو میگرفتم

ماشین ترمز وحشتناکی کرد و بهراد با خشم برگشت طرفم :چی گفتی تو..؟

_گفتم:اگه این بچه نبود طلا...

با پشت دست محکم زد توی دهنم  اما من فقط تونستم بگم اخ  و اشکام سرازیر شد فریاد زد و دستشو به

نشونه ی تهدید بالا اورد:باااار اخرت بود حرفی از طلاق روی دهنت اومد حااالللللللیت شد؟

_ازت بدم میاد تو چت شده هاان این ازدواج از اولشم مسخره بود من احمقم نباید ...همش به خاطر ماریاست

نه؟

صدای دادش خفه م کرد:نهههههههههههههه

ماشینو روشن کرد و به راه افتاد جلوی در خونه نگه داشت هر دو به سمت اسانسور حرکت کردیم چشامو رو هم

گذاشتم تا اروم شم هردو پیاده شدیم در و باز کرد و داخل شدیم  روی کاناپه ولو شدم و برگه ازمایشو پرت

کردم رو میز اههههههههههه

اومد کنارم نشست:چته تو اوا؟بچه شدی؟من فقط گفتم زود بود

_یه طوری میگی انگار تقصیر من بوده؟هان؟تقصیر من بوده

دستشو گرفتم و گذاشتم رو شکمم ادامه دادم:بگوو دیگه تقصیر من بوده که الان این بچه تو شکمه منه ؟صدای

هق هقم بلند شد:با چه ذوقی اومدم خبرو بهت بدم اما تو...

بهم نزدیک شد و منو محکم در اعوش گرفت:اواا من دوسن دارم دیوونه شاید اول یه لجبازی بوده اما الان

علشقتم خله باشه قربونت برم اروم باش جون من اروم باش کش موهامو باز کرد و دستشو برد توی موهام

نجوا گونانه گفت:اوااا اروم باشش من غلط کنم این بچه منه هااا سرمو محکم فشردم تو سینه ش

انقدر سکوت کرد و تو موهام چنگ زد تا اروم شدم سر بلند کردم و زل زدم تو چشاش چشاش فریاد از حقیقت

داشت صدای زنگ موبایلم بلند شد به سمت موبایلم رفتم شماره ناشناس بود با اکراه جواب دادم:الوو..؟

_الوووووو

بهراد اومد سمتم:کی بود؟

_نمیدونم ناشناس بود

اخماش رفت تو هم:ببینم

_ول کن بهراد قطع کرد بابا

-گوشیتو بده

_بهراد

_گووشیییتو بده من

گوشی رو گرفتم سمتش شماره رو یادداشت کرد و گوشی رو گرفت سمتم:بگیرش

رفتم سمت تلویزیون و روشنش کردم  و با شروع شدن فیلم مورد علاقه م ذوق کردم بهراد اومد کنارم نشست

سرمو گذاشتم رو شو نه ش و مشغول دیدن شدم اما همونطور خوابم برد