5 به دنبال هم
چه طور تونستم ؟حالا قضیه ی ماریا رو چه طور به اوا بگم تا ترکم نکنه ؟اما نه نه نمیگم
با دیدن لبم توی اینه وحشت کردم هر کار کردم نشد بپوشونمش از اتاق خارج شدم روی کاناپه به خواب رفته بود
محلفه ای اوردم و انداختم روش انگار تازه خوابش برده بود بیدارش نکردم بیخیال صبونه شدم و ناهاری حاضر کردم
داشتم کاهو خورد میکردم که صدای تلفن بلند شد به سرعت هجوم بردم سمت تلفن تا بهرادو بیدار نکنه گوشیرو
گذاشتم در گوشم صدای دختری پیچید:الووووو؟صدام میاد
لال شده بودم دختر ادامه داد:بهرااد؟
_ببخشید شما؟
_منزل اقای کیانفر
کلافه شده بودم:بله شما؟
بوووووووووق
گوشی رو قطع کرد کنار صندلیه نزدیک تلفن ولو شدم موبایل بهراد به صدا در اومد سر برگردوندم تکونی خورد و
مشغول در اوردن گوشیش از جیبش شد نگاهی به صفحه ی گوشی و نگاهی به من انداخت لبخند کجی زد و به اتاق رفت
در اتاق نیمه باز بود اروم گوش وایسادم فقط صدای بهرادو میشنیدم
ماریا بس کن....
هوووی دختره من زن دارم حالییت شد صداش رفت بالا نه خیر نه خیرر تو گوش کن ببین چی میگم تو تو زندگیه من
جایی نداریی حالییت شددد؟
پاهام سست شد اما باید از اونجا دور میشدم به زور خودمو به کاناپه رسوندم مغزم داشت سوت میکشید
دقایقی گذشت بهراد از اتاق خارج شد:اوووم چه بویی میاد بیار این غذارو که مردیم دیگه
نگاهی بهش کردم و با بی میلی بلند شدم هنوز به اشپزخونه نرفته بودم که چشمام سیاهی رفت و دیگه چیزی
نفهمیدم چشم که باز کردم روی تخت بیمارستان بودم بهراد با دیدنم گفت:خوبی؟اوووه چت شد؟
رومو برگردوندم و جوابی ندادم اما اشکام جاری شدن و گونه مو شستن پرستار داخل شد:خب بالا خره سرمتم
نمومشد و رو به بهراد گفت:میتونین ببرینشون
بهراد اومد سمتم خواست کمکم کنه داد زدم:دست به من نزن ها
بی اختیار دستشو کشد
به سمت ماشین رفتیم و به راه افتاد رو بهش گفتم:کجا میری؟
_خونه ی مامانت جایی کار دارم نمیشه تنها خونه باشی
_لازم نکرده منو ببر خونه
_گفتم که نمیشه صدای سگ منو در نیار
دیگه ساکت شدم حال بحثو نداشتم جلوی خونه نگه داشت و من پیاده شدم هیچ حرفیی نزد و بدون کلامی دور
شد زنگو فشردم صدای ارمان اومد:به ابجی بیا تووو
در باز شد و داخل شدم مامان با دیدنم به سمتم اومد به به چه عجب خوش اومدی مامانو بغل کردم
بعد رفتم سمت عزیز جون و گونه شو بوسیدم:قربون عزیز جونم برم
ارمان دست به سینه ایستاده بود:بیا مادر من باز این اومد ببین چه بل بشویی شد؟(خندید)
رفتم سمتش و اخمی کردم بدجنس یه وقت یه سر به من نزنی ها اصلا تو چرا خونه ای؟
صدای ارسام که از پله ها میومد پایین بلند شد:بابا بزار برسی یعد سین جین کن پسر مردمو ااااا
با صدای ارسام جیغ زدم و دوییدم سمتش و رفتم تو بغلش به حالت خنده داری ادای زنارو در اورد:وااااااااه خجالت
بکش دختر بغل نامحرم و سرشو به حالت خنده داری برگردوند از ش جدا شدم و گفتم:گم ششووو ایش
روی مبل نشستم مامان شربتی اورد:خبب چه خبرا مادر از اینورا؟
_هیچی بابا خسته شده بودم گفتم بهراد بیارتم اینجا
_اهاان پس زنگ بزن بگو شام اینجایین
_ااا نه دیگه مامان
-لازم نکرده تعارف کنی برنج خیس کردم
_چشم
شماره بهرادو گرفتم (مشترک مورد نظر در حال مکالمه است)
صداش پیچید:الوو جانم اوا
_سلام
_سلام خانوم
_مامان گفت شب شام اینجا بمونیم غذا درست کرده
_ااا قبول نمیکردی
_مامانو که میشناسی من حریفش نمیشم
_باشه باشه سلام برسون
_باشه شب زود بیای فعلا
_خدافظ
با مامان مشغول چیدن سفره شدیم که صدای ایفون بلند شد روبه ارسام که داشت میرفت درو بزنه گفتم:بهراده
من باز میکنم به سمت ایفون رفتم بهراد و اقا جون با هم بودن درو زدم و کنار در ورودی ایستادم با دیدن بابا روبوسی
کردم و جعبه ی شیرینی رو از بهراد گرفتم بهراد با همه به گرمی احوال پرسی کرد با صدای مامان همه به طرفش
برگشتیم :ااا بسه دیگه بیاین شام یخ کرد
همه گی دور میز نشستیم دیسو گرفتم جلوی بهراد تا برنج بکشه بهراد کنار گوشم زمزمه کرد:به مامان اینا گفتی
قراره یه مدت بیای پیششون؟
همونجور که قاشق برنجومیذاشتم تو دهنم اروم گفتم:یادم نمیاد در این باره حرف زده باشیم؟
-_اواا بس کن
اومدم جوابشو بدم که مامان سالادو گرفت سمتمو گفت:اوا جان مادر واسه اقا بهراد سالاد بکش
لبخند تصنعی زدم و ظرفو ازش گرفتم پس از اتمام غذا بهراد به ساعت اشاره کرد و ازم خواست حاضر شم
معذرت خواهی کردم و به اتاق رفتم مانتومو به تن کردم با حرص دکمه هاشو میبستم شالمو همونطور روی سرم
انداختم وکیفمو برداشتم و از اتاق خارج شدم بهراد با دینم گفت:بریم اوا جان؟
---مامان گفت:ااا کجا؟
رو به مامان گفتم:شرمنده مامان جون بهراد خسته ست
به احتراممون تا دم در اومدن از همه خدافظی کردیم بهراد در ماشینو باز کرد و سوار شدیم ماشین به راه افتاد
شروع کردم:این یعنی چی بهراد؟
_خیلی حونسرد گفت:چی یعنی چی؟
که بری؟مگه من موافقت کردم
_برگشت سمتم و نگاهی بهم کرد:مگه من شوهر توام
_یعنی چی بهراد هااان؟من نمیتونم
_واسم مهم نیست
_واسه من مهمه مثل اینکه یادت رفته زنتم نه نامزدت هاااااااااااان؟صدام اوج گرفته بود ادامه دادم بزاری بری؟رو چه اعتمادی؟
_رو همون اعتمادی که زنم شدی یادت رفته؟
_زل زدم بهش:اون دختر کیه که وقتو بی وقت زنگ میزنه؟جواااااااب بده
فریاد بهراد در جا میخکوبم کرد:دهنتو ببند اصلاا اصلاا
سکوووت از ترس دیگه چیزی نگفتم رومو طرف پنجره کردم با ایسادن ماشین پیاده شدم و جلو تر از بهارد به راه
افتادم خودشو ریسوند بهم و دکمه ی 2 رو زدم بهش نگاه نمیکردم اما سنگینیه نگاشو حس میکردم چشامو
بستم تا اشکام سرازیر نشه با صدای ضبط شده(طبقه ی دوم)پیاده شدم درو باز کرد و هر دو داخل شدیم رفتم
سمت یخچال و لیوان ابی برداشتم لیوانو پر اب کردم و سر کشیدم دکمه ی پیغام گیرو زد صدای فربد بو
(الوو الوو بهراد چرا جواب نمیدی به من یه زنگ بزن واجبه هاا واسه کارای .. منتظرم)
بی توجه بهش رفتم تو اتاق لباس خواب سبز یشمی رنگمو پوشیدم و موهامو باز کردم که بهراد داخل شد
نگاهی به سرتا پام انداختو گفت:یه چیزی بنداز روت اونطوری نخوابی ها سرما میخوری
_به تو ربطی نداره(با داد)
قاطی کرد اومد جلو.جلوی جلو سینه به سینه م یه طرف موهام روی سینهم رها شده بود انگشت اشره شو
کشید رو لبم طویری دندوناشو روی هم سایید که گفتم الان خورد میشن غرید:هیییییییییس یادت نره خانوم
همه ی کارای زنم روی زنم تاکید داشت به من ربط داره چاشمو بستم دستشو گذاشت روی سینه و هلم داد
سمت تخت که ولو شدم روی تخت و پرسید:حالیییییت شد؟
لال شده بودم به معنیه واقعی فقط سر تکون دادم در حالی که میرفت سمت در برگشت سمتم و ببا دیدن اشکام
که حالا جاری شده بودن گفت:حالا بخواااااب و درو محکم کوبید از صدای در ناخوداگاه چشامو برای لحظه ای
بستم
چشام اروم بسته شد با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم گیج به کنارم نگاه کردم بهراد نبود رفتم سمتتلفن همون جور خواب الو گوشیو برداشتم:الو
_ببخشید منزل اقای کیانفر؟
_بله بله بفرمایین
_از اتلیه ی سایه مزاحم میشم این فیلماتون اماده ست بی زحمت تا عصر بیاین تحویل بگیرین
_بله بله چشم ممنون
تماس قطع شد به ساعت نگاه کردم اووه اوههه 11 بود ناهار سر سری خوردم و یه دوش گرفتم یه مانتوی کرم
رنگ تن کردم با یه شال شکلاتی رنگ اوایل دی بود و هوا سرد سوییشرتی روش پوشیدم و رفتم پایین
ماشینو رو شن کردم 20دقیقه طول کشید تا به عکاسی رسیدم با گرفتن عکسا رو به عکاس گفتم:ممنونم
به سمت خونه به راه افتادم همزمان با ترمز من ماشین فربدم رو به روم ظاهر شد از پشت شیشه یه کم
زل زدم بهش و پیاده شدم رقفتم جلو و به ماشینش دست به سینه تکیه دادم:فرماییش
_علیک سلام
_امرتونو بفرمایید
_پوزخندی زدو گفت:اینجا که نمیشه بریم تو بهراد نیست نه..
_خفهه شوو کاری نگکن که...
_اومد جلو:که چییی؟هاان؟
رفتم سمت در و گفتم:برو پی کارت وقتی بیا که بهرادم باشه
درو بستم و رفتم بالا عکسا رو پرت کردم رو میز و رو کاناپه ولو شدم دل تو دلم نبود تا بهراد بیاد و فیلمارو ببینیم
سرمو بین دستام گرفتم سلعت تند تند میگذشت حدودا ساعت 9 بود که کیلید توی قفل چرخید و بعهراد داخل
شد بلند گفتم:سلااام
نگاه سردی انداخت و زیر لب سلامی اروم کرد میخواستم زودتر جووو عوض کنم :امروز رفتم اتلیه منتظرت بودم
بیای فیلمارو ببینیم غذا خوردی؟
_اره یه چیزی خوردم
باشه پس نگاه میکنیم سی دی 1 رو گذاشتم و مشغول بودیم من ذوق میکردم و بهراد بی حرف کلافه بود
رفت سمت تلویزیون و خاموشش کرد و گفت:میخوام باهات حرف بزنم
منتظر نگاش کردم شروع کرد:اوا دوسال پیش بود که دختر خاله بزرگم از المان اومد اسمشش ماریا بود
وقتی اومد تمام تنش کبود بود نگران و مضطرب بود شوهر خاله م معتاد بود وقتی مامانش مرد باباش اونو به
ضرب میزد مست بود اون با هزار بدبختی میاد ایران و قتی به همه گفت که چی شده جوابشون فقط تا سف بود
فربد تو نخش بود خیلی اذیتش میکرد تا اینکه با هم به یه پارتی رفتن و تو اون پارتی فربدو ماریا...
چند وقت گذشت ماریا اومد پیشم التماس کرد خواهش کرد باهاش ازدواج کنم ولی وقتی ماجراشو فهمیدم
زدم تو دهنش و بیرونش کردم یه شب همه دور هم جمع بودیم که عموم عاقد اورد همه چی یهو اتفاق افتاد
ماریا به عمو گفته بود که من باتهاش...اونا هم به خاطر نرفتن ابرو مارو به عقد هم در اوردن
دو سال دانشگاهو ول کردم همه چی زود گذشت و من و ماریا
با هر کلمه ش قلبم میایستاد و به کار میافتاد
من از ش متنفر بودم یه روز اومدم خونه دیدم ماریا نیست فهمیدم رفته هه نامه ی عاشقون ه ش هنوز هست
داد زدم(بسهه دیگه نمیخوامم چیزی بشنوووم
_اواا اروم اروووم
با قدم هایی محکم به سمت اتاق رفتم و مشغول جمع کردن لباسام شدماومد داخل اتاق :اوا خواهش میکنم یه
فرصت بهم بده میفهمی؟
_نه نه نمیفهمم خیلی پستی یه ادم عوضی مثل پسر خاله ت که امروز... یه دفعه لال شدم
ابرو هاش رفت تو هم:امروز چی؟
_اب دهنمو قورت دادم :میخوام بخوابم خسته م
داد زد:میگم امرووز چیییییییی؟
_ هی ... هیچییی
_با توااااااام
_هیچی اومده بود اینجا چرت میگفت
_چیییی؟
_هی... هیچییی به خدا بهراد
رفت سمت در عصبانیت تو چشاش موج میزد با ترس رفتم جلو و بازوشو گرفتم:بهراد بهراد تورو خدا چیزی نشد به خدا
ج.ون اوا
پسم زد و رفت سمت تخت و دستشو کشید تو موهاش
با بغض گفتم من فردا میرم
_من پس فردا بیلیط دارم
_مهم نیست رفتم بیرون و روی کاناپه به خواب رفتم
نگاه اخرو به در اتاق خواب انداختم بغض بدی گلومو چنگ میزد چشمای اشکبارمو بستم و از در خارج شدمچمدونم با چرخاش دنبالم میومدپامو گذاشته بودم روی پدال گاز و فشار میدادم اصلا مهم نبود زنده برسم یا نه
به خو نه ی مامان اینا رسیدم دستمو گذاشتم روی زنگ و قصد برداشتن نداشتم در باز شد با سرعت داخل شدم
به یک سلام اکتفا کردم و بی اعتنا به همه به اتاق م رفتم درو قفل کردم یه ده دقیقه ای صدای در زدن و صدای مادر
درو باز کن مامان میومد نمیدونم ساعت چند بود کهوا تاریک بود صدای ارسام بلند شد:اوا؟اجی اوا باز کن درو باهات
حرف بزنم
_تنهام بزار ارسام
_اجی جونم باز کن جون ارسام
_درو باز کردم و داخل شد خودمو تو بغلش رها کردمو زدم زیر گریه دستاش نوازش گونه روی موهام بالا پایین
میشد مدتی گذشت سرمو بلند کردم و زل زدم به چشمای قهوه ایش نالیدم:ارساام میخوام یه مدت اینجا باشم
_چیزی شده؟ با بهراد حرفت شده؟
_نه نه یه مدت میخواد بره مسافرته خارج گفت خونه تنها نمونم
_ااا جون خودت؟گریه هاتم الکیه نه؟
_ارسااام؟
_ارساام چیی؟من خررم؟
_ول کن مرگ اوا
_خیلی خب بریم پایین شام حاضره
با هم پاین رفتیم با غذام بتزی میکردم که صدای زنگ بلند شد ارمان رفت درو باز کرد همه بهش نگاه میکردیم
برگشت سمتمون و گفت:بهراده
در باز شد و بهراد داخل شد به یک سلام اکتفا کرد اومد سمتم و بازومو گرفت و کشید:بیا کارت دارم
ارسام پرید وسط:اقا بهراد اروم
صدای بهراد رفت لبالا:شما دخالت نکین
منو برد بالا توی اتاق و درو بست و بازومو رها کرد :همین جور بیخبر میزاری میرییی؟ارههههه؟یعنی چیی؟
انقدر حالت ازم بهم میخوره که نمیخوای خدافظیی کنی؟
_بابت چییی هاان؟رفتن پیش زن سابقتت؟
_خفه شووو اون یه ازدواج اجباریی بوددد فهمیدی؟
_تموممشش کن حق نداشتیی ازم پنهاان کنیییییی اضافه کردم :کی برمیگردی؟
_نمیدونم
پوزخندی زدم و با یاذد اوری حرفای دیشب بهراد اشکام جاری شد اومد سمتم و سرمو گذاشت رو ی سینه ش
بوی خنک ادکلنش توی ریه هام رفت کش موهام کشید و موهام دورم رها شد نجوا کرد:اواا؟اواا خانومم اروووم
دستش رفت توی موهام دیگه طاقت نداشتم نفسام تند شده بود سرمو بلند کردم و زل زدم تو چشاش سرشو
اورد جلو و با لباش لبامو دوخت چشامو بستم انگار زمان متوقف شده بود که با صدای مامان از هم جدا شدیم
_اواا مادر بیاایین شاام یخ کرد
نگاهی بهم کرد غم تو چشاش موج میزد:من میرم مواظب خودت بااش
سری تکون دادم از در خارج شد روی تخت ولو شدم از پنجره بدرقه ش کردم و با اشک تنهاییمو پر کردم
یک هفته از اون شب کذایی میگذشت هنوز از بهراد خبری نشده بود تند تند سیبزمینی هایی رو که مامان جلومگذاشته بودو خورد میکردم تمام حرصمو ناراحتیمو سر سیبزمینی ها خالی میکردم با صدای داد من مامان با دو دوید
تو اشپزخونه:ای ای
_چی شد مادر؟
به دستم که خون ازش جاری شده بود زل زده بودم با تکونای مامان به خودم اومدم:اوا مادر دستتو بگیر زیر شیر
دستمو شستم و چسب زخمی روی انگشتم زدم
مامان:نمیخواد تو خورد کنی نگاه کن دستتو به چه روزی انداختی؟شماره ی خو نه ی لیدا اینارو بده
با تعجب به مامان نگاه کردم گفت:اوووه نه که همش تو حسو حال خونه بودی متوجه نشدی میخوایم بریم واسه
ارمان...
لبخندی زدمو گفتم: باشه الان یادداشت میکنم
شماره رو یادداشت کردم کیلید توی قفل در چرخید و ارمان داخل شد رفتم طرفش و شروع کردم به کل کشیدن
دستشو گذاشت روی دهنم:اووووووووه چه خبرهه هنوز نهبه داره نه...
پریدم وسط حرفش و هلش دادم اتفاقا از خداشونم باشه داداش به این ماهی
ارسام با جیغو داد ما اومد پایی:اوااا لال بمیری بابا چته؟کم نوشابه باز کن براش
_نوبت تو هم میشه ارساام خان
مامان با علامت هییس همه رو به سکوت دعوت کرد:الووو سللام خانوم مهرانی
.....
_بله
....
والا قرض از مزاخمت امر خیره
......
بله بله ان شالله مزاحم میشیم لطف کردی
...
بله سلام برسونین خدانگهدار
تلفن قطع شد و مامان رو کرد به ما که زل زده بودیم بهش:ههان چتونه عین عزراییل زل زدین به من بییاین
غذا بخوریم بعدم با هم برین یه کت شلوار واسه داداشتون بخرین
حالت خنده داری گرفتمو خوندم:امشب چه شبیست...
ارمان دوید دنبالم با خنده رفتم پشت ارسام و با حالت مظلومانه ای گفتم:داداش ارسام دستم به شلوارتت
پالتوی مشکی رنگمو تن کردم با یه شال سورمه الی و کفش اسپرت با ارسامو ارمان به راه افتادیم
یه دست کت شلوار خوش دو خت مشکی انتخاب کردیم راه برگشت با شوخی های پی در پی ما گذشت
به خونه رسیدیم پله هارو دو تا یکی طی میکردم که برم بالا مامان صدام کرد:اواااااااااا؟
برگشتم طرفش گفت:بهراد زنگ زد
خشکم زد پله هارو اومدم پایین:خب چی گفت؟نگفت کجاست؟شماره نداد؟حالشش.. حالش چه طور بود؟
پرید وسط حرفم:اووووهه مهلت بده بابا اره سراغتو گرفت گفتم کجایی تبریک گفت گفت که دوباره زنگ میزنه
همونجا ولو شدم کاش نمیرفتم
ارسام:خب توام دوباره تماس میگیره
لبخند تلخی زدم و به اتاق خوابم رفتم فردا شب فرا رسید خیلی اسرار کردن که منم برم اما به امید اینکه بهراد
زنگ بزنه موندم تلفن به دست روی کاناپه خوابم برد با صدای مامان اینا چشم باز کردم بلند شدم خواب الود گفتم:
چی شد؟
ارساام:هیچی بابا کی به این زن میده؟
گم شو جدی گفتم مبارکه؟
_اره بابا(چشمکی زد)
رفتم سمت ارمان بوسش کردم اوووم تبریک داداشی
رو به بابا گفتم:بابا جون یه اقایی به اسم قاسمی زنگ زد گفت باش تماس بگیرین
_خیلی خب مرسی
شب بخیر ک.تاهیی گفتم و به اتاق پناه بردم دلتنگ بوذدم دلتنگ بهراد اشکام جاری شد دردمو به کی میگفتم؟
هزارو یک فکر توی سرم میچرخید
یک ماه گذشت اما هنوز از بهراد خبری نبود عروسیه بهراد فرا رسید خودمو توی اینه نگاه کردم لباسی رو که شب
عقد کنونم پوشیده بودم به تن داشتم موهامو باز اتو کرردم و ارایش بی روحی کردم:خب چی کار کنم حوصله نداشتم
از پله ها پایین رفتم همه جمع بودن علی پسر عمه م اومد سمتم:اووه اووه خوشگلارو میدزدن
_گم شووو بابا ارمان نیومده؟
_نه بابا دوماد به این زودی میاد؟
رفتم کمک مامان عروسی توی خونه ی ما گرفته شده بود با بلند شدن همه فهمیدم که عروس داماد اومدن رفتم
سمتشون و با هر دو رو بوسی کردم کاش بهرادم بود کاش بود تا دستمو دور بازوش حلقه کنم
هردو توی جایگاه نشستن همه وسط مشغول رقصیدن بودن محو دیدن بودم و تو فکر بهراد دستی روی شونه م
اومد برگشتم مینا بود تلفنو گرفت سمتم:کجایی یه ساعته صدات میکنم اقا بهراده
تلفنو گرفتم صدای ارکستر بلند بود هجوم برم سمت اتاق گوشی رو به گوشم نزدیک کردم با صدای بغض الود
گفتم:الوو
صداش اشکامو جاری کرد:الوو اواا؟
گریه مهلت حرف زدن نمیداد
_الو اوا صدامو داری؟
سعی کردم اروم باشم:اره
_گریه میکنی؟
سکوت کردم دادش بلند شد:با تواام اوااا
_کجایی؟هاان معلومه یه ماه ازت بیخبرم چرا یه زنگ نزدی میدونیی حالمو؟هق هق امون نداد ادامه بدم
_گوش کن اوا؟اوای من نهایتا تا دو هفته دیگه میام چه خبره اونجا عروسیه؟
_اره عروسیه ارمان کاش کنارم بودی کاش...
_ببخشش خانومم
_عصبی شدم داد زدم:انقدر نگوو خانومم
_خیلی خب ارووم باش اوا گفتم که میایم
_چیی میایین؟مگه چند نفریین
_ببخشید یعنی میام اوا دیگه نمیتونم صحبت کتنم بووس مواظب خودت باش
_توام همینطور خدافظ
تماس قطع شد انگار بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده بود نفس عمیقی کشیدم و رفتم پایین چراغا
خاموش شد ارسام اومد سمتم "افتخار یه دور رقصو میدی؟
خندیدم :بلهه
اهنگ زده شد
اگه یه عاشق تو دنیا باشهمنم، منم، منم
اون که نمی خواد عشق و ببازه
منم، منم، منم
_گریه کردی؟
_بهراد زنگ زد دستش روی کمرم بود احساس خوبی داشتم
اون که تو چشماش صد قصّه دارهتویی، تویی، تویی
اون که از این عشق صد گله داره
منم، منم، منم
_خب؟
_تا دو هفته دیگه میاد
_به سلامتی
خندیدم اهنگ اوج گرفت و رقصمون ماهرانه شد ماهرانه تر از همیشه
اون که تو چشماش صد قصّه دارهتویی، تویی، تویی
اونی که از این عشق صد گله داره
منم، منم، منم
حالا اونی که یه بی قراره چشماش همیشه در انتظاره، طاقت نداره طاقت نداره
منم، منم، منم
اون که لحظه هاش براش یه ساله دل کندن از تو براش محاله نیستی که ببینی الان چه حاله
منم، منم، منم
کاش اون زمانی که میای دل از تو سیر نباشه
شراره های عشق ما خاموش و پیر نباشه
ما با گذشته های عشق هر دو غریبه باشیم
واسه پشیمونی تو یه لحظه دیر نباشه
حالا اونی که یه بی قراره چشماش همیشه در انتظاره
طاقتنداره طاقت نداره
منم، منم، منم
اون که لحظه هاش براش یه ساله دل کندن ازتو براش محالهنیستی ببینی الان چه حاله
منم، منم، منم
چراغا روشن شد و همه سوت کشیدن با ارسام و بقیه همه به دنبال ماشین عروس به راه افتادیم و ارمانو
همراهی کردیم موقع خدافظی بوسش کردم نتونستم جلو ی اشکامو بگیرم رو به ایدا گفتم:هویی داداشمو به تو
میسپارم بشنوم اذیتش کردی...اون شب ارمان اینارو تنها گذاشتیم و همه به خونه برگشتیم