4به دنبال هم
_سلاام چی کار کردین ازمایش دادین؟
_اره مامان جان عصر اماده ست بهراد میره میگیره یه چی بده بخورریم
غذارو با لذت میخوردم
مامان:شب خونه ی عمو اینا دعوتیم
_وااا به چه مناسبت؟
با صدای ارمان برگشتم سمتش:سلاام
_سلاام داداشی
مامان گفت:تولده ارمینه
_اوهوووووو باشه گرفتم مادرمن 1 ساعت وقت دارم حاضر شم کمدمو زیرو رو کردم یه مانتوی سبزابی پوشیدم
با یه شلوار جین و یه شال سبز تیره ارایشی کردم صدای زنگ موبایلم بلند شد با شماره ی بهراد دستمو
گذاشتم رو قلبم و جواب دادم:الوو؟
_صداش ی جوری بود:الوو اووا
_چی شده
_متاسفمم اواا ببخشید
رو تخت ولوو شدم چی شد ازمایشا
_خندیید هیچیییییی مثبت بود
_مرض احمق
ارسام درو باز کرد:با کی حرف میزنی میخوایم بریم
_باشه برو اومدم
بهراد:کی بود؟کجا میری؟
_ارسامم بود هیجا بابا خونه ی عموم دعوتیم
_اهان باشه برو خوش بگذره
_ممنونم خدافظ
جوابی نداد و قطع کرد سوار ماشین بابا شدیم و سمت خونه ی عمو به راه افتادیم همه پیاده شدیم زن عمو با
دیدنم به طرفم اوومد:واااااای وای ماشاالله عجب عروس خانومی
_ممنون زن عمو جون رفتم داخل ارمین اومد سمتم چه طوریی ابجی خانوم؟
اخم کردم:تو از سنت خجالت نمیکشیی هنوزم تولد میگیری
ِییییییییییییی
همه فامیل جمع بودن به صرف شام خونه ی عمو اینا
عمو رو بهم گفت:اواا جو خوشبخت شییی ایشالله
ببینم خبریه؟
مامان گفت:ارهه خانوم کیانفر زنگ زد گفت عروسی رو واسه یه ماه دیگه بزاریم
_من داد زدمکچییییییی؟قبول کردین؟
_اره دیگهه
_وای مامان بهتر نبود مشورت میکردین؟
_عمو:مگه بده؟
_نه نه بلند شدم از خونه رفتم بیرون حوصله هیچکسوو نداشتم اهه راه افتادم سمت خیابون تاکسی
در بست گرفتم تو تاکسی موبایلم زنگ خورد:بله ارمان؟
_الوو اواا کجاا رفتی؟
_ببخشید ارمان دارم میرم خونه
_مواظب باش زود میایم
_باشه باشه خدافظ
کرایه ی ماشینو حساب کردم و پیاده شدم در خونه رو باز کردم و رو تاب تو حیاط نشستم خدایااا خدایااااااااا
هنوزم بهش فکر میکنم چه طور چه طور با اون همه بدبختی که کشیدم هنوزم دوسم داشت؟چه طور میشهیه دختر به خاطر کسی که بهش خیانتت میکنه تا اون سر دنیا بره ؟سرمو گرفتم بین دستاک همه چی زود میگذشت
با صدای درب حیاط به خودم اومدم سرمو بالا گرفتم همه سلامی کردن و رفتن داخل ارمان اومد کنارم روی تاب
نشست :چیهه ابجی کوچیکه؟
توی چشای قهوه ایش زل زدم اشک توی چشاام حلقه شد با بغضی که تو گلوم بود به زور گفتم:ارمان همه چی
داره زود میگذره
پوزخندی زد :هه زندگیی همینه همیشه توی یه چشم به هم زدن میگذرهههههههه
_ارماان میترسمم
_از چیییی؟
اومدم لب باز کنم همه چیزو بگم اما صدای مادر مانع شد:بیااین تو هوا یرده
بی اختیار بلند شدم و رفتم سمت در ارمانم پشت سرم میومد روی تخت ولو شدم و به اینده فکر میکردم
همه ی کار ها جور شد منو بهراد یه ترم مرخصی گرفتیم تازه به بهراد عادت کرده بودم اونو تکیه گاهم میدونستم
اما اما.....
ماشینو گوشه ای پارک کرد رو بهم گفت توو بمون تا من برم کارتارو بگیرم سری تکون دادم و اون از ماشین خارج
شد
صدای زنگ موبایل منو به خودم اورد چشمم چرخید سمت موبایل بهراد شماره از خارج بود گوشی رو برداشتم
صدای زنی توی گوشم پیچید:الووو؟
سکوووووووووووووت کردم
_الوو بهراد
احساس کردم دارم خورد میشم گوشی از دستم افتاد در ماشین باز شد و بهراد داخل شد با دیدن رنگم گفت»
چتهههه؟اوااا؟
_تازه متوجه ی گوشی شد انگاار مهر سکووت به دهنم خوردهه بود به من من افتاد :اواا من میگم توضیح میدم
اما جوابش اشکایی بود که سر خوردن روی گونه م در ماشینو کوبیدم و به دادای بهراد که مدام صدام میکرد
توجه هی نکردم دستمو برای پژوی زرد رنگی بلند کردم:دربست
سوار شدم و با اشک ادرس خونه رو دادم به خونه رسیدم مامان با دیدن وضع اشفته م به سمتم اومدد
:اوااا اوااا مادر؟
_بی توجه به صدا ی مامان به سمت پله ها رفتم و در اتاقو قفل کردممم.............
موهام دورم ریخته بود اعصابم بهم ریخته بود از صبح جواب هیچکسو نمیدادم فقط میگفتم راحتم بزاررین ساعت حدودا9 شب بو.د در صدای وحشتناکی میداد و پشت سرش صدای بهراد:باز کن دروو اواا باز کن این درو
_با هق هق فریاد زدم:ولم کن ازتت بدم میادد
_اوااا درو باز کن تا نشکوندمش
بعدم صدای ارامش بخش پدر:اوا جاان باز کن بابا به سمت در رفتم و درو اروم باز کردم بهراد اومد داخل سینه ش
بالا پایین میرفت رو به مامان اینا گفت :خوااهش میکنم تنهامون بزارین
سکوووت بعد از مدتی اتاق خالی شد و منو بهراد تنها شدیم بهش شک داشتم نشست لب تخت و سرشو
گذاشت بین دستاش:چتههه اواا دیوونه شدی؟
_توو احمقیی یا منو احمق فرض کرردیی؟میدونستم تو هم یه اشغاللللیی
یه دفعه بلند شد قدم به قدم رفت سمت در نگام به حرکاتش بود درو قفل کرد و کیلیدو گذاشت تو جیبش اومد
جلوو:چیهه خانووم کوچولوو هاننن؟چیه
ازش ترسیده بودم ادامه داد:تو با دید ازاد اومدی تو این بازیی نیومدی؟
اشک میریختم د اد زدم:جلوو نیااااااا
سرشئ کج کرد کوو کووو اون اوای مغروورر که به پسریی مثل من که همه دخترا کشته مرده ش بودن نگاهم
نمیکرددد؟کوووووووش؟
_اومد جلو لباشو گذاشت رو لباااش محکم نگهم داشته بود تقلا کردن بی فایده بود رفت عقب اواا جونم جمعه
عروسیمونه نه
قفل کرده بودم بدون هیچ حرفی مغزم بهم فرمان نمیدادد رفت عقب و از اتاق رفت بیرون همونجور خشک
وسط اتاق مونده بودم چیکار میکردم انتخاب کرده بودم و با کار امشبش ......... مامان اومد تو:اواا مادرر
_مامان تنهام بزارینن تووروو خداااا
ارسام داخل شد با دیدن چشای قرمزم داد زد:چتتهه دخترر چت شدههه؟
دستامو گذاشتم رو گوشام و فریااد زدمم بیرییییییین بیررررررررررررررررررررررررروووووون
با جیغ من همه بیرون فتن
توی اینه خودمو نگاه کردم با اون لباس سفید که ارزوی هر دختریه پلک زدم و به سمت خارج ارایشگاه به راه افتادم
بهراد اومد سمتم و نمایشی دستمو بوسید کارهایی که فیلم بردار میگفت سوار ماشین شدیم سکوووت
رو به بهراد گفتم اههه کی این شب کذایی تمووم میشه
_سکووت کرد
اونشب ترس داشتم ترس از دست دادن ترس نابود شدن صدای بوقق ماشینا میوومد ماشینن علی اینا اومد
سمتمون داد زد:خووشبختت بشییییی عرووس خانوم
ماشین جلوی خونه ی بزرگی متوقف شد مامان اینا پیاده شده بودن بهراد دست بابا رو بوسید بابا زمزمه کرد:
مواظبش بااش با مامان بابای بهراد خدافظی کردیم و داخل شدیم طبقه ی دووم بود در خونه رو باز کرد و من
واارد خونه ای شدم که تازهه باید شرووع میکردم دونگی دنبال مردم مردی که میدونستم ماله منه
وارد اتاق خواب شدم یه تخت دو نفره با حاف بنفش زیبایی اراسته شده بود روی میز کنار تخت عکس هایی از منوبهراد اروم اروم به سمت تخت رفتم و روی ان ولو شدم بهراد که هنوز داشت با دکمه های پیرهنش ور میرفت به
من خیره دشده بود لباسو در اورد و پرت کرد روی تخت اومد پشت قرار گرفت بی حرکته بی حرکت بودم قفسه ی
سینه م بالا و پایین میشد یکی یکی گیره های توی موهامو در اورد و در اخر بند لباسو که به حالت ضربدری بودو باز کرد
نگاش روی نیم تنه ی برهنه م بود سکوت اتاقو فرا گرفته بود لبای بهراد روی لبام قرار گرفت هنوزم توی شوک بودم
و بی حرکت یه کم که گذشت همراهییش کردم و...........
با اهنگی که بهراد گذاشته بود چشم باز کردم لباسی تنم نبود به سمت حموم رفتم بعد از گرفتن دوش که
سر حالم میکرد و لازم بود یه دامن کوتاه مشکی تا روی زانو پوشیدم با یه تاپ پشت گردنی سورمه ای چون
پوستم روشن بود رنگای تیره بهم میومد مو هامو با شالی بستم و از اتاق خارج شدم بهراد روی صندلی پشت
میز ناهار خوری نشسته بود اروم گفتم:سلام
نگاش از مچ پام اومد اومد بالا تا چشمام سری تکون داد و لبخندی زد بهم با دست اشاره کرد که پشت میز
بشینم به میز چیده شده نگاه کردم وقتی تعجبمو دید گفت:خواب بودی مامان اینا واست اوردن با هم مشغول
خوردن صبحانه شدیم دوست داشتم حرف یزنییم رو بهم گفت:فربد زنگ زده باید برم شرکت عمو
اهی کشیدم وسری تکون دادم همونطور که لقمه یخامه رو میذاشت دهنش کیف چرمی شو برداشت و اروم
گفت:خدافظ
بعد از اینکه به خودم اومدم تنها بودم روز اول زندگی
ناخود اگاه صدای دختره تو گوشم پیچید الو بهرااااااااااد
سری تکون دادم تا خیال ازم دور شه قرمه سبزی پختم و رفتم تو اتاق خواب تو چیدن خونه دست نداشتم یکی
یکی توی کمدارو دیدم تا ببینم چی به چیه روی تخت نشستم و ببه عکس رو به رو خیره شدم عکس منو بهراد روز عقد
حشسم نسبت بهش عوض شده بود تصمیمو گرفتم گوشیرو برداشتم و شماره ی فربدو گرفتمراما جواب نداد
با اعصاب خورد گوشیرو روی کاناپه پرت کردم ناگهان صداش در اومد به سمت گوشی هجووم بردم با دکمه ی
اتصال صدای فربد پیچید :سلاام عشق قدیمی
_نفسمو با صدا بیرون دادم و گفتم:اقا فربد میخوام ببینمتون
فربد:اوووه اوووه با کنایه گفت اگه بهراد بفهمه واست بد میشه
_من از شما میخوام که نفهمه یه ملاقات دو نفره
_بابتش چی بهم میدی؟
_هر چقدر پول بخواای؟
_ههه خانومم بپول به اندازه ی کافی دارم که تورو باش بخرم
_هه کی به کی میگه پس چی میخوایی
_تو روو
هنوز تو گرفتن منظورش بودم که ادامه داد:تو منو خورد کردی یادته؟
سکوتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت بود و ازم حرفی در نمیومد
حالا حیفه ازت چیزی نسیبم نشه نه؟اون لبای خوشگلت.....
پریدم وسط حرفش :خفههههههههههههه شووووووو حیووون
و تماسو قطع کردم سرمو تو دستام گرفتم و زدم زیر گریه
با باز شدن در چشمم به سمت در چرخید بهراد بود سریع بلند شدم ور فتم تو اشپز خوه تا غذا رو بکشم
نشستم پشت میز و سعی کردم عادی باشم بهراد اومد رو به روم دستاشو گذاشت روی میز و سرشو اورد جلو
جلوی جلو نزدیک صورتم نگاش میکردم زل زده بودم تو چشاش رفت عقب دستشو مشت کرد و محکم کوبید رئوی
میز از شدت ترس برای لحظه ای چشامو بستم دلیل کارشو هنوز نمیدونستم داد زد :بلننننند شو
سکوت کردم ماتم برده بود خیز برداشت سمت موهام و موهامو کشییدد دستمو گذاشتم رو دستشو با گریه گفتم
:ایی ایی بهرادد موهام
از لای دندوناش غرید:تو... توو به چه حقی به فربد زنگ زدی؟و فشار محکمتری به موهام وارد کرد
_ایی ایی بهراد تورو خدا موهامو ول کن توضیح میدم
_خب بده توضییح بده میشنوم
_اون..اونن دختره کیه؟
سرشو کج کرد و طور خاصی نگام کرد اروم دستاش شل شد و موهامو رها کرد طولو عرض پذیرایی رو طی
کرد و انگشت اشاره شو به سمتم گرفت:به توو ربطی ندارهه حالییییییت شددددد؟
صدام رفت بالا:اون موقع که اومدی خواستگاریمم میدونستیی میدونستیی من ادم ترسویی نیستم انتخاب کردم
با چشم باز میدونستم بعدش یه ادم اشغال عوضی هه مثل الان جلوم وایمیستهههه
با پشت دست محکم زد تو دهنم دستمو گرفتم جلوی دهنم و با دو به سمت اتاق خواب به راه افتادم
درو بستم و روی تخت به هق هق افتادم انقدر گریه کردم تا خوابم برد با دست کسی توی موهام چشامو باز
کردم بهراد برای اروم کردنم گفت:نترس نترس منم
به سرعت بلند شدم:به من دست نزن عوضیی
_بس کن اواا
_اسم منو رو زبونت نیاااار
_اومدم اشتی کنوون میخوای شام بریم بیرون؟ناهارم نخوردی
تظاهر به مهربونی بود یا مهربونی نیمدونم داشتم نگاش میکردم که زنگ گوشیش بلند شد گوشیو از
تو جیبش در اورد نگاهی به گوشی و بعد نگاهی به من کرد و تماسو رد کرد
پوزخندی زدم:خانومتون از المان بودن نتونستی جواب بدی؟
سعی کرد اروم باشه:من پایین تو ماشینم حاضر شو بیا پایین
شلوار ابیه روشنمو پوشیدم با یه مانتوی سبز ارایش نکردم فقط مدادی توی چشمم کشیدم و رژکم ررنگی زدم
کفشای پاشنه 5 سانتیمو پوشیدم و با اکراه رفتم پایین در ماشینو باز کردم و سوار شدم بدون هیچ حرفی
حرکت میکرد دست بردم سمت ضبط و روشنش کردم صدای بابک جهانبخش توی ماشین پیچید
تو با آرامش چشمات ، با این لبخند ِ رویاییبدعادت کردی چشمامو ، از اون وقتی که اینجایی
همه حرفا ، همه شعرا ، بی تو تصویری از دردن
چشات معیارِ زیبایی رو تو قلبم عوض کردن
کسی مثل منه عاشق به احساس تو مومن نیست
می خوام افسانه شم با تو ، میدونم غیر ممکن نیست
تو رو از وقتی که دیدم چشامو رو همه بستم
همه عالم می دونن که به چشمای ِ تو وابسته م
دیگه قلبم با آهنگ ِ نفس های تو مانوسه
تو که می خندی انگاری ، منو ، خوشبختی می بوسه
فقط تو از چشام خوندی چقد از دلهره خسته م
اگه آرامشی دارم ، اونو مدیونِ تو هستم
بدعادت کردی چشمامو ، ته ِ این قصه پیدا نیست!
تو انقد خوبی که جز تو ، به چشمم هیچی زیبا نیست
واسه تو من کمم ، آره ، تو حقت بیشتر از ایناست
ولی زیبایی ِ مهتاب توی ِ آغوش ِ شب پیداست.....
کنار رستوران شیکی نگه داشت رو بهم گفت:جایی نمیری تا ماشینو پارک کنم منتظر شدم اومد سمتم و دستمو
توی دستش قفل کرد و با هم داخل شدیم
یه جای تقریبا خلوت انتخاب کردیم و سفارش پیتزا مکزیکی دادیم چون تند بود دوست داشتم و اونم به تبعیت
از من این انتخابو کرد دستاشو تو هم قفل کرد و زل زد تو چشام
_چیه چیز خاصی دیدی؟یه ساعته زل زدی به من بیچاره پسرای مردم
اخمی کرد:پسرای مردم که اونجوری نگات کنن چشاشونو در میارم
اومدم جوابشو بدم که شمارمونو خوندن بهراد برای گرفتن پیتزا ها رفت و بعد از دقایقی برگشت پیتزارو جلوی
من گذاشت و خودش پشت میز قرار گرفت سس و ریختم رو پیتزا و اولین قاچو برداشتم و گازی بهش زدم
وسطای خوردن بودن که بی مقدمه گفت:شاید ماه دیگه بخوام برم خارج
نوشابه ای که داشتم میخوردم پرید تو گلوم و به سرفه کردن افتادم
نگران اومد سمتم:اواا اواا چی شدی؟اواااا
اما من فقط سرفه میکردم چند تا زد پشتم اطرافیان داشتن نگامون میکردن یه کم که اروم شدم کیفمو برداشت
و بی توجه به بهراد که اسممو صدا میزد میدویدم سر چهار راه ایستادم و دستمو گذاشتم روی قفسه ی سینه
م با صدای بوقی برگشتم بهراد بود دستشوو گذاشته بود روی بوق وقتی دید بی حرکتم از ماشین پیاده شد
و اومد سمتم بازومو محکم گرفت و کشیدم سمت ماشین درو ماشینو باز کرد و منو هل داد توش
استارت زد و به راه افتاد دست خودم نبود اشکام میومدن یهو داد زد:خفهه شووو دیگه یه بار دیگه صدای گریه ت
بیاد یه دونه میزنم تا قشنگ گریه کنی
لال شدم و تا خونه هیچی نگفتم
در و باز کرد و داخل شدیم به سسرعت به سمت اتاق رفتم و دکمه های مانتومو باز کردم و شالمو در اوردم
و اویزون کردم در اتاق کوبیده شد و بهراد داخل شد نگاش یه جوری بود؟خشمم
با یه حرکت دکمه های پیرهنشو کشید انقدر محکم که دکمه ها کنده ششد از خشمش میترسیدم
اومدم دراز بکشم که دادش در جا میخکوبم کرد:پاشششوووووووووووو یادت رفته وظیفه داری؟
لباسشو پرت کرد گوشه ای و دستش رفت سمت کمربند ش کمربندو در اورد نگام به دستش بود اب دهنمو
قورت دادم میومد جلو و من عقب میرفتم همین عصبانی ترش کرد خیز برداشت سمتم و منو کشید سمت
خودش یعنی من از اون فربد حیوون اشغال ترم؟
با خشم لباشو گذاشت روی لبام اونقدر با خشم که یه لحظه طعم شوریه خونو حس کردم چشامو بسته بودم
و بی حرکت رفت عقب عقبب هر دو نفس نفس میزدیم اشک چشای من و خشم چشای اون
فریاد کشید:بگیررر بخوااااااااااببب
از اتاق رفت بیرون و درو محکم کوبید