خدایا من چیکار کردم سرمو گرفتم بین دستام ایدا با لیوانی اب برگشت و گرفت سمتم سیما هنوز تو شوک

بود ایدا:چتهه بابا انگار چی شده خب بگو پشیمون شدی

با خشم نگاااش کردم:عمرااا تو هنوز اوا رو نشناختی

رو بهشون گفتم:شما ها این ساعت کلاس دارین؟

_اره بابا

_باشه پس من میرم با هر دوشون دست دادم و رفتم سمت ماشین سوویچو چرخوندم و ماشینو روشن کردم اهنگی گذاشتم تا یه کم اروم شم صدای عماد طالب زاده پخش میشد شیشه هارو دادم بالا و کولرو زدم

سراب رد پای تو کجای جاده پیدا شد

کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد

کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم

که هر شب حرم دستاتو به آغوشم بدهکارم

تو با دلتنگی های من تو با این جاده همدستی

تظاهر کن ازم دوری

تظاهر میکنم هستی

تو آهنگ سکوت تو به دنبال یه تسکینم

صدایی تو جهانم نیست فقط تصویر میبینم

یه حسی از تو در من هست

که میدونم تو رو دارم

واسه برگشتند هرشب درارو باز میزارم . . .

با رسیدنم به خونه حال ارومتری داشتم وارد خونه شدم عزیز جونو بوسیدم و رفتم تو اشپزخونه چندتا از سیب

زمینی ها که مامان سرخ کرده بودو برداشتم و گذاشتم تو دهنم صدای مامان اومد:چند بار بگم ناخونک نزن

سلام مامان خانوم چه خبر کسی زنگ نزد؟

_کسییی؟

_وااا مامان فارسی میحرفم ها من میرم لباسمو عوض کنم

رفتم سمت اتاقم مو هامو باز گذاشتم یه تاپو شلوارک پوشیدم و از پله ها اومدم پایین ارسام گارد گرفت:ایست

رفتم عقب و دستامو بردم بالا و حالت گریه گرفته م:جناب سروان باور کنیین من بی گناهم منو به زور بردن

تو مراسم

همه نگاهمون میکردن این روش منت کشیه منو ارسام بود یه قدم اومد جلو

_زود بااااش اعتراف کن بانوی جوان

_جناب سروان اعترافم خرج داره

رو کرد به ارمان:اهای مردک که انجا ایستادی زود خرج این بانو را بیاور

ارمان خندهش گرفت صدای ارسام بلند شد:نخند نمک نشناس بعدا به حسابت میرسم ارمان بسته ی کادو پیچی

رو اور و داد به ارسام اومدم بگیرم که ارسام دستشو کشید عقب :دستت را بکش اول بوس جناب سروان

پریدم بغلش و گو نه شو بوسیدم کادورو باز کردم یه دسبند خیلی قشنگ استییل داد زدم:واااااا یمرسییی

مامان داد زد:خدا به دور بیاین غذا با ورود بابا همه دور میز جمع شدیم و مشغول خوردن غذا شدیم وسط

ناهار بودیم که تلفن زنگ زد:قاشق  از دستم افتاد ارسام بلند شد:من برمیدارم و رفت سمت تلفن

_الو

....

_بله بله گوشیی

رو به مامان گفت تلفن

مامان بلند شد و ارسام اومد بهش گفتم کی بود؟

_شونه شو انداخت بالا 3 دقیقه گذشت و مامان تلفنو قطع کرد همه به دهن مامان خیره بودیم بابا گفت:کی بود زهرا؟

_یکی به اسم کیانفر گفتن دخترتونو معرفی کردن  اجازه خواستن واسه فردا شب هر کاری کردم منصرف

نشدن گویا هم دانشجویی اواست

ارسام انگار شناخت چون به من نگاه میکرد

_بلند شدم وزیر لب گفتم:ممنون مامان پس تا فردا شب به سمت پله ها به راه افتادم به محض رسیدن تو اتاق

شماره ی ایدا رو گرفتم دو تا بوق خورد

_الو؟

_الوو ایدا بگوو چی شد؟

_چیی؟سلام

_اه سلام بابا یارو زنگ زد

-یاروو کیه

_اهه تو چه قدر گیجی کیانفر بهراد جون

_پس مبارکه کی میان

_فردا شب

_به به فردا دانشگاه چهه شود

_گم شوو کاری نداری؟

_نه نه فعلا

_بای

گوشی قطع شد یه احساس خوبی داشتم با بچه ها هماهنگ کردیم شب بریم بیرون به صرف بستنی.......

مانتوی خردلی رنگمو تنم کردم و ارایش مختصری کردم سوییچارو برداشتم رو به همه گفتم(خدانگهدار همگی)

ارسام گفت:زود بیای 11 خونه باشی

_خب بابا توام

ماشینو رو شن کردم و به راه افتادم کنار بستنی فروشی پارک کردم ایدا و سیما اومده بودن و روی یه میز نشسته

یودن رفتم جلو:شلام بر دوستان گرامی

_ایدا گفت به عروس خانوم

_ایییییییش گم شو

سیما:زیرابی رفتی پسررو قاپیدی رفت دیگه؟

_من؟نه بابا خودش دنبالم پارس میکردذ

_خدایی خیلی بدم میاد ازش

_مرض بابا به اقامون توهین نکن

_عققق اقاموم (با ادا)

_چی شد سفارش دادین؟

ایدا:اره دیگه شما هم که طبق معمول تو کار کاکائو

چشمکی زدم با اومدن چند تا پسر چشم چرخید دست خودم نبود اروم گفتم:جوجه تیغیارو اشغال بدم میاد

اومدن و درست کنار میز ما نشستن رو به ایدا گفتم خب حالا چه خاکی بریزم این پسره فکر کنم قاطی داره؟

ایدا ادا در اورد:جون من نمیدونستم بدون اگاهی قبول کردی؟

با اوردن بستنی هر دو ساکت شدیم بعد دوباره ادامه دادم:حالا توام هیی نمک بریز رو زخم ما راستی ایدا ارسام

فهمید

_وااا خب بفهمه

_گم شو بابا چنان اخماش رفت تو هم میدونم که فربدم تا الان فهمیده

یاد حرف ارمان افتادم که ایدا رو دوست داره بی مقدمه رو بهش گفتم:ایدا میگم نظرت راجب ارمانمون چیه؟

_چ..چیی؟

-برو بابا

_خبب خبب پسر خوبیه

خندیدم :اتفاقا اونم همین نظرو نسبت بهت داره

سیما:مبارکه بعد حالت گریه گرفت:اشغالا خب میگم اوا جون داداش ارسامتم خوبه ها

_گم شو بینم تو برو سر وقت همون پسر عمه ی خلو چلت

همونجور که بستنی میخوردیم به ساعت نگاه کردم حدودا 11 بود:اووه اووه بدویین بریم دیر برسم صدای سگش در میاد

_خب بابا داداش زلیل

رفتم سمت پیشخوان و پول بستنی هارو حساب کردم از بچه ها خداحافظی کردم و به سمت خونه به راه افتادم

با صدای بابک جهانبخش روی فرمون پشت چراغ قرمز ضرب گرفته بودم و فکر میکردم

باورکن واسه تو که بی تابم من

باورکن واسه چشمات که بی خوابم من


باور کن که به داشتنت می بالم من باور کن باور کن

جونمی عمرمی قلبمی نفسی بمون و تنها نذار تو این بی کسی

می دونم میدونی عاشق چشماتم باور کن بدجوری غرق نگاتم

از عشقت دیوونم قدر تورو می دونم پیش تو می مونم حس تو می خونم

از اینکه پیشمی از خدا ممنونم باور کن عشق من با تو می مونم

باور کن تپش تند تند قلبمو باورکن سردی دستای خستمو

باور کن تا آخرش بات هستمو باور کن باور کن 

زیر لب زمزمه کردم خدایا خودت بخیر بگذرون ماشینو تو  حیاط پارک کردم و داخل شدم همه دور هم جمع بودن

_سلااااااام

ارسام کمی عصبی بود:علیک ساعت چنده؟

_اهه بابا ارسام بیخی توام یه ربع دیر کردم هاا

بلند شد اومد سمتم:ولت کردم که خودسر شدی

_دستمو  حرکت دادم به علامت ولم کن بابا مچمو گرفت و فشار داد:ایی ارسام دستم ارمان نگاش کن

ارسام:بار اخرت بود حالیت شد؟

ارمان:بسه دیگه ولش کن

اشک تو چشام جمع شد و به سرعت پله هارو رفتم بالا خودم کم بدبختی دارم اینم شده اقا بالا سر

رو تخت دراز کشیدم با خودم فکر کردم فردا نرم دانشگاه اما نه یارو فکر میکنه چه خبره با این افکار به خواب رفتم

اروم چشامو باز کردم هنوز وقت داشتم بهتر از همیشه تیپ زدم ادکلن 212 رو برداشتم و روی نبضم زدم و حال

صبونه خوردن نداشتم رو به همه که در حال خوردن بودن گفتم:خداحافظ

جلوی در دانشکده نگه داشتم و به سمت کلاس به راه افتادم طبق معمول اقا اتو کشیده حاضر بود رفتم سمت

بچه ها و سلام کردم کنار ایدا اینا نشستم بهراد اومد سمتم و رو بهروم ایستاد:به به خانوم تبیان فکر نمیکردم

امروز تشریف بیارین؟

یه تای ابرومو دادم بالا:چرا اونوقت؟

_کاراتون زیاد نبود

_فکر نمیکنم خبر خاصی باشه

-دخترر تو دیگه کی هستی هر کس بود الان تو کل دانشگاه جار زده بود

بلند شدم و به حالت تمسخر گفتم:بهراد جون خواستگار داشتن چیز شاخی نیست که جارش بزنم مخصوصا من

که زیادن بعد با پوزخند اضافه کردم:نمونه ش پسر خاله ت

_گردنشو کج کرد:گلم من هر کسی نیستم همه ارزوشونه که من نگاشون کنم

_همه مشکل دارن

 دیگه چیزی نگفت و رفت سر جاش یه هو داد زدم:اهه پس چرا این استاد نمیاد

_ایداا :اوووه هییس چته

فاطمه:فکر کنم نمیاد

_کلاسورمو برداشتم رو به ایدا گفتم:پس من برم بعد نگاهی به سر تا پای بهراد کردمو گفتم یه اقای به ظاهر

متشخص امشب مهمونمونن فعلا و از کلاس خارج شدم

به سرعت از ماشین پیاده شدم درو باز کردم :سلاااام مامان

_وااا دختر چه زود اومدی؟

_مرسییییییییییی خوبم استاد نداشتیم من برم

_اااا کجااااااا؟

_مااادر من حاضر شم واسه شب

_صدای ارسام میخکوبم کرد:اوووووه چه عجله ای داری؟

_اهه ارسااام رفتم حموم یه دوش گرفتم موهامو همون طور خیس بستم که تا عصر خشک شه با صدای مامان

به خودم اومدم:اوااا جان بیا ناهار

از پله ها رفتم پایین سلامی کردم و طبق معمول کنار ارمان نشستم تند تند غذا میخوردم یه دفعه غذا پرید

تو گلوم و به سرفه کردن افتادم:ارمان چند بار زد پشتم:اووه چته ارووم

یه کم که اروم شدم یه لیوان اب برام ریخت و خوردم عزیز جون نگاهیی بهم کرد:مادر دیگه باید رفتاراتو کنترل کنیی

قیافه ی حق به جانبی گرفتم:عزیز جون من همیینم میخواان بخواان نمیخوان به سلامت خواستگار که قحط نیست

از سر میز بلند شدم و تشکری کردم دل تو دلم نبود لا مصب موقعی که میخوای ساعت بگذره که نمیگذره

در کمد لباسامو باز کردم هزار جور لباس انداختم رو تخت اخر سر یه دامن مشکیی بلند با یه لباس ابیه استین

سه رب و واسه شب انتخاب کردم ساعت حدودا 5 بود یه نگاه به خودم کردم لباسو پوش یدم موهامو شونه کردم

و جمع کردم و کیلیپسم زدم شالو انداختم رو سرم رو فرشی هامو پوشیدم و یه کم از موهامو ریختم بیرون

یه ریملو یه خط چشم اهان اخرش بود حاضر بودم خرامان خرامان از پله ها رفتم پایین مامان چاییو دم گذاشت و

ارمانم در حالی که ساعتشو به مچش میبست رو کاناپه نشست صدای زنگ بلند شد مامان به طرف ایفون

رفت و درو باز کرد اول از همه مامان بهراد پشت سرش خاله ی بهراد مامان فربد بعدم بابای بهراد و شوهر خاله

ش و در اخر بهراد سبد گل قشنگی بود اونو به طرفم گرفت اروم گفتم:ممنون یه کت شلوار دودی رنگ پوشیده

بود حقا که تیپش عالی بود همه تو حال بودن و من توی اشپز خونه استرس داشتم و هر ان منتظر صدای مامان

بودم:اواا جان چاایی

سینیه چاییو برداشتم و نفس عمیقی کشیدم چاییرو از بابای بهراد تعارف کردم و در اخر نوبت به خودش رسید

با عاعتماد به نفس نگاهی به سرتا پام کرد چایو برداشت و گفت:دستتون درد نکنه

اووه اووه چه معدب تو دانشکده که زبونش دو متر بود

نشسام پیش مامان که صدای خانوم کیانفر بلند شد اقای تبیان اگه اجازه بدین این دوتا جوون دو کلمه با هم

حرف بزنن

بابا گفت:خواهش میکنم هرجور صلاحه اوا جان اقا بهرادو راهنمایی کن

_چشم بابا جوون

بلند شدم و رفتم سمت حیاط مثل فربد بهش اشاره کردم بشین نشست منم با صدای تقریبا بلند خندیدم

_اوووی به چی میخندی؟

_به اینکه تو دانشگاه زبونت دومتره اینجا تیریپ شخصیت برداشتی

_پوزخندی زد هنوز خرم از پل نگذشته

_منظوورر

_منظورم واضح بود حرفی نداری؟مهریه ای چیزی؟

_سکوت کردم

_خودم یه مهریه واست در نظر گرفتم البته باید قبئل کنی

_هه باید شما فعلا کیم هستی؟

_شوهرتت

_اوهوو چه دست به بالا گرفته خودشو خب میشنوم

_یه سکه مهرت میکنم

-مونده بودم ارزش من خیلی بیشتر اقا بهراااد

_فکر نمیکردم ترسووو باشیی

عصبی شدم:من... تر...سووو نیستم

_حرص نخور واسه بچه ت خوب نیست بریم تو

میخواستم بچزونمش با هم داخل شدیم همه به من نگاه کردن مامان:قبوله؟

سرمو انداختم پایین

مامان بهراد:سکوت علامت رضاستت قربون عروسم بشم فقط میمونه صحبت مهریه و اینا شما چی مد نظرتونه؟

بابا:والا حاج خانوم 510 تا بهراد گفت:اوا جون بهشون نگفتی؟

_وااایی بمیری بهراد لبخند شیطانی زدم:راستش خانوم کیانفر اقا بهراد گفتن 1 سکه در ضمن یه خونه پشت

قباله حالا من بودم که تو دلم بهش میخندیدم

مامان بهراد گفت:خوشبخت باشین اگه اجازه بدین یه صیغه ی محرمیت خونده بشه تا ازمایش بدنو...

بله بله

اون شب همه چیز به خوبیو خوشی تموم شد با رفتن مهمونا همه ازشون تعریف میکردن.........

صداها هنوز تو گوشم بود تعریفای مامان اینا از بهراد اینا به ساعت گوشیم نگاه کردم ناچارا بلند شدم قرار بود با

بهراد بریم ازمایش صبونه ی مفصلی خوردم صدای زنگ در اومد بلند شدم:مامان جون بهراد اومد بوس من رفتم

به سرعت حیاطو طی کردم با دیدنم خیلی سرد سلام کرد

منم مثل خودش جواب سلامشو دادم

بی توجه به من سوار ماشین شد منم ناچارا در جلورو باز کردم و سوار شدم تو ماشین جو بدی بود

خوب براندازش کردم یه شلوار جین ابی کثیف پوشیده بود با یه پیرهن ابیه روشن و کفشای اسپرت قد  تقریبا بلندی

داشت با موهای مشکی و چشمای قه وه ای سعی کردم خودم جوو عوض کنم همون طور که با سی دی ها ور

میرفتم گفتم:اهه بهراد حوصله م سر رفت

نگاهی بهم کرد:بودن باهات واسم یه تجربه ست میدونی چیه اواا شخصیتت جالبه خوشحالم که..

پریدم وسط حرفش:یعنیی چیی؟مگه من وسیله م که بخواای تحجربه م کنیی بعدم هریی؟

_اووی اروم چته

_حررف نزنن پسره ی....

اشکام جاری شدن سی دیه انتخاب شدع رو تو ضبط گذاشتم صدای مازیار فلاحی یه کم ارومم کرد

دل دیوونم از تو
تنها نشونم از تو
یه عکس یادگاری
که خودت هم نداری
شده رفیق شبهام
وقتی که خیلی تنهام
میگیرمش روبه روم بازم میشی ارزوم
وقتی توروندارم
وقتی که بیقرارم
چشامو باز میبندم
شاید بیای کنارم
دل دیوونم از تو
تنها نشونم از تو
یه عکس یادگاری
که خودت هم نداری
شده رفیق شبهام
وقتی که خیلی تنهام
میگیرمش روبه روم بازم میشی ارزوم
داره بارون میباره
اما چه فایده داره
وقتی تورو ندارم
که بشینی کنارم
چشامو باز میبندم
به گریه هام میخندم
تورو صدا میزنم
شاید بیای دیدنم
یه عکس یادگاری شده رفیق شبهام
میگیرمش روبه روم وقتی که خیلی تنهام
چشامو باز میبندم به گریه هام میخندم
رفیق خستگیهام باز به تو دل میبندم

جلوی ازمایشگاه نگه داشت بی حرف پیاده شدیم 1 ساعتی تو ازمایشگاه علاف بودیم نوبتمون شد دکتر ازمون

خون گرفت اومدم بیرون با هم به سمت ماشین رفتیم رو بهم گفت:خوببی؟

جوابی ندادم و سوار شدم حرکت کرد و جلوی یه قنادی نگه داشت برگشتم سمتش:اینجا چرا وایسادی؟

_بچه ها شیرینی خواستن باید واسشون ببرم

بدون حرفی پیاده شد سرمو گذاشتم رو شیشه ی ماشین با صدای در برگشتم سمتش جعبه رو داد دستم و به

راه افتاد جلوی دانشگاه نگه داشت باهم داخل کلاس شدیم فرزاد با دییدنش داد زد:به به داشش بهراد بزن

دستو بهراد رفت سمتش و با همه دست داد ایدا اومد سمتم:تمووم؟

_چشمکی زدم:ارههه

در جعبه رو باز کردم و به همه تعارف کردم با صدای استاد برگشتم:چه خبره اینجاا؟

فرزاد:استاد عروسی افتادیم خانوم تبیان با داش بهراد

رفتم سمت استاد و جعبه رو گرفتم طرفش بفرمایید استاد استاد شیرینی برداشت و شعری رروخوند

ای عشق

از آتش ، اصل و نسب داری

از تیره ی دودی و از دودمان باد

آب از تو طوفان شد

خاک از تو خاکستر

از بوی توآتش

 در جان باد افتاد

هر قصر بی شیرین

چون بیستون ویران

و من ادامه دادم


هرکوه بی فرهاد

کاهی به دست باد

هفتاد پشت ما

از نسل غم بودند

ارث پدر ما را.....(فروغ فرخزاد)

سر کلاس ادبیات همش چشمم به بهراد بود چند بار نگاهمون تو هم گره خورد بالاخره کلاس تموم شد

به سرعت بلند شدم بهراد اومد سمتم پیش ماشین باش تا بیام برسونمت

از خدا خواسته رفتم سمت ماشین 10 دقیقه گذشت تا اومد اینبار خودش درو واسم باز کرد و من سوار شدم

بی حرف رانندگی میکرد جلوی در خونه نگه داشت خداحافظی کردم و پیاده شدم صدام کرد:اواا

برگشتم سمتش :بله

جعبه ی مخملی رو گرفت سمتم بیا اینو فعلا دستت کن با دیدن انگشتر با قدر دانی نگاش کردم یه انگشتر

طلا سفید گفتم:ممنونم بهراد سر برگردوندم و فربدو دیدم بهراد رد نگامو دنبال کرد با دیدنم گفت:چرا

ایستادی؟بروو تو دیگه دیر شده بود فربد به ماشین رسید بهراد پیاده شد و باش دست داد بعد فربد برگشت

سمت من:به به اواا خانوم ؟خوش میگذره؟

ممنونم الان ارسامو صدا میکنم رو به بهراد گفتم:بهراد جان فعلا

پوزخند فربد از چشمم دور نموند بهراد گفت:سلاام برسوون