به دنبال هم2
جا کفشی و اومد پشت میز ناهار خوری نشست :سلام اوا خانوم این غذای مارو بده که خیلی کار داریم
_ااا بزار ارسام بیاد
_خب یه زنگ بزن ببین کجاست
_چشم
گوشیو برداشتم و شماره ی ارمانو گرفتم :الو داداش کجایی؟
_تو راهم چی میخوای؟
_بیا دیگه بابا مردیم از گرسنگی
_باشه پنج دقیقه دیگه خونم
_فعلا
گوشیرو قطع کردم و بشقابارو چیدم سالادو از تو یخچال در اوردم در باز شد و ارسام داخل شد سلامی کرد
و رفت سمت دستشویی برنجو کشیدم و دیسو دادم به ارمان
_مرسی ابجی خانوم مامانکجاست؟
_حال عزیز جون بد بود گفت میره اونجا شبم میارنش اینجا
ارسام از دستشویی اومد و یه راست نشست پشت میز :سوییچارو گذاشتم اونجا به میز اشاره کرد
_داداشی بشقابو بده واست بکشم
بشقابو بهم داد همه مشغول خوردن ناهار شدیم ارسام بی مقدمه گفت:بعد از ناهار اماده شو بریم خرید
_چی خرید چی داداش؟
_واسه فردا شب لباس نمیخوای؟
_مگه چه خبره؟
_نمیدونی فربد اینا قراره بیان
_ولیی داداشی...
پرید وسط حررفم:دیگه نمیخوامچیزی بشنوم
رو به ارمان گفتم:داداش ارمان
_ارمان قاشقو تو ی دهنش گذاشت همونطور که میخورد گفت بیان ضرر نداره
صندلی رو کشیدم عقب و رفتم بالا سمت اتاقم صدای ارسام اومد:حاضر میشی منتظرم
یه نگاه تو اینه به خودم انداختم یعنی این منم ؟باشه به جهنم
موهامو شونه کردم و جمع کردم لاک صدفی رنگ زدم و یه ارایش ملایم یه شلوار جین ابی تیره با یه مانتو سبز
یه شال سبز تیره زدمو از پله ها رفتم پایین ارمان رفته بود شرکت و ارسام جلوی اینه داشت موهاشو شونه
میکرد با دیدینم گفت:بریم؟
_جواب ندادم کفشای پاشنه 5 سانتیمو در اوردم و پوشیدم و با هم از در خارج شدیم سوار ماشین شدیم
ماشین به راه افتاد بعد از مدتی ارسام جلوی یه مغازه نگه داشت مال دوستش بود به اسم رامین اما خدایی
چیزای قشنگی داشت با هم پیاده شدیم و داخل مغازهئ شدیم ارمین اومد سمتتمون:به سلام داش ارسام
با هم دست دادن بعد رو به من گفت:حال شما خوبه خانوم بفرمایید هرچی دوست دارین انتخاب کنیین
_ممنونم
همینجور که داشتم لباسارو میدیدم یه لباس استین سه زب ابی چشممو گرفت داد زدم:ارسامم بیا
ارسام اومد سمتم:ببین چه طوره؟
_قشنگه
این لباسو میخوام با این شلوار جین میشه پرو کرد
-سری تکون داد رفتم تو ااتاق پرو و لباسو پوشیدم واسه مراسم فردا شب خوب بود لباسو در اوردم و از اتاق اومدم
بیرون رو به ارسام گفتم همین خوبه ارسام لباسو داد به رامین رامین اضافه کرد:به به چه خوش سلیقه
ارسام نگفته بودی ابجی به این ماهی داری؟
_ارسام اخمی کرد و رامین ساکت شد رو به ارسام گفتم:ارسام این شال ابی تیره هم بخر
پول لباسارو حساب کرد و با هم از مغازه خارج شدیم سر راه یه ذره میوه هم خریدیم ارسام منو جلوی خونه پیاده
کردکیلیدو انداختم و درو باز کردم مامان اومده بود رفتم داخل خانوم جونو دیدم رفتم سمتش و بوسش کردم:اوووم چه طورین خانوم جون؟
سری تکون داد داد زدم:مامان جون بیا خریدارو ببین
مامان اومد سمتم با دیدن خریدا کل بلندی کشید
_اااا هیییس مامان هنوز نه به داره نه به بار
_برووو دختر برووو
خریدارو بردم بالا حوصله ی شام خوردن نداشتم همونجوری رو تخت خوابیدم با صدای مامان از خواب بیدار شدم
پاشو دختر پاشو یه حمومی کن حاضر شو
به ساعتم نگاه کردم وااای 12 بود از جا بلند شدم و رفتم پایین جمعه ها همه خانواده بودن اما امروز زندایی الهام
و عمه اینا و اووه همه بودن سلامی کردم و رفتم سمت د دستشویی دستو صورتمو شستم و اومدم بیرون
علی داد زد:بابا ما ندیدیم عروس انقدر ب خوابه تو فامیل دختر پسرا همه مثل خواهر برادر بودیم رو بهش گفتم
_دومادیه خودتم میبینیم اقا علی
مهدی داد زد دختر دایی خدا از ته دلت بشنوه
_حالا من هی میگم خبری نیست شما هی شلوغش کنیین
بعد از خوردن ناهار یه دوش گرفتم و حاضر شدم دیگه نزدیک اومدن بود بزرگتر ها جمع بودن صدای زنگ در بلند
شد یه کم دستام میلرزید اما چیکار میشه کرد در و باز کردیم و من بعد از بابا ایستادم نگام روی بهراد موند خدایاا
این اینجا چیکار میکردد؟چه خاکی تو سرم بریزم حالاا لبخند مرموزی زد و گفت:سلام خانوم تبیان
بعد از اون فربد که گلو گرفت سمتم تشکر کردم و رفتم سمت اشپزخونه و منتظر شدم اما حالم بد بود
نمیدونم چه قدر گذشت صدای مامان اومد:اواا جون چایی چی شد
سینیه چایی و گرفتم و از پدر فربد شروع کردم تعارف کردن اخرین نفر بهراد بود که کنار فربد نشسته بود زل
زدم تو چشاش و با لحن خاصی گفتم:بفرمایید بهراد چاییو برداشت و تشکری کرد
مامان فربد گفت:اگه اجازه بدین این دوتا جوون یه کم با هم حرف بزنن تا ببینیم چی میشه
مامان گفت حتما اوا جون اقا فربدو راهنمایی کن
رفتیم توی حیاط پشت میز نشست اضافه کرد:دیدی بالاخره اومدم
-اما من هنوز جواب مثبت ندادم
_میدی
دست به سینه ایستادم حالا میبینیم اون پسره که کنارت بود کیه؟
_چیه چشمتو گرفته
گردنمو کج کردم گیریم اره که چی؟
_دد اخه غلط میکنی
_جواب سوالم؟
_پسر خاله مه
_پسر ماهیه
_فکر کنم حرفی برای گفتن نداری نه؟
شونه مو انداختم بالا رو بهم گفت:پس بریم تو
با هم داخل شدیم همه به من نگاه کردن خاله ی فربد گفت مبارکه؟
نگام رفت سمت بهراد حس کردم یه جوریه اروووم گفتم ببخشید اما من قبلا نظرمو گفتم با اجازه دیگه منتظر
نموندم و از پله ها رفتم بالا رو تخت ولوو شدم صدای خدافظیشون میمود رفتم سمت در و درو قفل کردم
در محکم به هم میخورد وصدای بلند ارسام:بازز کن این دروو با توام
_نمیخواام
_اواا درو باز کن تا نشکوندمش
صدای مامان میومد:هییس ارومتر ارسام
ارسام داد زد :شما برین کنار
در باز کردم و اروم رفتم عقب ارسام و مامان داخل شدن از چشای ارسام ترسید اومد جلو و دستشو برد بالا
محکم زد تو صورتم فریاد زد:خجالت نمیکشییی هااااااان؟دختره خیرهسر ادب نداری توو
با گریه گفتم:مگه چیکار کردم
مامان سعی میکرد ارسامو اروم کنه دست ارسام دوباره رفت بالا صورتمو برگردوندم وچشامو بستم که با صدای
ارمان باز کردم:بس کن ارسام دیگه
ارسام داد زد:ندیدی؟ندیدی چیکار کرد
ارمان :مگه چیکار کرد نمیخواد زور که نیست
ارسام :نمیخواست به درک همینطور سرشو میندازه میاد بالااا؟
تو بغل مامان گریه میکردم ارمان ارسامو برد بیرون مامان موهامو نوازش میکرد و سعی داشت ارومم کنه رو بهش
گفتم:مامان تنهام بزارین
مامان باشه ی گفت و از اتاق رفت بیرون رو نخت ولو شدم این اولین بار بود که ارسام روم دست بلند کردم
یه کم گریه کردم و به خواب رفتم
صبح با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم سرم گیج میرفت با یاداوری دیشب اهی کشیدم بلند شدم و توی
اینه به خودم نگاه کردم چشام پف کرده بود شلوار جینمو پوشیدم و رفتم پایین ارسام داشت میرفت
_سلام داداشی
نگاهی بهم کرد اما جوابمو نداد سرمو انداختم پاین و رفتم سمت دستشویی چند بار اب زدم به صورتم و اومدم
بیرون رفتم سمت اتاقم مانتو یلبیه روشنمو پوشیدم و مقنعه ی مشکیمو سر کردم رفتم پایین مامان با دیدینم گفت
_کجا؟
-کلاس دارم
_بیا مادر این لقمه رو تو راه بخور
_مرسی
لقمه رو گرفتم و سوویییچو برداشتم و رفتم بیرون به سرعت نور گاز میدادم میخواستم هرچی زود تر بهرادو ببینم
ماشینو پارک کردم با پیاده شدنم از ماشین ماشینه بهراد جلوی پام ترمز کرد دد زدم مگه کورییی؟
سرشو از شیشه داد بیرون:دختر کوچولو بکش کنار
پامو محکم کوبیدم زمین و با حرص سمت در ورودی دانشگاه رفتم داشتم پله هارو طی میکردم که بهراد اومد
کنارم بدون مقدمه گفت:فکر نمیکردم به فربد جواب منفی بدی؟
_اقای محترم چراا اونوقت؟
_اخه فربد ارزوی هر دختریه
یهو چرخیدم سمتش:خونوادگیی اعتماد به نفس دارین نه؟
_میشه گفت جواب منفیت که به خاطر حرفای یمن نبوده؟
این بشر عجب ادمی بود هاا
_ببخشید کدوم حرفا
_بروو خانوم کوچولو
رسیدیم به کلاس بی حرف رفتم تو و با بچه ها دست دادم تمام قضیه ی دیشبو تعریف کردم وقتی گفتم بهراد
پسر خاله ی فربد بود ایدا گفت:نهههههه؟
_چرااا بابا
سیما:میگم راستی میدونید 5 تولد اقا بهراده؟
با تعجب یه کم صدام رفت بالا:توو از کجاا میدونیی؟
_وااا خب همه رو دعوت کرده
_اما به من چیزی نگفت؟
ایدا:ااا راست میگی؟
اومدم حرف بزنم که بهراد اومد طرفم :ببخشید خانوم تبیان 4 شنبه تولدمه و همه بچه ها دعوت ن خوشحال
میشم بیاین راستش اونروز زود از بوفه رفتین سر کلاس بعدیم ندیدمتون اینه که دیر شد
-ابرومو دادم بالا:ممنونم سعیمو میکنم
_بله ممنون برگشت سر جاش استاد اومد و سکوت همه کلاسو فرا گرفت تمام وقت تو فکر بودم با تموم شدن
کلاس با بچه ها از کلاس خارج شدیم و توی محوطه نشستیم ارمین یکی از دوستای بهراد کنارمون اومد رو به من
گفت :ببخشید خانوم تبیان میشه شمارتونو داشته باشم؟
_ببخشید به چه دلیل؟
_لازم میشه
نگام چرخید سمت بهراد که اونرو ایستاده بود یه دفعه گفتم:دوستتون میخواد
به من من افتاد رو بهش گفتم بهشون بگین اولا خودش زبون داره دوما...من به هر کسی شماره نمیدم
ارمین چیزی نگفت و رفت دیدم داره با بهراد میحرفه بهراد اومد سمتم:هوووییی دختر پاشووو بینم؟
پامو انداختم رو پام رو به ایدا گفتم:این چیی گفت؟
-اینن عمه ته
_هووووی عمه ته به قیلفه ت نمیخوره اینطوری بحرفیی
_واسه من نطق نکن تو فکر کردی کی هستی
بلند شدم و رفتم سمتش یه قدم رفت عقب اضافه کردم:تووو فکرر کردیی کی هستیی خیلی خودتو دست به بالا
میگیری اقای کیانفر
_چیهه چی فکر کردی تو در حدی نیستیی که من بخوام بات بحث کنم
_حدو حودودو تو تعیین نمیکی اقا
ایدا اومد سمتم:بس کن اوا الان حراست میاد
_ولم کن بنم بچه پروو
_با کی بودیی؟
_با توو
_تووو یه دخترر ترسووییییییییی
_تو یه پسر ترسوووییی نمیتونیی دختری مثل منو ببینی
_بهت ثابتش میکنم
_ثاابتششش کن سکوت شد چیی شدد پسسس
یهو گفت:با من ازدواج کن خانوم نترس
موندم و شوکه شدم یا خداا
چیه میترسیییییی؟
_ببند دهنتو
_پس به من نگو ترسوو داشت میرفت که داد زدم قبووولهههههههههه
برگشت و نیشخند زد اومد جلوو:بد نمیشه واست
شمارمو داد زدم 45698...منتظرتم
تا قبل از تولدم صیغه ت میکنم بدون هیچ حرفی رفت هنوزم از کاری که کرده بودم تو شوک بودم همونجا رو
صندلیی ولوو شدم....